search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

تصحيح نامه!
ساسانيکا
رستم ايرلندی
اتفاقی؟
ما تگزاس را کشف کرديم!
بدون عنوان
یوهوووووووو!
گدايان در فرنگ!
چه کنم، چی کار کنم؟

archives

October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« February 2004 | Main | April 2004 »

تصحيح نامه!

تصحيح نامه

اين مطلب رو من برای اين اينجا می نويسم که بعدا" بتونم در موردش ادعا کنم.

من مدتی پيش، خلاصه ای از مقاله ای رو
که توی يکی از کنفرانسهای ايرانشناسی قرار بود ارائه کنم، به نام پارس
گرايی و بحران هويت در ايران، گذاشتم روی اينترنت و گويا هم بهش لينک داد
و خلاصه کلی بيننده پيدا کرد.
راستش، من اينقدر توی حال و هوای تحقيق بودم که نفهميدم يک سری آدم فرصت
طلب و بی مطالعه، از همين خلاصه برای هدفهای خودشون و برای مقصودی کاملا"
برعکس چيزی که منظورم بوده استفاده می کنند. در نتيجه، همينجا توی اين
وبلاگ می خوام بعضی از قسمتهای اين مسئله رو روشن کنم. واقعا" اگر کسی از
نوشته من استفاده ای غير از اونی که هدفم بوده بکنه، مشمول ذمه من خواهد
بود و من به عنوان نويسنده، اصلا" راضی نخواهم بود. اول اينکه من جدائی
طلب نيستم و اگر کسی من رو بشناسه، می دونه که من بزرگترين مخالف گروههای
جدايی طلبی هستم که از نادانی مردم استفاده می کنند و خيال می کنند می شود
آذربايجان و کردستان و خوزستان و بلوچستان رو از ايران جدا کنند(و بماند
که پشت اهداف "فرهنگيشون" چندتا لوله نفت خوابيده!). از تمام سايتهايی هم
که هدفشون يک همچين کاری هستش و مقاله من رو بدون اجازه خودم تماما" توی
سايتشون گذاشتند( يا مولفين کتاب نخونده ای که شهوت تاليف دارند و تمام
نوشته من رو توی فورومهای خودشون نقل
کرده اند و ازش نتيجه گرفته اند) ناراضی هستم و دليل اينکه تا به حال کار
قانونی برعليهشون نکردم اينه که می دونم اينقدر اشکال دارند که قضيه دزدی
ادبی و اينها مشکل کوچکشون است! شايد بزرگترين مشکلم با هوچی ها و کسانی
که از چيزی که من نوشتم برای هدف خودشون استفاده می کنند اينه که حتی زحمت
نکشيده اند که تمام مقاله رو بخونند، و تمام ادعاهاشون هم بدون مدرکه .
بزرگترين سردمدارانشون نه پارسی باستان بلدند و نه عيلامی و نه هيچکدام
ديگه از زبانهای باستانی رو، بعد به من که 10 سال کار کرده ام که اين
زبانها رو ياد بگيره ام می خواهند ثابت کنند که پارتی، يک نوع ترکی است!
خلاصه، وقاحت و بی دانشی و تنبلی درخواندن، بزرگترين چيزهايی هستند که من
رو در مورد اينجور آدمها عذاب می دهند. دوم اينکه من اصلا" "اقليت"
هیچجوری نيستم و از کلمه اقليت هم حالم به هم می خوره. عقيده ام اينه که
قبل از اينکه کلمه "چندنژادی" توی جهان "مدرن" غربی مد بشه، ما توی ايران
هم معنيش رو می دونستيم و هم کلمه اش رو داشتيم (کتيبه داريوش در شوش اين
کلمه رو داره!). نادانشمندانی که حتی زورشون مياد يک نوشته دوصفحه ای رو
با دقت بخونند و حالا با ياد گرفتن دوکلمه انگريزی، فکر می کنند مفاهيم
تازه کشف کرده اند، بهتره اول تشريف ببرند فارابی و ابوعلی سينا و ابن رشد
رو بخونند، بعد در مورد نبودن حقوق مردم حرف بزنند. خلاصه اينکه من به
اکثريت تعلق دارم، اکثريت مردم ايران، زبان مادريم هم زبون آذرفرنبغ و
فردوسی و صادق هدايته، کسی هم مشکل داره، براش متاسفم!
