search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
اين هم يک خبری مربوط
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان

archives

October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« January 2003 | Main | March 2003 »

بدون عنوان

ديشب يک رئيس جمهور خاص يک مملکت خاصتری، توی يک سخنرانی اعلام کرد که
تصميم داره از «تمدن» دفاع کنه و ارزشهای دمکراتيک رو (به زور دگنک!) به
بقيه "ياد" بده. بقول معروف، بچه رو که رو بدی...
اما ملانصرالدين قرنهاست که صدای همه آدمهايیه که خودشون صداشون در نمی
ياد. خيلی شوخی ها رو از زبون ملا شنيديم، اما فکر کنم چند قرنی بود که از
ملا، لطيفه تازه نشنيده بوديم. اين نوشته استاد گيله مرد
رو بخونيد. ملا دوباره در ميان ماست!

February 27, 2003 10:32 PM



بدون عنوان

-افلاتون، تنها فيلسوفی از نسل فيلسوفان عصر "طلایی" آتن بود که با
دمکراسی مخالف بود. به نظر افلاتون، دمکراسی بطور طبيعی به ديکتاتوری منجر
می شه. (جاش خالی جرج بوش رو می ديد!) -چند شب پيشتر، شاهزاده ترکی بن
فيصل آل سعود که رئيس انستيتو تحقيقات خاورميانه است، توی يک کنفرانس بزرگ
گفت:«برای مردم خاورميانه، دمکراسی که غربی ها حرفش رو می زنند، مثل يک
دين تازه است که کشيش اعظمش رئيس جمهور امريکاست و همونطور که صليبيها در
قرن 11 با علامت صليب و دعای خير پاپ، به خاورميانه حمله می کردند، به نظر
میاد که امريکای قرن 21 هم با پرچم دمکراسی می خواد همين کار رو بکنه.»
(در ضمن، به اعتراف محققين مدرن اروپايی، مستعمره گران قرنهای 17 و 18
اروپا هم از گروههای مختلف تبليغات مذهبی مثل ژزوئيتها و دومنيکنها به
عنوان جاده صافکن استفاده می کردند.)
-همه می گن جامعه ما معنی دمکراسی رو نمی فهمه. مارکس عقيده داشت که حکومت
"شرق" اصلا" توی چهارچوبهای تکامل حکومتی اون نمی گنجند، چون همه
"دسپاتيک" هستند، يعنی شاه در اونها حاکم جان و مال مردمه. اما در مملکت
ما، در دورانهای اشکانی، ساسانی، و حتی بعد از اسلام (دوره صفوی)، اين يک
اصل شناخته شده بوده که شاه نماينده مردمه (کريمخان زند که لقب خودش رو
"وکيل الرعايا"، نماينده مردم، انتخاب کرد.) هروقت هم که شاه سعی می کرده
که از حد اختياراتش بالا بزنه، مکانيزمهای جامعه جلوش رو می گرفتند. نمونه
اش قيامهای دوره ساسانی (مثل مزدک) و خلع و به دادگاه کشيدن پادشاهی مثل
خسرو پرويزه. مجلسی مانند مهستان هم توی مملکت ما سابقه تاريخی داره،
مجلسی که همون نقشی رو بازی می کرده که مجلس اشراف بعد از معاهده مگنا
کارتا در انگليس ايفا کرده، و بعدا" هم به دمکراسی منجر شده.
آيا وقتش نيست بجای قبول دربست دمکراسی که بر مبنای تجربيات و شرايط خارجی
بنا شده، سعی کنيم به شناسايی شاخصهای دمکراتيک در جامعه خودمون بپردازيم؟

February 25, 2003 09:50 PM



بدون عنوان

مثل اينکه همه کسانی که اسمشون پيامه، مثل همند! باور نمی کنيد؟ اين چرنديات از جناب پيام خان چرندياتی يک نگاه کنيد، بعد هم اين سايت و محتوياتش رو ببينيد. هيچ ربطی به هم ندارند، اما چون اسم هر دو پيامه، نتيجه يکجور شده!!!

پانوشت: در ادامه اون مطلب در مورد راهپيمايی سانفرانسيسکو. فکر نکنم عکس لازم باشه، جهانشاه جاويد از ايرانيان خودش يک مجموعه 169
عکسی ترتيب داده. ببينيد.

