بدون عنوان
لغات فارسی در زبان عربیامروز مشغول کامل کردن اين
مقاله ای بودم که بايد توی کنفرانس راونا بخونم (شجاعت يعنی اين، يک هفته
ديگه بايد جلوی تمام استادام گزارش بدم،اما مقاله رو هنوز کامل نکردم!).
به هر حال، يکدفعه به فکر کسانی افتادم که هی از وجود کلمات "عربی" در
فارسی شکايت می کنند و اصرار دارند که فارسی "سره" بنويسند ("کلمات تازی
در زبان پارسی" بقول سره خوره ها!). يکدفعه به فکرم افتاد که چند نفر از
اين دوستان می دونند که قبل از اسلام، زبان عربی چه قدر از کلمات فارسی و
بقيه زبانهای ايرانی رو قرض کرده (و حتی بعد از اسلام)؟ فکر کنم چندتا
نمونه بد نباشه:
کلمه «دين» که در قرآن هم آمده، از کلمه پارسی ميانه «دين» اخذ شده که در
صورت پارسی قديم و اوستائيش، به صورت «دئنه» نوشته شده.
کلمه «عسکر» در عربی، از کلمه لشگر فارسی ماخوذ شده: لشگر--> لسکر
(تبديل گ ب ک و ش به س، دومی در عربی معمول بوده) ---> اللشکر (اضافه
شدن حرف تعريف عربی) --> العسکر (حذف لام تکراری و اضافه شدن صدای حلقی
ع که در مرحله دورشدن صدا ها اتفاق مي افته ---> عسکر (با يا بدون ال )
يک کلمه ديگه هم رزق هستش که همراه با «روزی» از کلمه پارسی ميانه«روزيک»
گرفته شده. روزيک در عربی با کوتاه شدن ضمه ابتدايی به ضمه کوتاه، به
رزيک، و با تبديل ک به ق (معمول در زبان عربی برای کلمات قرضی)، تبديل به
رزق شده (صورت فعلی با «ر» مکسور بخاطر تغيير صدا و شايد هم بخاطر رسم
الخط عربی بوجود آمده.)
از اين کلمات، خيلی هست، شايد حدود هزارتا. پس دفعه بعدی که بخاطر اينکه
زبان فارسی کلمات زيادی رو از عربی قرض کرده ناراحت شدين، به اونور سکه هم
نگاه کنيد.
بدون عنوان
مرگ يک انسان
فکر کنم رنگ وبلاگم امروز به احساسم می خوره. راستش من خيلی اهل گريه نيستم، اما بعضی مواقع گريه نکردن غير ممکنه. امروز صبح ادوارد سعيد در اثر سرطان خون درگذشت. لطفا" برای چند دقيقه راجع به سعيد فکر کنيد، و اگر دلتون خواست، کتابهاش رو بخونيد.

موسيقی در کليساتوی يک کليسا
موسيقی در کليساتوی يک کليسا ايستاده بودم بين جمعيت. يک
کليسای قديمی بود توی يکی از شهرهای کوچک جنوب اروپا، از کليساهايی که
سالهاست کسی ازش استفاده نمی کنه و عملا جايی شده برای فرهنگ فروشی محلی
ها به توريستهای از همه جا بی خبر.
محراب کليسا جلوم بود، توی راهروی اصلی ايستاده بودم و داشتم به نقاشی ها
نگاه می کردم. يک دفعه، از توی يکی از دخمه های کنار راهرو، حدود ده قدم
جلوتر از من به طرف چپ، صدای موسيقی بلند شد. کسی داشت ويولن می زد، شايد
هم ويلون سل. صدای غم انگيزی داشت. جمعيت جلوم هم اينقدر زياد بود که نمی
تونستم برم جلو. نصف فکرم پيش کيف پولم بود که مثل هميشه گذاشته بودم توی
جيب عقب شلوارم. چند دفعه فکر کردم که درش بيارم و بزارم توی جيب جلو، اما
فکر اينکه با اينکار، خودم رو ناراحت می کنم و در ضمن، بی خودی می ترسم،
شايد هم حس تنبلی، هر چند دفعه از اين کار بازداشتنم.
