حزب خران
حزب خران!نمی دونم کسی «حزب خران» که توی توفيق شروع
شده بود رو يادش مياد يا نه؟ يک حزبی بود که کاکا توفيق خيلی جدی می گفت
که ليدرش خر کاکا توفيقه و برای اينکه کسی عضوش بشه، بايد نامه می نوشت و
توضيح می داد که چرا خر تشريف داره و بعد خرکاکا بهش يک شماره خريت می داد
و می شد عضو حزب!
شعارش هم بود: «حزب خران بهترين احزاب است / هرکه باور نمی کند گاب است!».
ملت هم براش نامه می فرستادند و می گفتند که مثلا" بعد از 25 سال زندگی
کردن با يکنفر و خرج کردن زندگيشون پای طرف، حالا آقا/خانم مورد ذکر رفته
و پشت سرش رو هم نگاه نکرده، به همين دليل هم ادعای خريت می کردند و ...!
حالا من به اين فکر افتادم که اين حزب معظم رو دوباره در دنيای مجازی
اينترنت زنده کنم و از توفيق يادی کنم. اگر کسی اهلش هست و می تونه کمک
کنه و برنامه ريزی کنه و صفحه بسازه (با يک «فوروم» و قس عليهذا) لطفا"
خبر بده.
تکرار تاريخ؟
تکرار تاريخ؟خيلی از کلمات و اصطلاحاتی که برای ما به
صورت عادت و کليشه درآمده اند، بعدها سراغ آدم می آيند و کلی خواب از سر
آدم می پرانند! يکيش هم همين کلمه «تاريخ خودش را تکرار می کند» است.
از اونجايی که دست اندرکار يادگيری تاريخ بودن، بنده رو تبديل کرده به
مرکز اطلاعات مجانی ملت در مورد اين رشته بخصوص (که همه توی مدرسه ازش
متنفرند، ولی به هرحال، کسی ازش فرار نمی تونه بکنه!)، يکی از عجيب ترين
سوالاتی که مرتبا" باهاش مواجه می شم، همين مسئله است! همه می پرسند، آيا
تاريخ تکرار می شود؟ والله عرض شود که، چی بگم آخه، خلاصش اينکه، خير
بابام جان! تاريخ که تلويزيون وطن نيست همه سريالهاش تکراری باشه.
تلويزيون فرنگ هم نيست که يک کانال برنامه های محبوب يک کانال ديگه رو
بخره و از اول پخشش کنه! تاريخ تاريخه، داستان زندگی هرروزه بنده و شما،
هيچ روزی هم عين روز قبل نيست، هيچ آدمی هم مثل آدم ديگه نيست. بقول اجداد
محترممون، کسی رو هم توی قبر کس ديگه نمی گذارند. در نتيجه، دقيقا" عرض
شود که خير! تاريخ تکراری نيست. از طرفی، هرچيزی يک شاخصه های خاص خودش رو
داره. مثلا" توی زندگی انسانها، آدمها بدنيا می آيند، مدرسه می روند،
احتمالا" دانشگاه می روند، کار پيدا می کنند، احتمالا" ازدواج می کنند،
بچه دار می شوند، خانه می خرند (توی ايران به سختی!)، بازنشسته می شوند، و
آخر هم ريغ رحمت رو سر می کشند. همه انسانها هم کمابيش در دوران ما همين
مراحل رو طی می کنند. اما اين دليل اين نيست که همه انسانها مشغول تکرار
کارهای همديگر هستند. در زندگی همه ما، با وجود اينکه کليات ممکنست شبيه
هم باشند، اين جزئيات هستند که حسن را از تقی و نقی و جعفر جدا می کنند.
تاريخ هم چيزی است در همين مايه ها: تکرار کليات زندگی آدمها: تلاشها،
حرصها، برخوردها، صلحها، دوستی ها، پيشرفتها، انقلابها، و همه اين کليات.
اما جزئيات تاريخ، هيچوقت يکی نيستند. تاريخ تکرار نمی شود، تاريخ تنها از
زندگی شکل دهندگان خودش (انسانها) سرمشق می گيرد.
کريس دی برگ
کريس دی برگ و منديشب خبر رسيد که جناب کريس دی برگ،
خواننده معروف انگليسی-ايرلندی که معرف حضور اکثر ايرانيان محترم هست، در
کنسرت جديدشون، يک کار جديد انجام دادند. اين کار عبارت است از قرار دادن
14 عدد مونيتور در اطراف صحنه، حالا اينش هيچی، قضيه اونجايی جالب می شه
که در طول آهنگ «اسممو بخون» (!!!) از آلبوم جديدش، اسم 150 نفر از
طرفداران ايشون از تمام نقاط دنيا روی مونيتورها ظاهر می شه. جالبترين
قسمت قضيه اينه که (نفساتون رو حبس کنيد): اسم من هم هست! بله، کل کلمه
مقدس و مطهر «خداداد رضاخانی» (دامه افاضاته العالی، خلد الله ملکه)، به
خط انگلستانی، روی صفحه نقش می بنده! خوشمزه اينجاست که اين مطلب وقتی
اتفاق افتاده که من وقتی داشتم با مدير برنامه کريس دی برگ صحبت می کردم،
بهش گفتم که من ديگه خودم رو طرفدار حاج آقا حساب نمی کنم و از دوتا آلبوم
آخرش بدجوری بیزارم! حالا خودتون ببينيد ناز ما خريدار داره يا نه!!!!
بازگشت اژدها!
