بدون عنوان
نمی دونم اين بلاگر سر ما داره چه بلايی مياره، اما جديدا" توی قالب بلاگ
من، کلی علامتهای عجيب می زاره که وقتی هم می خوام پاکشون کنم، کل مرورگر
رو می بنده (32 صفحه علامت ؟ و :!!!. فکر کنم اين يواش بودن عجيب وبلاگم
هم در اين يک هفته اخير، مربوط به همينه. کسی می تونه کمکم کنه؟
بدون عنوان
يک کتاب خريدم از «انتشارات ققنوس».
کتاب خوبی بود، چند دفعه خوندمش، اينقدری که خراب و پاره شده بود.
بعد آتيشش زدم که يک کتاب نو از خاکسترهاش دربياد. اما انگار اشتباه می
کردم.
بدون عنوان
جالبه، من با اينکه الان يک سال و نيمه که اين وبلاگ رو می نويسم، اما
کمتر می شه که "وبلاگ" بنويسم. يعنی اون چيزی که خيلی ها بهش می گن
«روزمرگی» (يا بقول من روز- مرگی!). احتمالا" به اين دليل که هيچوقت فکر
نکردم کارهای هرروزه من چندان هيجان انگيز باشند که کسی بخواد در موردشون
بخونه (حتی وقتی که مسافرت می کنم). راستش هميشه به آدمهايی مثل دزيره
حسوديم می شده که دفتر خاطراتشون خوندنيه. شايد دليلش هم اين باشه که
هميشه اينجور آدمها در موقعيتهای جالبی زندگی می کردند (انقلاب فرانسه و
به سلطنت رسيدن ناپلئون).
اما فکرش رو که می کنم، می بينم من هم در دوران انقلاب ايران و جنگ عراق
زندگی کردم، در دوران مهم تاريخی مثل کودتای 2001 بوش و شرکا، توی امريکا
بودم. شايد نوشتن خاطرات من هم برای آدمها دويست سال ديگه جالب باشه، کی
می دونه؟ اما از طرفی هم شايد تا دويست سال ديگه کسی اصلا" خوندن و نوشتن
بلد نباشه! حرف تو حرف مياد، بقول دهخدا، حرف نشخوار آدميزاده! اما يک
فکری: کسی تا حالا به پديده سواد و آموزش عمومی به عنوان يک اقدام اقتصادی
شرکتهای بزرگ فکر کرده؟ يعنی اينکه موسسات انتشارات بزرگ، پنگوئن،
برتلسمن، هارپر، امثالهم، بخاطر اينکه برای توليداتشون (کتاب) مشتری پيدا
بشه، طرح آموزش عمومی رو پيش آورده باشند؟ مثل شرکتهای توليد تلويزيون که
اولين دفعه کانالهای تلويزيونی رو افتتاح کردند؟ سواد تا قرنها يک موضوع
محدود و مختص يک طبقه خاص بوده، اما توی دوران ما شده يک چيز عمومی، و
وجودش موسسات انتشاری رو تامين می کنه. يک فکر وحشتناک، نه؟ سواده که باعث
خريد کتاب و بزرگ شدن انتشاراتی ها می شه يا انتشاراتی ها سواد رو تبليغ
می کنند که فروششون بره بالا؟ اول مرغ بود يا تخم مرغ؟
بدون عنوان
فکر کنم مدتها پيش بود که در مورد «پروژه برای قرن امريکايی» و تهديدی که
اين موسسه برای صلح جهانی و آينده بشر محسوب می شه، نوشتم. در تمام اين
مدت به فکر اين بودم که يک وبسايت بسازم که توش با لينک دادن به مقالات
دستاندرکاران اين موسسه (که اکثرشون الان جزو هيئت حاکمه امريکا هستند)،
نشون بدم که چرا به نظرم اينها خطر بزرگی هستند. اما خوشبختانه خودم يک
وبسايت پيدا کردم که اين کار رو کرده. اگر کسی علاقه داره، اين هم
لينکهاش:
خود موسسه «پروژه برای قرن امريکايی»
وبسايت مخصوص رو کردن دست مسئولين
يک مقاله مهم موسسه
توی اين مقاله آخره که نويسنده ها (از جمله ديک چنی، پل وولفويتز، و جب بوش، برادر جرج بوش کوچولو!)، ادعا می کنند که:
While the unresolved conflict with Iraq provides the immediate
justification, the need for a substantial American force presence in
the Gulf transcends the issue of the regime of Saddam Hussein
(در حالی که مشکل حل نشده عراق دليل فوری {برای جنگ} را به دست می دهد،
نياز به حضور گسترده نيروهای امريکايی در منطقه خليج {فارس} مسئله ايست که
ابعادی وسيعتر از موضوع حکومت صدام حسين دارد)
يعنی تمام دلايلی که برای جنگ با عراق آورديم کشک! ما می خوايم توی خليج فارس جولان بديم، کسی هم نطق بکشه دخلشو مياريم!
