بدون عنوان
راستی، يک اتفاق ساده! ديروز سالگرد يکسالگی وبلاگ من بود! خودم هم خيالم
نبود. قبلا" می خواستم سر يکسالگی، اينجارو تخته کنم برم يک وبلاگ ديگه
بزنم. فعلا" نه اما! تولدت مبارک ارزيابی شتابزده!
بدون عنوان
بعضی ها تاريخ رو اينطور می بينند:
1- «تمدن» يعنی تشکيل شهر، تجارت، سکونت، حکومت مرکزی. مردمی که در شهرها
زندگی نمی کنند، اقتصاد ساکن ندارند، حکومت مرکزی ندارند، «وحشی» هستند.
مردم شهر نشين، خط رو اختراع می کنند، برای بقيه تاريخ می نويسند، خودشون
انسانهای فهميده و متمدن می شوند، بقيه وحشی و عقب افتاده. نمونه؟ يونان
متمدن، سلتهای وحشی.
2- تمدن منجر به شکل گيری قراردادهای پيچيده اجتماعی می شه، از جمله دين
پيچيده. دليل وجودی دين در همه جوامع، تقويت اصول اجتماعی در اون جامعه
است. تمدن ساکن برای متمرکز نگه داشتن قدرت، احتياج به دينی داره که اين
مرکز بودن رو حفظ کنه. نتنيجتا"، تمدنهای ساکن دارای يک خدای اصلی هستند
که تدريجا" به صورت تنها خدا در مياد. نمونه؟ خدای بعل بابل باستان که نزد
يکی از شاخه های بابلی ها که به اسم بنی اسرائيل شناخته می شدند، به صورت
تنها خدا (يهوه) در آمد. 3- به دليل نوشته شدن تاريخ به دست اقوام ساکن،
اين تغيير و تغييرات مشابه، به صورت نشانه پيشرفت در می آيند. تک خدايی
يعنی پيشرفت، چند خدايی يعنی وحشی گری.
4- اقوامی که بيشتر به نوشتن و توجيه کردن خودشون دست می زنند، تاريخ رو
از دريچه چشم خودشون به ما نشون می دند. نتيجه؟ ما فقط يکطرف از داستان رو
می دونيم. نمونه؟ حمله اسکندر. 5- نتيجه کلی اينکه اقوامی که به دلايلی
زندگی متفاوتی از افوام ساکن داشته اند، برای توجيه خودشون، شروع می کنند
به تقليد از مردم «متمدن» تر. نواده های ايشان، تمام مدت سعی بر اين دارند
که گذشته اجدادشون رو «متمدن» جلوه بدهند و با معيار قرار دادن اصول تمدنی
ديگر، تمدن خودشون رو بسنجند. نتيجه دو چيزه، يا تعصب زياد همراه با جعل؛
يا سرخوردگی و پوچ بينی. نمونه؟ ملت ايران!
بدون عنوان
به به! چه استقبالاتی شد از اين قزعبلات ما، دم حسين آقا و داش احسان درد
نکنه!
ملت! نگيد کسی نگفت! اين فرياديه که شايد الان به نظرتون زود رس بياد.
ممکنه که کسی که داره اين فرياد رو می زنه آدم منفی بافی بدونيد. اما ملت!
دارند دنياتون رو تغيير می دند. کسانی هستند که دارند تمام اصولی رو که ما
برايش زحمت می کشيم، تما ايده آلهايی رو که سعی می کنيم بهش دست پيدا
کنيم، همه رو دارند توی نطفه خفه می کنند. دنيا رو دارند بصورت يک کره با
دو منطقه قدرت در ميارند. آزادی بيان، آزادی تفکر، آزادی همه چيز رو دارند
می گيرند. سه نفر آدم، اسمهاشون هنری کيسينجر، زبيگنيو برژنسکی، ساموئل
هانتينگتون، دارند برای دنيا نقشه می کشند. ملت! خموشيد، خموشی دم مرگست.
