قفقاز
اين چند روزه اگر اينور اقيانوس اطلس بودید، می
ديديد که صحبت همه راجع به مراحل مقدماتی انتخابات ریاست جمهوری امریکاست.
خیلی ها اصلا سر از این سیستم مقدماتی درنمیارند، و این مختص خارجی هايی
مثل بنده و شما نیست. خود امریکايی ها هم صد در صد دستگیرشون نمی شه که
قضیه چیه!
توی زبون انگریزی امریکا، به اين مدل انتخابات اولیه می کن «کاکس» (بی ادب
نباشید و کاف ثانوی رو به کسره بخونید!)، که به لهجه خودمون شبیه قفقاز می
شه! به ظاهر، ماجرا از اين قراره که مردم يک ايالت که از اين انتخابات
قفقازی دارند، یکروز بلند می شند و تشريف می برند که انتخاب خودشون رو در
مورد اينکه چه کسی نامزد حزبشون در انتخابات باشه، بيان می کنند. خوب
نامزد حزبی که در قدرته (در اين مورد، جناب جرج بوش و گله اطرافش و حزب
جمهوری خواه) که معلومه. اينجا مسئله نامزد حزب دمکراته (برعکس نهند نام
زنگی کافور!)، در نتيجه، اونهايی که هنگام ثبت نام برای رای دادن (بله،
برای رای دادن بايد ثبت نام کرد که کسی دو دفعه نتونه رای بده)، خودشون رو
دمکرات معرفی کردند، می تونند توی انتخابات قفقازی، به نامزد مورد علاقشون
رای بدن. همين و همين! گذشته از ريشه اين رسم، جالبيش به حرفيه که نوآم
چامسکی حدود يکسال پيش توی تلويزيون زد، وقتی که ازش در مورد اصلاح قانون
انتخابات سوال کردند. چامسکی گفت که طوری که انتخابات فعلی پيش می ره،
هرکس بيشتر پول داشته باشه و بتونه تبليغات تلويزيونی بخره و هو چو بازی
در بياره، برنده می شه (نمونش جناب بوش کذايی).
اما هدف اين انتخابات قفقازی در اصل اين بوده که گروههای مختلف هر منطقه، تصميم بگيرند که چه
چيزی توی يک رئيس جمهور براشون مهمه، بعد نامزدها رو دعوت کنند که بياند و
صحبت کنند و به سوالات اين گروهها جواب بدند. بعد هر گروهی تصميم بگيره که
به چه کسی رای بده. اين حرف يعنی معنی واقعی تکثر عقايد و آرا، آرزوی همه
مردم دنيا و کابوس همه سياستمداران. ريشه اين انتخابات قفقازی هم در همين
طرز تفکره: اينکه رای مردم برای کسيه که به خواسته های مردم اهميت بده و
بتونه اکثريت رو از خودش راضی کنه و انتظاراتشون رو برآورده کنه، نه مثل
اين دمکراسی بی يال و دم و اشکم فعلی که نقدا" در اختيار اونهايیه که
قبلا" پول خوبی جور کرده اند و دم افراد صاحب نفوذ رو ديدند. ما هم فعلا"
مصداق اين بيت هستيم:
چون ميسر نيست بر من کام او
عشق بازی می کنم با نام او
شاعر فارسی زبان چين
من بخاطر اين تحقيقی که دارم انجام
می دم، اخيرا" خيلی به روابط باستانی بين ايران و چين توجه کرده ام. بيشتر
مردم در مورد تجارت جاده ابريشم و روابط تجاری ايران و چين، چيزهايی
شنيدند. «چين و ماچين» هم که در داستانهای ما فرواوونه و از سمک عيار تا
امير ارسلان نامدار، همه يک سفری هم به چين کرده اند! چند نفری هم شايد اين مقاله
روخونده باشند.
بازرگانان سغدی و خوارزمی، عملا" بيشتر بازار چين رو در
اختيار داشته اند. ماموران بازرگانی خيلی از امپراتورهای سلسله «تانگ» و
«سونگ»، ايرانی بوده اند. وقتی که مغولها ايران رو تسخير می کنند و در چين
هم سلسله «يوآن» رو پايه گذاری می کنند، بيشتر دبيرهای دولتی، وزرا، و
مشاوران اقتصاديشون رو از مردم شمال شرق ايران (سمرقند و بخارا و مرو و
نيشابور) انتخاب می کنند.
همين امتيازات زياد به ايرانی ها، باعث می شه که
بعد از سرنگونی مغولها در چين و پايه گذاری سلسله «مينگ»، چينی ها شروع
کنند به پاکسازی ايرانی ها از دستگاه حکومتی خودشون، و اين آغاز «گوشه
گيری سياسی» چين است که در تاريخ چين، به عنوان مقدمه ای برای عقب افتادگی
اقتصادی چين و ضربه پذير شدنش در برابر نيروهای استعماری محسوب می شه.
اما نکته جالب اينه که در همون زمان پاکسازی ايرانی ها از دولت چين،
بزرگترين دريانورد چينی، «ژنگ هه»، پسر يک زوج ايرانی بوده که احتمالا" ازسمرقند به پکن کوچ کرده بودند!
ولی فکر کنم از همه جالبتر، بزرگترين شاعر چين، لی پو
، باشه! اين آقا که معروف بوده به سرودن اشعار عاشقانه و وصف می و يار،
احتمالا" در حال مستی هم غرق شده و به علاوه سرودن اشعار آبدار، خودش رو
هم به آب داده! هرچند که خيلی ها خوششون نمي ياد که اين مسئله ذکر بشه،
ولی تقريبا" همه متخصصين متفق القولند که زبون مادری لی پو، فارسی و يا
سغدی بوده! پدرش که از بازرگانان موفق ايالت سیچوان بوده، احتمالا" همراه
نرسی، نوه يزدگرد سوم، به چين اومده و در اونجا ساکن شده. خوندن ترجمه شعرهاش بد نيست، و شباهتهاش با سروده های شاعران ايرانی، به شدت عجيبه!
