بدون عنوان
ببخشيد. نمی تونم بنويسم. بيست هزار نفر. بيست هزار نفر آدم. 20000.
ببخشيد، گريه مجال نمی ده. فقط سعی کنيد تا 20000 بشمريد.
بدون عنوان
کريسمس/نوئل: يک نگاه تاريخی
مقدمه: ببخشيد که اين متن اينقدر طولانيه، اما فکر کردم يکبار بد نباشه اينجا يک مطلبی بنويسم که به درد دنيای آدم بخوره!
امروز، 25 دسامبر 2003 ميلادی است که در کشورهای غربی که در آنها مردم به
شاخه های کاتوليک و پروتستان مسيحيت معتقد هستند، به عنوان روز کريسمس يا
تولد حضرت عيسی مسيح، جشن گرفته می شه. پيروان مسيحيت ارتدوکس و ارمنيان
ايران، به پيروی از يک رسم نستوری، تولد عيسی رو در 6 ژانويه جشن می گيرند
که خودش نشاندهنده يک مشکل بزرگ، يعنی عدم اطمينان از تاريخ تولد حضرت
عيسی است. در درجه اول، عيد نوئل به همه مبارک. اما از آنجايی که همه
کليات اين عيد و داستان تولد حضرت مسيح رو می دونند، شايد بد نباشه کمی هم
به رازهای تاريخی اين عيد بپردازيم.
حتما" خيلی ها شنيده اند که تولد حضرت عيسی ممکنه حتی سه سال قبل از ميلاد
(!!) باشه، يعنی گذشته از ماه و روز، حتی سال تولد حضرت عيسی هم معلوم
نيست. نابودی تمام شواهد و مدارک متعلق به تولد حضرت عيسی خود از رموز
بزرگ تاريخ مسيحت است، بخصوص با توجه به اينکه او در زمان حکومت رومی ها
به فلسطين به دنيا آمده و به گفته بسياری از منابع، درهمان سالی که دولت
روم دستور سرشماری و نام نويسی همه اهالی فلسطين رو صادر کرده بوده.
با همه احوال، در بسياری از متون و مدارک چهارصد سال اوليه مسيحيت، ما می
بينيم که تولد حضرت مسيح در 6 ژوئيه جشن گرفته می شده، تاريخی که با تاريخ
اسم نويسی اجباری رومی ها، بين ماه آوريل و ماه اوت، تطبيق می کنه. در
اوايل تاريخ مسيحيت و قبل از اينکه تئودوسيوس، امپراتور روم، مسيحيت رو
دين رسمی مملکت اعلام کند، فرقه های مختلف مسيحی با آزادی به کار خود
ادامه می دادند. خيلی از اين فرقه ها، بخصوص مسيحيان سوريه و مصر که
اکثريت جمعيت مسيحی را تشکيل می دادند، عقايد خاصی از جمله مخالفت با اصل
تثليث را داشتند. بعد از اعلام آزادی مسيحيت توسط کنستانتين ودر دوران
سلطنت پسران او، کنگره های بزرگی برای بحث در مورد اصول مسيحيت تشکيل شد.
در يکی از اين کنگره ها، پيروان بليزاريوس، اسقف اعظم قسطنطنيه، موفق به
جلب حمايت کنستانس، امپراتور وقت شدند و باورهای پيروان اسقف آريانوس که
اعتقاد به ماهيت زمينی عيسی داشتند را کفرآميز و پيروان آريانوس را واجب
القتل دانستند. اين، آغاز پايه گذاری کليسای شرق يا همان کليسای ارتدوکس
يونانی فعلی بود. پيروان آريانوس به شرق گريختند و با پناه گرفتن در ايران
و پايه گذاری کليسای ايران زير حکومت بهرام گور، برای مدت کمی بزرگترين
فرقه مسيحيت را تشکيل دادند که «نستوری» ناميده می شد و هنوز هم در شرق،
بين آشوری های ايران و مسيحيان محلی هند، رواج کامل دارد.
