search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

قر زنی شتابزده
ريفرشمنت با جوس!
خبرگزاری خداداد، واحد شيراز!
بدون عنوان
حرفه ای ها
قضايای تواريخ نويسی
ماجرای شيخ عطار و تيارت سمبوليک!
جوبهای خيابانهای ما همه بويناک است!
بازهم تهران

archives

May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« June 2004 | Main | August 2004 »

قر زنی شتابزده

قُر زنی شتابزده!اينروزها راستش اتفاقات زياد جالبی نمی
افته که براتون بلاگش کنم. بعد از مسافرت شيراز، دوروز ديگه موزه ايران باستان بودم و داشتم پروژه رو تموم می کردم، بقيه وقت هم به لهو و لعب با
دوستان گذشت و از اين حرفها!
اما چيز جالبی که من متوجه شدم اينه که بعضی از مردم، روزنامه نمی خونند و
اخبار نگاه نمی کنند که اعصابشون از شنيدن اخبار خرد نشه. قضايای ما اما
جور ديگريست. اخيرا" متوجه شدم که من تلويزيون نگاه نمی کنم و روزنامه نمی
خونم و راديو هم گوش نمی کنم که مجبور نشم اشتباهات املايی و دستوری و
ساختاری موجود درشون رو تحمل کنم. اخبارگوها و نويسنده ها اشتباهات چنان
فاحشی می کنند که يا آدم خنده اش می گيره، يا از عصبانيت می خواد موهای سر
خودش رو از ريشه بکّنه!
برای مثال: شبکه اول امروز در «راستای» سال پاسخگويی ملت به دولت، داشت
تبليغ يک برنامه جديد رو می کرد که مخصوص پاسخگويی مسئولانه به مردم. تا
اينجاش درست، اما اسم برنامه جالبه: «پرسمان»! ای دل غافل! کدوم شيرپاک
خورده ای پسوند «مان» فنارسوی (مثل «راندمان») رو به خورد زبان فارسی داد؟
اول گفتمان داشتيم که از بعضی سياستمداران فعلی بعيد نبود، اما حالا متولی
فرهنگ مملکت، برامون پرسمان درآورده! پسوند حالت نقلی در فارسی، «-ِش»
هستش، مفهوم سوال رو می شه با کلمه «پرسش» نشان داد، يا اگر منظور پرسيدن
و جواب متقابله، پرسش و پاسخ، اما «پرسمان» حيوانيست که از شتر-گاو-پلنگ
هم غريبتر است و با هيچ چسبی به بيخ ريش زبان فارسی نمی چسبد.
زياده جسارت است.

Comments (24) | July 30, 2004 01:07 PM



ريفرشمنت با جوس!

ريفرشمنت با جوس! سلام! از تهران در خدمتتون هستيم. هوا
گرم، کثيف، شهر پر ترافيک، اما به هر حال، شهر خودمون! بعد از چهار روز
مسافرت با عجله و ديدن خيلی جاها (از جمله پاسارگاد و نقش رجب و نقش رستم
و تخت جمشيد و استخر و چندتا محل کمتر شناخته شده ديگه)، امروز برگشتيم
تهران و خيال داريم کمی استراحت کنيم. اما يک چيز جالبی که امروز توی
هواپيما از شيراز ديدم، علامتی بود که با دست روی  ميز متحرکی که
مهمانداران هواپيما از روش خوراکی به ملت می دادند، نوشته شده بود. من هی
سعی کردم اين علامت رو بخونم، هی نمی تونستم. خطش که عتيقه بود و اول من
فکر کردم می گه «وشيرمنت باجوس». فکر کردم اسم کسی وشيرمنت بوده و فاميلش
هم باجوس (عين مجوس!).  خلاصه، آخر سر از مهماندار محترم پرسيدم و ايشون
اول يک لبخند مليحی حاکی از «آخی، بيچاره داهاتيه، خارجی بلد نيست!» زد و
بعد با لهجه بچه های خانی آباد نيويورک، خواند «ريفرشمنت با جوس»!!! 
(همون خوراکی با آبميوه خودمون!).  Refreshment with Juice. فکر کردم با
اين جناياتی که در حق زبون فارسی داره انجام می شه، جميع اجمعين شاعران
محترم مرحوم، بخصوص فردوسی فلک زده، مشغول غلت زدن در قبور خودشون هستند و
اگر کسی به اينها سيم وصل کنه، می شه کلی انرژی محرکه ازشون استخراج کرد.
ای آخ، ای بابا، ای فغان! آخه ديگه ما آبميوه مون هم شده «جوس»؟  اونهم از
طرف مهمانداران مختلف ايران اير کذا و کذا که برای خواندن يک متن انگريزی
از پيش نوشته شده، جون می کنند و آخر هم «خدمات پرواز» رو مثل «کلاغ» تلفظ
می کنند؟  (they pronounce "crew" like "crow")
همه عزيزان محترم و دلسوزان گرامی زبان فارسی برای مراسم دعای ندبه و نماز
ميت برای مرحوم مغفور، حاج آقا زبان فارسی در محل دائمی فرهنگستان زبان
فارسی دعوت هستند. زمان: هرموقع سال، بخصوص بعد از يک سفر هوائی (کبين
کرو، ردی فور تيک آف!)  يا شنيدن اخبار تلويزيون. 

