بدون عنوان
اين واقعا" حالتيه که من هميشه احساس می کنم:
When I was a child, I caught a flickering glimps
out of the corner of my eye
I turned to look, but it was gone
I cannot put my finger on it now
the child is grown, the dream is gone
and I have become comfortably numb.
بدون عنوان
رسانه های جمعی، آزادی، و دمکراسیمن طرفدار سرسخت دمکراسی، به
صورتی که تا به حال برای ما تعريف شده، نيستم. نه اينکه از اصول دمکراتيک
دل خوشی نداشته باشم و يا با حکومت مردم مخالفتی داشته باشم، اما صورت
سياسی دمکراسی، يا دمکراسی که در عمل به ظهور پيوسته را، قبول ندارم.
همچنان که صورت عملی مارکسيسم، يعنی لنينيسم و استالينيسم، در عمل غير
قابل قبول بودن خودشان را نشان دادند. دمکراسی که در کشورهای جهان پياده
شده، با اصول تئوريک و اوليه خود تفاوتهای فاحشی را نشان می دهد. دمکراسی
امروز جهان «مدرن»، بر مبنای تجربه های تاريخی و اقتصادی چند کشور محدود
بنا شده، و توانايی بسط داده شدن به همه جهان را ندارد. اينکه اصول اين
دمکراسی بر مبنای سيستم اقتصادی کاپيتاليسم بنا شده و به همين دليل هم در
کشورهای ديگر نتايج مطلوب را به دست نمی دهد، مسئله ايست جدا.
به هر حال، يکی از اصول مورد فبول دمکراسی، چه تئوری و چه عملی، آزادی
بيان و آزادی رسانه های جمعی در خبررسانی و انتفاد است. در ابتدای قرن
بيست و يکم، بسياری از کشورهای جهان نشان می دهند که ترسشان هنوز هم از
همين اصل ساده است: خبررسانی آزاد و بدون فشار. هنوز هم کسانی که می
خواهند قدرت خودشان را نگه دارند، در مرحله اول، اختيار مطبوعات را به
نحوی از انحا، محدود می کنند.
چه در کشورهايی که ادعايی در مورد دمکراتيک بودن ندارند و چه آنهايی که
خودشان را مهد دمکراسی می دانند، اين اصل صحت دارد. در امريکا، خيلی ها،
از جمله هموطنان «تبعيدی» (کذا.) ما که متاسفانه از دانش مهم سواد استفاده
نمی کنند و روزنامه ها و مطبوعات بقيه جهان را هم نمی بينند، ادعا می کنند
که هيچ جای دنيا آزادی بيان به اندازه امريکا وجود ندارد. توخالی بودن اين
ادعا البته بعد از نازل شدن بلای جرج بوش به اين مملکت و افتتاح سازمان
رسمی فضولی و تفتيش عقايد، کمی ثابت شده، اما هنوز هم بسياری اين مسئله را
باور دارند. برای اين عده، بودن قانونی که آزادی بيان را تضمين می کند، و
نبودن قاضی مرتضوی، کفايت می کند. اما توجه به اين نکته مهم است که بودن
امکان، دليل وجود داشتن واقعی يک مسئله نيست! در حقيقت به اعتراف بسياری
از دستندرکاران مسئله خبر رسانی در امريکا، تمام اخبار از طريق خروجی های
خبری که به دست چهار شرکت اساسی اداره می شوند، به دست مردم امريکا می
رسد. سينما، تلويزيون، راديو، روزنامه، مجلات، و در بسياری از موارد حتی
ناشران کتاب، همه قسمتی از کمپانی های AOL Time Warner, News Corp,
Washington Post Publishing
و جالبتر از همه، والت ديسنی، هستند. يعنی تمام شبکه های خبری موجود و حتی
موسساتی که اوقات فراغت مردم را در اختيار دارند، قسمتی از يک شبکه بزرگ
هستند. فلسفه وجودی اين رسانه ها، حفظ وضعيت موجود و جلوگيری از اختلال در
نظم است، تعريف کاملی است ازمحافظه کاری. رسانه های آزادی خواه و اصلاح
طلب، با اينکه در تئوری امکان وجود دارند (کسی آنها را تعطيل نمی کند)،
اما در عمل، نمی توانند فعاليت کنند، چون امکان دسترسی به نفوذ و سهم
بازار رسانه های محافظه کار را ندارند.
