بدون عنوان
توی اينترنت کلی سايت شوخی و خنده هست، من هم بخاطر اينکه طرفدار شوخی
هستم و يک کمی هم ادعای طنازی دارم (شاه عباس که خاطرتون هست!) خوشم مياد
اگر کسی اين سايتها رو بهم معرفی کنه. اما يکی از دوستام (سيروس جان
متشکر)، يک سايت مثلا" جدی رو برام فرستاده که حقا" به حقا، دست هرچی
کمدينه از پشت بسته! انگار نويسندگان محترم اين سايت، رفتند و گشتند دنبال
هرچيز مخالف عقل سليم و منطق که ممکن بوده در مورد وطن و وطن پرستی گفت،
بعد باهاش يک آش درهم درست کردند، سرش هم يک حزب سياسی! اين قسمتش رو بخونيد که من از خنده اشکم در اومد (حالا ملتند که دوباره ما رو فحش و فحش کاری کنند!).
صحبت دولتمردان طناز بود، آفتاب آمد دليل آفتاب!
پارس گرايی و بحران هويت
پارس گرايی و بحران هويت در ايران
من در حال نوشتن اين مقاله به زبون انگليسی و بطور کاملتر هستم. خلاصه اش رو به فارسی گذاشتم توی ايرانولوژی. دوست دارم بدونم نظر مردم در اين مورد چيه؟
به دليلی که نمی دونم،
به دليلی که نمی دونم، تمام دو صفحه مطلبی که نوشت از بين رفت. دوباره می نويسم و می فرستم.
سغدستان: مرکز تجارت راه ابريشم.
سغدستان: مرکز تجارت راه ابريشم.
چند وقته که شديدا" مشغول تحقيق در مورد تاريخ سغد هستم (بعضی ها حتما" می
دونند که من خوره اين مطلبم!).تاثير اقتصادی و فرهنگی سغد روی فرهنگ
ماوراالنهر، ترکستان، ايران، و حتی چين، يکی از جالبترين فصلهای تاريخ
ايرانه. اگر می خواهيد در مورد سغدستان بيشتر بدونيد، اينجا رو بخونيد، و برای اطلاعات در مورد زبان سغدی و زبانهای ايرانی به طور کل، مقاله من
رو يک نگاه کنيد.
اما چيزی که باعث شد امروز اينجا در مورد سغد بنويسم، اتفاق جالبيه که
برام افتاد. چند سال قبل، توی دانشگاه برکلی، يک باستانشناس معروف به اسم
فرانتز گرنه، يک سخنرانی داشت در مورد کشفياتش توی سمرقند و پنجيکنت،
شهرهای اصلی سغدستان. يکی از کشفياتش، البته بعد از کشف اوليه توسط روسها،
پيدا کردن کلی طومار و نامه بوده از يک قلعه نزديک پنجيکنت به اسم "کوه
مغ". (غری مغ به زبون سغدی). توی اين نامه ها، جزويات فتح سغدستان توسط
اعراب تحت فرماندهی سعيد الحرشی، ثبت شده، اونهم به صورت نامه و گزارشهای
لحظه به لحظه جاسوسها به پادشاه سغدستان، ديواشتيچ. واقعا" خوندن اين نامه
ها جالبترين کاريه که يک دوستار تاريخ می تونه بکنه (الان همه می گين، وای
خدا، مرديم از کسالت!). اما جدا"!
خلاصه، بعد از خوندن اين نامه ها، فکر کردم که يک مقاله بنويسم در مورد
آخرين روزهای سغدستان و اينکه عربها چطوری يکی از آخرين قسمتهای امپراتوری
ساسانی رو فتح کردند. شروع کردم تحقيق و نوشتن و تقريبا" تمومش کردم. دو
هفته پيش، به گرنه ايميل کردم که ازش بپرسم که براش اشکال نداره از نامه
هاش استفاده کنم، ديدم يک رونوشت مقاله آخرش رو برام فرستاده که دقيقا"
همين مطلب رو نوشته! حتی کتابها و مقالاتی هم که ازشون استفاده کرده،
همونهايی هستند که من از روش تحقيق کردم! خلاصه کمی دماغم سوخت، ولی هم
خودم خنديدم، هم دکتر گرنه! يک معذرت خواهی هم کرد که مقالش رو زودتر از
من به چاپ رسونده! نتيجه اينکه اگر فکر بکری داريد، روش نخوابيد که کهنه
می شه و بعد شما می مونيد و يک سال تحقيق!