Comments (6) | July 26, 2004 11:54 AM



خبرگزاری خداداد، واحد شيراز!

خبرگزاری خداداد، واحد شيراز!اينها رو از شيراز راپورت
می دم! الان نشستم توی يک کافی نت که سريعترين ارتباطی رو داره که من از
موقعی که اومدم ايران دیدم! کلی حال می ده با اينترنت کار کردن اينجا.
دوروزه که اينجاييم، يعنی پنجشنبه صبح زود با خانم دکتر جوديث لرنر و آقای
دکتر تورج دريايی، هردوشون عين خودم خوره تاريخ و از اين حرفها و همه هم
بقول خودمون «ساسانی باز»، رسيديم شيراز. از اونجايی که يکی از اين حضار
از من هم خل تر بود (خودتون حدس بزنيد کدوم يکی!)، همون اول صبحی، ساعت
هشت، راه افتاديم به طرف فيروز آباد در حدود 150 کيلومتری جنوب شيراز. سر
راه، «قلعه دختر» رو که احتمالا" يکی از دژهای اردشير پابکان بوده ديديم 
و بعد رسيديم دم يک رودخونه کوچک که روی صخره مقابلش، يک نقش برجسته بود.
نقش اردشير اول ساسانی در حال دريافت نشان سلطنت. حدود نيم ساعت زير آفتاب
نشستيم و به نقش نگاه کرديم و راجع بهش بحث کرديم! فکر کنم رانندمون کلا"
توی عقل داشتن ما سه تا شک کرده بود!!!!
بعد رفتيم قصر اردشير در «اردشير خوره» (گور) نزديک فيروزآباد. من عکسهاش
رو ديده بودم، اما واقعا" عظيم بود. سه تالار گنبد دار، چندين ايوان،
اتاقهای متعدد، حياط ، و يک ورودی که روبروی يک تالاب بود. احتمالا" اطراف
تالاب هم زمين رو سنگفرش کرده بودند برای مهمانی. بعد از اين قصر، بقول
معروف هاروهوروگشنه برگشتيم و سر راه کباب خورديم (غذای هميشگی راههای
ايران! يک کسی فکری به حال جهانگردها بکنه!). شب هم بنده سردرد داشتم از
کم خوابی و به زور دنبال دوستان توی بازار وکيل راه افتادم و همين.
امروز هم چهارساعت رونديم و رفتيم دارابگرد، يک شهر ساسانی که به صورت
دايره ساخته شده. حدود 20 دقيقه جاده سنگلاخ هم رونديم تا رسيديم کنار يک
نقش برجسته از اردشير يا شاپور اول. نيم ساعتی هم اونجا بوديم و اگر
راننده کذايی شکی هم داشت، در اينجا برطرف شد؛ بخصوص که يک 20 دقيقه ديگه
هم رونديم تا برسيم به «مسجد سنگی»، يک بنای ساسانی که يا آتشکده بوده يا
کليسا (من فکر می کنم کليسا بوده و مقر اسقف دارابگرد) و در زمان اتابک
سعد بن زندگی، با کندن يک محراب، تبديل به مسجد شده. گفتم «کندن محراب»
چون بيشتر ساختمان توی دل کوه کنده شده.
سر راه برگشت هم رفتيم ديدن «قصر ساسان» در سروستان که شبيه قصر اردشير در
فيروزآباد بود، اما ليونل بير مرحوم فکر می کرده که ساسانی نيست و
احتمالا" در اوايل دوره اسلامی ساخته شده. به هر حال، از قصر اردشير
کاملتر بود و با اينکه کوچکتر بود، اما به نظر ميامد که تزئيناتش خيلی
بيشتر بوده.
خلاصه، حالا هم برگشتيم شيراز و فردا انشالله استراحت تا اينکه يکشنبه
بريم تخت جمشيد و نقش رجب و نقش رستم و استخر  (پايتخت فارس در دوره
ساسانی).
عکسها هم طبق معمول، وعده به بعد، هرچند که اگر اين ارتباط خوب باشه، شايد
همينجا يک کاريش کرديم!