بعد، منظور من از اين نوشته، نشون دادن اين بود که توجه بيش از حد به تنها
يکی از عوامل شکل دهنده تاريخ ايران --عامل «پارس»، که عملا" فرقش با
عوامل مادی، پارتی، عيلامی، اورارتو، سغدی، خوارزمی، و... مدتها پيش از
بين رفته (فکر نکنم با نگاه کردن به کسی توی ايران امروز بشه گفت که طرف
پارسيه يا پارتی يا مادی!)-- باعث اين شده که کسانی که متاسفانه به دليل
وارد شدن علم ناپخته به ايران، خودشون رو «اقليت» می دونند، فکر کنند که
بقيه دارند ادعا می کنند که پارسها در ايران همه کاره بوده اند. بخاطر
همين هم اين «اقليتها» بر می دارند و برای بزرگان ايران، اسمهای «نژادی»
می گذارند و ادعا می کنند که بابک ترک بوده و ابن سينا تاجيک و بيهقی هم
افغانی. جالبيش اينه که جديدا" صحبت از هفت هزار سال زبان ترکی در
آذربايجانه و اينکه اوستا به ترکی باستان نوشته شده!!!! بله، در اينصورت،
انجيل هم به اتيوپيايی ميانه نوشته شده! اينها همه يعنی تعصب بی جا و
اظهار نظر بدون دانش، و دليلش هم سرخوردگی سياسی است و احساس دورافتادگی
از خط سير تعيين کننده جامعه.
حرف بنده اين بود که اصلا" حرف اصلی اين دوستانی که از حول هليم افتاده
اند توی ديگ اينه که قوم «پارس» صبح تا شب، مشغول سرکوب کردن «اقليتهاست».
حالا آدم فکر میکنه اين چه جور سرکوبيه که رهبر مملکت و کلی از اعضای
کابينه آذربايجانی هستند و بقيه هم از هفت گوشه مملکت؟ نکته اينجاست که
برای کسی مهم نيست که فلان کس و بهمان مسئول اهل کجاست! يادم مياد چند سال
پيش، نماينده مردم طالقان (نزديک کرج) در مجلس، آقای «نرماشيری» بود! همه
طالقانی هم می گفتند عجب مرد خوبيه!!! از طرفی، مسئله اينه که اين قوم
پارس با اين تصاوير ديونشان که ازش تصوير شده و آدم فکر می کنه بايد يک
سری موجود وحشی باشند (همونطور که يکی از سردمداران آقايون کلمه پارس رو
معنی می کنه)، اصلا" کجا هستند؟ بنده تهرانی جزو قوم پارس هستم يا مشهدی
رضای خراسانی يا اون طرفی که از اصفهان مياد يا اون خانم کرمانی يا اون
همسايه يزدی شما يا اصغر آقای بروجردی؟ فکر کنم اين دانشبندان ما تصور می
کنند که هرکسی فارسی صحبت کنه، پس لامحاله جزو قوم پارسه، و هرکسی که زبان
مادريش فارسی نباشه، جزو «اقليتهای» مورد ظلم! با اين حساب، اون بدبخت
افغانی که اهل ايل هزاره است و مشغول بيل زدن توی شهر من وشم ا( و از نظر
تاريخی می دونيم که از نوه نتيجه های اقوام مغولی است که توی افغانستان
ساکن شدند واز 200 سال پيش به اينور، کم کم زبان مغولی رو فراموش کردند و
شدند متکلمين فارسی) ظالم و مخالف حقوق حقه برادران ترک و عرب و بلوچ و
کرد زبان هستند؟ ای بابا! قوم پارس مورد بحث شما، از همان دوران داريوش و
خشايارشا کم کم با بقيه اقوام داخلی ايران ازدواج کرد و يک دوهزارسالی هست
که کسی نمی تونه فرق بين پارس و غير پارس رو تشخيص بده! زبون فارسی هم
زبونی بوده که ياد گرفتنش ساده بوده وزبان درباری شاهان ساسانی و بعد از
اسلام هم شده زبان مشترک اون تاجر سمرقندی که می خواسته خرمای بصره بخره!
همين، نه زور سياسی بوده، نه دعوا، نه حق کشی!
اگر هنوز هم کسی فکر کنه که من منظورم کوبيدن قوم «پارس» بوده و با
لاطائلات سردمدار بزرگ گروه و نوچه هاش موافقم، هم رسما" از من درجه حماقت
می گيره، هم اينکه فکر کنم بهتره ديگه اينورها پيداش نشه!

