بدون عنوان
سعی می کنم کلمات سنگين و بزرگ (فيل، نهنگ، بوفالو)، بنويسم که همه خيال
کنند من خيلی حاليمه!
اما کسانی که در مورد دفت تاريخی اين افاضات من توی اين داستانها نوشته
بودند. بايد عرض کنم که بله، اين داستانها واو به واو با تاريخ، اونطوری
که توی کتابها نوشته اند، درست در نمی آيند. هدف، نوشتن تاريخ و درس دادن
نيست، چون اصلا" مسئله هم همينه که تاريخ برای همه يعنی درس. برای صدی نود
و نه مردم، شاه عباس و تيمور لنگ، شخصيت های تاريخی کهنه ای هستند که در
فلان سال، بهمان جا را فتح کرده اند و آدم بايد اين فلان و بهمان رو ياد
بگيره و بعد هم در موردشون امتحان بده. برای همين هم هست که بعضی ها، مثل
اون منتقد من در ايرانيان، می گن که شاه عباس صدها سال قبل زندگی می کرده
و چرا راجع به مسائل "روز" نمی نويسی؟ اما برای من، شاه عباس هم آدمی بوده
که غذا می خورده، می خوابيده، بلانسبت قضای حاجت می کرده، حالا گيرم که گه
گاه، عالی قاپو ای هم ساخته! برای من، شاه عباس همين مسئله روزه. همين که
ما شاه عباس رو مسئله روز نمی بينيم باعث می شه که نتونيم ريشه مشکلات
همين امروزمون رو پيدا کنيم. برای ما، تاريخ يعنی گذشته ای که گسسته، يعنی
چيزی که در تاريخ اتفاق افتاده، در زمانی که نه من بوده ام و نه پدرم،
يعنی موضوعی خارج از مشکلات هر روز من. همينه که وقتی کسی ريشه مشکلات رو
در مسائل "روز" پيدا نمی کنه، میشه پردازنده تئوری توطئه و دائی جان
ناپلئون!
از طرف ديگه، درسته که من در اين دو داستان، ترتيب وقايع رو به ميل خودم
آوردم، اما در کل، تاريخ رو دست نزدم. اما مسئله ديگه هم اينه که اتفاقات،
فقط بخاطر اينکه همه مورخين توی کتابهاشون راجع بهشون نوشتند، لزوما" درست
نيستند. نمونه اش فتح ايران و اسپانيا از طرف اعراب که کم کم، داره ثابت
می شه که کار يک کعب الاخبار قرن دومی عرب بوده و 80 درصد هم جعل. مثال
ديگه هم جريان سلطنت داريوش بزرگ که در يکی از قسمتهای آينده "چنين کنند
بزرگان..." راجع بهش می نويسم.
اگر تاريخ می خواهيد، بهتره سايت ايرانولوژی
من رو ببينيد که همه اش مختص تاريخ ايرانه از قبل از آريايی ها تا دوران
رضا شاه.
بدون عنوان
کسانی که اينقدر بيکار بودند که قسمت اول اين "چنين کنند بزرگان..." من رو
در وصف شاه عباس بخونند، بد نيست دو دقيقه هم تلف کنند برای تيمور لنگ! خوبيش اينه که هندونه گذاشتند و تمام "آثار" قبلی من رو هم همون کنارها ليست کرده اند.
می گما، افاضات اين جناب
می گما، افاضات اين جناب رو
خونديد؟ البته که فردا به بنده لقب شوونيست فارس می دهند، اما بخونيد تا
بعدا" بنويسم! البته جالبه که توی پرژين بلاگ جا گرفته.
بدون عنوان
بعضی ها گرگ هستند در لباس بره. بعضی ها ادعا می کنند که برای آزادی،
انسانيت، صلح، دوستی، و حقوق بشر کار می کنند و "هرگز هم از پای نخواهند
نشست"، اما بعد از رئيس جمهور امريکا سوال می کنند که چرا هرچه زودتر عراق
رو بمباران نمی کنه؟ بعضی ها وقتی که می بينند در حين انجام عملی زشت، گير
افتاده اند، بلند می شوند و شاهد ماجرا را مقصر می خوانند. داريوش بزرگ که
هر دو خط در ميان در کتيبه بيستون از اهورامزداه می خواهد که او و مردم
ايران را از شر دروغ برهاند، خودش بزرگترين دروغگوی تاريخ ايران است.
برعکس نهند نام زنگی کافور...
بدون عنوان
گندکاری رو می بينيد؟ ما يک داستان الکی نوشتيم به خيال اينکه خودمون رو
توی داستان نويسها جا بزنيم. بعد گفتيم شايد کسی خوشش بياد و چاپ کنه. از
قضای روزگار، رفيقمون که ايرانيان رو در مياره، خوشش اومد و چاپيدش! اما
قبل از اون، ما به دوستان صاحب نظر هم فرستاده بوديمش که بخونند و بگن
خوبه يا بد! اما اونها هم خوششون اومد و دادند دست چند نفر ديگه و بعد هم
باز چاپ شد. از اينجاست که داستان کذايی شاه عباس، هم توی ايرانيان در
اومد و هم توی پندار و هم توی کاپوچينو.