بازگشت اژدها!بالاخره اين ارتباط اينترنت ما جور شد و
از جنوب فرانسه، برای شما می وبلاگيم. واقعا تاريخ تکرار می شودها! همين
ماجرا دوسال پيش هم در حدود همين موقعها تکرار شد، و اونموقع هم من توی
وبلاگم نوشتم، که در ضمن نشون می ده که من دوسال و نيمه دارم اينها رو می
نويسم. سه شنبه پيش رسيدم لندن و بعد از گرفتن هتل و کمی استراحت کردن،
رفتم دنبال کارهام. از توی هواپيما شروع کردم به سفرنامه نويسی. به نظرم
اومد مثل يک وبلاگ کاغذيه، اما يکباره به صرافت افتادم که ای دل غافل،
وبلاگ خودش قرار بود دفتر خاطرات الکترونيکی باشه! عجب اين تکنولوژی زندگی
ما رو تحت تاثير گرفته!
به هر حال، در عرض ده روز گذشته، از لندن رفتم به کيمبريج و شب پيش دوستم
جانی چوينگ که اونهم ايرانشناسه (متخصص زبان آسی، الان هم روی مدارک بلخی
کار می کنه) موندم. جانی توی «موسسه هند و ايران باستان» (يعنی توی
ساختمان موسسه) زندگی می کنه. ساختمان و کتابهای موسسه، متعلق بوده به سر
هرولد بيلی، ايرانشناس معروف انگليسی و متخصص زبان سکايی ختن. جای جالبيه
و شب در اونجا خوابيدن بسيار هيجان انگيز بود.
از کيمبريج با هواپيما پرواز
کردم به تور در فرانسه و از اونجا هم با قطار به اورلئان، برای ديدن مرحوم
امير حسابدار! امير همونروز امتحان شفاهی داشت، اما به موقع آمده بود
ايستگاه قطار دنبالم. رفتيم دانشگاه و استادها و دوستهاش رو ديديم و
ايميلمون رو نگاه کرديم (تنها موقع در طول سفر)، و بعد هم شام و خواب. از
شانس من، بدون اينکه خودم بدونم، همون سه، چهار روزی که من اورلئان بودم،
سالگرد ژاندارک معروف بود و شهر تبديل شده بود به مجموعه ای از مردمی که
لباسهای قرون وسطايی پوشيده بودند و رژه می رفتند و توی بازارهای مثل قرون
وسطی، شير مرغ و جون آدميزاد می فروختند. من که بقول معروف خوره همين
چيزهام و با امير کلی گشتيم و دخترهای مردم رو ديد زديم (فتبارک الله احسن
الخالقين، در ضمن شانس آورديم دوست دختر مربوطه فارسی بلد نيست!). من هم
يک پيرهن و يک دستبند قرون وسطايی خريدم و خلاصه خودم رو خفه کردم! تنها
چيز بد اين چند روز، هوای مزخرف بود که حال ما رو گرفت و هی باريد و
باريد! اما در عوض، من و امير کلی حال کرديم و حرف زديم و از در و ديوار
گفتيم و خلاصه دلی از عزای دوستی درآورديم. کی ميگه وبلاگ بده اگر می تونه
يک همچين دوستی هايی بوجود بياره؟
روز سه شنبه اين هفته هم رفتم
پاريس و دوساعتی گشتم و ياد قديمها کردم که دور و بر اين شهر درندشت، چرخ
می زدم و از روی نوشته های الکساندر دوما در مورد پاريس چهارصد سال پيش،
شهر رو برای خودم کشف می کردم! فکر کنم من هنوز بهتر بتونم به کسی آدرس
بدم که جای زندان ونسن هفتصد سال پيشی رو پيدا کنه تا مغازه کارتيه مدرن!
سه شنبه عصری هم رسيدم نيس و خونه و خواب و شام و باز خواب!!! دوروز گذشته
هم جای شما خالی، هی از اين تپه رفتم پايين و هی اومدم بالا، خريد کردم و
بارها رو کشيدم بالا! بايد يک وصف درست و حسابی از اين ويلفرانش
که توش هستم براتون بنويسم.
بدون عنوان
In case anyone was wonring: I AM STILL ALIVE! I have a hard time
finding an internet connexion from here and am writing this from a net
cafe in Nice. Will write more later.
نوشته قبل از مسافرت
نوشته قبل از مسافرتمن فردا عازم لندن هستم و بعد هم
فرانسه. انشالله سعی می کنم زود به زود بنويسم و خيال دارم اينبار، يک
سفرنامه درست و حسابی تهیه کنم. ببينيم و تعريف کنيم!
بازگرداندن آثار تاريخی به ايران
بازگرداندن آثار تاريخی به ايران
به نظر مياد خبر داغ اين روزها در زمينه تاريخ و باستانشناسی، قضيه بازگرداندن چند
تکه از کتيبه های به دست آمده از دژ تخت جمشيد از طرف دانشگاه شيکاگو به
ايرانه. از استادم و چندتا از همکارهای باستانشناس هم شنيدم که قراره بقيه
همين کتيبه ها رو از موزه بريتانيا در لندن به ايران برگردونند و احتمالا"
حتی استوانه معروف کورش رو. فکر می کنم اکثرا" با اين مسئله موافق باشند.
اما می شه لطفا" نظرتون رو در اين مورد برای من بنويسيد؟
در ضمن، درگذشت گل آقا هم به همه تسليت. کيومرث صابری برای يک نسل، الگويی از درست نويسی فارسی و نکته بينی اجتماعی بود.