search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

بدون عنوان
من و گوستاو و کتابم!
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان

archives

October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« July 2003 | Main | September 2003 »

بدون عنوان

راه نزديک، کرايه سنگين، يه امّايی َدِرشه!من آدم
بدبينی نيستم، نه به خدا. اما بعضی خبرهای خاص، منو به ياد اين داستان می
اندازند. در خبر هست که روزی روزگاری، يک گروه موشهای عاقل، تصميم می
گيرند که هديه بزرگی برای جناب گربه تهيه کنند و ضمن تقديم هديه، از ايشون
درخواست کنند که در رفتارشون در مقابل موشها، تجديد نظر اساسی کنند. وقتی
که هديه مورد نظر تهيه می شه، جنابان موشان، به صرافت ميافتند که کسی رو
لازم دارند که هديه رو برای گربه ببره، و از اونجايی که اونها خودشون از
سران طايفه موش بودند، نتيجتا" نمی شد که خودشون رو به خطر بيندازند.
اينور و اونور، خلاصه يک فقره موش پيدا می کنند که زياد توی باغ نبوده و
کمی ميل لنگش بقول معروف تاب داشته. موشها به اين موش کوچولو رو می
اندازند که يک هديه رو برای «شخص محترمی» ببره و در مقابلش، کلی پول و غذا
و از اين حرفها دريافت کنه. موش کوچولو که می بينه با اينکه ظاهر کار ساده
است، اما پاداشش زياده، از موشها سوال می کنه که گيرنده هديه کيه، اونها
هم می گويند، چيز مهمی نيست، آقای گربه!!! موش کوچولو هم می گه:« فکر کردم
که راه نزديک، کرايه سنگين، يه امّايی َدِرشِه!».
حالا حکايت دوستان ماست در مرکز سخن پراکنی يکی از دولتهای معظم دنيا و خيرخواهيشون برای وبگردان ايرانی!

در ضمن، با اين پيشنهاد عمو هودر هم شديدا" موافقم! بليت لازم شد، من می فرستم!!!

August 31, 2003 10:43 AM



من و گوستاو و کتابم!

من و گوستاو و کتابم!
ببخشيد که بعد از اين مسافرت، کمی تنبلی کردم و چيزهای زيادی ننوشتم.
راستش قضيه اينه که علاقه من به تاريخ و تاريخ نويسی، از يک علاقه اوليه
به شجره نامه نويسی شاهان و اشرافيان شروع شد. از بچگی خيلی علاقه داشتم
به اينکه بدونم فلان دوک پسر کدوم کنت بوده و بيسار پادشاه، با همسر کدوم
بارون، «بعلللللللللللللللله»»! يعنی خلاصه غيبت تاريخی و نبش قبر مرده
های مردم!
حالا اين رو اينجا داشته باشيد. توی اين سفر سوئد، اين ملت توريست پرور که
خوب می دونند چطور سر ملتی رو که اومدن توی مملکتشون بگردند رو شيره
بمالندو صنار سی شاهی پولشون رو تلکه کنند، بالاخره من هم رو که هميشه سعی
دارم توريست بازی در نيارم، گير انداختند و شد آنچه که نبايد. البته
ناراحت نباشيد، يک پسر کاکل زريه! البته از جنس کاغذ، و از شما چه پنهان،
عينهو جنس عتيقه، فقط به چشم خريدارش خوش مياد! صحبت از يک جلد کتابه به
اسم «شاهان و فرمانروايان سوئد». بدمصب اينقدر اين يک کتاب کوچولو رو خوب
نوشتند و راجع به دل و روده و تعداد خال گوشتی های فلان پادشاه هم حرف
زدند، که من بقول دوستان، توی کف گير کردم! يکی دوروزی سرکار بودم با اين
کتاب و داشتم شجره نامه هام رو کامل می کردم و با اسمهای عجيب و غريب
حکمرانان محترمی مثل «مگنوس قفل طويله» و «اريک دراز» حال می کردم. بقول
مولانا، چون به معراج حقايق رفته بود... الحال، ما برگشته ايم در اين
دنيای خاکی! بزودی همگی را از احوالاتمان با خبر می کنيم!

