بدون عنوان
چند شب پيش تلويزيون داشت برنامه «دختر شايسته تمام گيتی» رو نشون می داد.
فکر کردم که اين نسبت تمام گيتی يک کمی گنده است. يعنی اين خانمها، از همه
دخترهای تمام کهکشانها هم قشنگتر و با معلومات تر هستند؟ اگر پس فردا توی
سياره سوم منظومه ب-4589 يک نسل انسان گير بياد که سه تا چشم داشته باشه و
قدشون سه متر باشه و يک گوش داشته باشند و بتونند يک عدد 15 رقمی رو توی
سرشون محاسبه کنند، اونوقت برنامه مسابقه چی می شه؟ مبنای زيبايی و
معلومات رو کی تعيين می کنه؟
بدون عنوان
جنگ ستارگان، دارث ويدر، و سياست جهانی
مقدمه ای نامربوط به اصل مطلب!
اين برادر هودر،
چند روز پيش يک لينکی به ما داد و خلاصه آتشی در سوختگان عالم زد. اما چون
لينک کذايی، به شماره آرشيو مطلب بوده، انگاری ملت فقط می رند و اين مطلب
رو می خونند و به بقيه سخنان گهربار و جديدتر بنده گوش نمی دند! نبادا! ما
هرروز اينجا افاضات می کنيم به مولا!
حالا اصل مطلب: داشتم فکر می کردم که توی فيلمهای هاليوودی، مثل جنگ
ستارگان، خيلی از شخصيتهای منفی، آخر سر تبديل می شند به يک شخصيتی که اول
خوب بوده اند و مسائل تراژيکی، اونها رو به راه بد کشونده. دست بر قضا،
آخر فيلم هم معلوم می شه که شخصيت بد فيلم با شخصيت خوب فيلم رابطه
خانوادگی داره و پدر يا مادر يا برادر و يا خواهرشه (همين آستين پاورز هم
به هکذا! دکتر ايول برادر آستين در اومد!). فکر کنم بهترين نمونه، رابطه
دارث ويدر، يکی از معروفترين شخصيتهای منفی تاريخ سينما، با لوک سکای
واکر، شخصيت مثبت فيلم جنگ ستارگان باشه. بعد از سه قسمت که دارث ويدر سعی
داشت لوک و دوستانش رو عين کباب بره، «گريل» کنه(!!!!) آخرش معلوم می شه
که جناب ويدر، پدر لوک تشريف داره.
اين رابطه عجيب که من اسمش رو می گذارم «ارتباط ويدری»، امکان اين رو داره
که به سياست جهانی هم بسط داده بشه. کل داستان جنگ ستارگان و برخورد خير و
شر، بسيار اغراق شده و سياه و سفيد بود (سياه مثل رنگ لباس دارث ويدر و
سفيد مثل لباس شاهزاده خانم ليا). الان هم توی سياست جهانی، شخصيتهای
منفی، خيلی سينمايی و يک بعدی هستند. يا اسامه بن لادن هستند که تمام
وجودشون شره و هدفشون فقط کشت و کشتار، يا کيم جونگ ايل که از قيافش گرفته
تا کارهاش، همه کارتونيه و ساختگی. از اونطرف، شخصيتهای مثلا" خوب اين
فيلم سينمايی، بوش و بلير و امثالهم اجمعين، همه اتو کشيده هستندو مرتب و
متدين و مهربان و خلاصه تصويری از کمال، يعنی يک نوع ديگه فيلم.
حالا مسئله اينجاست که کارگردان اين فيلم سينمايی (فرض کنيم اسمش هست «جنگ
بر عليه تروريسم») می خواد اين فيلم رو کجا تموم کنه؟ آيا قراره اسامه
بابای بوش از آب دربياد و صدام برادر بلير؟ فکر کنم اين فيلم پرفروش
تابستان 2005 باشه. بليتها رو از الان رزرو کنيد که غفلت موجب پشيمانيست!