February 20, 2003 07:04 PM



بدون عنوان

هيولای وبلاگ، قربانی ديگری می گيرد!
قاضی شتابزده، تا به حال خيلی ها رو آلوده وبلاگ کرده. اين هودر که اون
مقاله کذايی رو يک سال و نيم پيش نوشت و ما رو گرفتار کرد، درست نبود ما
بشينيم و هيچی نگيم! نتيجتا"، شروع کرديم به پيدا کردن آدمهای بی گناه و
جاهل (!!!) که طوق بندگی به گردنشون بندازيم! اولين قربانی، همين جناب استاد چرندياتی بود
که معرف حضورتون هست. قربانی بعدی، يک بابايی بود که سفارش کرده بهش لينک
نديم، فکر کنم اينکه از من لينک بگيره براش افت داره! بعدی، دوست دختر
گرامی، سرکار کريس خانم بود (يا سگش!) که بيچاره کلی هم قضيه رو جدی گرفته!

اما آخرين اين مردم بی گناه که به دست من گرفتار شده اند، يک خانم روسی تشريف
دارند که پارسال با من توی لندن دوست خوبی بودند و امسال، در کيف،
اوکرائين، مشغول وقت تلف کردن هستند! توی وبلاگش راجع به ماجراهای زندگی
در اوکرائين می نويسه، بخونيد، جالبه! (انگليسی دونها، وبلاگ انگليسی خودم رو هم بخونيد!).

February 20, 2003 12:52 AM



اين هم يک خبری مربوط

اين هم يک خبری
مربوط به همون قضايای راهپيمايی ضد جنگ! جناب رئيس جمهور محترم (کذا!)،
جرج بوش فرموده اند که اعتراضات در تصميم ايشون برای حمله به عراق خدشه ای
وارد نخواهند کرد! بنازم به اين دمکراسی و احترام به ميل مردم.
اما از سياست که بگذريم، خواستم بگم اين قاضی بودن من در مملکت وبلاگستان،
آخرسر کار دستمون داد! اينقدر همه برای قضاوت به من مراجعه کردند که آخر
سر رفتم و شروع کردم توی دفتر يک وکيل کار کردن که قضاوتم بر طبق قانون
باشه!!!!! از اين ببعد مشکلات حقوقی مردم وبلاگ آباد (مشکلات مزايا و
اضافه حقوق و فوق العاده هم به هکذا!)، با دريافت حق الزحمه هنگفتی، به
طريق بسيار بدی، حل خواهد شد! لطفا با شماره 1800YAAALI تماس حاصل نماييد!

February 18, 2003 07:04 PM



بدون عنوان

امروز رفتم راهپيمايی ضد جنگ توی سانفرانسيسکو. فکر کنم حدود 400 هزار نفر
آدم اومده بودند. از همه رنگ و اندازه و جنس. همه هم با قطار شهری، بخصوص
وقتی که از منطقه شرق خليج سانفرانسيسکو ميان. قطار شلوغ بود مثل چی. همه
با هم انگار دوست، حرف بزنند و انتقاد و فحش به دستگاه و شکايت از اينکه
انگار توی اين مهد دمکراسی، چيزی که برای دولت مهم نيست، حرف مردمه! خلاصه
همه پی اينکه دلشون رو خنک کنند.
توی خيابون اصلی شهر، همه به طرف ساختمون شهرداری می رفتند که سخنرانی ها
در اونجا بود. خيابون مارکت جای سوزن انداختن نبود. مردم جالب بودند. بچه
ها رو هم با خودشون اورده بودند، لباسهای دهه شصت تنشون، پلاکاردهايی که
روشون شعار نوشته بودند و برضد جنگ و نفت و اسرائيل حرف می زدند. قابل
توجه اين بود که اتفاقا اکثريت ملت، سفيد پوستها بودند. البته از مردمان
با اخلاق "سانفرانسيسکويی" !! هم کم نبود! يک گروه مسيحی دو آتشه بودند که
وقتی وارد جمع شدند، همه ازشون کناره گرفتند. مردم بسيار بيدار، معلوم بود
که اخبار زهرآلود تلويزيون رو باور ندارند و هنوز می پرسند. ملتی که هنوز
بپرسند، بهشون اميد هست!
اما وقتی برگشيم خونه، خانم کانداليزا رايس، مشاور امنيت ملی جناب بوش، آب
پاکی روی دست همه ملت معترض ريخت. ايشون فرمودند:«مردم حق صحبت کردن و
اعتراض دارند (جدا" می فرماييد؟!!)، اما ما هم وظيفه ای داريم و اونهم
حمله به عراق و سرنگونی صدامه!» يعنی ملت مملکت "دمکراتيک" امريکا، شما هر
چی می خوايد بگيد، ما هم کار خودمون رو می کنيم! فاشيسم مدل موسولينی يعنی
اين!
بعدا" چند تا عکس هم اينجا می ذارم، انشالله. در ضمن، شعارهای جالبی هم می
دادند، اما از همه جالبتر اين بود: Stop the Mad Cowboy Disease