August 29, 2003 07:47 AM



بدون عنوان

چار ديواری، اختياری!آخيييييييييش! بالاخره جای خودم،
کامپيوتر خودم! بقول خاج پرستها، هوم سوويت هوم، يعنی منزل ما شکرين است
(ترجمه دچار سکته مليح شده). همه اينها يعنی اينکه بالاخره بعد از يک هفته
مسافرت در سوئد و فنلاند و استونی، امروز برگشتيم آلمان. کل مسافرت يک کمی
به سندرم عجله دچار شد، که به دليل کمبود وقت، از سر ما هم زياد بود. دو
روز در استکهلم، يک روز هم ملاقات يکی از بهترين دوستان سوئدی بنده در
شوپينگ. يک شب رو توی يک کشتی عظيم خوابيديم که خيلی کيف داد و مارو از
استکهلم برد هلسينکی، پايتخت فنلاند (سوئومی به زبون خودشون). من به دليل
گير دادن تاريخيم به زبانهای هندواروپايی، می تونم با کمال پررويی ادعا
کنم که از همه زبونهای هندواروپايی، يک کمی سر در ميارم. اما اين فنلاندی،
جزو زبونهای فينو-اويغوريه، يعنی که اولين دفعه ای بود که من از زبون يک
مملکتی اصلا" سر در نمی آوردم! اما هلسينکی جالب بود، شهر قشنگيه، و يواش
يواش هم داره مدرن می شه. به همراه يکی از دوستان دوست دخترم، رفتيم قلعه
معروف هلسينکی رو که روی يک جزيره است، ديديم که بسيار زيبا بود. شب هم يک
کنسرت مجانی «لنينگراد کابويز» بود (يک گروه فنلاندی عجيب و معروف). من از
قبل می شناختمشون، اما هيچوفت توی کنسرت نديده بودمشون! عجيب و غريب
بهترين کلمه است برای وصفشون!
دو روز هم رفتيم تالين، پايتخت استونی، يکی از جمهوری های تازه مستقل
شوروی سابق. شهر قديمیه که در قرون وسطی به دست تاجران اتحاديه هانزا از
آلمان ساخته شده و اسمش هم قبلا" «روال» بوده. جالبه که اولين ذکر اين
شهر، توی نوشته های جغرافيايی الادريسی، جغرافی دان عرب بوده، و توی همه
نوشته های توريستی هم اينو نوشتن!! خلاصه، يک شهر قرون وسطايیه که انگار
با روسيه شوروی يک تصادف سختی کرده!!! انشالله به زودی چندتا لينک می ذارم
و عکس هم اضافه می کنم.

August 26, 2003 12:41 PM



بدون عنوان

English again, with an Estonian Keyboard!Well,
another installment in English. I am in Estonia, one of those small
Baltic Republics that belonged to the Soviet Union. The capital,
Tallinn or Reval, is a medieval city of about 900 years of age. It
looks like a Medieval city that has had a serious crash into the
Soviet! Old buildings, various churches, McDonald's, gift shops, old
trolleybusses, grim faces, post cards, cubble stone streets, tourist
restaurants, and the rest you can fill out yourself! We were in
Helsinki for two days, saw some friends, and had a good amount of fun.
Tomorrow, we are heading back to Germany, and hopefully, I can write
something in Persian. Until then, take care, and don't give up reading!

August 25, 2003 07:41 AM



بدون عنوان

No Persian, No Fun!I am in a NetCafe in Stockholm.
This is not my own PC, obviously, and I cannot write Persian. We
arrived today, early in the morning, went around town, and I confirm,
it IS a beautiful city. The first time I was here, I was so busy, I did
not see much. It is just damn expensive, and that's saying something
for someone who lived in London!!!!
The first thing we saw in Stockholm upon disembarking from the bus was
an Iranian taxi driver. Ain't that a charmer! Apparently, Iranians are
quite active in that line of work, which makes it a rather pleasant
passtime to walk in the streets and look through the taxi windows to
figure out if the driver is Iranian or not!!!
Other than that, we are fine and dandy. Will try to write some more in
the morrow. Meanwhile, ta tah for now!

