خوزستان
خوزستان
برگشتم! آخی، فکر نمی کردم هيچوقت اين کلمه رو اينقدر با علاقه بيان
کنم!!!! خوزستان عالی بود، مردمش هم خيلی خوب بودند، کلی هم ديدنی داشت،
اما آخه اين هم شد هوا؟ 48 درجه سانتيگراد! پوست صورت آدم می سوخت. حالا
مونده ام که چرا اين اجداد ما، عيلامی ها و بقيه، بين اينهمه جای خوش آب و
هوا (مثلا" دربند يا اوشون و فشم!)، رفته اند خوزستان و يک تمدن درخشان در
اونجا تاسيس کرده اند؟ جزئياتش که بمونه برای بعد، اما بصورت ليستی عرض
کنم که شب اول اهواز بودم و رفتم محله «کيانپارس» که بالاشهرش می شه و يک
چيزهايی هستش توی مايه گلشهر کرج! خلاصه شامی خورديم و خواب. صبح بعدش،
رفتم ايذه (آيا
پيرباستانی، قسمتی از سلطنت کوهستانی عيلام يا انشان)، در منتی اليه شرقی
خوزستان و کوهپايه های غربی زاگرس. هوا به نسبت خنکتر بود (39 درجه!!!)،
اما به ديدنش می ارزيد. نقشهای عيلامی رو در «کول فرح» ديدم و بعد هم به
ديدن «اشکفت سليمان» رفتم با نقشهايی از «هانی» (فرمانروای محلی ايذه در
دوران عيلام ميانه). در ايذه نقش «خنگ اژدر» رو هم ديدم که يک نقش کوچک
عيلامی و يک نقش بزرگ پارتی/اشکانی هستش. مجموعه «طاق طويله» رو هم ديدم
که مجموعه تازه کشف شده ای هستش از دوران ايلخانی.
روز بعدش رفتم شوش و شب رو در قلعه فرانسوی ها (قلعه ای که در اواخر قرن
نوزدهم، ژاک دمرگان فرانسوی، اولين باستانشناسی که روی شوش کار کرد،
ساخته) خوابيدم. کلی هيجان انگيز بود خوابيدن در يک قلعه عظيم! البته
انگار پارلمان مرکزی مارمولکهای جهان هم توی همين قلعه ملاقات می کنه!
فرداش (که ديروز باشه)، رفتم به ديدن زيگورات چغازنبيل. ساختمان بی نظير و
عظيمی از 3500 سال قبل. واقعا" يکی از جالبترين آثار تاريخيه که من تا به
حال ديدمشون. از چغازنبيل هم رفتم شوشتر و آبشارهای معروفش رو ديدم که
مجموعه ای بسيار جالب و کامل از کانالهای آبی است که برای هدايت آب و
گرداندن آسيابهای آبی سنگين درست شده. يکی از مهمترين نمونه های هنر
مهندسی و معماری دوران ساسانی که ايکاش در موقع نوشتن پايان نامه فوق
ليسانسم در لندن، بيشتر راجع بهش می دونستم.
توی شوشتر، بند معروف ميزان رو هم ديدم که در دوران ساسانی ساخته شده و
رود دز رو به دز رو به دوشاخه «گرگر» و «شطيط» تقسيم می کنه. اين هم يکی
از دستاوردهای بزرگ مهندسی دوره ساسانيه و توجهشون رو به امر آبياری نشون
می ده. پل شادروان رو هم ديدم که پل بسيار بزرگيه که در دوران شاپور اول
بسته شده و خرابه هاش هنوز هم بسيار تاثيرگذار هستند.
از شوشتر رفتم به هفت تپه که يک مجموعه معبد و قبر دست جمعيه که توی کلاس
باستانشناسی کلی راجع بهش خونده بودم. جالب بود ديدن محلی که ازش بيشتر از
صدتا عکس ديده بودم! ديشب وقتی برگشتم به قلعه شوش، هوا خنک شده بود. رفتم
وحدود دوساعت توی کاخ آپادانای داريوش گشتم. کاخ روی يک تپه است و تمام
دشت رو زير نظر داره. پشتش هم يکی از 15 لايه کشف شده شهر شوش قرار داره.