February 17, 2003 02:13 AM



بدون عنوان

اينجا اشتباه شده! پايين رو بخونيد!

February 13, 2003 07:15 PM



بدون عنوان

«امروز فقط اتحاد»
فردا؟ چلوکباب سلطانی!

February 13, 2003 07:08 PM



بدون عنوان

روزی نادرشاه به ملاقات سيد هاشم خارکن، عارف نامدار رفت. سيد را از اين
جهت خارکن می گفتند که روزها به صحرا می رفت و با کندن بوته های خار،
زندگی می گذراند. نادرشاه به سيد گفت:«شما واقعا" همت کرديد که از دنيا
گذشتيد.»
سيد با کمال سادگی رو به شاه کرد و گفت:«برعکس، همت را شما کرديد که از
آخرت گذشتيد!!!»
حالا حکايت ماست... همه به من می گن تو پشتکار زيادی داری و راجع به همه
چيز کنجکاوی. جواب من اينه که اتفاقا" توی اين دنيايی که پر از چيزهای
يادگرفتنيه، من پشتکار ندارم. پشتکار واقعی رو کسانی دارند که می تونند
بدون کنجکاوی توی کار دنيا و احتياج به ياد گرفتن، زندگيشون رو بگذرونند
و، جسارته، مثل اسب درشکه فقط جلوی پاشون رو ببينند!

February 9, 2003 03:46 PM



بدون عنوان

اين روزها، توی اين مملکتی که من هستم، حرف همه از جنگه. جنگی که به نظر
مياد خواست عده محدوديه که به هر دليلی نفع خودشون رو در براندازی يک
حکومت خارجی می بينند و راه انداختن استعمار جديد. مردم اين کشور جنگ
نديده اند. 170 ساله که يک دشمن خارجی به خاک مملکتشون پا نگذاشته.
مدتهاست که با هرکه می جنگند، ازش پيروز درمياند. برای همينه که 66
درصدشون فکر می کنند جنگيدن خوبه. اينها مردمی هستند که مثل من و شما،
هيچوقت صدای موشک و خمپاره رو به گوش نشنيدند. نمی دونند جنگ چيه. توی اين
مملکت کسانی هستند که افکار عمومی رو در اختيار دارند. کسانی که فقط به
جيبشون فکر می کنند و از مايه گذاشتن جون آدمهای ديگه هم دريغ ندارند.
متاسفانه، فعلا" اينها دستگاه حاکمه اين مملکت رو در اختيار دارند، و سوار
خری هستند که برای پايين آمدن از آن، يا خر بايد بميرد و يا سوار! دنيای
ما در آستانه تغييرات اساسی است. اگر فکر کنيد که دويست سال ديگه آدمهای
بيکاری مثل من (مورخ جماعت)، تاريخ رو چگونه می نويسند، بايد بدونيد که
اين دورانی که ما درش زندگی می کنيم در نوشتن اين تاريخ نقش اساسی رو
خواهد داشت. ما در ميانه يک سوتفاهم سياسی، تاريخی، روانشناسی، و اجتماعی
هستيم که از قرن 18 ميلادی شروع شده، و چون کسی سعی نکرده که اين سوتفاهم
رو برطرف کنه، موضوع کم کم داره با جاهای باريک می کشه. به نظر نمياد که
کاری از دست ما بربياد، بخصوص کسانی که نقش کبوتر صلح رو بازی می کنند.
اما می تونيم به خودمون بباليم که در يک نقطه عطف تاريخی زندگی می کنيم.