اما با نگاه کردن به رسانه های کشورهايی که کمتر دم از بهترين دنيا بودن
می زنند، می بينيم که سيستم مالياتی صحيح که منبعی برای حمايت از رسانه
های مستقل را به وجود مياورد، به حضور اين رسانه ها تحقق می بخشد. در
نتيجه، روزنامه هايی مانند گاردين و فرانکفورتر آلگماينه، و شبکه های
تلويزيونی و راديويی مستقل، بدون ترس از دست دادن منبع حمايتیشان، به
خبررسانی مستقل و آزادانه دست می زنند. مردم کشورهايی که صاحب چنين رسانه
هايی هستند، اخبار را از چندين جهت مختلف دريافت می کنند و امکات قضاوت و
نتيجه گيری درست را پيدا می کنند، در صورتی که در امريکا، تنها يک جهت خبر
به مردم ارائه می شود، و در نتيجه، شکل دادن افکار عمومی در امريکا برای
حکمرانان آن بسيار راحتتر از زمامداران کشورهاي اروپايی و يا ژاپن است.
جنگ آينده در عراق و بقيه خاورميانه، نتايج تلخ اين کمبود اطلاع رسانی
صحيح را به نمايش خواهد گذاشت.
بدون عنوان
اينجا رو ببينيد تا
بفهميد عاقبت توهين به مقام معظم آقايون در يک جامعه اصيل، چه نتايجی در
بر داره! ما هی می گفتيم، اين شمسی خانم اينا گوش نمی کردن!
بدون عنوان
وای وای وای! اين ربطی به اين مسائل هرروزه نداره، اما من خوره تنيس هستم
و اين چندروزه، مسابقات جام آزاد استرالياست!
ديشب توی يک چهارم نهايی، يونس ال عيناوی مراکشی، توی يک مسابقه پنج ساعته
(!!!)، بازی رو به اندی راديک امريکايی باخت. حالا اين هيچ، جالب اينجاست
که ست آخر، با نتيجه 21-19 تموم شد!!!! يا علی! اگر اهل تنيس باشيد، الان
دو تا شاخ بالا سرتون در اومده!
بدون عنوان
اولا" مردونه رو بخونيد...
دوم، نامه بنده به
گويا. که بدانيد ما اين دو روزه بی کار نبوديم!
بدون عنوان
اين دو روزه زياد دست و دلم به نوشتن نمی رفت. دو شب پيش، با چندتا از
دوستهام رفتيم مرکز فيلم دانشگاه برکلی که يک مجموعه فيلم ايرانی داره
نشون می ده. دوتا فيلم ديديم که يکيش (خانه ای روی آب، کار بهمن فرمان
آرا) اصلا" صحبت نداره. من نه از «بوی کافور، عطر ياس» خوشم اومد نه از
اين. انگار که برای چهار ساعت فيلم برداری کرده، بعد سعی کرده توی دو ساعت
تمومش کنه! کار بی مزه و گيجی بود. توصيه نمی کنم وقت تلف کنيد.
اما فيلم دوم، «بمانی» ساخته داريوش مهرجويی. فيلم عالی بود. مهرجويی
فيلمسازی است که قبل از اينکه فيلمهای ايرانی جشنواره پسند بشوند، فيلم
خوب می ساخت. اين فيلمش، بسيار بازی های خوبی داشت، پرداختش تاثير گذار
بود، داستان رو بسيار مستحکم تعريف می کرد، و اثر بسيار زيادی روی بيننده
می گذاشت. فيلمبرداری و تدوين گری اش هم حرف نداشت. اينقدر روی من و همه
اثر گذاشته بود که راستش وسط فيلم از اينکه توی وبلاگ مردونه
بنويسم، يک کم احساس شرمندگی کردم. راستش، توی مملکتی که هنوز يک درصد اين
کارها رو هم با مردمش بکنند، نبايد مسئله حقوق زنان رو فراموش کرد. اما
حالا زياد خيال برتون نداره ها، فقط يک کم احساس شرمندگی کردم! «بمانی» فيلم عالی است، حتما" ببينيد.
