بدون عنوان
سلطان موسيقی؟!
توی خبرها آمده بود که ويگن درگذشت.
خدا بيامرزه، تسليت به فرزندانش و برادرش. به ويگن می گفتند «سلطان جاز
ايران». خيلی لقب جالبيه. بگذريم از اينکه ويگن اصلا" موسيقی جاز کار
نکرد، اما سوال بزرگتر اينه که چرا ايران سلطان «جاز» نياز داره؟ جاز
موسيقی امريکاست، چرا سلطانش توی ايرانه؟ فکر کردم که خوب، سلاطين غير
ايرانی موسيقی خودمون رو هم نام ببريم که ويگن احساس تنهايی نکنه. با
اجازه
فرانک سيناترا: سلطان ماهور امريکا
الويس پريسلی: سلطان شور امريکا
مايکل جکسون: سلطان شيش و هشت امريکا
بيچ بويز: سلاطين بندری امريکا
جنيفر لوپز: سلطان ابوعطای امريکا
مايکل بولتون: سلطان دشتی امريکا
بدون عنوان
ايران، کشوری که قبلا" پارس ناميده می شد!
امشب، جناب ريچارد آرميتاژ (معروف
به پرچمدار امام حسين و طبال چی يزيد)، توی تلويزيون خدمت مجمع امور خارجه
سنای امريکا در مورد ايران گزارش می داد. اين جناب آرميتاژ فعلا" معاون
وزير امور خارجه امريکاست و به نظر خيلی ها، وزير خارجه واقعی! ايشون
مسئوليت کلی از فروش اسلحه به عراق در دوران جنگ با ايران و همينطور وظيفه
آتش بياری معرکه رو در تسخير نظامی عراق داشته اند.
جناب آرميتاژ امشب بنا بود ذهن سناتورها (يا بقول توفيق، ثناتورها) رو در
مورد مسائل ايران روشن کنه، و اينقدر اين ثناتورهای امريکا صفر کيلومتر
هستند که حرفهای اين همبونه، بعضی مواقع معنی می داد در مقابل تغوظات
آقايان که قبل از شنيدن گزارش، انگار تصميمشون رو در مورد نتيجه گرفته
بودند و از همون اول، شاخ و شونه حمله نظامی می کشيدند.
البته، در اين وسط من به عنوان پليس تاريخ، حواسم رفت پهلوی يکی از افاضات
جناب معاون وزير، و اون هم توضيحشون راجع به ايران و ايرانی ها
بود:«ايران، که تا مدتی قبل پارس خوانده می شد، الان تبديل شده به کشوری
که در اون، پارسها دارند تبديل به يک اقليت می شوند.»!!! حالا بقول
بزرگترها، خر و بيار و باقالی بارکن! ما چطوری به اين شيخ بفهمونيم که به
جان آقابزرگمون، مملکت ما هيچوقت اسمش پارس نبوده و 2000 سال قبل هم
شاهامون به خودشون شاه ايران می گفتند؟ و اينکه کدام پارسها دارند تبديل
به اقليت می شند؟ مشهدی ها پارس هستند يا کرمانی ها يا سيستانی ها يا
تهرانی ها يا اصفهانی ها يا بندرعباسی ها؟ خلاصه يک نامه ای نوشتيم خدمت جناب و با ايميل فرستاديم، حالا ببينيم کسی توی اين وزارت خانه عظيم، اصلا" نگاه هم به نامه ما می کنه؟
به دنبال مقاله «پارس گرايی
به دنبال مقاله «پارس گرايی و بحران هويت در ايران» خودم، اين مقاله رو هم بخونيد: سيستم فدراليسم تنها راه حل بحران سياسی درکشورهای کثيرالملل نيست.
دوگير به ملت! ای بخشکی
دوگير به ملت!
ای بخشکی شانس! ما (و مردم بقيه دنيا) اگر شانس داشتيم که اسممون شانسعلی بود!