Comments (30) | July 23, 2004 09:19 AM



بدون عنوان

پينکی جون دوستت داريم...
 
 

Comments (20) | July 20, 2004 02:47 PM



حرفه ای ها

حرفه ای ها   انگار من ايران که اومدم، معدل تئاتر رفتنم
رفته بالا. حالا يا سطح فرهنگ توی اين مملکت خيلی بالاست، يا اينکه ما
بيکاريم: پيدا کنيد پرتقال فروش را!   امشب در معيت مظنونان هميشگی (پينک و درازعلی و خانم زنانه) به علاوه احسان خان و يکی از دوستان من، رفتيم نمايشنامه حرفه ای ها نوشته دوشان کواچويچ (که اسمش توی برنامه، دوستا کواچويچ نوشته شده بود!!!)  نويسنده فيلمنامه بی نظير فيلم «زيرزمين»،
ساخته امير کوستوريتسا. بازيگر اصلی رضا کيانيان معروف بود به علاوه احمد
ساعتيچيان و مريم سعادت و به کارگردانی بابک محمدی.  برنامه ساعت هفت و
نيم بود در فرهنگسرای نياوران.   اول اشکالها: همين فرهنگسرای نياوران!
تئاتر به اين معروفی، با دستاندرکارانی به اين محبوبيت، چرا بايد توی يک
اتاق در فرهنگسرای نياوران اجرا بشه؟ دليلش رو مثل اينکه تهيه کنندگان هم
نمی دونستند و تمام دستاندرکاران هم از قضيه شاکی و به شدت عصبانی بودند.
ماجراهای پشت صحنه رو ما نمی دونيم، اما اين برنامه می تونست بزرگترين
سالنها رو پر کنه. اشکال دوم که از اشکالات معموليه که من می گيرم، نوشتن
اسم اين کارگردان مادرمرده يوگوسلاوه: بابا، اسم بدبخت «امير کوستوريتسا»
است، نه امير کاستاريکا! کاستاريکا اسم يک کشوره توی امريکای مرکزی!  امير
کوستوريتسا متولد بوسنی هستش و در فرانسه و انگليس زندگی می کنه. حرف «سی»
هم در زبان بوسنيايی، به صورت «تس» تلفظ می شه! همه چيز رو که نبايد برطبق
قوانين زبان انگليسی خواند!   از اين اشکالات متوجه شديد که نمايشنامه
چطور بود: عالی!!!  بازی های ساعتچی، کيانيان و سعادت بسيار روان بود.  از
سکته های معمول و سکوتهای  بی جا خبری نبود.  ديالوگها راحت و قابل باور
بودند و مترجم کلمات رو طبيعی انتخاب کرده بود.  با وجود کوچکی غير قابل
تحمل اتاق محل اجرا، دکور بسيار خوب درست شده بود و بجا بود.  بازيگرها
توی لباس خودشون راحت بودند، ادا درنمی آوردند، و نمايشنامه رو جوری اجرا
می کردند که می شد توی يک صحته جهانی هم مطرحش کرد. کيانيان عالی بود!  در
يکی از صحنه ها، وقتی که از توهين کردن نويسنده (ساعتچيان) به رفيق تيتو
عصبانی شده بود و سرش رو به خشونت به طرف کاغذ فشار داد، صورتش واقعا"
قرمز شد و بعد به سرعت، به رنگ طبيعی برگشت! تسلطش عالی بود و همين فرق
سريع، خودش جنبه کمدی نمايشنامه رو افزايش می داد.   از همه بهتر، داستان
نمايشنامه بود. اصولا" نويسنده های اروپای شرقی در نمايشنامه نويسی يد
طولائی دارند.  از چخوف گرفته تا واتسلاو هاول و همين کواچويچ، نويسنده
های بلوک شرق، جنبه هايی از انسانيت و فشار زندگی رو نشان می دهند که برای
همه انسانها قابل لمس است.  داستان نويسنده ای که در زمان کمونيسم مورد
اذيت و آزار قرار گرفته و هميشه زير نظر بوده، اما در دوران «آزادی» مسئول
بازبينی کارهای ديگران شده و حالا در مواجه با جاسوس سابقش، مسخره بودن
موقعيت خودش را می بيند.   می ترسم با گسترش اتحاديه اروپا و دربرگيری
کشورهای اروپای شرقی، اين توانايی نوشتن از دردهای مشترک زندگی، مغلوب
اقتصاد رقابتی بشود. واقعا" آيا اروپای امروز توانايی بوجود آوردن کامو،
يونسکو، برنارد شاو، و واتسلاو هاول ديگری را دارد يا اينکه بايد دلمان را
با جفری آرچر خوش کنيم؟   خلاصه، تئاتر زيبايی بود که گفتن ازش بی فايده
است، هرچند که ما روده درازی کرديم! ديدن دارد که «شنيدن کی بود مانند
ديدن». چيزی بود که «رابعه» نبود، و خدا را شکر!   در ضمن، هم خود کيانيان
رو بعد از اجرا ديديم و باهاش صحبت کرديم و امضا گرفتيم، هم جمشيد گرگين
رو قبل از اجرا!  