يک خبر بسيار جالب در
يک خبر بسيار جالب در
مورد ساخته شدن فيلم زندگی کورش بزرگ در انگليس! اينطور که اين خبر می گه،
فيلم قراره پرخرج ترين فيلم تاريخ سينمای انگليس باشه. کارگردانش می گه که
از جلوه های ويژه نظير «ارباب حلقه ها: دو برج» استفاده می کنه. بنظر من
نکته جالب اينه که کارگران قصد داره از روايات افسانه ای در مورد زندگی
کورش بيشتر استفاده کنه تا حقايق تاريخی، که برای اهل تاريخ يک کمی ثقيله.
از جمله افسانه چوپان بود کورش، ماجرای پدربزرگش، و بعد صدور اعلاميه حقوق
بشر (در مورد اين آخری دلم خيلی پره، انشالله يکروز می نويسم و کلی فحش رو
به خودم می خرم، بگو الهی آمين!). اما به هر حال، از اونجايی که تاريخ ما
توی سينمای غرب هيچگونه حضوری نداره، و با توجه به اينکه امسال قراره برای
چندمين دفعه از زندگی اسکندر فيلم ساخته بشه (با بازی لئوناردو دی
کاپريو)، بازهم يک روايت افسانه ای از زندگی کورش بهتر از هيچ چيه! گوش
شيطون کر، يکروزی خرپولهای ايرونی می فهمند که تبليغات و خريدن توجه عامه
مهمتر از بی ام و و بنزه و يک پولی رو هم می ذارند و يک فيلم درست و حسابی
می سازند. تا اونموقع، باز هم دم انگليسی ها گرم!
بدون عنوان
این قضيه کلماتی که ملت توی گوگل دنبالش می گردند و گوگل هم ميارتشون در
خونه من، داره جالب می شه. يکی هست که انگار مرتب وبلاگ رو می خونه، اما
حوصله اينکه آدرسش يادش بمونه رو نداره، بخاطر همين همش دنبال مدل لباس می
گرده و بعد توی خياطخونه ما ختم می شه! کلمات مستهجن هم که سبيله، هرچند
که من اينقدر با ادبم که اگر کسی کلمات بی ادبی بگه، تا بناگوش سرخ می شم.
نتيجتا" نمی دونم اين گوگل ولدزنا چه لجی با من داره!
صلح جهانی و تاريخ ايران هم که اتوبوسهايی هستند که ايستگاه مرکزيشون
انگار جنب گاراژ ما واقع شده. اما جالب ترين کلمه ممکن، فاسد بود! من فکر
نمی کردم اين وبلاگ من جزو مفسدين فی الارض باشه. فکر کنم گوگل خراب شده،
جای کاخ سفيد ملت رو مياره اينجا!
بدون عنوان
جرج ارول توی کتاب 1984، در مورد وزارت حقيقت صحبت می کنه که کار اصليش،
تغيير دادن تاريخ و تطبيق دادنش با سياست روزه. مثلا" وقتی يکی از اعضای
حزب حاکم مورد غضب رئيس قرار می گيره، بلافاصله آرشيو تمام روزنامه ها عوض
می شه و در تمام اخبار قديمی حزب، اسم اون آدم حذف می شه.
