search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

حزب خران
تکرار تاريخ؟
کريس دی برگ
بازگشت اژدها!
بدون عنوان
نوشته قبل از مسافرت
بازگرداندن آثار تاريخی به ايران

archives

October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« April 2004 | Main | June 2004 »

حزب خران

حزب خران!نمی دونم کسی «حزب خران» که توی توفيق شروع
شده بود رو يادش مياد يا نه؟ يک حزبی بود که کاکا توفيق خيلی جدی می گفت
که ليدرش خر کاکا توفيقه و برای اينکه کسی عضوش بشه، بايد نامه می نوشت و
توضيح می داد که چرا خر تشريف داره و بعد خرکاکا بهش يک شماره خريت می داد
و می شد عضو حزب!
شعارش هم بود: «حزب خران بهترين احزاب است / هرکه باور نمی کند گاب است!».
ملت هم براش نامه می فرستادند و می گفتند که مثلا" بعد از 25 سال زندگی
کردن با يکنفر و خرج کردن زندگيشون پای طرف، حالا آقا/خانم مورد ذکر رفته
و پشت سرش رو هم نگاه نکرده، به همين دليل هم ادعای خريت می کردند و ...!
حالا من به اين فکر افتادم که اين حزب معظم رو دوباره در دنيای مجازی
اينترنت زنده کنم و از توفيق يادی کنم. اگر کسی اهلش هست و می تونه کمک
کنه و برنامه ريزی کنه و صفحه بسازه (با يک «فوروم» و قس عليهذا) لطفا"
خبر بده.

May 27, 2004 03:36 PM



تکرار تاريخ؟

تکرار تاريخ؟خيلی از کلمات و اصطلاحاتی که برای ما به
صورت عادت و کليشه درآمده اند، بعدها سراغ آدم می آيند و کلی خواب از سر
آدم می پرانند! يکيش هم همين کلمه «تاريخ خودش را تکرار می کند» است.
از اونجايی که دست اندرکار يادگيری تاريخ بودن، بنده رو تبديل کرده به
مرکز اطلاعات مجانی ملت در مورد اين رشته بخصوص (که همه توی مدرسه ازش
متنفرند، ولی به هرحال، کسی ازش فرار نمی تونه بکنه!)، يکی از عجيب ترين
سوالاتی که مرتبا" باهاش مواجه می شم، همين مسئله است! همه می پرسند، آيا
تاريخ تکرار می شود؟ والله عرض شود که، چی بگم آخه، خلاصش اينکه، خير
بابام جان! تاريخ که تلويزيون وطن نيست همه سريالهاش تکراری باشه.
تلويزيون فرنگ هم نيست که يک کانال برنامه های محبوب يک کانال ديگه رو
بخره و از اول پخشش کنه! تاريخ تاريخه، داستان زندگی هرروزه بنده و شما،
هيچ روزی هم عين روز قبل نيست، هيچ آدمی هم مثل آدم ديگه نيست. بقول اجداد
محترممون، کسی رو هم توی قبر کس ديگه نمی گذارند. در نتيجه، دقيقا" عرض
شود که خير! تاريخ تکراری نيست. از طرفی، هرچيزی يک شاخصه های خاص خودش رو
داره. مثلا" توی زندگی انسانها، آدمها بدنيا می آيند، مدرسه می روند،
احتمالا" دانشگاه می روند، کار پيدا می کنند، احتمالا" ازدواج می کنند،
بچه دار می شوند، خانه می خرند (توی ايران به سختی!)، بازنشسته می شوند، و
آخر هم ريغ رحمت رو سر می کشند. همه انسانها هم کمابيش در دوران ما همين
مراحل رو طی می کنند. اما اين دليل اين نيست که همه انسانها مشغول تکرار
کارهای همديگر هستند. در زندگی همه ما، با وجود اينکه کليات ممکنست شبيه
هم باشند، اين جزئيات هستند که حسن را از تقی و نقی و جعفر جدا می کنند.
تاريخ هم چيزی است در همين مايه ها: تکرار کليات زندگی آدمها: تلاشها،
حرصها، برخوردها، صلحها، دوستی ها، پيشرفتها، انقلابها، و همه اين کليات.
اما جزئيات تاريخ، هيچوقت يکی نيستند. تاريخ تکرار نمی شود، تاريخ تنها از
زندگی شکل دهندگان خودش (انسانها) سرمشق می گيرد.

May 21, 2004 02:44 PM



کريس دی برگ

کريس دی برگ و منديشب خبر رسيد که جناب کريس دی برگ،
خواننده معروف انگليسی-ايرلندی که معرف حضور اکثر ايرانيان محترم هست، در
کنسرت جديدشون، يک کار جديد انجام دادند. اين کار عبارت است از قرار دادن
14 عدد مونيتور در اطراف صحنه، حالا اينش هيچی، قضيه اونجايی جالب می شه
که در طول آهنگ «اسممو بخون» (!!!) از آلبوم جديدش، اسم 150 نفر از
طرفداران ايشون از تمام نقاط دنيا روی مونيتورها ظاهر می شه. جالبترين
قسمت قضيه اينه که (نفساتون رو حبس کنيد): اسم من هم هست! بله، کل کلمه
مقدس و مطهر «خداداد رضاخانی» (دامه افاضاته العالی، خلد الله ملکه)، به
خط انگلستانی، روی صفحه نقش می بنده! خوشمزه اينجاست که اين مطلب وقتی
اتفاق افتاده که من وقتی داشتم با مدير برنامه کريس دی برگ صحبت می کردم،
بهش گفتم که من ديگه خودم رو طرفدار حاج آقا حساب نمی کنم و از دوتا آلبوم
آخرش بدجوری بیزارم! حالا خودتون ببينيد ناز ما خريدار داره يا نه!!!!