March 31, 2004 08:05 PM



ساسانيکا

ساسانيکا

اگر شک داشتيد که من آدم خوره ای هستم و در مورد تاريخ اصلا" هم شوخی ندارم، حالا می تونيد تمام شکياتتون رو بگذاريد کنار!

اين سايت جديد رو لطفا" سياحت کنيد: پروژه ساسانيکا. يک پروژه است که بوسيله دوست عزيز خودم، آقای پرفسور تورج دريايی
گل گلاب، طراحی شده و هدفش اينه که تمام کسانی رو که در حال حاضر روی
تاريخ، فرهنگ، اقتصاد و ديگر جنبه های دوران ساسانی (200 تا 700 بعد از
ميلاد) کار می کنند رو دور هم جمع کنه. مسئله اينه که دوران ساسانيان يکی
از مهمترين دوره های تاريخ جهانه و اتفاقاتی که در جهان آنزمان افتاده و
نقش ساسانيان و بطور کل، ملت ايران که تحت حکومت اونها بوده اند در اين
اتفاقات، بسيار مهمه. اما بيشتر تحقيقاتی که تا به حال در مورد تاريخ اون
دوره انجام شده، به روم و بيزانس پرداخته اند. کسانی که روی تاريخ ساسانی
کار می کنند، اکثرا" در دور دنيا و در دانشگاههای مختلف پخش هستند و با هم
ارتباطی فقط در حد ملاقات در کنفرانسها دارند. اما از طريق اين پروژه، که
من هم با کمال افتخار جزوش هستم، اميدواريم که تمام کسانی که در اين ضمينه
تحقيق می کنند رو دور هم جمع کنيم و مجموعه ای درست کنيم که بتونه نقش
تاريخ ساسانی رو در تاريخ کلی جهان مشخص کنه. پروژه در حال حاضر در دست
ساخته و خيلی قسمتهاش ناقصه، اما هرروز داره بهش اضافه می شه و بزودی کلی
اطلاعات و مقالات و ماخذ مورد استفاده ديگه بهش اضافه می شه.

March 29, 2004 10:44 PM



رستم ايرلندی

رستم ايرلندی(ببخشيد، اين متن يک کمی دانشگاهيه و نتيجه
مشغوليات چند روز گذشته من، ببخشيد اگر کسل کنندست.)
اين چند روزه، مشغول خوندن يک کتاب هستم راجع به افسانه های ايرلندی و
چرخه های اسطوره ای سلتها (که در ضمن، بايد کلت باشه، نه سلت!). يکی از
جالبترين اين چرخه ها، افسانه های گروه «اولتونی» هستند که قهرمانانش،
گروه شاخه قرمز هستند و بزرگترين پهلوانشون، شخصيته به نام شيتانتا معروف
به کوخولين (سگ کولن). بيشتر کارهای کوخولين برمی گرده به تم معمول افسانه
های هندو-اروپايی که در شخصيتها هرکول، آشيل، زيگفريد، و رستم/سام/کرساسپ
خودمون هم می بينيم. اين کارها بيشتر شامل کودکی خارق العاده، قدرت بيش از
اندازه و گذشتن از خوانهای مختلف هستند و در همشون، قهرمان خودش شاه يا
رئيس نيست، بلکه برای يک رهبر کار می کنه که اکثرا" مثل کيکاووس يا
آگاممنون، خودشون با وجود قدرتمندی زياد، رهبران بد و خرابکاری هستند.
اما يکی از ماجراهای کوخولين که در هيچيک از داستانهای هندو-اروپايی، غير
از ايران، مثل اين تکرار نمی شه، قصه کشته شدن پسر قهرمان به دست پدرشه.
کوخولين مانند رستم يک پسر داره که مادرش در کشور ديگری زندگی می کنه و
قبل از بدنيا اومدنش، کوخولين يک انگشتر به مادرش می ده که به دستش کنه تا
کوخولين بتونه پسرش رو بشناسه. پسر کوخولين وقتی 13 سالش می شه، به ايرلند
سفر می کنه و با قهرمانان دربار کانر مک نسا، پادشاه ايرلند، می جنگه و
همشون رو شکست می ده. در آخر پادشاه مجبور می شه از کوخولين کمک بخواد.
پسر خودش رو به کوخولين معرفی نمی کنه و در يک جنگ سخت، کوخولين پهلوی
پسرش رو می شکافه. وقتی که پسر در حال مرگه، کوخلين انگشتر رو می بينه و
می فهمه که چه اشتباهی کرده.
تراژدی تقريبا" مو به مو با تراژدی رستم و سهراب مطابقت می کنه! برای من
خيلی جالبه، چون يکی از مشکلات اينه که ما نمی دونيم اصل و نسب داستانهای
رستم از کجاست؟! غير از فردوسی، تنها منبعی که از رستم اسم می بره، يک
صفحه نيمه تمام به زبان سغديه که داستان جنگ رستم با ديوها رو تعريف می
کنه که به اينصورت در شاهنامه موجود نيست. در اوستا و ديگر منابع ايران
باستان، نه نام رستم اومده و نه داستانهاش، هرچند که شبيه چندتا از
داستانها رو می شه در افسانه کرساسپ ديد. کلا" به نظر مياد که ريشه
داستانهای رستم به منطقه شرق و شمال شرقی ايران و ماورالنهر برگرده و از
همونجا هم به دست فردوسی رسيده باشه.
اما اين شباهت داستان رستم و کوخولين، من رو به اين فکر انداخته که سعی
کنم گذشته مشترک هندو-اروپايی برای اين داستانها پيدا کنم. کسی از وجود
داستانی به اينصورت در فرهنگهای ديگه خبر داره؟