بقول سهراب: فتح يک قرن به دست يک شعر!!!! (کم هم نمی يارم ها!)
قسمت دوم اين قضيه که در تعريف محاسن تيمور لنگه، به زودی در ايرانيان
(شايد هم اون دوتای ديگه!!!) منتشر می شه.
بدون عنوان
دهه، اين آقا/خانم سوسک می گه خوندن وبلاگ من به دليل سياهی صفحه، سخته.
بقول ميرزاده عشقی:
اين که بينی آيد از گفتار عشقی بوی خون
از دل خونينش اين گفتار می آيد برون
حالا حدس بزنيد رنگ دل ما را!!
بدون عنوان
نمی دونم کسی به اين چيزهايی که من ديروز نوشتم علاقه داره يا نه، اما اگر
خواستيد بيشتر در اين مورد بخونيد، يکی از بهترين کتابها، کتاب جيمز ملوری
است با مشخصات زير (نمی دونم به فارسی ترجمه شده يا نه. کسی خبر داره؟)
Mallory, J.P. In Search of the Indo-Europeans. London, 1989.
يک دوستی به اسم ساسان توی نظرخواهی از من سوال کرده بود که با توجه به
تغييراتی که در جامعه ما پيش اومده، آيا می شه ايرانيان امروزی رو از
نوادگان ايرانيان اوليه دونست؟ جواب سوال رو خوتون داديد. ايرانيان امروزی
رو نمی شه دقيقا" همون ايرانيان اوليه دونست، چون که در طول تاريخ، حتی
قبل از ورود به ايران، در نتيجه ازدواج و ترکيب با قبايل ديگه، ايرانی ها
هم مثل همه ملتهای ديگه، مخلوطی شده اند از عوامل مختلف نژادی. مردم امروز
ايران، حتما" از اخلاف مهاجران اوليه ايرانی به ايران هستند، اما به همان
مقدار هم از اخلاف ايلامی ها، تپورها، کاسی ها، اعراب، و بقيه مردمی هستند
که در طول تاريخ با اونها برخورد داشته اند.
در اينجا بهتره توضيح بدم که در نوشته های علمی در باب تاريخ و زبانشناسی
و باستانشناسی، کلماتی مثل "ايرانی" يا هندو-اروپايی، بيشتر به مفهوم
زبانشناسی و خانواده های زبانی اونها به کار می ره تا به مفاهيم نژادی.
يک چيزی راجع به مطلب شاملو. يک بابايی در جايی نوشته که من مطمئنم که
خداداد سخنرانی شاملو در مورد ضحاک رو نخونده و همينطوری دهنش رو باز کرده
و به يکی از مشاهير مملکت ما که به گفته چامسکی، برای گفتگوی تمدنها برای
ايران کافيه، توهين کرده! حالا اطمينان ايشون از کجا میاد، بماند!
اولا" که خوش به حال چامسکی. انشالله بخاطر اينکه بنده افتخار (!!!)
شناختنشون رو دارم، يکروز وقت کرديد، با هم می ريم خدمتشون و بعد می پرسيم
ايشون کی فارسی ياد گرفته که راجع به شاملو اظهار نظر کرده. بعد، چطوره که
نقد "مشاهير" يعنی توهين؟ مثلا" چون کسی شد مشاهير، بنده بايد همه حرفاش
رو قبول کنم؟ اگر آقای شاملو اومده بود و گفته بود ملکول از اتم کوچيکتره،
آيا همه فيزيکدانها نمی ريختند سرش؟ چطوره که هرکسی رد می شه، به اين رشته
تاريخ ما تغوظ می کنه، ما هم بايد بگيم تشکر؟ شاملو شاعر بی نظيری بود. من
شعر شناس نيستم، اما شعرهاش رو دوست دارم. مجموعه کتاب کوچه در حد لغتنامه
دهخدا برای فرهنگ ايران مهمه و برای زنده نگه داشتن اين يادش کافی. همه
اينها به جای خود، اما شاملو تاريخدان، جامعه شناس، يا اسطوره شناس نبود!