بدون عنوان
بدون شرح!
اصلاحات قانون اساسی امريکا، معروف به «اعلاميه خقوق»
اصلاحيه اول:
مجلس نبايد هيج قانونی را در جهت پايه گذاری يک دين رسمی مطرح کند و يا با هرگونه پايبندی دينی مخالفت ورزد؛ يا مانعی در برابر آزادی بيان، نشريات، حق مردم برای گردهم آيی صلح آميز، و حق مردم برای دادخواهی از دولت، بوجود آورد
اصلاحيه دوم:
نيروی جنگی منظم، که از لزومات يک جامعه آزاد است. حق مردم برای حمل اسلحه نبايد تخطئه گردد.
به به! اين اصطلاح معروف
به به! اين اصطلاح معروف "مرده رو که رو بدی،...." رو شنيدين که؟ اين هم
اذن نزولش!
به تجربه ثابت شده که اينها، اول قرم قرم چيزی رو مياند، بعد می رسند به
قرمساق! الان چند هفته ای هست که ذکر اسم ايران توی تلويزيون و راديو و
روزنامه های اينها، از ماهی يکبار به هفته ای يکبار و حالا به روزی يکبار
کشيده. در نتيجه، منتظر تکرار همون تئاتری که سر عراق تماشا کرديم، باشيد!
خدا آخر و عاقبت ما رو به خير کنه.
بدون عنوان
این افاضات
رو بخونيد. نمی دونم کی گفته هر ايدئولوگی می تونه تاريخ يک مملکت رو
برداره و از هر تيکه اش، اونطوری که طرز فکر خودش اجازه می ده، استفاده
کنه. بقول علامه قزوينی، خيلی ها شهوت نوشتن بدون مطالعه دارند انگار!
بدون عنوان
من خُلم! دارم اسکاتلندی یاد می گيرم...!
اين خيلی جالبه! واقعا" بعضی
اين
خيلی جالبه! واقعا" بعضی ها که استعداد شوخی دارند، زياد احتياج به سعی
کردن ندارند که جوک بسازند، حرفهای جديشون هم جوکه!
"اهانت به اشخاص حقيقی يا حقوقی"، " ايجاد شبهه در کارآمدی نظام!"!!!
همه اينها در مملکتی که ضرب المثلش هست: مشک آنست که خود ببويد، نه آنکه
عطار بگويد!
بدون عنوان
علم تاريخ هم مثل همه علومه، يعنی مطالعه است توی مسئله ای که برای همه
دنيا اهميت داره. اما به هر حال، مثل همه علوم، برای خودش متخصص داره و
حداقل توی بعضی از مسائلش، تا کسی يک کم عرق نريخته باشه و مطالعه نکرده
باشه، نبايد اظهار نظر کنه. همونطور که بنده توی کار متخصص قلب و عروق
دخالت نمی کنم، انتظار هم ندارم که يک کسی که کارش استخراج نفته، بياد و
با من سر قصد اردشير برای جنگ با اردوان، بحث کنه.
حالا اين بماند، مشکل گنده تر اينجاست که سياستمداران وقيح امريکايی، حالا
که کارشون با وقايع هرروزه تموم شده و با کمال پررويی دروغ می گند و بعد
هم ادعا می کنند که برای امنيت ملی بوده، تازه گير داده اند به تاريخ و
مورخين. آقايون جوجه فاشيست، به عوض کردن تاريخ بسنده نمی کنند و حتما" می
خواند که تاريخ نويسان آينده رو هم کنترل کنند! باور نمی کنيد، اينجا رو بخونيد!
پانوشت: جالبه، مسئله تاريخ نويسی مدرن داره واقعا" می شه خبر روز. اين هم يک خبر
از گاردين.