بدون عنوان
مسافرت ماجرا دار!جاتون پر بود اين آخر هفته! روز
يکشنبه، يکی از دوستام که يک کم نگران کار و زندگيش بود، بهم پيشنهاد کرد
که بريم يک کمی کوه نوردی. من هم اخيرا" افتادم توی خط پياده روی طولانی و
کوهنوردی و قس عليهذا، بخاطر همين هم گفتم باشه (همبازی تنيس کم شده!).
ساعت 12:30 رسيديم به يک پارک جنگلی که تنها پارک طبيعی که توی کاليفرنيا
باقی مونده و با خونه ما نيم ساعت فاصله داره. برنامه اين بود که يک
کوهنوردی دو ساعته بريم و کمی وقت بگذرونيم. اما همينطور هی رفتيم و رفتيم
تا رسيديم وسط کوه و يک علامت که 6 کيلومتر به ساحل اقيانوس. گفتيم علی
الله، می ريم، شش کيلومتر که اين حرفا رو نداره! آقا چشمتون روز بد نبينه،
فکر کنم اين امريکايی های ولد ***، اين شش کيلومتر رو خط صاف گرفته بودند!
نشون به اون نشونی که ما تقريبا" تا قله يک کوه رفتيم، دو سه تا تپه هم رد
کرديم، مختصر و مفيد، بعد از پنج ساعت بالا پايين رفتن، بدون يک قطره آب،
رسيديم به اين اقيانوس بد مصب! خلاصه اينکه جسد شديم خدمت شما! حالا خوشگل
اينجا بود که چطوری برگرديم دم ماشين؟ اين خراب شده اينا که نه تاکسی
نارنجی داره نه مينی بوس!! با مقدار معتنابهی بدبختی، يک اتوبوس پيدا
کرديم که رانندش کلی سرمون منت گذاشت و برگردوندمون سر کوه. دوباره از
اول، يک سه کيلومتر ديگه برگرديم دم ماشين! ديگه باقيش رو خودتون تصور
کنيد. همين که به اندازه سه بار پلنگ چال رفتن توی درکه کوه نوردی کرديم؛
نه هفت حوضی بود، نه اذغال چال، نه ملت بی کار، نه آبی برای آبتنی، نه
کميته! اصلا" ياد وطن نيفتاديم، حيف!!!
بدون عنوان
چند روز پيش که رفته بودم شهر فرشته نماها (لوس آنجلس کذا و کذا که معرف
حضورتون هست) گذارم افتاد به بلوار معروف وست وود و کتابفروشی های ايرانی
اونجا. الحمدلله همه کارهای فرهنگی لس آنجلس رو نويسندگان ناموفق و اديبان
و متخصصان همه فن حريف اداره می کنند. به هر حال، توی يکی از اين
کتابفروشی ها، يک کتاب جديد ديدم در مورد تاريخ دوره ساسانی و شروع کردم
به ورق زدن. مثل خيلی از "آثار" تاريخی اين دور و زمونه مملکت ما، با
استفاده از مدارک خارج از اعتبار و با چشم پوشی صددرصد از تحقيقات اخير
نوشته شده بود. من هم همينها رو به دوستم بلند بلند گفتم. جناب صاحب
کتابفروشی، گفت بله آقا، اين جديديها اصلا تاريخ نمی دونند چيه، کتاب
تاريخ ايران می خوايد، اين رو بخونيد. بعد دست کرد و کتاب «تاريخ ايران
باستان» نوشته مشيرالدوله پيرنيا رو در آورد و داد دست من! گفتم اين که
نويسندش هفتاد ساله مرده! اطلاعاتش قديميه. آقاهه فرمودند: يعنی چه آقا!