با اينکه من زياد اهل احساسات رمانتيک نيستم، اما همه مدتی که اونجا بودم،
مارها و حشراتی رو که بين ستونهای کاخ داريوش می گشتند نگاه می کردم و شهر
رو تماشا می کردم و هی زير لب می گفتم:«دريغ است که ايران ويران شود/کنام
پلنگان و شيران شود».
بعدا" با جزئيات بيشتر می نويسم. عکسها هم وعده به فرصت برای نشستن و آپ
لود کردنشون!
فتوبلاگ من گرفتار گوشه چشمی است از دی اس ال!
فتوبلاگ من گرفتار گوشه چشمی است از دی اس ال!
شبيه جملات پرويز شاپور يا همين استامينوفن
خودمون شد! اما عين حقيقت است. ديشب رفتم و با کلی گشت و گذار و به لطف
عمو گوگل (برادر بزرگ عصر ما، اين هم يک پيشگويی ديگه ارول که داره درست
در مياد!)، سرورهای خوب برای درست کردن فتوبلاگ پيدا کردم. اما مشکل
اينجاست که با اين ارتباطات پيه سوز مآب اينجا، گذاشتن يک عکس حدود 10
دقيقه طول می کشه! حالا اين حسين هی بگه چرا ملت اينجا فتوبلاگ درست نمی کنند!
به هر صورت، ما دست بردار نيستيم، اما فکر کنم انتشار آلبوم عکس اين سفر درخشان به برگشتن من به امريکا موکول بشه!
در ضمن، وصف سرکار پينکفلويديش رو هم از کنسرت لوريس چکناواريان که رفته بوديم بخونيد.
دعا کنيد اين سه، چهار روز توی اهواز، مغزم آب نشه! عوضش قول می دم براتون کلی نقل از آثار باستانی بيارم! خشک باشيد!
پانوشت: فعلا" تونستم توی ياهو،عکسهام رو بذارم. فعلا" يک نگاهی بکنيد تا بعد!
تهران... شهری است عظيم!
تهران... شهری است عظيم!
خوب، دوهفته از آمدن ما به تهران گذشت، تقريبا". الحمدلله نداشتن فاميل
زياد توی مملکت آبااجدادی باعث شد که مثل اکثر از فرنگ برگشته ها، مجبور
نشيم که سرتاسر وقتمون رو خونه فلان دايی و بهمان عمه که البته تنها يکبار
آنهم در سن دوسالگی ديديمشان، بگذرونيم.
در عوض، کلی با دوستان گشتيم و چرخ زديم. با جناب دبير اجرايی کاپوچينو، کاريکاتوريست محترم همين نشريه، و خانم زن نوشت السلطنه
دوکوهکی، رفتيم شهر بازی و کلی ياد کودکيمون کرديم (غير از حميدرضا که
همچين انگار دلش برای کودکيش تنگ نشده!). با يک دوست سوئيسيم که از لندن
می شناختمش و دوست دخترش، کلی با ماشين نمره سياسی توی تهران چرخ زديم و
رفتيم دربند و کيف کرديم! کلی هم دود ماشين خورديم و تقريبا" هميشه با
عطسه و سرفه و سوختن چشم برگشتيم منزل! يک مسافرت جالب هم کردم به طالقان
که هم هواش خوب و خنک بود و هم خيلی قشنگ بود و خوش گذشت. و البته چندتا
از همين عمه و عموهای ناديده و ناشناخته رو هم ديديم و از آب دهن (ببخشيد،
بوسه هاشون) برخوردار شديم! يک بعد از ظهر که همه نشسته بودند به خوردن و
از اين حرفها، حوصلم سر رفت و تصميم گرفتم برم پياده روی. حدود دو ساعت از
تپه و دشت رد شدم و رسيدم به ده «فشندک». ده جالب و قديميه، اما از
اونجايی که طالقانی ها اکثرا" خرخونی کرده اند و کلی دکتر، مهندس دارند،
حالا آمده اند پولهای درآمده رو ريخته اند توی دهات و دارند وسط زمين و
گاو و گوسفند، خونه می سازند مدل شمال شهر تهران. يک قسمت فشندک، شهرکی
شده که محلی ها بهش می گن «شهرک غرب»! عنقريب است که پاساژ گلستان هم
افتتاح بشه. ده «شهرک»، مرکز طالقان، هم 5 موسسه کرايه اتومبيل (تاکسی
تلفنی) داره و اهالی دههای اطراف، تلفن می کنند و تاکسی تلفنی مياد عقبشون
و می بردشون برای خريدن ميوه و وسبزی و نان وپنير! ياد خودکفايی دهات و
روستاها بخير! روزهايی که دهاتی ها سر صد متر زمين قابل کشت دعواشون می
شد، اما حالا هکتارها زمين خالی افتاده و مردم ده خيال دارند عين شهری ها
زندگی کنند!