ديشب به سرم زد رفتم
ديشب به سرم زد رفتم يک چيزی نوشتم توی وبلاگ انگليسيم. بخونيد و اگر خواستيد نظر بديد، برگردين اينجا، چون اونجا نظرخواهی نداره. در ضمن، يک نگاهی هم به وبلاگ کريس
بکنيد. از زبون سگش می نويسه و خيلی جالبه که آدم بخواد به زندگی از ديد
يک سگ نگاه کنه. بعضی وقتها خيلی خنده داره و چيزهايی رو توجه می کنه که
ما اصلا" به خيالمون هم نيست.
بدون عنوان
بعضی ها می خوان که همه چيز رو در چارچوب استانداردهای خودشون بگنجونند.
اگر چيزی از اصول ثبت شده خطور کنه، سريعا" تردش می کنند. اين احساس رو من
توی ايران و جامعه ايرونی از همه جا بيشتر ديدم. ديد کلی نسبت به نوآوری،
ديد بدبينانست. تمام بزرگان ادبی و هنری، در طول عمرشون لحظه ای از
انتقادات بی دليل و اتهام بی سوادی و نادانی، بی نصيب نبوده اند. دکتر
مهدی حميدی، تا آخر عمر فکر می کرد که نيمايوشيج چون عرضه نداشته شعر در
بحور عروضی بسازه، شعر نو می گفته! مثلا" اگر داستانی رو کسی بخونه که
خودش جزو اديبان "جا افتاده" است، سريعا" انتقاد می کنه که اين نبايد
اينجوری باشه و به اصول نمی خونه. اگر همه چيز به اصول می خورد که همه مثل
هم می نوشتند و نقاشی می کشيدند و شعر می سرودند و فيلم می ساختند. هنر
يعنی نداشتن اصول! شايد همين موضوع هم دليل کمبود عجيب ايرانی ها در عرصه
های ادبی و هنری بين الملل باشه. ما کلی ايرانی دکتر، مهندس، رئيس پروژه
ناسا، و قس عليهذا داريم، اما توی صحنه تئاتر جهانی، نقاشی نو آورانه، و
حتی ادبيات، دستی نداريم. توجه داريد که توی مملکت سعدی و حافظ و صادق
هدايت، ما يک عدد هم برنده نوبل ادبيات نداريم؟ توی اين موارد هم اگر کسی
معروف می شه، برای نوآوری نيست، بلکه به دليل برگشت به «سنت» (من چقدر از
اين کلمه بدم مياد) و محلی بودنه. موسيقی «اصيل» معروف می شه. ملت در جهت
احيای تئاتر تعزيه هستند. غربی ها هم همين رو می خواند. بقول بلاوت:«در
جهانبينی مستعمره گران، غرب يعنی پيشرفت، شرق يعنی ماندن در شرايط سنتی.»
برای غرب، شرق جايی هستش که وقتی غربی ها از زندگی پرسر و صدا و اعصاب
خوردکنشون خسته می شند، بايد برای آرامش و لذت بردن از سنتهای شرقی، به
اونجا برند. شرق يعنی يک موزه، يک مرکزی که بايد دست نخورده بمونه که بشه
ازش لذت برد. عينا" مثل ايرونی هايی که بعد از 20 سال فرنگ بودن، بر می
گردند ايران و از اينکه جای خاطرات کودکيشون، خونه در اومده که مردم زندگی
کنند، ناراحت می شند. يعنی اينها بايد توی اورنج کانتی، خونه 5 هکتاری
داشته باشن، اما توی ايران ملت بايد توی خونه قديمی زندگی کنند که به
نوستالژی بعضی ها برنخوره!
بدون عنوان
بام بام بيم، بام بوم، آدم شين مردوم!
بدون عنوان
در راستای اينی که شماها فکر نکنيد ما فقط بلديم ارزيابی شتابزده کنيم يا
اينکه در مورد مسايل تاريخی و جغرافيايی زر بزنيم، يک کارهای مردونه ای کرديم که شما ببينيد بدتون نمی ياد! بالاخره من و پيام رو بغل هم بزاری بايد يک چيزی از توش در بياد ديگه!