از طرفی، گروه ديگری از پيروان مسيحيت در ايتاليا، خود دست به تشکيل فرقه
ای زدند که بزرگترين رهبران آن اگوستين و امبرواز بودند که پايه گذاران
کليسای کاتوليک هستند. در محل پايگيری اين کليسا، پيروان دين ميترائيسم
رومی (که با ميترائيسم ايرانی/مهرپرستی متفاوت است) که اکثرا" سربازان
رومی بودند، اکثريت جمعيت را تشکيل می دادند. يکی از بزرگترين طرفداران
اين دين، امپراتور يوليانوس کافر بود که بعد از مرگ کنستانس سعی در دوباره
زنده کردن دين ميترائيسم و تضعيف مسيحيت داشت، اما در جنگ با ايران به دست
يکی از سربازان مسيحی لشکر خودش، کشته شد. پايه گذاران کليسای کاتوليک، در
صدد گسترش کليسايشان در غرب بودند و برای حصول اين هدف، از هر کاری کوتاهی
نمی کردند. از جمله روشهای آنها برای راضی کردن مردم به قبول مسيحيت، دادن
هويت مسيحی به عيدهای محلی يا مذهبی مردم بود. يکی از اين جشنها، جشن تولد
خدای آفتاب شکست ناپذير بود که يکی ازجنبه های شخصيت ميترا است. ريشه اين
جشن، به بابل باستان می رسد که در آنوقت، جشن تولد شمش، خدای خورشيد محسوب
می شده. اين جشن امروزه در بين ايرانی ها به عنوان «يلدا» يا بلندترين شب
سال، معمول است و طولانی شدن روز از فردای آن نشانه ای از تولد خدای
خورشيد است. پدران کليسای کاتوليک با تخصيص بسياری از نشانه های خاص ميترا
و خورشيد شکست ناپذير (تولد در طويله، ملاقات سه مرد پير، لباس سفيد،
برخاستن به آسمان، و ...) به حضرت عيسی، در عمل بين شخصيت ميترا و حضرت
عيسی شباهتهايی برای مردم عامی درست کردند و در آخر جشن تولد عيسی را از 6
ژوئيه به شب يلدا انتقال دادند که بعد از تصحيح تقويم يوليوسی در دوران
پاپ گريگوری کبير، در شب 24 دسامبر ثبت شد. از جمله ديگر اقدامات پدران
اوليه کليسا، انتخاب يک عيد قديمی آلمانی به نام «اوستر» به عنوان عيد
رستاخيز عيسی يا عيد پاک بود که خودش شباهتهای زيادی با رستاخيز خدای
آلمانی که نجات دهنده جهان است دارد. به هرحال، بدون توجه به تاريخچه
کريسمس، عيد نوئل و سال جديد ميلادی به همه مردم دنيا مبارک.
بدون عنوان
در فضيلت توريسم!توجه کرده ايد که خيلی وقتها پيش مياد
که دونفر مشغول بازی کردن شطرنج هستند و چنان در بازی غرق شده اند که بعضی
حرکتهای واضح را نمی بينند؟ در اينجور مواقع، نفر سومی که سرگرم نگاه کردن
اونهاست، می تونه خيلی راحت بهشون بگه که مشکلشون کجاست و بايد چه کاری
بکنند که گره بازي باز بشه. من به اين موقعيت می گم «آدم در ميان چاه»،
يعنی کسی که خودش توی يک چاهه، نمی تونه درک کاملی از موقعيتش داشته باشه،
اما يک شاهد، خيلی راحت تصوير بزرگتر رو می بينه. زندگی کردن توی يک شهر
توريستی هم مثل بودن در يک چاه می مونه. من الان توی برکلی، نزديک
سانفرانسيکو زندگی می کنم. خيلی ها از دور دنيا به ديدن اين شهر میاند. پل
«گلدن گيت»، محله چينی ها، محله ايتاليايی ها، مراکز خريد، بندر
ماهيگيرها، همه و همه نقاط ديدنی اين شهر هستند. فکر کنم خودم هم دفعه
اولی که اومدم اينجا، کلی وقت گذاشتم به ديدن همه اين مراکز توريستی. اما
به هرحال، بعد از يک مدتی همه اينها معمولی می شند و سانفرانسيکو می شه يک
شهر شلوغ و پر از آدمهای بی احساس و عجول که همه اش دنبال پول هستند. پل
گلدن گيت می شه يک محل گذری که برای رد شدن از روش، بايد پنج دلار پول
داد. بوی ماهی محله چينی ها، به ديدنی هاش غلبه می کنه. ايتاليايی ها چهره
واقعی و از خودراضيشون رو نشون می دند، و بندر ماهيگيرها می شه يک صحنه
ساختگی از دورانی که هيچوقت وجود نداشته. من شايد هر شش ماه يکبار هم فکر
رفتن به سانفرانسيسکو رو نکنم، هرچند که هرروز می تونم از پنجره اتاقم
شهررو ببينم. اما وقتی کسی برای ملاقات میاد، مجبور می شی ببريش گردش، در
نتيجه تمام «ديدنی های» کذايی لازم الويزيت می شند!!! همه چيز، حتی
ساختمانهای سربه فلک کشيده وسط شهر، تبديل می شند به ديدنی ها. تمام
چيزهايی که در مواقع معمولی اذيت کننده هستند، فروشنده بی ادب مغازه،
کثافتهای خيابان، ترافيک، مردمی که برای زودتر رسيدن به مقصد، به همه تنه
می زنند، همه و همه، در مقابل نقاط توريستی، اهميتشون رو از دست می دند.