صدای موسيقی همه رو ميخکوب کرده بود: اکوی کليسا، صدای يک ويلون رو تبديل
کرده بود به کنسرت يک گروه. آدمهایي که جلوتر از من بودند، به طرف چپشون
نگاه می کردند و با قيافه هايی که حکايت از تعجب و تاسف می کرد، سرشون رو
برای همديگه تکون می دادند. حدود ده دقيقه همه به موسيقی گوش می دادند و
ديوارهای سنگی و دودگرفته کليسای قديمی و توريستی، برای کسی جذابيتی
نداشتند.
يک دفعه، موسيقی تمام شد. همه، انگار که از خوابی بيدار شده باشند، سری
تکان دادند و دوباره شروع کردند به تماشای کليسای قديمی. من از اين بی
توجهی عجيب تعجب کردم. از بين جمعيتی که حالا به حرکت در اومده بود، خودم
رو به دخمه رسوندم و ديدم يک مرد کوتاه قد، با موهای فری سياه، يک کت
ارتشی سبز، و يک ويلون سل بزرگ، روی يک صندلی چرخدار نشسته و مشغول جمع
کردن وسايلشه. حالا دليل تاسف خوردن مردم رو مي ديدم، آدم معلول موجود
مورد علاقه مردمه برای تاسف خوردن، کسی که می شه براش متاسف بود و هنوز هم
احساس گناه نکرد.
سرم رو انداختم پايين و مثل هميشه که از تيم ضعيف تر يا آدمی که بهش کمتر
توجه شده حمايت می کنم، از بين ستونهای با شکوه کليسا بی توجه گذشتم و
خودم رو به موزيسن کليسايی رسوندم. سلامی کردم و از نواختنش تشکر کردم. با
خوشرويی جوابم رو داد و دستی به شونم زد. حدود سی و پنج تا چهل سال داشت.
انتظار داشتم که بعد از اين صحبت کوچک، طبق رسم روابط تعريف شده، از هم
خداحافظی کنيم و هرکسی بره پی زندگی خودش. طرف اما از قماش آدمهای شرق از
آب دراومد و ول کن نبود، بی مقدمه سر صحبت و گلايه از بی توجهی مردم و بعد
شوخی با من رو باز کرد. سعی کردم خودم رو از موقعيت نجات بدم. توی حرفهام
بهش فهموندم که توريستم و بايد برگردم سر جای خودم. سعی کردم که کم کم ازش
دوربشم، اما انگار خيال نداشت اين يک نفری رو که بهش توجه کرده، ول کنه.
با صندليش به دنبالم اومد، از در باهم خارج شديم در حالی که دستش رو روی
شونم گذاشته بود. به خيابانی در طرف چپ پيچيديم و رسيديم به ميدان اصلی
شهر. يک دفعه بی مقدمه، از من تشکر کرد، برام مسافرت خوبی رو آرزو کرد، و
راهش رو کشيد و از خيابانی در طرف مقابل ميدان که سر پايينی بود، با سرعت
صندلی چرخدارش دور شد.. يک کم راجع به اين آدم فکر کردم، از خودم شرمنده
شدم که می خواستم از دستش خلاص بشم. فکر کردم آدمی بوده که کمی دوستی می
خواسته.
سرم رو برگردوندم که برم به طرف ايستگاه قطار، اما احساس کردم که کيف پولم
نيست. سرم رو برگردوندم، هنوز کاملا" از نظر ناپديد نشده بود. به دنبالش
دويدم، اما هم دور بود و هم با صندليش به سرعت می رفت. نمی تونستم به پاش
برسم، از دور داد زدم: حداقل کارت شناسايی و تصديقم رو در بيار و بنداز،
پولها رو وردار. از دور سری برگردوند، لبخندی تلخ، هم پوزخند و هم زهرخند،
زد و بدون اينکه خودش رو ناراحت کنه، دور شد.
بدون عنوان
ديوانگی ايرانيان ريشه باستانی دارد!