March 25, 2004 06:56 PM



اتفاقی؟

اتفاقی؟

در عرض يک روز، دولت اسرائيل شيخ احمد ياسين ، رهبر پير و از کار افتاده حماس رو می کشه و يک شخص "نامعلوم"، ميرويس صادق ، پسر اسماعيل خان، والی هرات رو که به ايران خيلی نزديکه. در همين روز، يکی از مشاوران سابق جرج بوش، اون رو به کمکاری در مسئله تروريسم متهم می کنه.

من زياد اهل تئوری توطئه نيستم، اما اين شديد به نظر مياد که جرج بوش کم آورده و لازم داره برای تبليغات انتخاباتيش، مايه جور کنه!

خدا هردو کشته شدگان رو بيامرزه.

March 22, 2004 12:25 AM



ما تگزاس را کشف کرديم!

ما تگزاس را کشف کرديم!برای اونهايی که نگران بودند، ما
به سلامتی و ميمنت، از تگزاس برگشتيم! پنج روز توی ايالت جرج بوش، کلی
طاقت آدم رو تاق می کنه، بخصوص که در و ديوار، اسم جرج بوش رو هم زدند
(ضرب المثل صادق «مار از پونه بدش مياد...» که معرف حضورتون هست؟). فرودگاه اصلی شهر هوستن به اسم جرج بوش پدر نامگذاری شده. خيابون اصلی شهری که ما رفتيم، کالج استيشن ،
هم به اسم همين مردکه است! خلاصه، چپ و راست نگاه کنی، انگار که تگزاس غير
از اين تخم دل دل، هيچ موجود ديگه ای نداره، بگذريم که خودش متولد و بزرگ
شده ايالت کانتيکاته، نه تگزاس!
خلاصه، در عرض اين مدت، کلی کار کرديم. دانشگاهی که من ليسانسم رو توش گرفته بودم دوباره
ديدم، دوستان قديمی رو ملاقات کرديم و تا دلتون بخواد از اين مهمونی به
اون مهمونی رفتيم (ايرانی جماعت که تغيير نمی کنه،!). اما کار اصلی، جمع
کردن و مرتب کردن هشت جعبه کتابی بود که من از دوران دانشجوييم، توی اين
شهر گذاشته بودم و اومده بودم کاليفرنيا و بعد هم اروپا! به اندازه چهار
جعبه از کتابها و کاغذهای غير لازم رو يا بخشيدم به دوستان، يا ريختم دور،
اما به هر حال، جاتون خالی نباشه، 85 کيلو پست کردم به برکلی!!! بدبخت
کارمند اداره فدرال اکسپرس، مونده بود با اين دوتا جعبه گنده چکار کنه. می
گفت مطمئنين اينها همه اش فقط کتابه؟ مگه می شه اينهمه کتاب آدم داشته
باشه. بهش نگفتم که شعب اين کتابخانه بنده در برکلی و تهران و لندن هم
وجود دارند. گفتم بيچاره قلبش ضعيف باشه شايد، بمونه رو دستمون!!!
به غير از اين، شب چهار شنبه سوری رو هم در منزل يکی از دوستان گذرونديم.
جالبه برنامه چهارشنبه سوری توی اين مملکت. اينجا اينقدر که اينها از
اينکه «سو» بشند (ربطی به کلمه ترکی برای آب نداره، هدف «اقامه دعوا» است)