دنيای وارونه مدتی هست که
دنيای وارونه
مدتی هست که به يک افسردگی خاص دچار شدم. از اون افسردگی هايی که قديميها
در وصفش گفته اند: «از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست.»
متعجبم که از کی تا به حال، تمام روابط انسانی ما وارونه شده؟ از کی تا به
حال، وقتی کسی توی خيابون به آدم گدا کمک می کنه، با تعجب بهش نگاه می
کنيم؟ از کی تا به حال وقتی کسی داد می زنه که کمک می خواد و چيزی توی
گلوش گير کرده، همه از اونور خيابون می ريم و فکر می کنيم طرف حتما"
ديوانست، واللا موسسات جامعه مدنی ما که اگر کسی کمک بخواد، حتما" بهش کمک
می کنند!!!!
چرا وقتی کسی که از قيافش معلومه کمی عقب ماندگی ذهنی داره و
داره آروم برای خودش تو خيابون راه می ره و سر راهش، در يک سطل آشغال
بوگندو رو که باز مونده، می بنده، فکر می کنيم طرف کار عجيبی کرده؟ چه
بلايی سر خيرخواهی و انساندوستی اومد؟
از کی تا به حال يادمون رفته که
خودمون هم به عنوان انسان، وظيفه هايی داريم و همه چيز رو نمی شه به عنوان
اينکه ما فقط يک «شهروند» هستيم، از سرمون رفع کنيم؟ آيا همين بی توجهی
ما، همين واگذار کردن کارها به «کاردونها» بجای اينکه خودمون مسئوليت
برعهده بگيريم و عمل کنيم، آيا همين سهل انگاری های خودمون، باعث اين نيست
که دولتهای مدرن زمان ما، هنوز با ما مثل دولتهای قرون وسطی رفتار می کنند
و هنوز هم سياستمداران بی توجه به خواسته مردم و حتی قوانين، هرکاری که
دلشون می خواد می کنند و ما هم دلمون خوشه به اينکه رای می ديم و در اداره
خودمون داخليم؟ از کی تا حالا، نظر داشتن و ابراز نظر کردن و برمبنای نظر
و عقيده عمل کردن، تبديل شده به يک چيز بد؟ اين دنيای وارونه مال کيه؟
پایان خواب خرس!
خوب، فکر کنم ديگه زمستون داره سر مياد
و خواب بنده هم به سر آمد! چند هفته ای شد که من کمتر سراغ اينترنت رفتم و
تقريبا" هيچ چيز بدردبخوری ننوشتم. اما امروز بالاخره خانم بچه ها تشريف
بردند، سر ما دوباره خلوت شد!
يکماه گذشته جالب بود، البته غير از اون قسمتهاييش که من بايد می رفتم سر
کار و از اين حرفها. اما بد نگذشت. يک مسافرت کوتاهی کرديم به تاهو که
يک درياچه است نزديک اينجا و دور و برش پر از کوه و توی اين فصل، نقش
ديزين رو بازی می کنه، يعنی پيست اسکی! خلاصه دلی از عزای اسکی در آورديم
جای همگی خالی. يعنی بعد از سه سال اسکی نکردن، فکر کردم با مغز بخورم
زمين، اما گوش شيطون کر، هم پيج جفت پا يادم مونده و هم اينکه يکبار بيشتر
با برفها ملاقات نزديک نکردم.
بقول قديمی ها، طرفه آنکه خوش گذشت، جای
همگی خالی. اما فردا براتون تعريف کنم از وضعيت فرودگاه در اين مهد آزادی
!
پانوشت: از همه کسانی که برای
دوسالگی اين وبلاگ، تبريک گفتند، تشکر می کنم، هرچند که الان نزديک دوسال
و دوماهشه. بزرگ شده ماشالله، حرف می زنه عين بلبل، هرچند که موقع راه
رفتن، تاتی تاتی می کنه! مادر به قربونش!
بدون عنوان
سال سياه دوهزاربچه که بودم، هميشه واسم اين سال دوهزار
جالب بود. فکر می کردم که کی سال می شه سال دوهزار. يک کمی اين تصورات آخر
زمانی مسيحيت توی سرم رفته بود. مجله دانستنيها که می خوندم، همه اش راجع
به پيشرفتهای تکنولوژيک جهان توی سال دوهزار صحبت می کرد. داريوش هم که
معرف حضورتون هست، با اون سال سکوت سال فرار، سال سياه دوهزار! خلاصه توی
کله من، سال دوهزار عين رفتن به مريخ، يک چيز دست نيافتنی بود، يعنی اصلا
پيش نميومد. فکر می کردم شايد اصلا" سال دوهزار نياد هيچوقت، شايد تاريخ
رو مثل کرنومتر برگردونن سال صفر!!!
امروز که روز اول سال دوهزارو چهار بود، داشتم فکر می کردم که ای دل غافل!
ديدی چی شد؟ سال دوهزار که سهله، سال دوهزارو يک و دو و سه هم اومدند و
رفتند، اما ما هنوز نه خونه ای ديديدم که در و پنجره اش به آدم سلام کنه،
نه يخچال آدم برای آدم صبحونه حاضر می کنه و نه از اين حرفها! من دستم به
اين مجله دانستنيها برسه!
پانوشت: در ضمن، سالگرد دوسالگی اين وبلاگ ما هم اومد و رفت! خودم هم يادم
نبود.