February 9, 2003 01:40 AM



بدون عنوان

اين هم يک جوک کذايی ديگه!جرج بوش می ره بازديد يک مدرسه (غير از
اون يکی!). سر کلاس ادبيات وارد می شه و می بينه که دارند راجع به تراژدی
صحبت می کنند. خوب به حرفهای معلم گوش می ده، بعد از بچه ها می پرسه:«کی
می تونه نمونه يک تراژدی رو به من نشون بده؟»
يکی از بچه ها می گه:«وقتی بهترين دوست من داره توی خيابون دوچرخه سواری
می کنه، يکدفعه يک ماشين بهش می زنه و می کشتش، اين تراژديه!»
بوش می گه:« نه، اين تصادفه، نه تراژدی.»
يک دختر بچه کوچولو می گه:«وقتی اتوبوس مدرسه با 50 تا بچه از دره سقوط می
کنه و همه کشته می شوند، اين تراژديه.»
بوش می گه:«نه عزيزم، اين هم يک ضايعه دردناکه.»
بچه ها همه ساکت می شند و هيچی نمی گن. بوش شروع می کنه وسط کلاس قدم زدن
و آخر سر می گه:«يعنی کسی نمی تونه مثال صحيحی از يک تراژدی بزنه؟»
يک پسر بچه بلند می شه و می گه:« وقتی هواپيماي مخصوص رئيس جمهور در حالی
که شما هم سوارش هستيد، طرف حمله يک تروريست مثل اسامه بن لادن قرار می
گيره و شما کشته می شيد، اين تراژديه.»
بوش می گه:«آفرين، عالی بود، تعريف خوبی بود. حالا بگو ببينم چرا اين
تراژديه؟»
پسره می گه:«آخه اين تصادف که نمی تونه باشه، ضايعه دردناکی هم که نيست،
حتما" بايد تراژدی باشه ديگه!!!»

February 5, 2003 10:03 PM



بدون عنوان

جرج بوش می ره بازديد يک مدرسه. سر کلاس می شينه و می گه هر سوالی داريد
بکنيد.
ُيکی بلند می شه و می گه: « سلام آقای رئيس جمهور، اسم من رابرته. من سه
تا سوال داشتم:
1- چطور شد شما انتخابات رو باختيد، بعد برديد؟
2- چرا شما می خواهيد بدون دليل به عراق حمله کنيد؟
3- به نظر شما، بمب شيميايی هيروشيما، بزرگترين عمل تروريستی تاريخ نبود؟»
جرج بوش تکونی رو صندليش می خوره و تا مياد جواب بده، زنگ تفريح می خوره.
زنگ بعد، يک پسر ديگه بلند می شه و می گه: «آقای رئيس جمهور، اسم من جکه،
و من پنج تا سوال داشتم:
1- چطور شد شما انتخابات رو باختيد، بعد برديد؟
2- چرا شما می خواهيد بدون دليل به عراق حمله کنيد؟
3- به نظر شما، بمب شيميايی هيروشيما، بزرگترين عمل تروريستی تاريخ نبود؟
4- چرا زنگ تفريح 20 دقيقه زودتر به صدا در اومد؟
5- رابرت کو؟!!»

February 4, 2003 09:47 PM



بدون عنوان

امروز هفت نفر آدم مردند. مرگ بدی بود، از اون قضايای چلنجر تا به حال،
همه اش ترس از اين بود که فاجعه باز تکرار بشه. جالبه که با پرواز بعدی،
برای دومين بار، يک معلم قرار بود فضانورد بشه. اولی توی همون چلنجر بود.
توی اين هفت تا، يک اسرائيلی بود با چهارتا بچه، يک هندی بود که نگفتن بچه
داره يا نه (مگه مهمه؟!). همه کانالها خبر مرگ اسرائيلی رو اعلام کردند،
تنها کسی رو که عکسش رو نشون دادن اسرائيليه بود. نه اينکه چرا، آدم بود
بيچاره، با هزاران آرزو، با چهارتا بچه که ديگه پدرشون رو نمی بينند. خدا
بيامرزه. اما کسی نگفت اين هنديه هم شوهر و بچه داره يا نه؟ مادر و پدر
پير؟ جرج بوش زنگ زد به شارون و تسليت گفت (انگار واسه اون مرتيکه خون
آدمها مهمه!!!)، اما فکر نکنم که به واج پی، نخست وزير هند، هم زنگ زده
باشه. از کتاب حزقيال نبی هم يک نقل قول آورد، اما فکر نکنم با بگاوادگيتا
چندان آشنا باشه. جالبه که ما ادعا می کنيم توی جهان برابری زندگی می
کنيم.

February 1, 2003 10:30 PM