در ضمن، اين گزارش
دوست عزيز خودم، عمو هودر، رو هم از سخنرانی خانم آذر نفيسی در تورنتو
بخونيد. با وصف حسين از خانم نفيسی کاملا" مخالفم و فکر می کنم که بجای
وصفی که حسين نوشته، خانم نفيسی نمونه دقيق کلمه ignoramous است!
بدون عنوان
تاريخ در ايرانخيلی ها تاريخ نگاری رو علم غربی می
دونند و استفاده صحيح از تاريخ رو هم مختص غربی ها. فرناند برودل، پدر
تاريخ نگاری مدرن، يکبار گفت «اروپايی ها تاريخ نگاری رو درست کردند و بعد
هم خودشون ازش استفاده کردند». از طرفی، خيلی های ديگر هم به اين نکته
اشاره کرده اند که در ايران و هند و چين و بقيه جاها هم تاريخ نگاری وجود
داشته، حتی قبل از هرودوت يونانی. به نظر من اما تاريخ نگاری در ممکلت ما
حداقل، هميشه «وقايع نگاری» بوده: شرح اينکه فلان شاه کی بهمان مملکت رو
فتح کرد. تاريخ نگاری به معنی بررسی جامعه شناختی و موشکافانه وقايع
تاريخی کمتر توی جامعه ما وجود داشته. از طبری گرفته تا استرآبادی، همه
فقط شرح وقايع می دهند و بس، هرچند که شايد اينجا بشه حساب بيهقی و تاريخ
بی نظيرش رو از همه جدا کرد. توی بقيه دنياي اسلام هم «مقدمه» ابن خلدون
برای خودش استثناييست و به حسابی، اولين کتاب جامعه شناسی واقعی. به
هرحال، تاريخ نگاری برای مردم مملکت ما شده شرح احوال گذشتگانی در
داستانهای تک تک و جدا جدا که به ما ربطی هم ندارند. چند نفر رو ديديد تا
حالا که گفته اند:«به ما چه که کورش و هوخشتره چکار کردند.»، و همين
کارهای کورش و هوخشتره، يعنی وقايع نگاری، يعنی اسکلت و استخوان تاريخ.
موقعی که سعی کرديم بفهميم اين کارها روی زندگی هر روزه ما چه اثری گذاشته
اند و می گذارند، اون موقع تاريخ بوجود آمده، و کسی هم نمی تونه ادعا کنه
که به وضعيت هرروزه خودش بی توجهه.
اين ديد وقايع نگارانه به تاريخ ايران، باعث شده که تاريخ برای بعضی ها
تبديل بشه به مايه فخر فروشی. «تاريخ دو هزار و پانصد ساله»(کذا)، «موقعی
که ما با قاشق چنگال غذا می خورديم، اونها وحشی بودند» و احساسات ضد عربی
و ضد هندی و ضد هرکسی که از «نژاد پاک آريايی» نباشه و از اين حماقتها،
شده درک بعضی ها از تاريخ. از طرف ديگه هم بعضی ها اظهار می فرمايند که :
«کورش و شاپور به ما چه؟ اونها يک تمدن کامل داشتند، اما ما که شهروندان
يک کشور جهان سوميم.»، يعنی که تمام اخلاف کورش و شاپور ناپديد شدند و ما
مردم از بيخ زار و بدبخت جهان سومی از زير سنگ آمديم بيرون؟
خلاصه، من تاريخ نگار ايرانی، اصلا" نمی دونم با مخاطبينم و هموطنان
گرامی، چکار بايد بکنم. مانده ايم معطل! پانوشت: ما که وسعمون به لينکدونی
زدن نمی رسه (ترجمه: بلد نيستيم مووبل تايپ سوار کنيم)، ولی بايد اين لينک رو براتون می ذاشتم!
پانوشت 2: نخير نمی شه، اين رو هم بخونيد!
دوباره اين بلاگر هرچه ما
دوباره اين بلاگر هرچه ما نوشتيم رو سيخی کرد!