Comments (20) | July 15, 2004 02:51 PM



قضايای تواريخ نويسی

قضايای تواريخ نويسینوشتن تاريخ ايران، کلی مشکلات
داره. گذشته از مشکلات سياسی و اجتماعی و ملاحظات مختلف (نظير اينکه آدم
بايد مواظب باشه مبادا کلمه ای از نوشته هاش به کسی بربخوره)، قضيه چشم و
همچشمی و حسادت هم هست. اما به نظر من، يکی از مشکلات اصلی، قضيه نبودن
منابع کافی و کشف هرروزه اونهاست که در بسياری مواقع، آدم رو ناچار می کنه
که بقول قديمی ها، همه نوشته هاش رو «با آب بشويد» و دوباره از سر. يک
مثال نه چندان زيبا بزنم: فرض کنيد يک صبح تا عصر رو به پختن يک ديگ آش
شله قلم کار گزرونديد، بعد يک نفر بياد و يک تف بندازه توی ديگ!!! يعنی
همه کارها کشک!
حالا قضايای ما هم همينه، سالهای سال ملت روی يک مسئله ای کار می کنند و
بعد يک مدرک جديدی پيدا می شه که همه نظرياتشون رو بر باد می ده. مثلا" من
الان درگير مسئله شجره نامه اولين شاهان اشکانی هستم (راجع بهش يک سخنرانی
هم دارم)، اما بيشتر دلايل فعلی برای شجره نامه ای که الان مورد قبوله، بر
مبنای يک قطعه سفال که در نيسا، نزديکی عشق آباد، کشف شده، بنا شده اند.
اين يعنی اگر فردا کس ديگری يک قطعه سفال پيدا کنه که اطلاعاتش کاملتر از
اين سفال فعلی باشه، بايد حدود 20 هزار صفحه نوشته فعلی رو داد به آب و از
نو شروع کرد! فکر کنم اين نشان خوبی باشه برای اين حقيقت که بيشتر (من حدس
می زنم 70 درصد) آثار باستانی ايران هنوز کشف نشده اند و در هر گوشه و
کنارش، يک چيز جديد به دست مياد!
در مورد بقيه سفرنامه: در تهران خبری نيست. وقت به گشتن با دوستان، نوشتن
مقالات، رفتن به شام (تنها تفريح اين شهر!) و از اين حرفها می گذره.
انشالله به زودی می رم شيراز و باز می نويسم.
پانوشت: به بنده گفته شده که رسم الخط جديد فارسی رو رعايت نمی کنم و
مثلا" «تر» رو جدا نمی نويسم: کم تر بجای کمتر! ای بابا، ما چيمون درسته
که رسم الخطمون درست باشه، اما فکر کردم انتر را بايد چطور نوشت؟