من عرض کردم که ايشون، حتی نظرات اون سخنرانی کذايی رو هم از کسی ديگر
گرفته بود و بدون اينکه خودش تحقيق کنه، تحويل ما داد. اين خود بزرگترين
اشتباه، تکرار حرفی که خود آدم راست و درستش رو نمی دونه! ايشون بدون تخصص
و اطلاع از جزويات اسطوره شناسی تطبيقی، باستانشناسی، مطالعات
هندو-اروپايی، و حتی تاريخ قبل از هخامنشی ايران، راجع به مسئله ای که
اصلا" جزو کارش محسوب نمی شد، يک اظهار نظر بی مورد کرد. حالا ايشون شاعر
معروف و قابل احترام و مقبول عامه و اصلا" بی نظيريه، هنوز هم به اين
مسئله خدشه ای وارد نمی کنه که ايشون حرفی زده که خودش در موردش به اندازه
کافی نمی دونسته. حالا منی که کارم همه اينهاست، نه به مقام شاعری ايشون
توهين کردم و نه دخالت درکارشون. فقط نظرم رو گفتم، اين چرا حالا شده که
من دهنم رو باز کردم وبه مشاهير توهين کردم؟ تا کی می خوايم از مردم
قهرمان و اسطوره دست نيافتنی بسازيم و ياد نگيريم که می شه همه رو نقد
کرد؟ مگه خود شاملو توی همين سخنرانی منظورش همين نبود؟ که می شه حتی قله
ای مثل فردوسی رو هم نقد کرد؟
بدون عنوان
می دونيد، خيلی از مشکلاتی که در جامعه ما وجود داره، به دليل نشناختن
واقعی تاريخ و فرهنگ ايرانه. مردم ايران اغلب با دونستن مطالب سطحی راجع
به گذشته ايران و حتی با اعتماد به نظرات نپخته، در مورد همه چيز اظهار
نظر می کنند و چه بسا، باعث بوجود اومدن سوتفاهم می شن. يکی از بدترين اين
مشکلات، وطنپرستی بی دليل و غرور بی جا در مورد مسائل غير واقعی و چه بسا
کاملا" اشتباه است. مثلا" همونطور که در مطلب شاملو گفتم، حتی يک شخص
فرهيخته مملکت ما هم بدون داشتن مطالعه کافی و صرفا" با تکرار نظرات يک
متخصص، به نتيجه گيری دست می زنه و برای تاريخ و فرهنگ کل مملکت تعيين
تکليف می کنه. خود دکتر حصوری هم اعتراف می کنه که نظريه اش در مورد جامعه
ايرانی اوليه فقط يک نظريه است که بر مبنای نتيجه گيری شخصی از بعضی مدارک
و شواهد به دست اومده. اما شاملو، بدون در نظر گرفتن همين فروتنی نويسنده
اصلی، خيلی راحت جلوی صدها نفر، حکم صادر می کنه و حتی زحمت اينرو به خودش
نمی ده که تذکر بده که اينها نظريه است و اصلا" هم از کسی ديگه!
حالا اين رو از وبلاگ دوست عزيزم امير قويدل بخونيد:
"مایه
افتخار است که اضافه کنم آریایی ها تنها گروه بشری بودند که از ابتدا بت
پرست نبودند و هرگز بت پرستی نکردند بلکه از مدنیت پيشرفته ای برخوردار
بودند و نسبت به يكديگر مهر و محبت فراوان داشتند و رعايت قانون و اخلاق
از خصوصيات بارز آنان بود."
اصلا" منظور اين رو ندارم که به شخص امير اعتراضی بکنم، اما اين جمله
بوسيله يک نماينده جامعه ايران نوشته شده. بر مبنای شواهد افواهی، نتيجه
گيری شده، بی دليل هم در مورد مسئله ای که ناپخته است، غرور ايجاد شده!
بگذاريد همين رو آناليز کنيم: 1. چرا بت پرست نبودن آريايی ها مايه
افتخاره؟ بت پرستی، لازمه هر جامعه اوليه و بخصوص جوامعی که از بافت
عشايری و قبيله ای برخوردار بوده اند، بوده! ايرانی های اوليه، همه
مهاجرانی بوده اند از آسيای ميانه که کارشون دامداری، بخصوص پرورش گاو و
اسب بوده. به همين دليل هم بسيار بت پرست بوده اند: بهرام: خدای جنگ، خور:
خدای آفتاب، ميترا:خدای دوستی و قراردادهای اجتماعی، ورونا:خدای نظم، و به
اندازه صدها خدای ديگه! حتی بعد از وارد شدن به ايران هم، ايرانی ها با
جذب خدايان محلی مثل اردويسوراناهيتا، بازهم به جمع خدايانشون اضافه می
کنند. به وجود اومدن نظام تک خدايی مثل زرتشتی گری صدها سال بعد از ورود
ايرانی ها به ايران، نتيجه برخورد قبايل ايرانی با تمدنهای ساکن و پيشرفته
تری مثل ايلامی ها و اکدی ها بوده که احتياج به اتحاد رو در جامعه ايرانی
اوليه بوجود اورده. نظام چند خدايی، مناسب جامعه ای نيست که می خواد متحد
و مستحکم باشه، پس دينی بايد وجود داشته باشه که مردم رو دور هم جمع کنه.
بازتاب اين احتياج رو می شه در از بين رفتن نظام حکومتی قبيله ای و بوجود
آمدن پادشاهی هايی مثل سلطنت مادها و بعد هم شاهنشاهی پارسها ديد. پس اين
موضوع که ايرانی ها هيچوقت بت پرست نبودند از بيخ و بن غلطه! بله، ايرانی
ها خيلی قبل از عربها تک خدايی شدند، اما نه اينکه از اول تک خدا بوده
اند!
2. آريايی لفظی است که قبايل هندو-ايرانی برای خودشون به کار می بردند.
هندی ها شاخه شرقی آريايی ها هستند و با اجازه دوستان، بزرگترين مملکتی که
بت پرستی دين رسميشونه!