بدون عنوان
من آدم سياسی هستم، يعنی به هر حال ايرانيم و توی خونم به همون اندازه ای
که گلبول سفيد وجود داره، مايه سياست هم وجود داره. اما هيچوقت اين وبلاگ
رو آلوده سياست، بخصوص سياست بسيار کثيف ايرانی (از انواع کمونيستی و
اسلامی و آنارشيستی و بقيه ايستی ها) نکردم.
امروز، با شرمندگی می خوام يک چيزی بگم، اونهم اينه که جناب سيروس رضا
پهلوی، شورش رو داره در مياره. از قديم گفتند، در خانه اگر کس است، يک حرف
بس است. اين جناب حق داره تا هر موقع که عشقش باشه، برای خودش نظريه
پردازی کنه و آرزو کنه که به تخت باباش تکيه بزنه. ايشون می تونه عين همه
گروههايی که اسم خودشون رو گذاشتن اپوزوسيون (ننه مرده زبون فارسی) و
الحمدلله اصلا" نمی دونند چه غلطی می خوان بکنن، برای خودش جلسه بذاره و
نظريات پرت کنه و قس عليهذا. اما وقتی تصميم می گيره جرزنی کنه و با دست
گرفتن دستمال ابريشمی زير اهليل مايکل لدين و پل وولفويتز، يک سری گرگ رو
به جون هموطنهای خودش بندازه، بايد بدونه که اگر قبلا" يک در يک کرور هم
بخت اين رو داشت که کسی به حرفاش گوش بده، حالا همه به چشم دشمن بهش نگاه
می کنند. وقاحت هم انگار حدی نداره!
پانوشت: ممنون ار همه کسانی که اين مطلب رو خوندند و نظراتشون رو گفتند.
لطفا" برای مطالب جديدتر، به صفحه اصلی سر بزنيد.
پس پانوشت: اين هم يک مطلب جديد
در مورد همين موضوع.
بدون عنوان
ممکنه بگين من بازم دارم قر می زنم، اما ايندفعه ديگه به تنگ اومدم. ازبس
همه جا خوندم که کورش اولين اعلاميه حقوق بشر رو صادر کرده و اينقدر مردم
دور و بر اين ادعای عجيب، حلوا حلوا کرده اند که فکر کردم بايد يک چيزی در
اين مورد بگم.
کورش بزرگ، بعد از فتح ليديه و شکست دادن کروزوس، راهش رو به طرف بابل،
پايتخت قديمی پادشاهی اکد کج کرد. شرايطی که طی اونها موفق شد بابل رو فتح
کنه بماند، همينکه با خير و خوشی و تقريبا" بدون خونريزی، موفق شد وارد
بابل بشه. تقريبا" بلافاصله دستور آزادی همه برده هايی که توی بابل گرفتار
بودند رو داد، از جمله يهودی ها، کاسی ها، سوری ها، و عيلامی ها. سه سال
ماليات بابل رو بخشيد، موافقت کرد که بابل بصورت يک شهر خودمختار اداره
بشه، به درگاه خدای شمش خدای بابل دعا کرد، و بعد هم دستور داد روی يک
استوانه گلی، به خط و زبان بابلی، متنی رو بکنند که تمام اين کارها رو
توضيح می داد.
اين استوانه که به عنوان استوانه کورش شناخته می شه، الان تقريبا" پنجاه
ساليه که به عنوان اولين اعلاميه حقوق بشر توی بوق شده. به عنوان جلوگيری
از هرگونه فحش و فحش کاری، عرض کنم که من خيلی هم مخلص کورش هستم و به
عنوان يک سياستمدار و مدير بزرگ، بهش احترام هم می گذارم، اما از افسانه
پردازی و مرغ بريون زير بغل شخصيتهای تاريخی گذاشتن زياد خوشم نمی ياد!