در اينجور مواقع، آدم نگاه جديدی به محيط خودش می کنه. اين اتفاقیه که
برای من در عرض يکهفته گذشته پيش اومده. احساس می کنم الان مردم اصفهان و
مشهد و شيراز رو خوب می فهمم؛ بيچاره ها!!!
خبر فوری و فوتی! خيلی
خبر فوری و فوتی!
خيلی خلاصه خدمت خوانندگان عزيز و گرامی عرض گردد که دوست دختر مکرم، از آلمان تشريف آورده اند اينجا. در نتيجه، اگر حرف بی ربط شنيديد يا اصلا" حرف نشنيديد، خودتون دليلش رو بدونيد.
در ضمن، چند نفر مثل من فکر می کنند اينی که دستگير شده، صدام حسين نيست؟ اما اونی که از ايران اومده بيرون، سينا مطلبی گل خودمون هست، حتما!
درد ادبيات چند وقته کتاب
درد ادبيات
چند وقته کتاب خوبی نخوندم. نه اينکه اصلا" کتاب خوب نخونده باشم: کلی
تاريخ، زبانشناسی، افسانه شناسی، و مقالات دوستان و استادها رو خوندم، اما
کتاب داستان نه. آخرين داستانی که خوندم، «سووشون» سيمين دانشور بود که برای دهمين بار، بلکه هم بيشتر، می خوندم. قبلش، رمان «چراغها را من خاموش می کنم» کار زويا پيرزاد رو خوندم که باعث شد «طعم گس خرمالو»
رو هم بخرم و بخونم، که بد نبود. کتابهای انگليسی و آلمانی هم بی مايه شده
اند. من از امثال استيون کينگ و بقيه که خوشم نمی ياد، کتاب برنده جايزه
نوبل، کوتزی، رو هم خوندم که خوب نبود. جايزه بوکر هم که گند زده. کتابهای آلمانی هم به همون بی بخاری، يکی از داستانهای طنز «افرائيم کيشون»
رو خوندم که جالب بود، ولی نه اينقدری که ارزش داشته باشه آدم به عنوان
کتاب خوب بشناستش.
خلاصه، به مشکل کم کتابی دچار شدم. شما رو به خدا، يک کتاب خوب، اگر شد به
انگليسی که بشه اينجا پيداش کرد، به من معرفی کنيد، والا مجبور می شم برای
بار بيستم، «دزيره» يا «دائی جان ناپلئون» رو بخونم!
يک موضوع کاملا" بی ربط: توجه داريد که جلال آل احمد و مقلدين نثرش، خيلی
مواقع جملاتشون رو با «و» شروع می کردند؟ ("و من اصلا" چکاره ام؟ و
الخ..."). فکر کنم جلال فکر می کرده داره نوآوری می کنه، و خيلی ها هم اين
کار رو بداعت در ادبيات ايران می دونند. اما بنده در ضمن تحقيقاتم در مورد
حرف ربط «و» متوجه شدم که شروع کردن جملات در سغدی (از زبانهای ايرانی ميانه) با «و» کار بسيار معمولی بوده! پس جلال حتما" سغدی
می دونسته و خودش هم خبر نداشته!!!
پانوشت: من حالم خرابه، حرف بی ربط می نويسم. اگر می خواهيد از شّر من
خلاص بشيد، يک کتاب خوب معرفی کنيد، والا هرچی ديديد، از چشم خودتون
ديديد: اين يک تهديده!!!