Comments (20) | July 11, 2004 11:01 PM



ماجرای شيخ عطار و تيارت سمبوليک!

خوب، براتون نقل کنم از عشق رابعه، بنت کعب قزداری به بکتاش! بله، شيخ عطار برای ما تعريف می کنه که اين رابعه، دختر پادشاه بلخ بود و شاعر بود شاعره غلطه، در فارسی ما علامت تانيث نداريم، در فارسی، خانم ها هم شاعر هستند!). خلاصه، اين خانم شاعر، که احتمالا" اولين شاعر زن پارسی گوی بعد از اسلامه، عاشق بکتاش می شه، اما برادرش حارث از اين مطلب زياد خوشش نمی ياد و دستور می ده که رابعه جان رو بندازند زندان و رابعه هم در زندان، با خون خودش، تمام در و ديوار رو پر شعرهای عاشقانه می کنه (ببينيد نبودن ناشر خوب چه به روز آدم مياره؟!). داستانی که عطار تعريف می کنه خلاصه کلی دل انگيزه و اگر حوصله خوندن بيت های سنگين و فلسفی شيخ رو نداريد، توصيه می کنم «داستانهای دل انگيز فارسی»، گردآوری زهرا خانلری رو بخونيد که مجموعه عالیه اما بشنويد از ما (بنده، سرکار پينکفلويديش، سرکار فمينيست اين رزيدنس، جناب نقاش باشی ) ، که برای گذراندن يک شب پنجشنبه، تشريف برديم نمايشنامه «رابعه »، نوشته خانم چيستا يثربی و به کارگردانی جناب حسين سحرخيز که در ضمن نقش
حارث رو هم بازی می کرد (تالار رودکی). بنده اصولا" به تئاتر علاقه دارم علاقه به تاريخ هم که از دوست و دشمن پوشيده نيست، در نتيجه، با کلی ديد
باز و نظر مثبت وارد سالن شدم.

قبل از بالا رفتن پرده، کمی موسيقی سنتی پخش شد. بعد يهو: پوف، صحنه پر آدم، يک تخت خواب با يک مرد سپيد موی درش، همه آدمها هم لباسهای قديمی پوشيده اند از اونجايی که من منصب قرزن السلطنه رو بر عهده دارم، اول نگاه کردم به لباسها! ای بابا! رابعه حدودا" قرنهای سوم و چهارم هجری بوده، اين لباسهای اينها چرا اينجوريه؟ وزير اعظم لباس موبدهای ساسانی پوشيده، سپاهيان لباسی دارند مابين لباس سربازان عرب و سربازان ايلخانی، خانمها هم ملبس به پوششی فی مابين لباسهای «محلی» (از نوعی که طراحان پست مدرن وطنی اينروزها طراحی می کنند) و لباسهای زنان در نقشهای ساسانی خوب، بگذريم و برسيم به ديالوگ! آوخ! اينها چرا همچين حرف می زنند که انگار دارند ديالوگها رو از روی تخته می خونند؟ اصولا" هيچوقت باور نداشتم که مردم 1000 سال پيش به اينصورتی که فيلمهای تلويزيونی «تاريخی» ما نشان می دهند حرف می زده اند. نثر و گفتار ادبی تا زمانی نزديک زمان ما، نثری متفاوت از گفتار مردم بوده (مطمئنا" مردم زمان فتحعليشاه مثل نوشته های رستم الممالک حرف نمی زدند!). فکر کردم نمايشنامه نويسهای ما پيشرفت کرده اند و حداقل فهميده اند که ديالوگ طبيعی و قابل فهم، راه مهمی برای ارتباط با نويسنده است. پيرمرد روی تخت، کعب پدر رابعه و حارث، از روی تختی که درآخر صحنه قرارداده شده، بدون ميکروفون، مشغول ادای ديالوگهاييست که گفتنش برای يک آدم سالم و سرومروگنده هم سختست، اما به فرمايش نويسنده و کارگردان، اعليحضرت کعب مجبورند اينها را قبل از قالب تهی کردن به همراه ناله ها و عربده های دلخراش (يعنی من خيلی مردنيم، اما خودم هم نمی دونم چرا خفه نمی شم!)، ادا کنند. صداشون هم که به گوش ما نمی رسه که از خرد و پندهای مرد رو به
مرگ استفاده کنيم. يعنی ميکروفون در وطن اينقدر گران است؟