حالا بيايم بررسی کنيم اين کارهای کورش و اون استوانه رو. اگر کارهای کورش
رو توی يک خلاء تاريخی نگاه کنيم، بی گمان خيلی کارهای بزرگ و بی نظيری می
شن. اما مشکل اينجاست که اين کارها رو تقريبا" هر سياستمدار باهوشی می
کرده: بخشش ماليات و آزادی برده ها برای به دست آوردن دلهاشون کار خيلی از
پادشاهها بوده. خودمختاری بابل هم ربطی به بلند نظری کورش نداشته! بابل
اونموقع بزرگترين مرکز اقتصادی دنيا بوده، دوتا بزرگترين بانکهای خصوصی
اون زمان توی بابل بودند، قدرت تاجرهای بابل و پولشون از قدرت شاه هم
بيشتر بوده (خرج اردوی کمبوجیه، پسر کورش، به مصر رو يکی از همين بانکها
تقبل می کنه!). کورش چاره ای نداشته جز اينکه به بابل خودمختاری بده، عين
وضعيت امروز نيويورک يا حتی بهتر City of London.
آزادی دينی هم از باورهای خود کورش و عرف زمانه ميومده. توی اون زمانهايی
که اديانی با ادعاهای مسيحيت و اسلام و جهانی بودن نبوده اند، مردم باور
داشتند که هر شهری خدای خاص خودش رو داره، و هر کسی توی يک شهر جديد، زير
فرمان خدای اون شهر جديد قرار می گيره (شمش خدای بابل، مردوک خدای آشور).
کورش هم معتقد به خدای شهر خودش بوده (نخير، کورش زرتشتی نبوده!)، در
نتيجه وقتی می رسه به بابل، به درگاه خدای بابل دعا می کنه، همچين که وقتی
ما امروز به يک کشور جديد مسافرت می کنيم، از پول اون کشور استفاده می
کنيم! در ضمن، دليل کورش برای فتح بابل، در اختيار گرفتن ثروت اونجا بوده
که از راه تجارت حاصل می شده، و اگر کورش می خواسته خدای خاصی رو به بابل
تحميل کنه، تمام بازرگانها از بابل رو برمی گردوند و کورش می مونده و
حوضش!
در آخر، نوشتن اين بذل و بخششها روی لوحه های گلی، جزو کارهای پادشاههای
قبل از کورش بوده، و کنده شدنش هم به بابلی خودش به همين دليله. سناخريب،
سارگن، و حمورابی معروف با لوح قوانينش، اين سيستم رو پايه گذاری کرده
بودند، و روی الواح اونها هم تقريبا" همون چيزهايی نوشته شده که روی
استوانه کورشه (غير از آشور بنی پال که هم بذل و بخششها رو می نوشته، هم
آمار دقيق آدمهايی روکه کشته بوده!).
در نتيجه، جان من از اين ادعا دست برداريد. آدمهای باستانی با ايده آليسم
ملت قرن بيستم فکر نمی کردند، وحشی هم نبوده اند، آدمهای بسيار منطقی بوده
اند که کارهاشون رو با دليل می کرده اند، نه از روی ايدئولوژی و از اين
حرفها!
بدون عنوان
به هر حال، چيزی که ديروز نوشتم اين بود که يک خبری درباره
دبيرستان من توی سايت سازمان میراث فرهنگی منتشر شده. نمی دونم منظورشون
از «ساخته شدن» دبيرستان جلال آل احمد چيه، چون من چهارسال عمرم رو اونجا
گذروندم و اونموقع ساخته شده بود. شاهپور تجريش خیلی وقته که وجود داره.
عکسهايی هم که انداختند، همون ساختمونهايی هستند که ما توشون درس خونديم.
به هر صورت خاطره خوبی بود!
بدون عنوان
فکر کنم يواش يواش داره حال وبلاگم جا مياد! الان همه چيز درسته غير از
اينکه هرچيزی که ديروز نوشتم، شده سيخی، اما نوشته های قديميم دوباره درست
شدند. البته هنوز هم نمیشه از راست به چپ نوشت. اما کاچی به از هيچی!