August 19, 2003 12:55 PM



بدون عنوان

سوئد، تناسخ، و داستانهای ديگر:نمی دونم هيچوقت احساس
کردين که به يک مملکت ديگه هم تعلق داريد؟ نه اينکه مثلا" رفته باشيد و
شهروند امريکا شده باشيد، بعد مثلا" بگيد من امريکايی هم هستم. نه، احساس
اينکه توی يک زندگی قبلی، اهل يک کشور ديگه بوديد و الان هم يک کمی خونتون
به اونطرف می کشدتون؟ شايد به نظر مسخره بياد، اما من از هفت، هشت سالگی،
هميشه احساس می کردم سوئديم! از ماشين ولوو، قيچی هوسکوارنا، داستانهای
آستريد ليندگرن، و مغازه ايکه آ هم هميشه خوشم ميومده! عاشق اساطير سوئدی
هستم، کلی هم در مورد اسطوره شناسی تطبيقی بين افسانه های ايران و افسانه
های سوئدی کار کردم. راستش رو بخوايد، واسه خودم يک اسم مستعار از روز اسم
يکی از پادشاههای سوئد هم انتخاب کردم. خلاصه، من يک کمی سوئدی قاط زدم
بقول بچه محلها! (البته اصلا" از ودکا سوئدی دل خوشی ندارم!).
خلاصه، فردا با اجازه شما عازم مملکت عمر قبليمون هستيم. قبلا" اونجا رفتم
و اگر نخنديد، بهتون می گم که احساس می کردم رفتم وطن! عينهو ايران بود
برای من. مختصر اينکه، من احتمالا" قبلا" وايکينگ بودم و اسمم هم يک چيزی
شبيه اريک خون دندان يا مگنوس ريش کوسه!!!!!

August 18, 2003 04:25 AM



بدون عنوان

اوا! خدا مرگم بده! اين پيام و تلی يادم انداختند. دمتون گرم بابا.، آره،
اين 22 مرداد يا 13 اوت، تولد وجود ذيجود من بود. نخواستم اعلام کنم مبادا
همه کاراتون رو تعطيل کنيد که بتونيد يک روز ملی رو بخاطر من جشن بگيريد،
راضی نيستم اقتصاد مملکت بخوابه. حالا هديه ها رو بفرستيد قصرمون!
در ضمن، اين خاموشی های اخير در مملکت شيطان بزرگ، شباهت زيادی به سوزن
زدن به يک بادکنک نداشتن؟ بعد از قضيه انرون و بقيه الجمعين، فکر کنم
امريکايی ها اين رو لازم داشتن. ياحق!
پانوشت: هيج توجه کرديد کسی برای صحبتهای من تره هم خرد نمی کنه؟ بسيار
جالبست این!

August 16, 2003 01:10 PM



بدون عنوان

چک آباد و درسدن!ببخشيد که چند روزی ننوشتم (يا برای
بعضی ها، ببخشيد که دوباره شروع کردم به نوشتن!). راستش، دو سه روزی رفتيم
يک مسافرت به شهر درسدن آلمان. شهر بسيار قشنگيه، معروف به فلورانس در
کنار الب (رود معروف آلمان). از نظر آثار معماری معرکست. يکی از زيباترين
مجموعه های سلطنتی رو داره، به علاوه چندتا کليسای زيبا، مناظر بسيار
قشنگ، و يک نقاشی عظيم از همه پادشاهان ساکسونی (منطقه ای از آلمان که يک
موقعی برای خودش يک کشور مستقل بوده و درسدن هم پايتختش). توی جنگ جهانی
دوم، بعد از اينکه متفقين جنگ رو بردند و آلمان رو شکست دادند، نيروی
هوايی انگليس شهر درسدن رو بمباران کرد و کلی از آثار معماريش رو از بين
برد، از جمله کليسای مريم مقدس شهر رو که خيلی قديمی بود. توی اون زمان،
اين موضوع خيلی باعث حرف شد که به چه دليلی انگليسها بعد از تسليم آلمان،
شهر درسدن رو که به هر حال توی جنگ نقش اصلی نداشته، هدف بمباران قرار
دادند؟ غير از اين شاهکار انگليسها، روسها هم که کنترل شهر رو در دست
داشتند، تمام آثار هنريش رو خالی کردند و منتقلشون کردند به موزه ارميتاژ
سنت پيترزبورگ. الان مردم دارند پول جمع می کنند که کليسا رو باز بسازند و
کلی از نقاشی ها رو هم برگردوندند. زهی به همتشون!
از اونجا هم رفتيم پراگ، پايتخت چک فعلی و بوهم قديم. شهر بسيار زيبايی با
يک قصر عظيم بالای تپه که به شهر يک حالت عجيب و مرموزی می ده. برای من
جالب ترين چيز توی پراگ، يادگارهای فرانتز کافکا بود. کافکا، (صادق هدايت
زبان آلمانی!!!)، يکی از نويسنده ها بسيار محبوب منه (غير از مسخ، محاکمه
و قصرش رو بايد بخونيد، و امريکا رو هم، که توش مجسمه آزادی بجای شعله
آزادی، شمشير در دست داره!).
محل تولدش رو ديديم و يک موزه در موردش، به علاوه کنيسه پراگ. جالبه که يک
آلمانی زبون بوده وسط يک کشوری که به يک زبون اسلاوی صحبت می کنند. به هر
حال، جالب بود.
امروز هم برگشيم روستوک. هنوز هوا خيلی گرمه، اما يک کمی بارون اومده و
داره بهتر می شه. تا فردا، خداحافظ.