و مجبور بشند کلی پول بدند می ترسند که همه چيز، هزارتا قانون و مقررات
داره. از جمله اينکه اگر به دست و پای رئيس سازمان آتشنشانی هم بيفتيد،
اجازه نمی ده که وسط خيابون بته بگذاريد و از روش بپريد! در نتيجه ملت
ايرانی که راه حلی برای همه چيز پيدا می کنند، روشی پيدا کرده اند که با
آتش زدن يک نوع کنده ذغال ديرسوز مخصوص شومينه، از روی آتش کوچک اون می
پرند که به هر حال، زردی ها توی تن نمونه! شب سال تحويل رو هم متاسفانه به
دليل اشتباهی که در بليتهامون پيش آمده بود، در تگزاس و توی مهمونی
دانشجويان ايرانی دانشگاه گذرونديم که بد نبود. آدم رو در مورد اين گفته
که سال تحويل هرکار بکنی، تا آخر سال مشغول همون کار خواهی بود، به فکر می
انداخت!!! در آخر هم، مانند کريستف کلمب، ما يک پرچم خودمون رو در خاک
تگزاس فرو کرديم و گفتيم، ما تگزاس را کشف کرديم و آنرا از ملک مطلق
خودمان می دانيم. کسی هم از اهالی محلی حرفی بزند مبنی بر اينکه قبل از
کشف ما، آدم در تگزاس زندگی می کرده، مانند همان سرخپوستهايی که در امريکا
زندگی می کردند، ما جواب می دهيم که اين اهالی محلی وحشی و بی تمدن هستند،
ما تصميم داريم به ضرب دگنک، همه را متمدن کنيم، حتی اگر مجبور شويم همه
شان را بکشيم!

March 21, 2004 12:30 PM



بدون عنوان

جان وين سلام می رسونه!عرض نکردم انشالله یک کامپيوتر
گيرم میاد توی اين تگزاس که براتون دو کلمه به زبون آدمها بنويسم! جای
همگی پر، هوا حسب المعمول مزخرف، بقيه هم که فيلمهای جان وينی نگاه کنيد،
مياد دستتون! واقعا" خدا را شکر که ما از اين اينجا دررفتيم! برکلی،
برکلی، ما داريم مياييم!
بازهم عيدتون مبارک! می دونيد بر طبق تقويم سنتی، امسال سال 4337 هستش؟
نوروز پيروز!

March 19, 2004 08:26 AM



یوهوووووووو!

يوهوووووووو!فقط می خواستم بگم که من تا این شنبه ای که
میاد شايد نتونم چیزی بنویسم، يعنی تا آخرين روز سال! متاسفانه بايد يک
سفر برم تگزاس و نمی دونم توی مملکت جان وين کجا دستم به کامپيوتر برسه.
البته شايد يکی از وبلاگی ها ديگه رو هم ببينم و از کامپيوترش براتون
اظهار فضل کنم، اما به هر حال، زياد نا اميد نشيد. در اين ضمن، شماره
مخصوص عيد کاپوچينو رو که قراره به زودی روی آنتن شبکه (!!!) بره بخونيد که حوصلتون سر نره!

سال نو پيشاپيش مبارک!

March 15, 2004 11:28 PM



گدايان در فرنگ!