ارزيابی شتابزده سال 2002 ميلادی
ارزيابی شتابزده سال 2002 ميلادی
البته واضح و مسلم است که سال 2002 ميلادی، عينا" مثل سال 2001، دارای 365
روز و 6 ساعت و 6 دقيقه بود. انسانهای بسيار زيادی در اين سال، بدنيا
آمدند، خوردند، خوابيدند، انسانهای مثل خودشون رو با روش غير کلونی(!!)
درست کردند، از زندگيشون لذت بردند و يا سر خوردند، و آخر هم مردند.
شتابزدگی اين قسمت از ارزيابی ما به دليل شتابزدگی زندگی ماست که انگار
تمام هدفش اينه که ما رو زودتر به خط پايان برسونه. توی اين سال، آدمهای
کمی توی اين دنيا، مثل سالهای قبل، شکمهاشون رو انباشتند، در حالی که خيلی
ها معنی سيری رو هم نفهميدند. کشورهای «پيشرفته» حدود 17 برابر کشورهای
«پسرفته» از منابع طبيعی استفاده کردند. توی خيلی جاهای دنيا، مجله ها و
روزنامه هايی که به مردم خبرهای اساسی رو می رسوندند، به دليل نبودن کاغذ،
تعطيل شدند، اما در امريکا برای هر فرد روزی 100 گرم کاغذ تبليغاتی
فرستاده شد که مستقيما" به آشغالدانی سرازير گشت.
توی اين سال، روسای 4 شرکت بزرگ چند مليتی، به اندازه بودجه چند کشور
افريقايی روی هم، پول از شرکتهاشون بلند کردند و کسی هم آخ نگفت. توی اين
سال، با يک کودتای بی سر و صدا، يک گوساله 52 ساله و تمامی گله اش، کنترل
بزرگترين قدرت نظامی و اقتصادی دنيا را در دست گرفتند و شروع کردند فرياد
«وا دمکراسيا(!!!!!)» سر دادن. اين سالی بود که خيلی ها چهره واقعيشون رو
نشون دادند.
توی اين سال، مردم دنيا نشون دادند که عقلشون خيلی بيشتر از اونيه که بعضی
ها تصور می کنند، اما زورشون به هيچ جا نمی رسه. هنوز هم زور به عقل
سواره. توی اين سال، خيلی ها فکر کردند مردم خر تشريف دارند و با جعل
حقايق می شه برای هميشه فريبشون داد، اما جوجه های بسياری در پايان اين
پاييز سرد در انتظار شمارش به سر می برند.
اين سال، سال اول آخرين مرحله دومين دوره تاريخ بشری بود. 2000 سال ديگر،
باستانشناسان تاريخ ما رو هم جزو تاريخ دوران باستان حساب می کنند و تعجب
می کنند که ما چقدر احمق بوديم. و ما چقدر زودباوريم و چقدر حافظه کم
گنجايشی داريم. به سال 2003 خوش آمديد!
بدون عنوان
اين وبلاگ چيه؟ دفتر خاطراته؟ نه! من توی دفتر خاطراتم، مسائل روز نمی
نويسم و مقالات تاريخی صادر نمی کنم. روزنامه نگاری هم نيست، اونجوری که
هودر بيان می کنه، چون من يادم نمی ياد خبر داغی رو از اين وبلاگها شنيده
باشم يا اينکه مقاله تحقيقی بسيار پر مغزی خونده باشم. فکر کنم بهترين
تعريف وبلاگ و وبلاگ نويسی، يک محل غيبت کردن درندشت و بی در و پيکره!
کمتر کسی می شه که به همسايه وبلاگيش کاری نداشته باشه. ملت راجع به تجربه
هاشون با هم حرف می زنند، پشت سر هم حرف می زنند، و حتی ضد هم سخنرانی می
کنند. حتی يک نفر هست که تمام وقتشو داده که بر عليه خورشيد خانم بنويسه،
چرا که دختر بيچاره يک چيزهايی نوشته که بقيه خوششون اومده. واقعا" اين
وبلاگ چيز جالبيه!
بگذريم. اين چند وقته کلی از اوقات من صرف خوندن و نوشتن شده. دارم يک
داستان تاريخی می نويسم که در بياد، جان خودم الکساندر دوما به خودش می
لرزه! در اين ضمن، کلی هم در موردش تحقيق کردم و کتابهای مختلف خوندم.