شايد اين مقدار تحريف در عمل مشکل به نظر بياد، اما رهبران ارولی دنيای
ما، خوب فهميدند که کار خودشون رو چطور آسون کنند. سه روز پيش، نيويورک
تايمز، بزرگترين روزنامه امريکا، اعتراف کرد که يکی از خبرنگارهاش در عرض
چهار سال گذشته، 36 تا خبر رو جعل کرده. از يکی از متخصصين رسانه های جمعی
سوال کردند که معنی اين برای آينده نيويورک تايمز چيه؟ طرف گفت هيچ! ما در
عصر تلويزيون زندگی می کنيم. اکثريت مردم اخبارشون رو از تلويزيون می
گيرند. خبر تلويزيونی هيچ جا ثبت نشده و به محض اعلام خبر، کسی نمی تونه
ثابت کنه که کسی اون خبر رو اعلام کرده! اگر لازم باشه، می شه هر خبری رو
تکذيب کرد. کسی دقت خبری که سی ان ان می ده رو کنترل نمی کنه. اخبار
تلويزيونی خيلی راحت می تونه اشتباهات فاحشی رو مرتکب بشه که اثباتش غير
ممکنه (مثل اينکه بارها و بارها توی تلويزيون، "متخصصين" مهمان، گفتند که
صدام پشت قضايای نيويورک بوده! يعنی مسموم کردن ذهن مردم برای حمله به
عراق، کسی هم نمی تونه بازخواست کنه!). نمونه جالبش اون سخنرانی «تاريخی»
جناب بوش بعد از 11 سپتامبر که ضمن صحبتاش، گفت که اين يک جنگ «صليبی»
خواهد بود. الان توی هيچ جا نمی شه اثری از اون سخنرانی پيدا کرد! انگار
که اصلا" اتفاق نيفتاده. وزارت حقيقت، تاريخ رو عوض کرده!
پانوشت: محض اطلاع دوستانی که از رنگکاری من توی اين صفحه تعجب
کردند. بعضی از دوستان از سياهی رنگ اين صفحه و سفيدی نوشته ها شکايت
کردند و گفتند که چشم آزاره. ما هم بخاطر احترام به «اقليت»(!!) اين عمل
رو انجام داديم. حالا صفحه نظرخواهی بازه و ما هم تا دلتون بخواد سعه صدر
داريم (يعنی اصلا" واسمون مهم نيست شما چی بگين!)، پس هرچی می خوايد فحش
بدين که يک وقت زبونم لال عقده ای نشيد و پس بيفتيد خونتون بيفته گردن من!
بدون عنوان
زبان فارسی الان در يک دوره بحران بسيار شديد به سر می بره. فکر نمی کنم
زبان ما تا به حال يک همچين تجربه ای رو از سر گذرونده باشه. يک نگاه به
نثر روزنامه های پرطرفدار، يک گوش کردن به راديو و تلويزيون (چه لوس
آنجلسی و چه وطنی) و يک خوندن کتابهای جديد، نشون می ده که وضعيت زبان
فارسی چطوريه، و جسارتا" عرض می شه که اصلا" اميدبخش نيست!
از يک طرف، فارسی در دوره ای به سر می بره که بيشترين برخورد رو با
زبانهای خارجی و در وسيع ترين بعد ممکن داشته. درصد کسانی که يک زبان
خارجی رو می فهمند بسيار بالاست و تا به حال سابقه نداشته( هرچند که همچين مشکلاتی
هم هست!) از طرفی کلی آدمها هم مثل خود بنده، از مملکت بيرون زندگی می
کنند و دو، سه زبان ديگه رو هم می دونند. ورود وسايل و توليدات خارجی هم
باعث واردات کلمات جديد می شه. اينها همه يعنی تزريق مقدار زيادی کلمات
تازه به يک زبان، که احتمالا" قبلا" فقط در مورد زبان عربی صحت داشته.