گدايان در فرنگ!
بچه که بودم، کلی داستان شنيده بودم در مورد آدمهايی که توی خيابون گدايی
می کنند، اما در واقع خيلی پول دار هستند و از اين حرفها. هميشه برام جالب
بود که چرا کسی که پول داره، بايد بره گدايی کنه؟ اگر می خواد به کسی نشون
نده که خيلی پول داره، خوب بره صدتا کار ديگه بکنه، اما چرا بايد حتما"
گدايی کنه که بتونه تظاهر کنه که بی پوله؟ اينطور بود که از همون وقتی هم
که شيش، هفت سالم بود، هيچوقت داستانها رو باور نکردم.
فکر کنم يکی از جالبترين اين داستانها، قضيه زن گدايی بود که دو تا دختر
جوون هم داشته که می دونستند مادرشون گدايی می کنه. وفتی که اين خانم بعد
از عمری گدايی، ريغ رحمت رو سر می کشه و میفته زير اخيه نکير و منکر،
دختراش کاشف به عمل ميارند که توی زيرزمين محل اقامت مادرشون، يک گنجينه
کامل شامل خمهای جواهر، لباسهای گرانقيمت، و چند دستگاه ماشين عتيقه
خوابيده. بعد هم معلوم می شه که خانم شاهزاده قاجار بوده و قس عليهذا!
(کدوم شاهزاده که اينهمه پول داشته که به دخترش رسيده؟ مرحوم فخرالدوله
بوده يا دختر ظل اسلطان؟!). حالا از اينور خط براتون بگم که اين شهر برکلی، مرکز بی خانمانها و شاغلان شغل شريف گدايیه. گذشته از اين دانشگاه پر
کبکبه و درندشت، شهر برکلی پناهگاه باقيمانده های دهه شصت و هيپی های
ميانه ساله که تمام عمرشون يا کار نکردند که بتوانند با سرمايه داری
مبارزه کنند (در حالی که در امريکا هستند!!!!)، يا اينکه بعد از عمری
استفاده از نعشه جات (بقول سيد توی گوزنها)، ديگه عقلی براشون نمونده که
کار کنند. خلاصه اينکه راه بين ايستگاه مترو تا دانشگاه و برگشت، با تصوير
اين برادران و خواهران غيور ترياکی (اين هم نقل قول از دهخدا)، تزيين شده.
يکی از اين حضرات، يک مرد حدودا" 45 ساله با موهای بور بلند و قد متوسط و
يک کت سربازی کهنه پاره و شلوار مخمل کبريتی مستعمل، دقيقا" سر راه مسير
هرروز من قرار داره. با لحن خاصی تکرار می کنه:«پول خرداتون رو خير کنيد!»
(ترجمه از انگريزی رو حال کنيد! در ضمن اين هم حرفهايی که گداها می زنند که
پول از ملت بگيرند!). من هم به دليل اينکه هی با خودم فکر می کنم اين بابا
چهار ستون بدنش سالمه و ماشالله هرروز هم سه تيغه می کنه و مياد
سرکار(!!!) و پول رو هم احتمالا" خرج آبجو می کنه، بهش تا حالا يک پشيز
(يا يک سنت!) هم ندادم. سعی می کنم به پيرزن هشتادساله الکلی کمک کنم. اما
اين رفيق آبجو خور ما تا به حال که درس نگرفته و نفهميده که من بهش کمک
بکن نيستم، هرروز جمله کذايی رو تکرار می کنه، انگار که منتظر يک معجزه
است يا اينکه می خواد منو از رو ببره. کل قضيه، شبيه يک جنگه بين من و
اون. هی تکرار می کنه که من خجالت بکشم، من هم هی دستم رو می کنم توی جيبم
و پول می دم به خانم الکلی. اما دو روز پيش، قضيه تغيير کرد. صبح که داشتم
می رفتم سوار قطار بشم، يکدفعه ديدم يک ماشين فولکس واگن قورباغه آخرين مدل (نمی
دونم ديديد يا نه)، پيچيد جلوی من دم ورودی مترو. راننده پياده شد و از
طرف کمک راننده، زنی خودش رو لغزوند و نشست جای راننده. زن خوش لباسی بود
که معلوم بود توی يک اداره، کار تقريبا" مهمی داره. مرد رو بوسيد و
خداحافظی کرد و بهش گفت «عزيزم، امشب زود بيا خونه». مرد يک پالتو بلند
سياه پوشيده بود. من رفتم که بليت بخرم، مرد آمد جلوی ماشين بليت فروش
بغلی من. صورتم رو برگردوندم که نگاه کنم، ديدم اه! همون رفيق آبجو خورم،
با همون لباسها زير پالتو سياه، بغلم ايستاده! نگاه معنی داری به هم
انداختيم و هردو وارد ايستگاه شديم. همون ايستگاه من پياده شد، پالتوش رو
در آورد،و کنار خيابون ايستاد.
ديروز و امروز که از جلوش رد شدم، فقط گفت:«لطفا" به کسی نگو»!!