3. جامعه آريايی از اول مدنيت داشته؟ يعنی همون موقعی که همه مردم توی
غارها زندگی می کردند و از گوشت ماموت تغذيه می کردند، آريايی ها تافته
جدا بافته بوده اند و با قاشق چنگال، گوشت بوقلمون می بلعيدند؟!! اين
قسمت، نمونه شاخص نداشتن ديد عميق تاريخی است. يعنی اينکه تاريخ ايران و
ايرانی ها رو از زمان بوجود اومدن سلطنت ماد ديدن! بله، اما زمانی که
سلطنت ماد بوجود اومد، بابلی ها 1500 سال بود که امپراطوری داشتند، شهر
شوش در ايلام حدود 2200 سال از عمرش می گذشت، و تمدن درخشانی مثل هيتی ها،
400 سال بود که منقرض شده بود!
4. آريايی ها (ايرانی ها و هندی ها)، بر طبق شواهد باستانشناسی و
زبانشناسی، شاخه شرقی قبايل بزرگتری بوده اند که از زمان نوسنگی (عصر حجر
جديد، حدود 4500-3000 قبل از ميلاد)، در دشتهای جنوب اوکرائين، شمال
قفقاز، و شرق دريای خزر زندگی می کردند. مدارک باستانشناسی اجداد آريايی
ها رو به قبايل عشايری ساکن در غرب ازبکستان امروزی و آسيای ميانه می
رسانند (فرهنگهای Afanasievo and Andronovo). بعضی از اين قبايل در حدود
2500 قبل از ميلاد، شروع به حرکت به طرف جنوب می کنند و در حدود شمال
افغاستان امروز، به دو شعبه تقسيم می شوند که شعبه شرقی به طرف هند می
روند و با شکست دادن فرهنگ موهنجو دارو، جامعه هندی اوليه رو پايه گذاری
می کنند. شاخه غربی در طول مدتی حدود 500 سال، کم کم تمام شمال، مرکز، و
شرق فلات ايران رو تسخير می کنند و با تقسيم شدن به قبايل کوچکتر، جوامع
پارسی، مادی، و پارتی رو پايه گذاری می کنند. اين جوامع تحت فشار
امپراتوری هايی نظير آشور که ميل داشته اند قبايل ايرانی رو جزو امپراتوری
خودشون کنند، مجبور به شکل دادن انحاديه هايی می شوند که پادشاهی ماد تنها
بازمانده آنها در مدارک تاريخی است.
همه اينها گفته شد که نشون بدم که خيلی راحت می شه با گفتن يک مطلب غير
واقعی، سو تفاهم ايجاد کرد، اما دفاع از مطالب، چندان آسان نيست!
بدون عنوان
ده! انگار وبلاگ من هک شده! اومدم ببينم چه خبره، می بينم يک وبلاگ
انگليسی مزخرف جای وبلاگ من اومده. قضيه چيه؟
بدون عنوان
هيچ کدوم از شماها، ماجرای سخنرانی احمد شاملو در دانشگاه برکلی رو يادتون
مياد؟ همونی که گفته بود فردوسی از خرده مالک ها بوده و کل شاهنامه هم
تبليغ يک نظام طبفاتیه؟ من يادمه همون موقع ها خيلی از اين موضوع ناراحت
شدم و تا مدتها، زياد از شاملو خوشم نمی اومد سر همين حرفها. به هر حال،
همه می دونند که شاملو اهل اين بود که خيلی صاف و ساده هرچی توی دلش هست
رو بگه و زياد هم در پی راست و درست قضيه نباشه، بعد هم مرتب روی نظرش
پافشاری کنه. اخلاقهايی که لزوما" آدم رو محبوب نمی کنند!
اما من، از اينکه شاملو گفته که ضحاک نماينده طبقه پايين جامعه بوده و
فريدون يکی از اشراف، خيلی خنده ام گرفته بود! بقول آخوندا، مومن! تو که
اون موقع نبودی، از کجا می دونی که ضحاک ماردوش، شخصيت ابر اهريمنی اساتير
ايران، نماينده طبقه زحمت کش بوده؟ خلاصه بخاطر چپ زدن اکثر روشنفکرهای هم
عهد شاملو، قضيه رو به پرولتريا/بورژوا ديدن همه چيز گرفتم و زياد جدی
فرضش نکردم.
اما چند وقت پيش، با دکتر حميد محامدی از برکلی صحبت می کردم که شاملو شب
قبل از سخنرانی، در منزلش خوابيده بوده. جدا از جزويات خنده دار و بقيه ما
جراها، گفت که شاملو اصل قضيه رو از کتاب علی حصوری به اسم «ضحاک» گرفته و
بقول معروف، نپخته، حرف يکنفر تاريخدان رو قبول کرده و خودش هم تا نکرده،
پاره کرده و دسته گل معروف رو به آب داده!