بدون عنوان
چيز ميزشنيديد که يکی از خبرنگاران خارجی می ره پيش
نخست وزير ايران، سوال می کنه که جناب وزير، قضيه اين که ايرانی ها همه
چيز رو دوباره تکرار می کنند، مثلا :"چيز-ميز، چراغ پراغ، و..." چيه؟ جناب
وزير هم می گه: شما گوش نکنيد، اينها شايعه مايعه است! حالا يک آقای
محترمی هم داره راجع به همين موضوع پوزوع ها يک تحقيق محقيقاتی می کنه، از
من هم خواهش ماهش کرده که يک لينک پينکی
بذارم به اين پرسشنامه مرسشنامه ای که برای اين کار طرح مرح کرده. شما هم
بريد سوال موالاش رو جواب مواب بديد، ضرر مرر نداره. فقط وقت پقت اضافه
داشته باشين، يک بيست دقيقه ای طول مول می کشه!!!
بدون عنوان
يک اتفاق ساده!
يادتون هست من چندوقت پيش در مورد دلسوزی "انتستيتو برنامه های امريکايی" و يکی از اعضاش که انگار دلش خيلی برای "ايران" می سوزه، نوشتم (يکی از دوستان هم خيلی محبت فرمودند؟)
جشن شکرگذاری و عيد فطراين
جشن شکرگذاری و عيد فطراين چهار روز گذشته، توی مملکت
کفر، هم عيد فطر خودمون بود (که برای اونهايی که روزه گرفتند، مبارک)و هم
جشن شکرگذاری، يعنی «تنکسگيوينگ!» به خط زيبای فارسی! و اگر نمی دانيد،
اين جشن به مناسبت گرسنگی کشيدنهای اجداد امريکايی ها برگزار می شه که
حدود 350 سال پيش، بقول معروف هار و هور و گشنه، به اميد اينکه از زير
حکومت کليسای انگليکان بريتانيای کبير در برند، تشريف آوردند به ينگه دنيا
و توی شمال شرقی اين مملکت، نزول اجلال فرمودند. بعد از جا خوش کردن،
فهميدند که بقول معروف، بی مايه فطيره، يعنی آزادی دينی بدون نون، يعنی
کشک! هی دور و برشون رو نگاه کردند ديدند نه مرغی، نه خروسی، نه گوسپندی،
نه آب و نه آبادونی، نه گلبانگ مسلمونی!به خودشون گفتند:« ای دل غافل، چی
بخوريم؟ نه يورکشر پودينگی، نه فيش اند چيپس، نه حتی يک شکلات کدبری خشک و
خالی! آدم خوردن هم که ممنوعه، هرچند اجداد درخشانمون در دوران جنگ صليبی
يک مزه ای کرده اند گوشت آدمها رو، ولی ما قراره انسان نیمه مدرن و
رنسانسی باشيم، نمی شه که آخه!»
از طرف ديگه، چندتا سرخپوست از همه جا بی خبر، ديدند اين بدبختها دارند
جون می دند و موش ازشون بلغور می کشه، گفتند خدا رو خوش نمي ياد اينها رو
بذاريم بميرند! بريم بهشون غذا معرفی کنیم، از ما حريکت، از خدا بريکت!
مختصر اينکه سرخپوستها، يک پرنده ای به اسم بوقلمون رو به مهاجران محترم
معرفی کردند که توی اين مملکت فراوون بود و يک صدايی می داد بصورت
«غيرقابل قبول». حالا اين بوقلمون، پرنده ايست با گوشتی سخت چغر و دندون
نگير. يعنی فقط برای موقعيتی که انسان وسط بيابان گير کرده باشه خوبه. اما
اين ملت امريکا، هرسال در روز شکرگذاری، به ضرب چندين تن کره و خامه و
ديگر مواد مزه دهنده، اين پرنده بدبخت رو می پزند و با کلی به به و چه چه
می خورند. البته در اين بين، کسی سعی می کنه که دنباله داستان يادش نياد،
اونهم اين جزئياته که بعد از دلی از عزای بوقلمون درآوردن، مهاجران محترم
شروع می کنند به قلع و قمع سرخپوستان مهمان نواز و زمين رو ازشون پاک می
کنند که بشود با خيال راحت، درش يک کشور مدرن و دمکراتيک ساخت به اسم
ايالات متحده. اجازه نديد اين جزئيات ناراحتتون کنه. اصلا" اشکال اين
تاريخدانها اينه که نمی گذارند مزه خوب بوقلمون زير دندون آدم نماسه! مرگ
بر تاريخ، زنده باد وزارت حقيقت، زنده باد دمکراسی!