August 15, 2003 12:13 PM



بدون عنوان

گير کردن ما بين شرق و غربايرانی های خيلی زيادی خارج
از ايران زندگی می کنند. فکر کنم تو کمتر کشوری توی دنيا باشه که نشه يک
گروه هرچند کوچکی از ايرانی ها رو پيدا کرد. توی هرکدام از اين کشورها هم،
اخلاقيات مردم محلی، مقدار زيادی در کارهای ايرانی ها و فرم گيری
گروههاشون اثر داره. در اروپا که مردم احساس قوی از کشورشون و بستگی
فرهنگی/زبانی مليت با کشور دارند، ايرانی ها هميشه احساس غريبی می کنند و
احتياج به اينکه با بقيه ايرانی ها بچرخند. توی امريکا هم، با اينکه قراره
کل مملکت ديگ جوشان فرهنگها باشه، اما واقعيت اينه که تفاوتهای فرهنگی فقط
تا آنجايی که ويترين مغازه سعه صدر فرهنگی/نژادی امريکا رو خراب نکنه،
تحمل می شه، و بخاطر همين، امريکايی شدن برای خيلی ها تنها را زندگی کردنه
(از نمونه هاش هم همين نسبتها ايرانی-امريکایي، هندی-امريکايی، و يا حتی
افريقايی-امريکايی). اما اگر کسی نخواد چيزی غير از خودش باشه چی؟ من خيلی
از عادتها و باورهای غير "ايراني" هستند، يعنی لزوما" عادات و باورهای
ايرانی هاي قباسه چاکی عصر شاه شهيد نيستند. آيا معنيش اينه که من
ايرانی-انگليسی يا ايرانی-امريکايی هستم؟ آيا صرف اينکه من به چيزی اعتقاد
دارم که لزوما" جد بزرگم بهش معتقد نبوده، منو کمتر از پسر مش عباس نفت
فروش ايرانی می کنه؟ من فکر می کنم تمام فرهنگها در تاريخ، از مخلوط شدن
عوامل فرهنگی مختلف بوجود آمده اند، پس چرا اين فرهنگ بی فرهنگی من، خودش
عامل جديدی نباشه در فرهنگ آينده ايران؟ من شايد قسمتی از عمرم رو در خارج
از کشوری که توش بدنيا آمدم زندگی کرده باشم، شايد هم برام اين احساس
هميشه وجود داشته باشه که اين کره زمين کوچکتر از اونيه که اصلا" مهم باشه
ما اهل کدوم قسمتشيم، اما به هرحال، من ايرانی هستم، و فقط ايرانی. حالا
بايد ديد دوستانی که به خودشون خطاب ايرانی-امريکايی (ايرانی-لس آنجلسی!)
می دهند و خوشباورانه، با توجه به اينکه مرتب توی جمع ايرانی ها رفت و آمد
می کنند، هيچوقت زبان انگليسی رو کامل ياد نمی گيرند، و هميشه با
عملکردهای جامعه مشکل دارند، فکر می کنند که پيشرفته و مدرن و روشنفکر
شدند، پيش خودشون هويت خودشون رو چطوری تعريف می کنند؟

August 10, 2003 05:25 AM



بدون عنوان

ابن خلدون در نمسه!سحرگاه از دروازه شهر بيرون شديم به
نيت بيت خدای. دوگانه گذارديم به يادش، شايد که دست منانش ما را حفاظی
باشد از برابر خطرات که همانا يگانه ايمنی خلق، اميد به منت خدای است و
بس.
دوبله به فارسی يعنی اينکه بنده الان آلمانم، بعد از يک مسافرت از
سانفرانسيکو به لندن و از لندن به لوبک آلمان و از لوبک با قطار به اين
شهر نه چندان زيبای روستوک (آره، همونجا که تيم فوتبال هانسا رو داره!).
فعلا" يک چند روزی همين دور و بر هستيم تا بعدش بريم استکهلم خدمت برادران
و علی الخصوص خواهران سوئدی. البته منظور نظرتون هست که من از اونجايی که
آدم فرهيخته و فرهنگی هستم، تنها علاقم برای رفتن به سوئد ديدن موزه هاست
و آرشيو فيلمها اينيمار بریمان (همونی که تو ايران 50 ساله بهش می گن
اينگمار برگمن!). يعنی خدای نکرده فکر نکنين من اصلا به دخترهای سوئدی که
شهرتشون در جهان پيچيده، نگاه هم می کنم! حاشا و کلا! حالا اگر يکيشون
خودش هم فرهيخته باشه، شايد برای مقاصد علمی يک نظر نگاه کردم، والا من و
اينکارا؟
قربان شما! عکسها هم نصفش حواله شده، بقيه به اقساط، هی می رسد!