جالب بود برام، رفتم و کتاب حصوری رو خوندم که نظراتش رو در مورد پايان
سلسله ساسانی قبول دارم. توی کتاب، بحث کرده که جامعه ايرانی اوليه، به
دليل عشايری بودن، بی طبقه بوده. اما با ورود به ايران و ساکن شدن،
احتياجات جامعه ساکن، از جمله تخصصی شدن کارها و پيدا شدن طبقه رو تجربه
کرده. از طرفی، مراحل اسطوره سازی در ايران، برای جا انداختن سيستم جديد و
قابل کنترل کردن جامعه، سيستم عشايری رو بد دونسته و سيستم ساکن و طبقه
دار رو خوب. اما ضحاک از کسانی بوده که می خواسته اند سيستم قديم رو احيا
کنند، ولی به دست فريدون، نماينده و مدافع ترتيب جديد، از اين کار باز
داشته شده اند. حصوری اين موضوع رو به قيامهای مزدک و مانی و بابک هم بسط
می ده و خلاصه تمام تاريخ ايران قبل از اسلام رو در قالب کنکاش بين
مدافعان فئوداليسم و اصلاگران اجتماعی جلوه می ده. هرچند که تمام اينها رو
می شه با نشون دادن اينکه ايرانی ها حتی قبل از آمدن به ايران هم ساکن
بوده اند و با فرهنگ شهرنشينی و کشاورزی آشنا (فرهنگهای آفناسياوو و
آندرونوو)، رد کرد، اما کلا" اين طرز نگاه کردن به تاريخ ايران، بخصوص
ماجرای مزدک، بسيار جالبه و قابل توجه. حال کسی نظری نداره؟
بدون عنوان
امروز يه بابايی به من ايميل کرده که تو انگيزه ات از نوشتن اين داستان
شاه عباس چي بوده؟ چرا راجع به مسائل مهمتر که به دوران ما نزديکتر بودند
نمی نويسی، شاه عباس چند صد سال پيش مرده! بنده هم جواب دادم که من
اصلاحگر اجتماعی نيستم، بلکه مورخم! حالا مگه چه اشکال داره آدم راجع به
ملت چند صد سال مرده چيز بنويسه؟ اگر اينطور نباشه که امثال بنده بايد
برند غاز بچرونند! تازه، چرا هرکسی بايد انگيزه و ماموريت داشته باشه توی
اين مملکت؟ من نه انگيزه داشتم (يا دارم) نه ماموريت، فقط عشقم کشيده
بنويسم، شايد ملت اينقدر از تاريخ نترسند.
می گن وقتی نادرشاه هند رو فتح کرد، محمد شاه پادشاه هند يک نامه فرستاد
به فارسی سره که: «اگر شاهی فرمانت بريم و گر خدايی بپرستيمت...» (يعنی
جان ننت مثل اون محمود غزنوی نزن مملکت مارو داغون کن!). نادرشاه هم جواب
می ده: «شاه و خدا نمی دانم، نادر قلی ام، پول می خوام!!!!» محمد شاه هم
پول می ده و قضيه خاتمه پيدا می کنه. حالا حکايت ماست: بنده منظور و
انگيزه ندانم، خدادادم، کارم هم نوشتن!
در حاشيه اين حاشيه: ببخشيد که داستانه از وبلاگ پريد به ايرانيان.
فکر کردم واسه اين صفحه من زيادی طولانيه. در ضمن، پيام جان، ما پارتی
نداريم، کارمون درسته، ملت استقبال می کنن!!!!!!!! :)
بدون عنوان
امروز بزرگترين بدبختی عالم کامپيوتر سرم اومد! اومدم کامپيوتر محترم رو
روشن کنم، نشد که نشد. هی زور بزن، دوباره از اول، ديسک کمکی... نخير!
مجبور شدم همه کامپيوتر رو فرمت کنم و دوباره از اول ويندوز رو سوار کنم.
همه نوشته هايی که روی ديسک نداشتم به باد رفتند. خلاصه حالم گرفتست. تا
درسی باشه که به ماشين اطمينان نکنی!
بدون عنوان
داستان انگار از سر وبلاگ ما زياد بود! بقيش رو توی ايرانيان بخونيد: شاه عباس.
بقيه داستان به اقساط، هی
بقيه داستان به اقساط، هی می رسد... اما قبل از اون، اينو
بخونيد.
بدون عنوان
اين هم از آخرين تلاش بنده برای جالب کردن تاريخ
چنين کنند بزرگان...
(با اجازه ويل کاپی و نجف دريابندری)
شاه عباس صفوی
در مورد شاه عباس صفوی، خيلی ها چيز نوشتند (همين خود ما) و خيلی ها هم
چيزی ننوشتند (مثل مادر خود ما). اما اونهايی که چيز نوشتند، اصرار دارند
که به شاه عباس لقب کبير بدهند، به دلايلی که هيچوفت کسی متوجه نشده.
اصرار در مورد کبير بودن شاه عباس ما را به اين فکر انداخت که اولا"
ببينيم کبارت اين شاه عباس از کجا ناشی می شه، ثانيا" اينکه آيا بقيه
شاهان صفوی، صغير بودند يا خير؟ مطلب دوم، ما رو به بدبختی اصليمون که
علاقه به تاريخ باشه راهنمون شد، اما مطلب اولی رو همين جا از لحاظ شما می
گذرونيم!