ايکاش مثل عمو کتابدار ايران بودم و می تونستم ببينم حال و هوای تحقيقات
تاريخی اونجا چجوره. کسی توی اين عالم وبلاگ، به غير خودم، مورخ و «عتيقه»
هست؟ چطوره ما هم مدل اين آهوی سه گوش و هفت دم، يک وبسايت مخصوصه کارهای
تاريخی بزنيم و کلی کارهای اصولی انجام بديم که اسممون به عنوان
خدمتگزاران وبلاگی به جا بمونه؟ بقوله کارل مارکس به علاوه هرودوت:«ای
مورخين عالم، متحد شويد!» (به خيال اين يارو نيم پهلوی و «امروز فقط اتحاد
(کذا.)» نيفتيد ها!)
بدون عنوان
داشتم توی اين برنامه ای که آمار بازديدکنندگان وبلاگ من رو می ده نگاه می
کردم، ديدم کلی از ملت از طريق گوگل به طرف ما کشونده می شند. اما خنده
دار، کلماتيه که دنبالش می گشتند و گوگل از روی اونها، ما رو نشون داده!
سياحت کنيد: فردوسی، بوف کور، مدل لباس (!!!!)، ادبيات ايران، تاريخ،
زندگی در لندن، موندم مردم توی گوگل دنبال چیا بگردن، راهشون به در خونه خورشيد خانوم کشيده می شه!
ديروز مشغول خوندن مجله اکونوميست
ديروز مشغول خوندن مجله اکونوميست
بودم که بر خوردم به يک نامه در مورد عضويت ترکيه در اتحاديه اروپا. می
گفت: نه تنها ترکيه، بلکه هيچ کشور اسلامی نبايد عضو اتحاديه اروپا بشه،
چون اسلام يک فرهنگ عقب افتادست که توانايی برابری با فرهنگ اروپا رو
نداره. نويسنده نامه اهل نيوجرسی امريکا بود!
حالا من هم مخالف عضويت ترکيه در اتحاديه اروپا هستم و اصولا" فکر می کنم
ترکها زيادی اروپا زده هستند، اما جالب اينجاست که اين فرهنگ رقابت بين
"مسيحيت" و "اسلام" در اينها هنوز هم وجود داره. يعنی از 1000 سال قبل تا
به حال، هنوز تغييری ايجاد نشده! واقعا" آدم ياد حرف گاندی ميفته که بهش
گفتند: نظرتون راجع به تمدن غرب چيه؟ گفت: فکر خوبيه!!! (يعنی کدوم تمدن؟)
يک کتابی هست به اسم «آتنای سياه»
Black Athena
که نويسندش سعی داره ريشه های مصری فلسفه يونان رو نشون بده و بگه که
خلاصه يونانی ها هم ريشه فلسفشون رو از جای ديگه گرفته اند، نه اونطور که
عاشقان سينه چاک يونان ادعا می کنند، فلسفه زائيده ذهن پويای يونانی هاست
و نه کسی ديگر. جلد اولش به اين موضوع اشاره می کنه که بعد از موفقيت
انقلاب صنعتی در اروپا و گسترش مستعمرات، روشنفکران اروپا که سعی داشتند
غرور ايجاد شده رو طوری توجيه کنند، شروع کردند به دنبال کردن اين نظريه
که اصلا" فرهنگ و تمدن اروپايی و مردم اروپا، از بقيه دنيا متفاوته و
بهتره. برای پيدا کردن ريشه های اين استثنايی بودن اروپايی ها بود که به
تاريخ برگشتند و تصميم گرفتند که فقط يک فرهنگ اروپايی مثل يونان می تونه
ريشه تمدن درخشان خودشون باشه، و صددرصد نه يک فرهنگی مثل فرهنگ
ايرانی/اسلامی آسيای غربی. در صورتی که اومانيسم اراسموس و اثيک اسپينوزا
به ابن رشد و ابوعلی سينا بيشتر بدهکارند تا ارسطو و افلاطون. يعنی بطور
کل، فرهنگ شرقی و تمام دستاوردهاش، بی قدر شدند و مردمش نامتمدن. به همين
دليله که آقای بوش و همفکرانشون تصور می کنند که مردم ما اصلا" مفهوم
دمکراسی رو درک نمی کنند و بايد با زور دمکراتشون کرد، اونهم مدل
امريکايی!