بدون عنوان
تذکره المقامات ابولبلاگر حسين درخشان!آن مرد با وفا، آن مظهر
صفا، آن عالم عظيم، آن حاکم حکيم، آن بلاگ نويس بصير، آن قالب ساز کبير،
آن فاتح کهکشان، شيخنا و مولانا، حسين درخشان، ابولبلاگر بود و هميشه در
صحنه حاضر بود.
گويند که شيخ ما ابتدا روزنامه نويس بود و اين شغليست بس خطير که از ذکرش
دلها به لرزه می افتد و سرها، بوی قرمه سبزی می گيرد و هيچ آدمی با عقل
سالم بدان دست نزند که بزرگان گفته اند مرد عاقل نيفکند خود را به تهلکه.
و روزنامه نويسان اربابانی دارند «سردبير» نام که خون انسانها می نوشند و
بس کارها کنند که پهلوانان را نيز از شرح آنها دلهره بارز شود. و شيخ ما
نيز از اين شرح لرزشی به دل بيفتاد و جهت حفظ سر مبارک خويش، به همراه ام
البلاگين، خاتون الشريف، مرجان خانم، کثرالله امثالهم، به سوی ديار قناديه
رهسپار شد. نقل است که مولانا حسين در آن ديار قمبيوطری به دست بياورد و
چون دستان مبارکش از ننوشتن به خارش افتاده بود، لذا به نوشتنی دست زد و
مريدان را شيفته و فريفته کرد و خلقی را به سر کار گذاشت، سر کار گذاشتنی!
ابولبلاگر، خلد الله ملکه، از زيادی کرمی که در او بود، قالبهايی همی ساخت
که در آن زبان خلق عجم نوشتن توانند کرد و اين کاری بود بس عظيم و آتشی در
سوختگان عالم زد و از در و ديوار و کون و مکان، ما و خورشيد و پرتيات و
چرنديات بدين عالم فانی فروريختن گرفت، و اين خود از کرامات شيخ ما بود.
گويند شيخ ما روزی در کوچه می رفت که ناگاه مردکی در برابرش آمد و با
التماس، درخواست «مصاحبه» کرد، و شيخ ما، عليه الرحمه، هيچ ندانست که
مصاحبه چيست، اما از بلندی نظری که در او بود، آری گفت. پس آن شخص که نور
قداست در چهره مولانا ديده بود، سوالاتی چند بکرد و شيخ الرئيس، به علمی
که در او بود، جوابهای مناسب بداد. اما روزی ديگر، شخصی پيش آمد و همين
سوالات بکرد و همان جوابها گرفت و آخر آن شد که همه روزنامه جات از
مصاحبات شيخ ما مملو گشت و جوابهايی آمد که همه از يک قوطی به در آمده بود
و اين از عجايب آن بزرگ است که همه را به يک حرف مقهور کند.
و شيخ ما هماره در نوشتجاتش زنجيرات دادی و تيليفونات تبليغ کردی و هيچ
روز بی نوشتن سر به بالش نبردی و گفتی که تا آخر جهان نوشتی، تا اينکه جان
از کالبد به در رفتی و قس.
و از معجزات شيخ آن باشد که روی آب برفتست و به ملک آبا و اجداد بر بگشتست
و به کلاردشت و فود کرت برفتست و همه را به توبلگ واداشته است و ديگر
اينها که در شرح نيايد!
و هموست که تحصيلات سينماتوغراف انجام داده باشد و در جامعه شناسی نام
جرجيس را برده باشد و با زدن حرفهای بودار، خلق را به جان يکديگر انداخته
باشد و سايه اش هميشه بالای بلاگها باشد، همچنان باد! و خدای تعالی همواره
شيخ ما را در شمار بندگان برگزيده خود داشته باشد که شيخ ما بسياری از
مردمان را از راه به در کرده باشد، و بيش از اين را خدا همان داند،
والسلام!