بعد از مردن کعب (بيچاره اينقدر حرف زد که خناق گرفت!)، صحنه تشييع جنازه بود. اينجا، کارگردان محترم آمده بود که از هنرهای ملی استفاده کنه (هنرنزد ايرانيان است و بشت!) و به سمبوليسم تعزيه خوانی عاشورا و سوگ سياوشان رو آورده بود که نتيجه اش شده بود شاهکاری که شما رو ياد رقصهای سرخپوستی دور آتش در فيلمهای جان وين می انداخت! (من می گم ريشه همه پيشرفتهای بشری در ايرانه، حالا شما بگيد نه).

صحنه بعدی، گفتار آتشين دو سرباز با کوس و کرنا بود (يکيشون صداش درنمی آمد، ميکروفون هم که به ميهنی بودن قضيه صدمه می زد!). بعد از نقالی
سربازان (و حتما" جنگ نقالان!)، قسمت حرکات موزون بود (رقص سابق، در تالار رودکی سابق، در خيابان حافظ سابق، در شهر تهران سابق، در کشور ايران سابق بزودی در کره زمين سابق!). رقص قاسم آبادی با الهام از رقص چوب بجنوردی و کاساچوک قزاقی به موزيک رپی که به وسيله يک خواننده ترک زبان در حال زدن ترومپت اجرا شده بود و با قيچک همراهی می شد. آش شله قلمکاری که بيا و ببين! فکر کنم کارگردان محترم با الهام از آثار وطنی قباسه چاکی نظير «اشکها و لبخندها»، تصميم گرفته بود قدری ساز و آواز، برنامه رو از خشکی نجات می ده (روغن کرچک استعمال بفرماييد!). بعد، جناب حارث با وزير اعظم (همونی که لباس موبدهای زرتشتی پوشيده بود!)، به صحنه تشريف آورد و در يک صحنه نمادين، تاج به سر خودش گذاشت. دوباره، يک فروند خانم به همراه حرکات موزونشون (ايندفعه رقص عربی در مايه های باله درياچه غول!)، با تعارف کردن قهوه (شراب سابق، در تالار رودکی سابق... بقيشو خودتون استظهار داريد!) به مهمانان محترم (اشقيا)، به مجلس حالی بخشيدند. در همين زمان، رابعه خانم با خشم شروع به ترک صحنه کرد (فکر کنم خانم مرجانه گلچين هم از دست اين نمايش خسته شده بود!)، اما حارث خان جلوشون رو گرفتند. ديالوگ نمادين بين اين دو، بيننده محترم رو به اين نتيجه می رسوند که عذاداری خوبه و رابعه خانم از اينکه داداش حارثشون زودتر از چهلم ابوی محترم، تاجگذاری کرده و به رقص و پايکوبی (ای وای، حرکات موزون و سرود منظورم بود) پرداخته ناراحت شده. من برم غيرتو خلاصه، بعد از خروج رابعه خانم از حاکميت، جناب حارث و موبدشون (وزير اعظم)، شروع کردند به بحث در مورد اينکه جناب حارث نبايد به مردم سخت بگيره و دستور بده که ماليتها زياد بشه و هرکسی توی محل کارش، تصوير آقا حارث رو آويزون کنه! خوب، اون که از رقص و آواز، اينهم که از کنايه سياسی ديگه نسل جوان چی می خواد از جون اين نمايشنامه وطنی؟

نسل جوان (چهار نفر ما)، وقتی صحنه تاريک شد، ديگه نتونست تحمل بياره و فکر کرد نيم ساعت عذاب کافيه. در نتيجه، جيم شد و در سالن انتظار يک شليک خنده نمادين سر داد و بعد رفت که يک شام ملی بخوره.