باورتون نمی شه؟ به
من ربطی نداره، بقول " دكتر «مير جلال الدين كزاري» استاد زبان و ادبيات
فارسي در دانشگاه علامه و اسطوره شناس و نهان گرايي دوران کهن" که توی يک
راس مصاحبه با خبرگزاری ميراث فرهنگی، ريشه های روانشناسی رو به دوران
زردشت رسوندند، ما در زمانهای باستان، به نقل از يکی از "پاره" های
ونديداد(ونديداد قبل از پاره شدن، يکی از بخشهای اوستای باستانی بوده که
بهش می گفتند ويديودات، يک هزار و اندی سال مختصری هم بعد از زردشت نوشته
شده)، معالجه روانی داشتيم. قضيه اينقدر جدی بوده که "در شاهنامه پهلوانان
ايراني به كاووس مي گويند كه اگر به كردارهاي نسنجيده و هوسناكانه خود
ادامه بدهد كار او به بيمارستان(!!!) خواهد كشید" (بيچاره دکتر چهرازی پير
هست، اما نه اينقدر!). هيچ خبری از اينکه خرج بيمارستان کاوس رو کدوم يک
از قهرمانان شاهنامه تقبل کرده بوده به دست ما نرسيده. احتمالا" بارش به
دوش سياوش بوده که از طريق فروش کتاب «سووشون» يک کاری واسه خرج بيمارستان
باباش بکنه (زردشت گرون می گرفته). جان خودم تمام کلمات بين علامت نقل
قول، نقل قولهايی هستند از متن مصاحبه؛ هيج دخل و تصرفی صورت نگرفته. در
ضمن، صحبت اساتيد زبان فارسی و اسطوره شناسی و مورخ و متخصص تاريخ هنر و
طراح لباسهای دکولته ايران باستان که شد، فکر کنم اين سايت رو نگاه کنيد بد نباشه. اگر کسی ماه ديگه ايتاليا هست، به من خبر بده، چون من قراره توی کنفرانس يک مقاله بخونم.
گذارش يک اتفاق! بازگشت پينکفلويديش،
گذارش يک اتفاق!
بازگشت پينکفلويديش، همسر جناب چرندياتی!
I'm gonna dock and run!!!!
فتوغرافهای اروپ! اگر کسی می
فتوغرافهای اروپ!
اگر کسی می خواهد فتوغرافهای سفر هزارم ذات اقدس همايونی به اروپ را ببيند، البته جايز است که اينجا
را کيليک کند!
پانوشت: يکی از بندگان همايون، مشکلاتی گذارش کرده بود، به معاون السلطنه
گفتيم، فيکسش کرد!!!! حالا بايد البته درست باشد، دوباره کيليک کنيد، باشد
که بهره مند گرديد.
بدون عنوان
نامه سرگشاده به عمه جان!عرض شود که اينروزها مد شده
همه به در و ديوار نامه سرگشاده بدند. از اوليا امور گرفته تا به فلان
هنرپيشه، همه گيرنده نامه های سرگشاده شدند و ما خوانندگان هم، زورکی
خواننده نامه ها. نامه اصولا" خصوصيه؛ نامه سرگشاده اما خيلی عموميه، و به
نظر من، يک مدل اين ميل انسانه به نمايش دادن. مثل کسانی که در بين جمعيت،
بلند بلند صحبت می کنند که همه از نظراتشون بهره مند بشند، يا اين جمعی که
توی برنامه های تلويزيونی خودشون و زندگی هرروزشون رو به نمايش می گذارند.
من هم اصولا" از اينکه از جمع عقب بمونم هيچ دل خوشی ندارم و دلم می خواد
که کسی رو داشته باشم که بهش نامه سرگشاده بنويسم، اما از بدی شانس (به
دريا بزنی می شه کوير لوت!)، من نه از طرف دولت تحت تعقيبم، نه تنم برای
تحت تعقيب بودن می خاره، نه برام کارهای فلان و بهمان آدم معروف مهمه. در
نتيجه به مشکل خود-بی-نامه-سر گشاده-نويسی دچار شدم! اما مشکلی نيست که
آسان نشود، مرد بی کار خواهد که هراسان نشود. نتيجتا" تصميم گرفتم يک نامه
سرگشاده به عمه جانم بنويسم و داد دلم رو از همشيره ابويم بگيرم!
سرکار خانم عمه خانم:
اين نامه را در کمال صحت عقل و امکان آزادی بيان برای شما می نويسم.
ظلمهای شما در طول سالهای کودکی من، مرا دچار احساسات شکست خوردگی و
ماليخوليا کرد، و امروز که 27 سال و يک ماه از سنم می گذرد، ديگر کاسه
صبرم، که در طول اين سالها بدل به پاتيل و بعد سطل شده، لبريز گشته و
احساس می کنم که بايد حرفهايم را به شما بزنم. خواهش می کنم که اين نامه
را با ديد باز بخوانيد و تا قبل از اتمام نامه، توی سر من نزنيد .