May 15, 2004 11:28 AM



بازگشت اژدها!

بازگشت اژدها!بالاخره اين ارتباط اينترنت ما جور شد و
از جنوب فرانسه، برای شما می وبلاگيم. واقعا تاريخ تکرار می شودها! همين
ماجرا دوسال پيش هم در حدود همين موقعها تکرار شد، و اونموقع هم من توی
وبلاگم نوشتم، که در ضمن نشون می ده که من دوسال و نيمه دارم اينها رو می
نويسم. سه شنبه پيش رسيدم لندن و بعد از گرفتن هتل و کمی استراحت کردن،
رفتم دنبال کارهام. از توی هواپيما شروع کردم به سفرنامه نويسی. به نظرم
اومد مثل يک وبلاگ کاغذيه، اما يکباره به صرافت افتادم که ای دل غافل،
وبلاگ خودش قرار بود دفتر خاطرات الکترونيکی باشه! عجب اين تکنولوژی زندگی
ما رو تحت تاثير گرفته!
به هر حال، در عرض ده روز گذشته، از لندن رفتم به کيمبريج و شب پيش دوستم
جانی چوينگ که اونهم ايرانشناسه (متخصص زبان آسی، الان هم روی مدارک بلخی
کار می کنه) موندم. جانی توی «موسسه هند و ايران باستان» (يعنی توی
ساختمان موسسه) زندگی می کنه. ساختمان و کتابهای موسسه، متعلق بوده به سر
هرولد بيلی، ايرانشناس معروف انگليسی و متخصص زبان سکايی ختن. جای جالبيه
و شب در اونجا خوابيدن بسيار هيجان انگيز بود.
از کيمبريج با هواپيما پرواز
کردم به تور در فرانسه و از اونجا هم با قطار به اورلئان، برای ديدن مرحوم
امير حسابدار! امير همونروز امتحان شفاهی داشت، اما به موقع آمده بود
ايستگاه قطار دنبالم. رفتيم دانشگاه و استادها و دوستهاش رو ديديم و
ايميلمون رو نگاه کرديم (تنها موقع در طول سفر)، و بعد هم شام و خواب. از
شانس من، بدون اينکه خودم بدونم، همون سه، چهار روزی که من اورلئان بودم،
سالگرد ژاندارک معروف بود و شهر تبديل شده بود به مجموعه ای از مردمی که
لباسهای قرون وسطايی پوشيده بودند و رژه می رفتند و توی بازارهای مثل قرون
وسطی، شير مرغ و جون آدميزاد می فروختند. من که بقول معروف خوره همين
چيزهام و با امير کلی گشتيم و دخترهای مردم رو ديد زديم (فتبارک الله احسن
الخالقين، در ضمن شانس آورديم دوست دختر مربوطه فارسی بلد نيست!). من هم
يک پيرهن و يک دستبند قرون وسطايی خريدم و خلاصه خودم رو خفه کردم! تنها
چيز بد اين چند روز، هوای مزخرف بود که حال ما رو گرفت و هی باريد و
باريد! اما در عوض، من و امير کلی حال کرديم و حرف زديم و از در و ديوار
گفتيم و خلاصه دلی از عزای دوستی درآورديم. کی ميگه وبلاگ بده اگر می تونه
يک همچين دوستی هايی بوجود بياره؟
روز سه شنبه اين هفته هم رفتم
پاريس و دوساعتی گشتم و ياد قديمها کردم که دور و بر اين شهر درندشت، چرخ
می زدم و از روی نوشته های الکساندر دوما در مورد پاريس چهارصد سال پيش،
شهر رو برای خودم کشف می کردم! فکر کنم من هنوز بهتر بتونم به کسی آدرس
بدم که جای زندان ونسن هفتصد سال پيشی رو پيدا کنه تا مغازه کارتيه مدرن!
سه شنبه عصری هم رسيدم نيس و خونه و خواب و شام و باز خواب!!! دوروز گذشته
هم جای شما خالی، هی از اين تپه رفتم پايين و هی اومدم بالا، خريد کردم و
بارها رو کشيدم بالا! بايد يک وصف درست و حسابی از اين ويلفرانش
که توش هستم براتون بنويسم.

May 14, 2004 02:54 AM



بدون عنوان

In case anyone was wonring: I AM STILL ALIVE! I have a hard time
finding an internet connexion from here and am writing this from a net
cafe in Nice. Will write more later.

May 12, 2004 01:31 AM



نوشته قبل از مسافرت

نوشته قبل از مسافرتمن فردا عازم لندن هستم و بعد هم
فرانسه. انشالله سعی می کنم زود به زود بنويسم و خيال دارم اينبار، يک
سفرنامه درست و حسابی تهیه کنم. ببينيم و تعريف کنيم!

May 2, 2004 10:22 PM



بازگرداندن آثار تاريخی به ايران

بازگرداندن آثار تاريخی به ايران

به نظر مياد خبر داغ اين روزها در زمينه تاريخ و باستانشناسی، قضيه بازگرداندن چند
تکه از کتيبه های به دست آمده از دژ تخت جمشيد از طرف دانشگاه شيکاگو به
ايرانه. از استادم و چندتا از همکارهای باستانشناس هم شنيدم که قراره بقيه
همين کتيبه ها رو از موزه بريتانيا در لندن به ايران برگردونند و احتمالا"
حتی استوانه معروف کورش رو. فکر می کنم اکثرا" با اين مسئله موافق باشند.
اما می شه لطفا" نظرتون رو در اين مورد برای من بنويسيد؟
در ضمن، درگذشت گل آقا هم به همه تسليت. کيومرث صابری برای يک نسل، الگويی از درست نويسی فارسی و نکته بينی اجتماعی بود.

May 1, 2004 07:32 PM