August 7, 2003 06:07 AM



بدون عنوان

دائی جان ناپلئون زنده است!فکر کنم اکثر ايرانی ها،
سريال دائی جان ناپلئون رو ديدند و چه بسا کتابش رو هم خونده اند. طرز
تفکر دائی جان ناپلئونی، اينکه پشت همه کارها، دست انگليسی هاست، برای
خيلی ها ياد آوره يکی از اشخاص خانواده يا يکی از دوستانه. خيلی ها از
همون اول ايرج پزشکزاد رو محکوم به جاسوسی کردند که با اين کتاب، سعی کرده
انگليسی ها رو تبرئه کنه، اکثرا" خود دائی جان ناپلئونها بودند.
اما برای من جالبه که دائی جان ناپلئونهای الان، تئوری های قوی تری هم
درست کرده اند. از انقلاب ايران گرفته تا بازشدن مرکز فرهنگی، تا يکی از
دوستان که می گفت انگليسی ها طرفدار نگه داشتن اسلام هستند برای تحميق
ملت، و 200 ساله که اسلام به ضرب اونها زنده است! واقعا" اين بيماری، غير
از اينکه آدم رو از قضاوت بازمی داره، باعث اشاعه اين طرز تفکر می شه که
ما در مقابل اين انگليسها که همه کاره هستند و همه کار هم ازشون برمياد و
فعال مايشا هستند، هيچ قدرتی نداريم. نتيجتا" هرکسی کاری میخواد بکنه، می
گه «نمی ذارند» يا «اگر اونها نخوان، نمی شه»، يعنی حس بی قدرتی صرف توی
جامعه! شايد اين خودش کار انگليسا باشه!!!

August 3, 2003 01:50 AM



بدون عنوان

سفرنامه مارکوپولو!چند ماهی می شه که من زياد مسافرت
نکردم (دوهفته آلمان بودم دم عيد، سه روز هم که سر جناب چرندياتی خراب
شديم سن ديگو!). اين هفته، دارم برای يک ماه می رم اروپا: انگليس و آلمان
و سوئد و فنلاند و استونی، شايد هم چک و مجارستان؛ اونش رو خدا می دونه.
به هر حال، جای همگی خالی، سعی می کنم مرتب بنويسم و عکس هم بگيرم. اگر
سرو کارم طرفهای وطن هم پيدا شد، که انوقت نور علی نور می شه.
نقدا"، از وبلاگرها، کسی توی سوئد يا فنلاند زندگی نمی کنه؟ (استونی چشمم
آب نمی خوره کسی پيداش بشه!).

August 2, 2003 08:33 PM



بدون عنوان

پيش بينی های بنده آداموس! ولتر يک دفعه گفت که هيچ چيز
قوی تر از تفکری نيست که زمانش فرارسيده باشه! اولين تجلی اين حرف، انفلاب
فرانسه بود که زمان خود ولتر، باردار تفکرش بود. من چند وقته که خيلی
احساس می کنم تمام دنيا آبستن تفکرات جديده. دنيا، به عنوان يک مجموعه
کلان از سيستمهای مختلف، الان آماده تغييرات اساسيه. تمام اتفاقاتی که در
دوران زندگی خود ما ها افتاده، همه به آدم اين حس رو می دن که اين اتفاقات
قسمتی ازيک سلسله فعل و انفعالات کلی هستند. اتفاقاتی نظير يازده سپتامبر،
جنگهای کاملا" هدايت شده، اختلالات دور دنيا، به جوش آمدن ديگ صبر بسياری
از مردم، و نظاير اينها، به نظر من نويد ده اين هستند که تمام اين اتفاقات
به زودی به يک تغيير کلی منجر خواهند شد.

August 1, 2003 07:27 PM