گزارش مسافرت اين مسافرت ايتاليای
گزارش مسافرت
اين مسافرت ايتاليای ما، خيلی سريع السير و اتفاقی پيش اومد. قضيه اين بود
که وقتی من از مسافرت تابستونيم برگشتم، رفتم سراغ استاد قديميم توی
دانشگاه برکلی. من چند سال پيش با مارتين شوارتز يک سال و اندی درس خونده
بودم. آدم دانشمنديه و شاگرد يکی از بزرگترين استاتيد ايرانشناسی، والتر
هنينگ بوده. خودش متخصص زبان سغدی و خوارزمی و اوستاييه، و الان هم مشغول
کار کردن روی ترجمه گاتهای اوستاست. به هر حال، وقتی رفتم سراغ شوارتز،
بهم گفت که داره يک کلاس پارسی ميانه و يک کلاس اوستايی درس می ده. من هم
چون پارسی ميانه رو به حد قابل قبولی بلدم، بهش گفتم احتمالا" ميام سر
کلاس اوستاش. سر کلاس که رسيدم، به من گفت از کنفرانس راونا خبر داری، من
هم سری تکون دادم که يعنی "راونا چند منه؟". معلوم شد که يکی از بزرگترين
کنفرانسهای ايرانشناسی دنياست. من هم سريع رفتم توی اينترنت و سايتشون رو پيدا کردم و بلافاصله هم پيشنهاد يک مقاله رو دادم (همون پارس مرکزبينی کذاي).
اونها هم قبول کردند و خلاصه ما هم افتاديم دنبال بليت که به کمک دايی
جانمون، جور شد. خدا همه رو دايی دار کنه!
شهر راونا، مرکز تحقيقات باستانشناسی ايتالياست. معروفه به شهر موزاييکها
چون يک عالمه موزاييک به در و ديوارش چسبيده!! درضمن، محل مرحوم شدن و دفن
جناب دانته آليگيری، مولف «کمدی الهی» هم هست. غير از اون، پايتخت
تئودوريک اوستروگوت بوده و يک موقعی هم مرکز يک امپراتوری درست و حسابی که
اتفاقا" با ايران هم معاملات تجاری داشته. خلاصه محل مناسبی بود برای اين
برنامه.
خود کنفرانس بدک نبود، هرچند که خيلی «ايتاليايی» برنامه ريزی شده بود
(يعنی بلانسبت بعضی، شديدا خرتوخر بود!). رئيس کنفرانس که ايتاليايی بود،
نطقش رو به انگليسی خوند و تمام مدت، کوتاه شده اسم موسسه برگزار کننده رو
که «اس.آی.ای» هست، «سی.آی.ای»(مثل سازمان سيا) تلفظ می کرد و خلاصه همه
از خنده روده بر شده بودند! مقاله ها بد نبودند، بعضی هاشون جالب بودند و
پر از مطالب جديد، بعضی ها بسيار وحشتناک، بعضی ها هم تکرار مکررات! قسمت
خوبش آشنايی با چندتا آدم ايرونی خيلی خوب بود که توی راونا زندگی می
کنند، و همينطور آشنايی با دکتر بهروز بختياری که عکسشون رو توی گالری
حتما"ديديد، و همينطور غولهای رشته ايرانشناسی مثل سيمز-ويليامز، دکتر
بدری قريب، گراردو نيولی، و آدمهای جالبی مثل دکتر رستگار و دستور فيروز
کوتوال. آدمهايی که دلمشغولی ها و سرگرميهاشون مثل خودم هستند. ايرانشناسی
خوندن مثل تحصيل يک زبون خارجی می مونه، با هرکسی حرف بزنی، نمی فهمه يا
براش مهم نيست. توی يک همچين کنفرانسهايی، آدم به نظرش مياد که آدمهايی رو
پيدا کرده که زبون خودش رو حرف می زنند!