اين شاه عباس، شاه خوبی بوده، اما قبل از اينکه شاه بشه، پسر خوبی هم بوده
يا نه؟ قبل از اينکه شاه عباس شاه بشه، مامانش اينا توی خونه بهش می گفتند
عباس، عباس جون، بعضی وقتا هم که مادرش می خواسته بفرستدش سر کوچه دنبال
چيزی، می گفته «عباس مادر... بدو برو يک بسته خيارشور بخر بيا، بدو
مادر!».
عباس، يک بابایی داشته به اسم سلطان محمد خدابنده که بنده خدا چشمش نيمه
کور بوده، بالنتيجه کار گير نمی آورده و هميشه هشتش گرو نهش بوده و هی
بايد می رفته پهلوی داداش بزرگش گدايی. اين داداش بزرگه (يعنی عموی عباس
جون)، اسمش شاه اسماعيل دوم بوده و بين خودمون بمونه، يکجورايی کاملا" خل
بوده. البته عباس می دونسته که عموش کاملا" خله، چون عموش 36 سالش بوده و
عباس هم يک داداش نيمه خل داشته که 18 سالش بوده. پس چون عمو 36 سالشه، پس
حکما" تمام خله!
همين داداش نيمه خل که بهش می گفتند حيدر ميرزا، يک روزی به سرش می زنه که
بره يک کاری بکنه که خانواده رو به يک نون و نوايی برسونه. اما از اونجايی
که نيمه خل بوده و در ضمن يک کمی هم مايه شر توی خونش داشته، بجای اينکه
بره بازار يک کار گير بياره، عوضش می ره کلی آدم مثل خودش گير مياره و يه
دفعه، شروع می کنه به شورش کردن بر ضد عمو اسماعيلش اينا!
البته با همه ديوانگی، عمو اسماعيل پادشاهيش رو از سر راه نياورده بوده
که! در نتيجه، يک لشکر می فرسته سراغ اراذل اوباش حيدر ميرزا و اصلا"
رعايت برادرزادگی رو هم نمی کنه و می زنه بچه مظلوم ناقص العقل رو می کشه
و داغشو به دل ننه باباش می زاره.
بقيه فردا...
بدون عنوان
اين ها رو تحت تاثير نوشته های آقای نوش آذر و در دنباله مطالب ديروز
نوشتم. زياد جدی نگيريد!
من مثل خيلی همسنهای ديگه ام، از طريق کسانی مثل مايکل جکسون و جرج مايکل
با موسيقی غربی آشنا شدم. تا مدتها هم علاقه ام به موسيقی رقص مدل همونها
بود و آهنگهای آرام کسانی مثل کريس دی برگ و بقيه خواننده های معروف روز.
اما باز هم مثل بقيه، علاقه ام به سرعت تغيير کرد و به طرف شکلهای کاملتر
موسيقی مثل راک، هارد راک، و متال رفتم. اين علاقه اول با کوئين Queen،
بخصوص کارهای اوليه اونها، شروع شد. از کوئين به طرف پينک فلويد رفتم و
بعد هم به جوداس پريست Judas Priest که اولين گروه متال مورد علاقه ام
بود. بعد از پريست به طرف متاليکا Metallica، مگادث Megadeth، و بعضی
کارهای آيرون ميدن Iron Maiden رفتم. در همه اينها، مسئله مورده علاقه ام
استفاده از آلات موسيقی و کلمات شعرها بود. شايد به همين دليله که مگادث
رو دوست دارم. هيچ وقت متال رو موسيقی خشنی ندونستم و احساس می کنم که
کسانی که متال رو به صورت يک برنامه سرگرم کننده اما توخالی در ميارند
(آليس کوپرAlice Cooper )، در واقع کل قضيه رو نگرفته اند!
برعکس ترتيب واقعی وقايع، من از متال به بلوز رفتم و بعد از اينکه بيشتر
کارهای متال رو شنيدم، به موسيقی علاقه مند شدم که متال رو فرم داده.
داستان بلوز رو همه می دونند و تکرار نداره، اما بلوز شيکاگو Chicago
Blues اون شاخه ای بود که دقيقا" باعث بوجود اومدن گروههايی مثل
ياردبردزYardbirds ، جان مايالز بلوز برکرزJohn Mayal's Bluesbreakers، و
جيمی هندريکس Jimi Hendrix شد. اين گروهها، بخصوص هندريکس و ياردبردز(که
بعدا" به صورت لد زپلين Led Zeppelin در اومد) فرم اصلی متال رو پايه
گذاری کردند. تحت نفوذ اين موسيقی، گروههايی مثل بلک ثبث Black Sabbath،
ديپ پرپل Deep Purple، و جوداس پريست بوجود آمدند که متال رو به مفهوم
واقعی بوجود آوردند. در اينجا، بايد حرف آقای نوش آذر رو تصحيح کنم که
گفته بود بلک ثبث در کافه های اطراف «لندن» اجرا می کردند. بلک ثبث و همه
اعضاش ( و همينطور پريست) اهل بيرمينگام Birmingham هستند و از اين موضوع
هم خيلی مفتخر. آزی Ozzy Osbournکه خواننده بلک ثبث بوده، هميشه از اثرات
صدای مداوم چکش کارخانه های بيرمينگام در فرم گيری ريتم متال صحبت می کنه!