تمام شد در سنه عشري الثانيه به قريه البانيه در ولايت قليفرنيه به دست
کمترين، طالب العلم و بلاگين، خداداد الرضاخانی.التماس دعا!
بدون عنوان
سر اين بلاگر يک بلاهايی اومده، چون من اصلا" نوشته های قبلی خودم رو نمی
بينم. در ضمن، اين پيام چه سوسه ای پيدا کرده که تا ما حرف می زنيم،
عاشقين سينه چاک کوس جنگ بر می افرازند! وقتی 5 سالش بود بايد خفش می کردم
که اين نمی شد. مار در آستين پروردن است!!!!!
اين هم از اونکارايی که من زياد نمی کنم، وارد کردن سياست به اين نوشته
ها. اما اين قضيه ای که امريکا به نظر مياد که کمر بسته که همه رو خفه
کنه، به نظر من نگران کنندست. قرار شده همه عراقی های مقيم امريکا رو زير
نظر بگيرند. بدون اجازه دادگاه می تونند به صحبتهای مردم گوش بدهند. يعنی
خلاصه بردن امثال رامسفلد و اشکرافت توی دعوای سياست امريکا. امريکايی که
می خواد ديکتاتوری رو از عراق بيرون بندازه، خودش داره به بدترين نوع
ديکتاتوری و خفقان دچار می شه.
بدون عنوان
test
بدون عنوان
قراره که من چرنديات شتابزده بنويسم! آخه از برخورد دو عقل بنده و پيام،
بهتر از اين پديدار نمی شه. اما راستش اصلا" نمی دونم چی بنويسم...
سه شنبه شب، بعد از حدود بيست ساعت مسافرت از روستوک به برلين و از اونجا
به لندن و بعد به لوس آنجلس، چشمانم به ديدن آن مظهر چرند، آن بی نصيب از
حرف حساب، آن پيمبر بی کتاب، آن زننده سخنان کتره ای، شيخنا و مولانا پيام
الدين چرندياتی، خلد الله ملکه، روشن شد (خاموش هم به هکذا!).
بيچاره کلی راه اومده بود. مارو برداشت و برد به عنوان سور شب رسيدنمون،
پيتزا بهمون داد! عجب پيتزای عظيمی!
بعد رفتيم به دفتر چرنديات (که در ضمن منزل موسيو لوچرند هم هست!) آقا،
کسی باورش می شه اين همه چرند رو از يک آپارتمان بشه صادر کرد؟ من گفتم
اين حتما" يک تيم آدم چرند گو داره که اين همه توليدش بالاست!
فرداش، پيام از کارش مرخصی گرفته بود، بالنتيجه من مجبور شدم وقتم رو
باهاش بگذرونم! عذابی که مدتها بود بهش دچار نشده بودم. واقعا" خدا هيچ
مسلمونی رو به اين شکنجه دچار نکنه!
روز بعد، پيام گفت که بايد ده دقيقه بره سر کار... از اونجايی که پيام
ايرونيه، ساعت واقعی رو خودتون حدس بزنيد!
دو روز هم من از خروس خون تا غروب آفتاب، دانشگاه لوس آنجلس بودم برای
کنفرانس مطالعات هندو-اروپايی. جای شما پر، يک سری آدم با سنهای سه رقمی،
نشسته بودند و دل و روده همه کلمات رو می کشيدند بيرون. از هر زبونی هم که
فکر کنيد (اشکاشمی تا ختنی!)، دليل و مدرک مياوردند. خلاصه مخ برای ما
نموند.
بيچاره پيام هم روند و منو برد اونجا و برگردوند. دلم واسش سوخت. اما اين
لوس آنجلس اينقدر بزرگه که من اگه ماشين هم داشتم، خودم نمی تونستم برم به
جايی.