از طرف ديگه، دانش عمومی مردم ما از ريشه های زبان خودشون خيلی کمه (هنوز
خيلی ها فرق بين زبانهای ايرانی و زبان فارسی رو نمی دونند!). يعنی کلا"
يک شکاف بزرگی بين زبان فارسی جديد (همينی که ما صحبت می کنيم) با زبان
فارسی ميانه (يا پهلوی ساسانی، که اسم مغلوط عاميانه اش محسوب می شه)،
وجود داره که مردم رو کلا" از ريشه های زبانيشون بی خبر می گذاره (چند نفر
می دونند ريشه کلماتی مثل ملخ، آغاز، هراس، و اژدها چه زبانيه؟). از طرفی،
نفوذ فرهنگ غربی هم تحصيل زبان عربی رو که به هر حال با همه مشکلاتش، حدود
چهل درصد کل ذخيره لغات زبان ما رو در خودش داره، محدود کرده و مردم از
اين شاخه ای که به زبان ما وجود داده هم بی خبرند (بی توجهی کلی ايرانی ها
به زبان هم جای خود داره!).
موضوع ديگه هم بحث املا تاريخیه که همونطور که قبلا" گفتم، فارسی نوشتاری
رو به شدت از فارسی گفتاری دور نگه می داره و بهانه به دست اون آدمهايی می
ده که می خواند خط ما رو عوض کنند، غافل از اينکه املای تاريخی گريبانگير
هر خطی می شه. البته وجود املای تاريخی باعث زنده نگه داشتن دانش مردم از
اشکال قديمی زبان هم می شه و به ما اجازه می ده هم سعدی رو بفهميم و هم
صادق چوبک رو. اما در کل، همين که مردم کلمه ای که «پوشوندن» تلفظ می شه
رو بايد «پوشانيدن» بنويسند، خودش باعث دور شدن زبان مردم از زبان نوشتاری
می شه و نتيجه اش هم اينکه گويندگان تلويزيون و سخنرانان با دبدبه و کبکبه
کنفرانسها هم جمله های چندان اشتباهی از خودشون صادر می کنند که تن علامه
دهخدا به لرزه ميفته! به نظر من، زبان ما به يک پالايش کلی، يک برنامه
آموزش عمومی در مورد زبان، و تازه کردن املای خط فارسی احتياج داره.
بدون عنوان
ديشب داشتم مجموعه «وغ وغ ساهاب» صادق هدايت رو می خوندم. فکر کنم يکی از
ناشناخته ترين کارهاش باشه، و به همراه «ولنگاری»، يکی از دوتا مجموعه ای
که جنبه شوخ صادق هدايت رو خيلی خوب نشون می ده. نمی دونم دليل اينکه مردم
معمولا" با اين دوتا آشنا نيستند چيه؟ شايد اينکه معلمهای مدرسه که هميشه
بچه ها رو از خوندن آثار صادق هدايت، بخاطر «منفی بودنش» (کذا) باز می
داشتند، می ترسند مبادا با خوندن ولنگاری يا وغ وغ ساهاب، بچه ها بفهمند
که هدايت يک لولوخورخوره ادبی نيست و فقط بهترين نويسنده فارسی زبان 100
سال گذشته است!
يکی از قضايای وغ وغ ساهاب، من و خانواده محترم رو يک ده دقيقه ای خندوند!
«قضيه خيابان لختی» که توش با عربی مسخره، هدايت وضعيت خيابان لختی (سعدی
فعلی) که مثل جردن اونموقع بوده رو توی شبهای تعطيل شرح می ده. يک تکه
آخرش خيلی باحاله:
و رجال علی رئوسهم کلاهتی
تلهلهو فی دنبال نسائتی
و نسا عورت عفيفتی
و همه فی الچادرتی
و با چشم خود ديدم که مردی کوتاهتی
يقول به زنی درازتی
«يا ايهالخرمنه النازتی
جگرکی من ستمک فقد کبابتی!»
والله الاعلم بالصوابتی!
بدون عنوان
بعضی ها مثل اينکه نمی تونند حرفشون رو ساده بزنند. نويسندگی رو به اين می
دونند که بجای اينکه بگن چشمهای طرف آب مرواريد آورده بود، شرح می دن
که:«در درون جام جهانبينش، مرمر آبنوسی می درخشيد که که مرا به ياد خرده
سنگهای جزاير مرجانی خليج نيلگون پارس می انداخت،...». طرفه اينجاست که
اين مدل نوشتن رو هنر هم می دونند.