از کسانی که شايد بطور ناخواسته و با طرز گيتار زدنشون، روی متال تاثير
گذاشتند، می شه به اريک کلپتون Eric Clapton و جيمی پيج Jimi Page اشاره
کرد که هردو سعی دارند خودشون رو از متال و بخصوص مدلهای احمقانه ای مثل
مريلين منسون Marilyn Manson دور کنند. اما در حقيقت، کلپتون در آهنگهايی
مثل کراس رودز Crossroads و ليلا Layla، الگويی رو برای گيتار زدن گذاشت
که متال بيشترين استفاده رو ازش کرده.
به هر حال، اين دو کلمه رو گفتم برای کسانی که متال رو فقط موسيقی گوش
خراشی می دونند که دوستدارانش همه خل و چل هستند و اهل مو رنگ کردن و الخ.
من فکر می کنم متال از انواع موسيقی است که بسيار بد معرفی شده. دفعه بعدی
که به متاليکا گوش می کنيد، سعی کنيد در لابلای صداها، تنظيمهای دقيق و
موسيقی کامل و چند لايه رو هم بشنويد.
بدون عنوان
خيلی ها از مملکتشون خارج می شن، ولی از محيطشون خارج نمی شن! يعنی حتی
بعد از مهاجرت به کشور ديگه، باز هم دنبال هموطنانشون می گردند و در همون
جو مملکت اصلی زندگی می کنند. چينی ها، هندی ها، و ايتاليايی ها از اين
نظر بسيار شاخص هستند. توجيه اين کار رو به دو صورت می شه کرد. يکی جهت
خوشبينانه قضيه است که وطنپرستی و نگه داشتن سنن و رسوم ناميده می شه،
ديگری ديد بدبينانه است که گوشه گيری و ترس از گرفتار شدن در رسوم فرهنگ
جديد خطاب می شه. ايرانی های مهاجر رو نمی شه کاملا" جزو اين گروه حساب
کرد، چون در بسياری از مواقع ايرانی ها حتی کمتر از حد معمول با ايرانی
های ديگه دمخور می شن، اما در محيطهايی مثل لوس آنجلس، کاملا" برای خودشون
محله تشکيل می دند و اصلا" فرهنگ "لوس آنجلسی" بوجود می آورند که خوب وبدش
رو من نمی تونم قضاوت کنم.
من خودم رو هيچوقت مهاجر به حساب نياوردم، چون من اصلا" به حساب "زندگی
بهتر" به فرنگ نرفتم، درگير هيچکدام از مشکلات مهاجرت (اقامت و ...) نبوده
ام، هيچوفت هم هيچ مشکلی با برگشت به ايران نداشتم. تنها چيزی هم که منو
به فرنگستان پيوند داده، دانشگاه و درسه.
اما به هر حال، جزو کسانی بودم که اصلا" در پی چسبيدن به ايرانی های ديگه
نبودم و غير از افراد خانواده و کمتر از انگشتان دستم، دوست، با هيچ
ايرانی ديگه ای دمخور نبودم. می شه گفت که من با فرنگی ها بيشتر گشتم تا
ايرانی ها، و می تونم ادعا کنم که فرهنگ و طرز فکر آلمانی ها، انگليسی ها،
و امريکايی ها رو خوب می دونم و با کمال پررويی، راجع بهشون اظهار نظر هم
می کنم! اما اين آشنايی و اظهار نظر به معنی تاييد يا ترجيه نيست.
تمام اين مقدمه چينی ها برای اين بود که بگم که يکی از مسائل فرهنگ غربی
که توجه منو خيلی جلب کرد، آشنايی و دمخور بودن با موسيقیه. موسيقی در
غرب، از کلاسيک گرفته تا جاز و راک و حتی شعرها و تصنيفهای محلی (Folk
Music)، همه خيلی راحت با مردم ارتباط برقرار می کنند. حتی موسيقی "مشکل"
هم به صورتی مخاطب عام خودش رو پيدا می کنه.