تاريخ که تغيير نمی کنه! همونی که آقای پيرنيا نوشته، همونه ديگه. کم
مونده بود يک دادی هم سر من بزنه و بعد هم بشينه نحو ياد ملا دادن!
فکر کردم که واقعا" مشکل فهم تاريخ هم همينه! همه فکر می کنند تاريخ همون
چيزيه که توی مدرسه ياد گرفته اند و بس! بله، تاريخ تغيير نمی کنه، اما
تاريخ نويسی تغيير می کنه! هرروز با کشف يک سکه جديد، يک قبر جديد، با
حفاری توی محلهای باستانی، مدرک جديدی در مياد که می تونه قسمتی از تاريخ
رو به ما نشون بده که اصلا" راجع بهش نمی دونستيم، يا تاريخی رو که می
دونستيم، کلا" تغيير بده. اگر قرار بود کسی يکبار راجع به يک موضوع تاريخی
بنويسه و بس، همون هردوت و پلوتارک و بقيه که وقايع رو نوشتند (حداقل
اونجوری که بنظرشون اومده)و خيال همه رو راحت کردند. امثال بنده هم بايد
می رفتند همه مهندس کامپيوتر می شدند، زبونم لال!
بدون عنوان
يادتون مياد وسط حمله امريکا به عراق، وزير استخبارات عراق، هر دفعه
مصاحبه می کرد، می گفت امريکايی ها دارند شکست می خورند و اصلا" ازشون
خبری نیست؟ در همون حال سربازهای امريکايی توی فرودگاه بغداد راست راست
راه می رفتند؟
حالا حکايت خود بوشه، همه دنيا خبردار شده که قبل از حمله، در مورد
سلاحهای کشتار جمعی عراق دروغ می گفته، الان هم که گندکاری رو شده. اما
ايشون با کمال خونسردی اعلام می کنه
که به اطلاعات پيش از حمله اعتماد کامل داره!!!!
بدون عنوان
دست تقدير کارهای عجيبی می کنه، و بعضی مواقع هم به ريش ما می خنده. جالب
نبود که لاله و لادن تمام عمر می خواستن جدا از هم زندگی کنند، اما
بالاخره جدا از هم مردند و دفن شدند؟
فضولی اضافه (پانوشت سابق!): ببينم، اين وبلاگ من هم فيلتر شده يا من اينقدر مزخرف می نويسم که کسی ديگه اينجا رو نمی خونه؟
واقعا" وضع وقتی خرابه که
واقعا" وضع وقتی خرابه که سازمان سيا، توی يک دعوايی بی گناه بيرون مياد و کاخ سفيد، گناهکار! سر قضيه ادعای بوش
توی سخنرانی روز اتحادش که گفته عراق خيال داشته از نيجر اورانيم غنی شده
بخره، سيا گفته که اين ادعا هيچ مبنايی نداره و سازمان اونا نمی تونه از
اين ادعا حمايت کنه! جناب بوش و رفقای جوجه فاشيستش هم گفتند، اشکال
نداره، بنويسيد، ما هم می گيم از قول دستگاه اطلاعاتی انگليس نقل قول می
کنيم! تکمله: صحبت وقاحت بود، اين هم وقاحت جناب بوش بعد از اينکه همه گندکاری ها رو انداخت سر رئیس سيا!
فضولی اين هم يک سوال
فضولی
اين هم يک سوال و جواب مدل من. فکر اينکه قصد و نظر من چيه رو نکنيد، همين
که نه از سازمان دولتی پول گرفتم که اطلاعات ارزشمند جمع کنم، نه کرم دارم
(در مقابل جمعيت آماده به توطئه فرض کنی ايرانم بايد خودشو محافظت کنه!).