شب آخری، با يکی از دوستان، رفتيم بيليارد بازی کرديم و يک جای امريکايی
دبش، شام خورديم. بعدش هم پيش بسوی چرند آباد (يا خراب؟). صبح هم در رکاب
پيام رفتيم فرودگاه. جای شما پر، اين بن لادن چنان امريکايی ها رو ترسونده
که همه مسافرها رو يک نيم ساعتی می گشتند! ياد مهرآباد افتادم. بالاخره
سوار هواپيما شدم، نفس راحتی کشيدم از دست پيام، و راه افتادم به طرف
سانفرانسيسکو! اين بود سفرنامه ما از سفر تابستانی به چرند آباد. البته
واضح و مبرهن است که همه چرند بود، اما چه کنيم!
بدون عنوان
می خواستم از همه هموطنان و دوستان عزيز و طرفداران بی شمار و پر و پا قرص
اين وبلاگ معظم (!!!) معذرت بخوام که اين همه وقت از خوندن مطالب زيبای من
بی بهره مونده اند! من الان سانفرانسيسکو هستم، اما پنج روز پيش اين پيام
چرندياتی بودم توی لا (لوس آنجلس!). اين دست و پای آدم رو قفل می کنه به
بخاری، اصلا" اجازه نفس کشيدن هم نمی ده! اينترنت هم که می خوام کار کنم،
ثانيه ای شارژ می کنه. خلاصه نشد که ما دو خط بنويسيم. حالا که به آزادی
رسيدم (دم بيست چهار اسفند شلوغ بود!)، زيادتر می نويسم. اما راستش اينه
که با پيام اينقدر خوش گذشت که اصلا" فکر بلاگ هم نکردم.
بدون عنوان
عالم وبلاگ کلی شاعر تازه کار داره. من از اينهمه آثار زيبا و دل انگيز،
دلم گرفت که خودم چرا از اين هنر آدمهای "سنستيو" هيچ بهره ای ندارم. بعد
يادم افتاد که هموطنان محترم خارج نشين، علی الخصوص ساکنان همون شهری که
من اين هفته عازمش هستم (لوس آنجلس!)، کلی شاعر مونتاژ فرنگ دارند و به
دليل زبان فارسی فضيحی ( ببخشيد، زبونم گرفت، فصيحی) که تو اونجا صحبت می
شه، حتما" آثارشون خيلی کول و اينترستينگ از آب در مياد. تصميم گرفتم آثار
يکی از اين شاعران رو خدمتتون تقديم کنم، هرچند که سبکش يک کمی "آوت آو
فشنه" و به افاضات عهد مشروطه می بره!
يک قطعه شعر به ياد شاعر مرحوم ناکام!
ای زندگی که رفتی ز دست، آخ!
من دلم واسه ات (!) شده تنگ، واخ!
ای عشق جانان من که دل را می دهی آب
و چشم را تاب، آوخ!
او مای گودنيس از اين فلک دون پست کثيف
که نگذاشت برسيم ما به لوف وليف
لعنت به تو ای لوس عفيف!
آخه مگه من چه کرده بودم،
جز داشتن چهارصد پاند آرزو؟
دلم را داده بودم دست تو حريف دلبر
بعد تو آمدی زندگی مرا اوخ کردی
و بنده را در يک دعوای چاقو کشی
کلا" يوخ کردی!
از آثار قلم شکسته شاعر دلسوخته!
اين هم نظر استاد عالم: بايد قدر شاعران جوانی مثل اين آقای دلسوخته را
دانست. ابوی محترمشان ماشالله هزار ماشالله چکهای پر و پيمان می کشند!!!
بدون عنوان
Down
بدون عنوان
اين هفته خبر خاموشی همه آدمهای شوخ و طناز بود. گل آقا گفت که ديگه منتشر نمی شه، کلاغ سياه ما هم پر زد و رفت (کاش من لندن بودم)، جدا از اينکه نبوی هم گفت ديگه روزانه نمی نويسه. من برای گل آقا توی کاپوچينو اين
رو نوشتم.