اما جهت جالب تر قضيه، آشنا بودن مردم با موسيقيه. توی ايران، فقط کسی که
"صدا" داشته باشه جرات می کنه که بلند بلند برای خودش بخونه. موسيقی
مبحثيه برای متخصص. اما در فرنگ، دونستن اصول خواندن مهمتر از داشتن
صداست. حقيقتيه که هرکسی که بتونه صحيح وبا ريتم درست بخونه، حداقل قابل
شنيدنه و صداش گوش خراش نيست. به همين جهته که از زمان بچگی، با عضويت در
گروه کر، با تدريس يکی از آلات موسيقی در مدرسه، و کلا" با آموخته کردن
بچه ها با موسيقی، حس ريتم و موسيقی رو بهشون انتقال می دند. من بارها
ديدم که کسی که صدايی هم نداره، همينطور معمولی شروع می کنه به خوندن يک
آهنگ معروف. به دليل اينکه با ريتم صحيح و توی دستگاه می خونه، با اينکه
اصلا" صدای قوی هم نداره، اما شنيدنيه. از طرفی، کسی مثل من که در ايران
فقط موسيقی رو توی تلويزيون شنيده و اينطور توی مغزش رفته که موسيقی کار و
"تخصص" استاد فلان و استاد بيساره، جرات نمی کنه که اصلا" صداش رو از حد
زمزمه بالاتر ببره، اگر هم اين کار رو بکنه، طوری خارج از دستگاه و رديف
می خونه که بقيه فراری می شوند!
البته اين نکته که گزاره های اوليه آشنا کردن عموم با موسيقی در فرهنگ(حتی
قبل از اسلام) ما هم وجود داره، قابل توجهه: زمزمه خوندن اوستا، ترتيل و
تجويد قرآن، و تصنيفهای محلی، همه در واقع کارآيی ثانويه ای در آشنا کردن
مردم با اصول موسيقی دارند، اما بايد ديد چرا اين گزاره ها کارآمد نبوده
اند؟
بدون عنوان
از اون خبرهايی بود که من اصلا" نمی خواستم بشنوم. مردن احمد محمود رو
می گم. بعد از سعيدی سيرجانی که مردنش کلی منو به گريه انداخت، از مردن
احمد محمود ناراحت شدم. روحش شاد! اينروزها انگار من به نوشتن سفرنامه
مجبور شده ام. جای شما خالی، ديروز با چند نفر ديگه، سوار ماشين شديم و تا
مرز لهستان رونديم. حدود نيم ساعت هم رفتيم لهستان که جالب بود. وقت
ناهار، توی يک ده قديمی و کنار يک رودخونه نشستيم و غذا خورديم. خوش گذشت.
دو تا چيز جالب بود. يکی شبيه بودن محلهای ييلاقی اينجا به شمال خودمون.
جنگلهاشون عين جنگل چالوس. طبق معمول فکر هميشگی که چرا ما از همه اين
امکانات استفاده نمی کنيم؟ بحثی است که همه ايرانی هايی که خارج از کشور
زندگی می کنند باهاش آشنا هستند.
اما لهستان واقعا" جالب بود! دم مرز، کاملا" انگار رونوشتی از آستارای
خودمون با بازارهای کوچکی که اجناس بنجل ساخت روسيه و ادکلن تقلبی و
امثالهم رو می فروشند. کلی کيف کردم، انتظار لهجه شمالی داشتم و ماهی
سفيد، که نبود. راستی، اين مطلب آقای نوش آذر رو بخونيد که به موسيقی متال و زندگی ما گير داده. بخونيد تا فردا جوابيه که نه، دو کلمه ای تکمله راجع بهش بنويسم.
تا بعد...
اين سايتو بخونيد! (پيام بپا!)...
اين سايتو
بخونيد! (پيام بپا!)...
بدون عنوان
امروز از کنسرت کريس دی برگ برگشتيم. جالب بود. من بچه تر که بودم، خيلی
دوستش داشتم و به عنوان شاهد، همه آلبومهاش رو دارم. اما از چهار، پنج سال
پيش، هم من بيشتر به بلوز و متال علاقمند شدم، هم کريس دی برگ به طرف
مزخرف شدن پيش رفت، حقيقتی که آلبوم جديدش کاملا" نشون می ده!
به هر حال، هر آهنگی وقتی به صورت زنده خونده بشه، قشنگ می شه! خوش گذشت.
با کريس و يکی از دوستاش رفته بوديم و دقيقا" هم جلوی صحنه وايساديم. من
کلی بهش تيکه انداختم و اونهم شنيد و منو هم شناخت (سه سال پيش توی يک
کنسرت ديگه، رفتم پشت صحنه و کلی مخش رو راجع به ايران گذاشتم توی
فرغون!). کلی از آهنگهای آلبوم جديدش رو خوند که بدک نبودن و از شنيدن توی
استريو بهتر بودن. اسپنيش ترين رو نخوند که حال ما رو گرفت. آخر سر هم کلی
آلمانی غلط و غلوط بلغور کرد که من بعضی درستهاش رو بهش گفتم!
بيشتر داره از گيتار استفاده می کنه که جالبه، کلی هم انرژی داره که جالب
تره. به هر حال، تفريح سالم و جالبی بود.
مطالب جدی تر بعد!
بدون عنوان
ببخشيد که کوتاهه. اينو می نويسم برای کسی که از کريس دی برگ سوال کرده
بود. کنسرت امشب توی ماگدبورگ آلمانه. کريس يک آلبوم جديد داده بيرون
(هفته پيش اومد) (Timing is Everything) که راستش من زياد دوستش ندارم.
اما به هر حال الان تور داره دور و بر اروپا. تمام اطلاعات راجع به کريس
دی برگ رو می تونيد اينجا پيدا کنيد: www.cdeb.com
.