بذاريدش به حساب کنجکاوی يک آدمی که هميشه می خواد ياد بگيره!
1- می تونيد بگيد بابک خرمدين، مازيار، افشين، ابومسلم خراسانی، ابن مقنع،
مانی، مزدک، و عضد الدوله ديلمی اهل چه شهرهايی بوده اند و زبان مادريشون
چی بوده؟ (سه تاشون هم بدونيد قبوله!).
2- اگر سه تا رو دونستيد، هيچوقت براتون مهم بوده؟
3- می دونيد در ايران، حدودا" چند زبان مختلف وجود داره؟
4- غير از فارسی، به چه زبون ديگه ايرانی می تونيد صحبت کنيد (منظورم از
ايرانی در اينجا، زبونیه که توی ايران صحبت بشه، نه خانواده زبونهای
ايرانی.)
مرسی!
بدون عنوان
بابک خرمدين و فعالين ملت آذربايجان
اين روزها همه جا پره از اخبار در مورد مراسم روز بابک خرمدين در قلعه بابک در کليبر آذربايجان (اين و اين و اين
). نمی دونم چی بگم در اين مورد، اما می دونم هرچی بگم، دوستان متهم به
شوونيسم و چندتا ديگه ايسمم می کنند (خدا پدر اونی که اين پسوند لاتينی رو
ياد ملت داد بيامرزه، عين کتابهای مرحوم ذبيح الله منصوری، کلی رو با سواد
دار کرد!!!). چيزی که بيشتر از همه ناراحتم می کنه و به عنوان يک اهل
تاريخ، وادارم می کنه به سرکوبيدن به ديوار، مالکيت نژادی بخشيدن به
شخصيتهای تاريخيه. از جمله بدبختي هايی که سر ملت ما در صد سال گذشته در
اومده، يکی هم علم کردن مليت و قوميته، حالا بماند که برای چه اين کارها
صورت گرفته، اما لب مطلب اينجاست که الان، همه دستشون به شلوار «قهرمانان»
تاريخی بنده و از نمد بابک آذربايجانی و مازيار مازندرانی و ابن مقنع
اصفهانی، خيال دارند برای خودشون کلاهی بدوزند. اين مساله هويت نژادی و
سابقه نداشتنش در ايران، و معضل شخصيت در جامعه امروز رو خدا بخواد، يکی
از اين روزها در موردش چهار کلمه ای می نويسم و ورقه اينترنتی رو براش چرک
می کنم. تا اونموقع، کتاب «شهرياران گمنام ايران» از احمد کسروی رو بخونيد
و از روی کلمات سختش، سه دفعه بنويسيد! (در مورد کتابهای کسروی، يعنی همه
کتاب رو رونويسی کنيد!!!).
بدون عنوان
من برگشتم، همه جشن بگيريد! آقا جاتون پر، ما يک دل سير اين پيام چرندياتی
رو ديديم و متوجه شديم که داره می زنه زير دلمون (اما نه جدا"، همش سر کار
بود). گزارش اين سفر رو بعدا" خدمتتون تقديم می کنم، گوش به زنگ باشيد!
ضمنا"، راجر فدرر سويسی کاپ تنيس ويمبلدون مردها رو برد، اين مرده شور
برده سرنا ويليامز هم ماله خانمها رو. آی ددم وای!
بدون عنوان
پس فردا روز استقلال امريکاست، از انگليس، 226 سال پيش. همه جا قراره
تعطيل باشه، البته مغازه ها که بّره کشونشونه، چون هرچی جنس بنجل مونده رو
به اميد حق می خوان قالب کنند به ملت. حالا گذشته از اينکه بعد از دوقرن
استقلال از انگلستان، امريکايی ها به نظر میاد که خودشون انگليس رو
مستعمره کرده اند، بهره اش برای من اينه که چهارروز تعطيلم و دارم يک
مسافرت می کنم پيش جناب پيام چرندياتی!
خلاصه اگر دير به دير نوشتم، حلال کنيد!