مقاله من هم بد نبود و کمی سر وصدا به پا کرد و بعضی ها رو ناراحت کرد، که
خيلی خوب بود! آخر هم يک شام رسمی، فرداش هم من رفتم آلمان برای ديدن دوست
دخترم و بعد هم آمستردام که برگردم امريکا. پرواز روز سه شنبه بخاطر اشکال
فنی، ملغی شد وشب به خرج «کا.ال.ام» مونديم يک هتل نزديک فرودگاه و فرداش
يک پرواز ديگه. الان هم برگشتم امريکا و دوباره صرافت اينکه چرا برگشتم
امريکا؟ و اينکه چطوری زودتر از دانشگاهی که می خوام توی اروپا پذيرش
بگيرم و برگردم همونجا. به زودی انشالله!
بدون عنوان
دوتا خبر
اول اينکه چندتا از عکسهای راونا رو می تونيد اينجا ببينيد.
دوم اينکه به کوری چشم دشمنان، دارم «مردونه» رو دوباره زنده می کنم، بگو الهی اميد!
دوباره آمستردامدوباره من و فرودگاه
دوباره آمستردامدوباره من و فرودگاه آمستردام. جريانش
تعريف داره که به علت اينکه اينجا ساعتی ده يورو از آدم می گيرند که
تکنولوژی تحويل بدند، واگذارش می کنم به برگشتم. اما اينکه يک بار پرواز
ما سوخت شد و يکشب آمستردام خوابيديم و حالا دوباره فرودگاه و روز از نو،
روزی از نو.
امروز که توی فرودگاه ول می گشتم، فکر کردم اين فرودگاه برای خودش شهريه،
شهری که مجموع دنيا رو توش می شه ديد. بزودی يک داستانکی راجع به فردوگاه
سخيپول بايد بنويسم. تا بعد، يا هو!
بدون عنوان
چهارتا کلمه به فارسی!سلام، اين چند کلمه رو از آلمان
می نويسم. ايتاليا خيلی خوب بود. کنفرانس خوش گذشت، کلی مقاله های ملت رو
شنيديم و عالم شديم، کلی هم با رفقا و همپالکی های خودمون ول گشتيم و راجع
به کارهامون صحبت کرديم و دل و روده زبان و تاريخ ايران رو کشيديم بيرون و
حال کرديم.
پس فردا برمی گردم امريکا و سعی می کنم يک راپورت درست و حسابی بهتون بدم.
بدون عنوان
Pictures from Ravenna
I cannot upload my own pictures to the web yet, but the official site of the conference has put up some of the photos.
Go have a look, and if you knew some of these people, you would have
been laughing as hard as I am laughing now! (under "smile, they are
looking at you" section, the third picture from the top on the right,
the serious looking man with the beard is my professor, Martin
Schwartz).
بدون عنوان
Ravenna, the Mosaic Capital!Cannot write Persian,
obviously, and do not even know where the apostrophe is in the Italian
keyboard, that is why I have to write like Marlow!
Ravenna is nice, and really is the capital of mosaic, plus the place
where Dante died, and where Theodoric and his lombards set-up as their
short lived, but long influenced capital. Obviously during the past two
days, what I have seen has been manily the inside of the institute for
the preservation of art. The conference is not half as exciting or
informative than I thought. I have gotten to know some rather
interesting personalities though! All in all, seems to be going okay.
My presentation is tomorrow morning, wish me luck.
Till later and a good detailed story of this trip, keep safe!
P.S.: I found a room rather easily, so do not worry!
بدون عنوان
اخبار از جبهه آمستردام!الان توی يک اينترنت کافه سرعت
بالا توی فرودگاه آمستردام نشستم و دارم با کامپيوتر خودم، برای شما توبلگ
می کنم. بازهم بگيد تکنولوژی چيز بديه!!!
مسافرت خسته کننده ای بوده تا حالاش. از سانفرانسيسکو به مينياپوليس، از
اونجا به آمستردام. سه ساعت اينجا ميخ قراره بشيم، بعد هم يک هواپيما
کوچولو تا بولونيا، از اونجا هم با قطار تا راونا. تازه اين اول عشقه!
برسم راونا، تازه بايد جا پيدا کنم شب بخوابم. خلاصه فکر کنم امشب "تيريپ
جسد!"