عمه خانم!
يادتان می آيد اونسال تابستون که با پسر عمه شهرام رفته بوديم اوشون فشم و
من و پسر عمه، از خانه "جيم" شديم و بعد از بالا رفتن از ديوار باغ مش صفت
الله، چندتا سيب کنديم تا با آنها شکمهای کوچکمان را سير کنيم؟ يادتان هست
که بعد از اينکه مش صفت الله ما را با اردنگی از باغ بيرون انداخت و تحت
الحفظ، ما را به خانه آورد، شما سر شهرام داد زديد، اما گوش مرا پيچانديد
و با دست توی سرم زديد. اثرات اين ظلم شما امروز که من در يک شرکت چند
مليتی کار می کنم، باعث ترس من از رئيسم و وحشت از پس گردنی خوردن شده.
عمه خانم!
يادتان هست وقتی با پدر و مادرم برای شام به خانه شما آمديم و شما آش رشته
و لوبيا پلو تهيه کرده بوديد؟ شما به همه آش رشته داديد، اما من فقط لوبيا
پلو خوردم. می دانيد اين بی توجهی شما تا چه اندازه مرا از لوبيا پلو زده
کرده، در حدی که امروزه، من فقط لوبيا پلو را با ماست آبگرفته می توانم
بخورم؟ اين مسئله که من از بچگی از آش رشته بدم ميامده، اينجا مهم نيست،
لطفا" بحث را عوض نکنيد!
عمه جان!
رفتار بی قاعده شما هنگام ملاقاتهايمان در عيدهای هرسال، ماچهای آبداری که
به من می داديد و نيمی از صورت مرا غرق آبدهان خود می کرديد، امروزه باعث
ترس من از شنا کردن و دوری از دريا شده و از لذت بردن از دريا هنگامی که
به ساحل می روم، محروم شده ام
عمه جان!
(يک چندتا مشکلی که خودتان با عمه خودتان داريد را اينجا اضافه کنيد، عمه
من همين مشکلها رو بيشتر نداره!)
عمه جان، امروز، ترميم زخمهايی که ظلمهای شما بر بدن و روح من وارد کرده،
مرا وادار به بازديدهای هفتگی با روانشناس و جراح پلاستيک کرده. اما من از
شما پرداخت خرج اين معالجات گران را نمی خواهم (البته اگر می خواهيد چک
بفرستيد، مجموعش می شه، بيست و دوهزار و سيصد و هفتاد و سه تومن و پنچزار
و دهشاهی!)، تنها يک معذرت خواهی خشک و خالی و يک کاسه آش رشته، مرا در
رسيدن به علاج کلی از دردهايم کمک خواهد کرد.
با احترام و اميد به ترميم زخمهايی که بر روابط ما وارد شده، برادرزاده
شما، حسنعلی!
بدون عنوان
بدون عنوان
من امروز دارم از آلمان می رم انگليس. سه روزی اونجا خواهم بود و بعد هم
امريکا. ايکاش يک کاری واسه ما توی اين اروپا پيدا می شد، همينجا می
مونديم! به هر حال، با اگر و مگر نمی شه. نمی دونم می تونم تا چهارشنبه
وبلاگ بنويسم يا نه، ولی ناراحت نشيد، خدا بزرگه، چشمهای شما هم مجانی،
بالاخره خدمتتون می رسم!!!
بدون عنوان
دومين عروسی وبلاگی!البته خودش قبلا" گفته، من هم يک
چند ماهی بود می دونستم، اما به هر حال: بهترين دوست من توی اين دنيا،
سلطان الهزالين و الخليفه الطنازين، استاد پيام چرندياتی، خلد
الله ملکه، عروس شد... ببخشيد، بعنی عروسی کرد. عروس خانم هم که معرف حضور
خيلی ها هست، به من چه معرفيش کنم؟!!! همين که خلاصه اينها از اونهايی
هستند که خون خالص وبلاگی دارند. پيام جان، شروع زندگی تازه مبارک. ايکاش
می تونستم موقع عروسيت ايران باشم، اما متاسفانه چيزها اونطوری که آدم می
خواد هميشه پيش نمی رند. سه تا هورا به افتخار پيام و خانمش (نخير، هنوز
هم نمی گم اسمش چيه، بريد توی وبلاگ خودش، خودتون می فهميد!).