بعد از برگشتن از طالقان، همه اش در حال گشتن توی تهران بودم و چندتا موزه
رو ديدم. جالبترينش موزه کاخ صاحبقرانيه بود که کلی با مسئولش سر اين
قانون مسخره که همه بازديد کنندگان حتما" بايد همراه گروه و با تورگردان
حرکت کنند بحثم شد! واقعا" فکر کنيد اگر يک همچنين قانونی رو می خواستند
برای کاخ ورسای يا بريتيش ميوزيوم بگذارند. اما خوبيش اين شد که موقع
بازديد از موزه شخصی فرح، اجازه دادند که از برونزهای اونجا که قسمتی از
مجموعه معروف برونزهای پيش از تاريخ کشف شده در لرستانه، عکس بردارم. خيال
دارم يک فتوبلاگ درست کنم و همه عکسها رو بگذارم روی اينترنت. فردا هم
عازم اهواز و شوش هستم و از اونجا هم کلی عکس می گيرم! بگيد الهی آمين!!!
تهران و گوياهوميل
تهران و گوياهوميل!
در درجه اول، دست همه کسانی که ايميل زدند و گفتند که وبلاگم قابل خوندنه
درد نکنه. انگاری اين سرور محترم، تصميم گرفته بوده که همه سايتهای
«بلاگسپات» رو ببنده. اين هم يک مدلشه، خفقان مجازی؟ چيز جالب ديگه هم
اينکه ياهو انگار جلوی گوگل کم آورده و حالا که گوگل با اين «جی ميل» داره
يک گيگا بايت جای ايميل می ده، ياهو هم امشب سيستمش رو عوض کرده و به ما
100 مگا بايت جا داده! من بعد از اينکه «جی ميلم» رو باز کردم، کمی بهش شک
بردم و تصميم گرفتم به جز مواقعی که کسی می خواد ايميل بزرگی بفرسته، ازش
استفاده نکنم (بخاطر همينه که آدرسش رو به کسی ندادم)، به همين دليل، از
اينکه ياهو حالا حدود 16 برابر قبل بهم جا می ده خوشحال شدم! جای شما خالی
(دوستان به جای ما!)، دو شب پيش به همراه کاريکاتوريست محترم جريده فخيمه قهوه فرنگی و دبير اجرايی همين نشريه پروزن (وزن دقيقش بستگی به اندازه کامپيوترتون داره!)، رفتيم به کنسرت راک گروه «تابو»
(تا کجا بو؟). گروه راک زيرزمينی ايرانی که سوراخ دعا رو کشف کرده و به
روی زمين نقل مکان کرده. ريتمهای قشنگی داشتند و بعضی آهنگهاشون بدجوری
انسان را به هوس بلند شدن و انجام دادن حرکات موزون (!!!) و عمل مکروهه
«هدبنگينگ» و حرکت جلف پريدن روی کله خلق در «ماش پيت» می انداخت (حرکات
غير اخلاقی که آدم حتی در سن 27 سالگی هم در کنسرت متاليکا انجام ميده!