نثر مغلق و سخت نوشته هايی مثل رستم نامه، از صافی منشئات قائم مقام و
فرهاد ميرزا معتمد الدوله گذشت و به دست امير نظام گروسی و دهخدا و صادق
هدايت، به نثر معمولی و دلنشين و همه فهم و ساده امروزی رسيد. حالا اينکه
خيلی ها يا دلشون از شاعر نشدن گرفته يا فکر می کنند پيدا کردن مترادف
برای هر کلمه و زنجير کردنشون دنبال همديگه يعنی هنر، مسئله ايست که اين
ذهن محدود بنده هنوز نتونسته حلش کنه. يک نظر به فرهنگ معين می تونه همه
اينگونه نويسنده ها رو با مطلب کافی برای پر کردن هزار «اثر» روانه کنه.
بدون عنوان
قرار بود که درد و دلهای من رو ديروز بخونيد، حالا يکروز دير شد، شما
ببخشيد! اول درد و دلم شخصيه، يعنی اينکه مربوط می شه به زندگی خودم و
همين چهار صبايی که توی اين دنيا نون خالی سق می زنم. راستش بعد از 19 سال
درس خوندن، امسال رو تصميم گرفتم شروع کنم به کار کردن و ببينم «دنيای
واقعی» آدم بزرگها چطور جاييه؟ از بچگی عاشق کتابهای آستريد ليندگرن و
اريش کستنر بودم و از آدم بزرگ شدن فراری بودم (دوستان اطلاع دارند که من
خيلی «بچه ام»!). امسال گفتم که بيام خودم رو قاطی آدمها کنم و ببينم اين
دنيای آدم بزرگی چه جور جاييه؟ از قبلش انتظار داشتم که جای دغل بازی و
پشت هم اندازی و دورويی باشه، اما برام مثل زندگی کردن با يک قبيله وحشی
افريقايی بود برای تحقيقات انسانشناسی! می خواستم بدونم اين آدم بزرگها
چرا اينقدر دغل و دورو هستند؟ همه که از مادر اينطور زاييده نشدند، شدند؟
غرض، حدود سه هفته پيش، يکدفعه در يک بعد از ظهر گرم تابستانی (حالا
بگذريم از اينکه تابستون هنوز دو ماهی جلوی ماست و ما داريم فس فس کنان
خودمون رو بهش می رسونيم. بگذاريد تشبيهات شاعرانه من چشمشون معيوب نشه!)،
آره، يکروز بعد از ظهر، فکر کردم که: ای دل غافل! دارم آدم بزرگ می شم و
خودم هم خبر ندارمها! صبح عين بابام از خواب بلند می شم، صبحونه ای می
بلعم، بدو سر کار، همش منتظر وقت ناهار که در برم و توی خيابون گشتی بزنم،
شب هم خسته و کوفته برگردم خونه، شامی بخورم، تلويزيونی نگاه کنم، بعد هم
خواب حوالی 11:30 ( منی که معروفم به اينکه از ساعت 2 صبح زودتر خوابم نمی
بره!!!). مدتهاست وقت نکردم يک مقاله ناقابل رو تموم کنم. سه ماهه يک فصل
از کتابم رو هم کامل نکردم، اصلا" وقت نکردم داستانهايی که دوست دخترم
نوشته رو هم بخونم. دارم آدم بزرگ می شم!
ديروز سر کار نرفتم، نشستم خونه، آستريکس خوندم، داستان نوشتم، با دوستام
حرف زدم، فکر کردم! کارهايی که در روزهای معمولی نمی تونم بکنم. فهميدم که
جای من فقط توی دانشگاهه. من نمی خوام بزرگ بشم، من نمی خوام جدی باشم.
فهميدم که آدمهای بزرگ به اين دليل دغل و دورو هستند که وقت ندارند، وقت
ندارند که فکر کنند، فکر به کارهای خودشون نمی کنند، نمی فهمند که کارهايی
که می کنند دغلانه است. آدم بزرگها همه رجاله هستند چون وقت ندارند. می شه
بزرگ شد ولی آدم بزرگ نشد.