March 12, 2004 01:54 AM



چه کنم، چی کار کنم؟

چه کنم، چی کار کنم؟
راستش چند وقته ديگه نمی دونم توی اين وبلاگ چی بنويسم. بقول خاچ پرستها،
دچار بند آمدن نويسندگی شدم(از ..ش بند بدتره!)! البته فکر کنم ويروس اين
بیماری (اسم لاتينش هست: هيچنداشتيس بنويسيس)، توی تمام وبلاگرهای استخون
ترکونده شيوع پيدا کرده! امير حسابدار که تخته کرد و رفت لای دست دختر فرانسوی ها. خواهر رزمنده، خورشيد خانم، بعد از اينکه دچار عارضه ازدواج کردگی شد، ديگه زور می زنه تا بشه يک کلمه ازش در آورد! پينکفلويديش،
معروف به شريک جرم، هم که ماشالله نمی شه جلوش رو گرفت حرف نزنه، به همين
دليل اين روزها نطقش باز شده که خوب به هر حال، يک شش ماهی لطف کرد و
ننوشت. درنتيجه انگار که کيلومترش رو صفر کرده باشن، دوباره عين ماشين
فرمول 1، تخت گاز نظريات صادر می کنه! همسرگرامی ايشون پيام خان ، رفيق فابريک خودم، هم به همين عارضه دچار شده. اصلا" شايد چون پينکفلويديش اينهمه حرف می زنه، من و پيام نطقمون کور شده!

اين وسط، من نمی دونم هودر
اين چونه رو از کجا آورده! اين از همه ما قديميتره، اما دست وردار نيست.
هی بهش می گم ياتاقان می سوزونی، اما پنداری يک وحی به اين شده که نجات
آينده نوع بشر در دست جامعه شناسان فيلمسازی بخون مقيم تورنتو هستش، حالا
تا اين تمام شرايط وحی رو ارضا نکنه، ريش ما رو ول نمی کنه!
خلاصه از بدگويی پشت سر رفقای دور و نزديک که بگذريم (وای، پوست صورتم چه
شفاف شد!)، من خودم در اين پارادايم «چی بنويسم خدا رو خوش بياد» گير
کردم! من معمولا" از چيزهايی می نويسم که ذهن خودم رو مشغول می کنند. اگر
به مسئله سياسی خاصی توجه کنم و متوجه گندکاريش بشم، بلافاصله کرمم ميگيره
ملت رو بسيج کنم و از اين حرفها. اما اين روزها ماشالله گندکاری ها اينقدر
زياده که بوی گندش همه جا رو برداشته، من اگر می خواستم راجع به همه اينها
بنويسم، روزی يک کتاب می شد. در نتيجه، گفتم بی خيال سياست و اجتماع.
از اونطرف، خودم هی هرروز و هردقيقه، در باتلاق تاريخ و زبان و سايز کفش
همسر خسرو پرويز ساسانی دارم فرو می رم. شمه ای از فاجعه رو در کاپوچينو
می نويسم. اگر بخوام اينجا هم بنويسم که کله همه ملت رو می خورم (اين هم
از جلوگيری از توسری خوری!). خلاصه، گير کردم که چيکار کنم. به شاعر جوانی
توی يک جمع گفتند يک قطعه شعرت رو بخون. هی ناز کرد و من و من کرد. بعد از
کلی اصرار، يک نگاهی به دور و بر کرد و گفت:«آخه نمی دونم چی بخونم که
قبلا" نخونده باشم.». يک رندی از توی جمع گفت:«نمازتو بخون!». حالا حکايت
ماست. نماز ما چی باشه؟

March 7, 2004 12:56 AM