خدايا ما رو ببخش!). جالب بود، بخصوص يکی از آهنگها که اسمش «موتور عصر
اتم» بود و تند بود، به علاوه «کوزه» که شعر خيام روش بود (...کو کوزه گر
و کوزه خر و کوزه فروش). خوشمان آمد، انگار بعد از اوهام،
بقيه هم به فکرهای خلاقه افتاده اند. بقيه داستانها هم خلاصه می شه در
دوباره يادگيری تاکسی گرفتن در تهران و رد شدن از بين ماشينها (عملی که
آدم رو ياد بندبازهای سيرک می اندازه!!!) و حرف زدن با آدمها و سعی کردن
در اينکه ملت نفهمند همين ديروز از ماشين پشت کوه (آلپ!) پياده شدی و سرت
کلاه نگذارند (امروز با يک تاکسی چنان چونه ای زدم که دختر عموم هم مونده
بود توش!). انشالله اگر يادم نره دوربينم رو ببرم، براتون عکس هم می گيرم
و بقول حسين، فتوبلاگ هم درست می کنم. مگه ما چيمون کمه؟
بابا! ما خودمون رو هم نمی تونيم ببينيم!
بابا! ما خودمون رو هم نمی تونيم ببينيم!عجب بساطيستها!
جهت اطلاعات همه دوستان و آشنايان و بقيه ملت، عرض شود که ما ديروز صبح
رسيديم تهران و الان در پايتخت ممالک محروسه، سرگرم خوردن دود گازوئيل می
باشيم! کسی نبود بگه آخه آدم عاقل (بلانسبت!)، نونت نبود، آبت نبود، تهران
آمدنت چی چی بود؟ سواحل نيس رو رها کردی آمدی شهر خاقان مغفور!
اما به هر حال، اتفاقی است که افتاده!! حالا بدترش اينه که می خوام وبلاگ
بنويسم، اما نمی تونم! يعنی می تونم بنويسم، که دارم می نويسم (!!)، اما
نمی تونم ببينمش! يعنی وقتی می رم به سايت وبلاگ خودم، يا اصلا" هيچ چيزی
نمیاد (Site not Found)
يا اينکه می ره روی «سرچ» خود مايکروسافت و می گه اصلا" يک همچين چيزی
وجود نداره! جل الخالق! نمی دونم اين يکنوع فيلتر شدنه، يا اينکه برای
بلاگر اتفاقی افتاده. کسی می تونه کمک کنه لطفا"؟ می شه بهم خبر بديد اگر
اين نوشته ها ديده می شوند و در ضمن اگر کسی از يک سايت ضد-فيلتر خوب خبر
داره (که خودش فيلتر نشده باشه!!!). لطفا" به اين آدرس برام ايميل کنيد.
khodadad21@yahoo.com
سن تروپه
سن تروپه
برنامه ام اين بود که هرچند روز يکبار يک سفرنامه کوتاهی از اين مسافرت
امسالم بنويسم و با عکس بگذارم توی وبلاگ. اما به نظرم اومد که ممکنه برای
بقيه کسل کننده باشه و اصلا" چه اهميت داره که من کجا رفتم و چه ديدم؟
همينقدر که جنوب فرانسه خيلی زيباست، جايی که من هستم بخصوص زيباست، همه
جا ساحل دريا و دههای قديمی و پر توريست و همين!
اما امروز يکسر رفتم سن تروپه که شهر ساحلی معروفيه بين «کن» و «تولون» و
مرکز پولدارها! پر از کشتی های تفريحی و خانمها و آقايون شيک! ديدنش جالب
بود، اما برای من جالبيش اين بود که اسم اين شهر در ضمن اسم يکی از
آهنگهای پينکفلويد هم هست. خيلی نگاه کردم بفهمم آهنگ چه ربظی به اين شهر
داره، اما چيزی دستگيرم نشد!
فعلا" شب بخير تا بعد!