بدون عنوان
I am trying to move my weblog to my own server, iranologie.com. I have
all the settings right, but it gives me an error:
www.iranologie.com/blog.html does not exist. Am I suppose to create a
dummy version of this file? Can anyone advise?
بدون عنوان
���� ��� ���� ������ �ی ���� ���ی �� ������ ��� ?����� ����� ��� ��
���� �� ���ی �� ����� ���! ��� ���?� ���� ���� ���� ��ی ��ϡ ��ی �Ͽ
بدون عنوان
��ی �ی ���� �� �� �?� ?� ����ی �� ����?� �����
بدون عنوان
I cannot post to this site! Something is seriously wrong with blogger.
Try accessing my weblog at http://www.iranologie.com/weblog/index.html
P.S.: Does not work either. I am not sure what is wrong, but something
is wrong. For starters, I cannot write unicode anymore and all of my
previous unicode writings are now nonesense. Can anyone help me?
بدون عنوان
?�?�?�?� ?�?�?�?�?� ?�?� ???�?�?� ?�?�?�?�?� ?� ?�?�?�?� ?�?� ?�?�?�
?�?�?�???� ?�?�?�?�?� ?�?� ?�?� ?�???�?�?� ???�?�?�?� ?�?�?�??.
?�???�?�" ?�?�?�?� ?�?� ?�?� ?�?�???�?� ?�?� ?�?� ?�???�?� ?�?�?�???�
?�?� ?�?�.
?�?� ?�?� ?�?�?�?� ?�???� ?�?�?� ?�?�
?�?� ?�?�?�?� ?�?�???�?�???�?� ?�?� ?�?�?�?�???�. ?�?�?� ?�?�?�?�
?�?�?�?�?�?�?�?� ?�?� ?�?�?�?? ?�?�?�?�?� ?�?�?�?� ?�?� ?�?�?�?�
?�???�! ?�?�?�?�?� ?�?� ?�?�?�?� ?�?� ?�?�?� ?�?� ?�?�?�?�?�?� ?�?�
?�?�?�?� ?�?�?�?�?�?� ???�?�???� ?�?�?�?� ?�?�?�?� ?�?�?�???�. ?�?�
?�?� ?�?�?�?� ?�???�?� ?�???�?� ?�?�?� ?� ?�?�???�?� ?�?�?�?�?�?�?�
?�?????� ?�?�?�??!
بدون عنوان
ما ايرانی ها، ملت افراط و تفريط هستيم. يا کاری رو نمی کنيم، يا حتما" تا
آخرش می ريم. يا سيکل کلاس ششم رو هم نمی گيريم، يا تا دکتراش می ريم.
تکنيسين بودن افت داره، دکترای شيمی می گيريم که مامان جون به همه بگه
«پسر دکترم»، بعد کار تکنيسين رو می کنيم و قر می زنيم که کسی قدر مارو
نمی دونه. با اولين کسی که توی خيابون آشنا می شيم، دعوتش می کنيم خونه و
از شام بچه ها می زنيم که ازش پذيرايی کنيم، سه ماه بعد چشم ديدنش رو
نداريم و می گيم طرف عجب آدم مزخرفی بود!
حالا حکايت ماست و عربها. 1300 سال، عربها خوب بودند و صاحب بن عباد و
امام محمد غزالی، عربها رو نژاد برتر می دونستند و زبونشون رو هم زبون
کامل (کذا. زبون کامل يعنی چه؟). حالا صد ساله که عربها بد هستند و ملخ
خور. ما ايرانی ها هر پيشرفتی هم کرديم، دوقدم پسرفت کرديم. عربها توی
دنيا برای افتتاح کرسی های عربشناسی و زبان عربی، کلی پول خرج کرده اند، و
نه فقط پول نفت. توی امريکا موسسه مبارزه با تعصبات ضد عربی دارند.