بقيه جهان هم امن و امان، تا اونجايی که ملت اجازه می دند. در غرب هم خبری
نيست. تا شماره بعد، تشريف ببريد يک وبلاگ بهتر رو بخونيد!
بدون عنوان
ايتاليا من فردا صبح عازم ايتاليا هستم برای کنفرانس.
از اونجايی که ايتاليايی ها اوشگول هستند و در زمينه تکنولوژی، با
بورکينافاسو رقابت می کنند، نمی دونم اينترنت گيرم بياد يا نه. به هرحال،
هرموقع که شد، به انگليسی يا پينگيليسی هم شده، چيزهايی می نويسم. فعلا،
بای بای!
بدون عنوان
يک حسابدار در فرانسه!
من معمولا" برای کسی تبليغ نمی کنم، اما نوشته های اين دوست خيلی خيلی خوب من، جناب استاد امير حسابدار زيادی
باحالند. امير جديدا" رفته فرانسه که ادامه تحصيل بده و از امير حسابدار
تبديل بشه به آقای دکتر امير حسابدار. حتما" بخونيد!
تکمله: خيلی جالبه، داشتم نظرات سايت امير و سايت هودر رو می خوندم. چند
دفعه ملت نوشته بودند که "اُينقدر فرانسه فرانسه (يا کانادا کانادا)
نکنيد، فهميديم خارج زندگی می کنيد" يا حرفهايی از همين قبيل. يعنی ملت
واقعا" اينقدر نديد بديد شدند که خارج از ايران زندگی کردن ممکنه بنای پز
دادن باشه؟ يا اينکه بعضی ها غده فرنگ رفتن در آوردند؟ دانشجو رفته فرانسه
درس بخونه، حالا داره از حال و هوای شهری که قراره توش سه چهار سال عرق
بريزه، تعريف می کنه، يعنی اينکه داره پز می ده؟ دانشگاه آزاد شعبه علی
آباد کتول رفته بود، همينها رو می نوشت، باز هم می شد پز؟ دام دام ديم بام
بوم، آدم شين مردوم!
بدون عنوان
شغل آزادبچه که بوديم و توی مملکت خودمون، خيلی اين
کلمه شغل آزاد به گوشمون خورده بود. چندباری شوخی هم کرده بوديم که شغل
پدر و مادرمون زندونيه، يعنی حقوق بگيرند. حالا هم که ساکن فرنگستان شديم،
می بينيم اينجا به اين شغلها می گن «خود مشغول« (يعنی بدون احتياج به
احدی، خودشون خودشون رو میگذارند سر کار!!!). از طرفی مشاغل آزاد هم
اکثرا" خودشون انواع خاصی دارند و زياد هم از هفت قيد و بند آزاد نيستند:
دلالی، معازه داری، ماشين فروشی، و قس عليهذا. اينها کارهايی بوده که
آدمها اينقدر بهشون احتياج داشتند و دارند که به اندازه کافی برای کسانی
که اين شغلها رو دارند، پول در ميارند.
حالا من همه اينها رو گفتم که برسم به يک ماجرايی امروز. يک خانمی از چند
وقت پيش با من از طريق ايميل در تماس بود و سوالهای تاريخی می کرد (سوالها
در مورد تاريخ بودند، نه اينکه تاريخی بودند). بعدش گفت که داره يک کتاب
می نويسه در مورد نرون، امپراتور روم. چند روز پيش، ايميل زد که نشانی منو
بگيره و يک جلد کتابش رو برام بفرسته. حالا که دريافتش کردم، می بينم که
روی يک ورقه با سربرگ خودش، برام يک نامه هم نوشته. جالب عنوان سربرگ اين
نامه است: نويسنده آزاد. خيلی جالبه، توی تاريخ دنيا شايد سابقه نداشته
باشه، اما ما عملا" توی موقعيتی زندگی می کنيم که آدمها شغلشون رو
نويسندگی تعيين می کنند. ديدن اين نامه منو خيلی خوشحال کرد، توی دنيايی
که آدمها می تونند با خيال راحت بنويسند (و بخونند)، هنوز اميدی به بقای
انسانيت هست.