کانالهای تلويزيونيشون، توی اين دنيای رسانه ها و پروپاگاندا، حتی قبل از
الجزيره هم کيفيت عالی داشتند (ما بعد از 25 سال، پنج تا تلويزيون لس
آنجلسی پيدا کرديم که آدم از دستشون به CNN پناه می بره). عربها مرتب در
حال تنظيم سخنرانی های آدمهای معروف دنيا هستند. درسخونده هاشون فقط نرفته
اند پزشکی و مهندسی بخونند. کلی اديب و تاريخدان و جامعه شناس و روزنامه
نگار و متخصص علوم سياسی دارند. ما واقعاً بايد از تعصباتمون دست بکشيم،
سرمون رو از برف در بياريم، و از همين عربهای ملخ خور، کلی چيز ياد
بگيريم.
بدون عنوان
امروز، کميسيون ارتباطات فدرال
(موسسه نظارت بر رسانه های امريکا)، قوانينی که جلوی شرکتهای بزرگ رسانه
ای رو می گرفت که مطبوعات کوچک و مستقل رو يا بخرند و يا ورشکست کنند، لغو کرد.
بين کشورهای دمکراتيک و صنعتی، امريکا دارای يکی از محدودترين سيستمهای
رسانه ای است. همينطور هم روزنامه های بزرگ مملکت تماما" بوسيله شرکتهای
بزرگ اداره می شوند، اما با اين قانون جديد، يعنی همين مقدار کم روزنامه و
مجله و شبکه راديويی مستقل هم غزل خداحافظی رو می خونند. تمام اينها هم به
بهانه «بازار آزاد»، تخم لقی که توی دهن اين ملت شکسته اند. جالب اينجاست
که رئيس اين موسسه نظارت بر رسانه ها، پسر کالين پاول، وزير امور خارجه
فعليه!
قابل توجه کسانی که فقط «قانون مطبوعات» رو دستاورد محافظه کارها برای
محدود کردن رسانه ها می دونستند. هرکاری رو توی کشورهای مختلف بايد به طرق
مختلف انجام داد. توی ايران اسلامه و آيت الله فلان و مصالح نظام، توی
امريکا هم بازار آزاده و آيت الله پول و امنيت ملی! بقول قديمی ها، خر
همون خره، پالونش عوض شده!
بدون عنوان
فکر کنيد اگر جامعه ايران دهه بيست و سی نيمايوشيج، شبيه جامعه الان
امريکا بود...
شرکتهای بزرگ، از آثار معروف هنری برای معرفی محصولاتشون استفاده می کنند
(موزيکهای راک برای فروش ماشين، نقاشی ون گوگ برای فروش مبل، فيلمهای
سينمايی کلاسيک برای فروش سشوار، قس عليهذا). شرکتها بزرگ، از نويسنده ها
و هنرمندها می خوان که برای محصولاتشون تبليغ کنند (هنرپيشه هايی که از
مايه ظرفشويی تا تفنگ رو تبليغ می کنند، استيون کينگ که کل "آثارش" مايه
فروش همه نوع محصولاته).
يک شرکت معظم توليد مواد پاککننده، مياد و به نيما می گه به ازای استفاده
از يکی از شعراش، بهش کلی پول می ده. نيما هم حساب عاليه خانم رو می کنه
بعد از مردن خودش و درس و مدرسه شراگيم رو، خوب، آدم هر چقدر هم شاعر باشه
و دلش به فراخی دشت، بازهم از گوشت و استخون ساخته شده. قرارداد بسته می
شه و فردا...
درويش توی تلويزيون با صدای دودانگه می خونه:"آی آدمها که در ساحل نشسته
(به ضم شين بخونيد!) شاد و خندانيد..."
صدای گوينده معروف تبليغات تلويزيونی:"فکر کرديد که با يک قالب صابون پاوه
اعلا، چقدر شاد و خندانتر بوديد؟"