Comments (0) | July 9, 2004 02:07 PM



جوبهای خيابانهای ما همه بويناک است!

جويهای خيابانهای ما همه بويناک است!يکی از خوانندگان
محترم اين وبلاگ (توپش پره، زورش هم زياده، مادر بنده هم هست!)، طی يک
ايميل دشمن شکن، ضمن ابراز لطف در مورد قر زدنهای من در مورد شهر تهران،
گفته بودند که «جوب» غلطه و «جوی» صحيحه و خلاصه اينکه با اين فارسی نوشتن
من، بهتره ديگه دست به کليدهای کامپيوتر و وبلاگ نويسی نزندم! (جای سرايدار
زبان فارسی در اينترنت خالی، زياده کيفی کرده بود اگر می ديد!).
بنده هم از اونجايی که خيلی توی آستين خودم سر اين زبان فارسی باد انداخته
ام، اندکی به تفکرات فرو رفتم و فکر کردم که خوب، جوب درسته يا جوی؟
جويباره صددرصد، نه جوب بار که! «بوی جوی موليان آيد همی» نه بوی جوبشان!
ای دل غافل، يعنی بعد از چهل سال گدايی، ما شب جمعمون رو گم کرديم؟ مج
گيری از جانب خانم والده خيلی حالگيريه! چه کنم، چی کار کنم؟
حالا توجه بفرمائيد: حرف «ی» فارسی از نظر ريشه شناسی، حرف مرده است و
معمولا" نشانه يک حرف از بين رفته است. برای مثال، «می» (به معنای
آبشنگولی!)، در واقغ بايد «مذ» باشه، از يک ريشه «مد» (به فتح ميم). يعنی
کلماتی که در فارسی به «ی» ختم می شوند، اکثرا" ريشه اشون يک حرف ساکن
بوده. همين «بوی» هم اصلش «بوذ» بوده. از طرفی، ما در فارسی روند معکوس
اين رو هم داشته ايم، يعنی اينکه بعضی کلمات که به «ی» يا ديگر حرفهای
صدادار ختم می شده اند، در گفتار عاميانه، بهشون حرف بی صدايی اضافه شده
که تلفظشون رو راحت کنه: «در» که با اضافه کردن «ب» به درب تبديل شده. با
دانستن اينها، بايد رفت به سراغ لغتنامه های ريشه شناسی که فکر کنم
بهترينشون «لغتانمه کوچک پهلوی» نوشته مرحوم نيل مکنزی باشه. جلوی کلمه در
اين لغتنامه اين رو نوشته:
[ywd, ywb' | N jo(y)] stream, channel.
دو گزينه اوليه، طرز نوشتن اين کلمه در پارسی ميانه پهلوی و مانويه. بعدی،
تلفظش در فارسی جديده که به صورت «جوی» ضبط شده و حرف مادرجان من رو ثابت
می کنه. اما قسمت اول، تلفظ فارسی ميانه که با «ب» هستش و «یوب» نوشته
شده، نشون می ده که کلمه در اصل جوب بوده و يکی از کلماتيه که در طول
زمان، حرف بی صداش افتاده و تبديل به «ی» پايانی شده.
حالا می شه تصور کرد که يکبار ديگر در اثر گفتار عامه، ب اضافه شده که
تلفظ رو آسون کنه و دوباره به صورت جوب درآمده که احتمالا" بطور اتفاقی
شبيه تلفظ پارسی ميانه است. يا شايد هم در گفتار عاميانه، صورت اصلی حفظ
شده در صورتی که در ادبيات، صورت تغيير کرده جا افتاده.
به هر حال، متشکر از اينکه توجه من رو به اين نکته جلب کردی مامان جان! در
ضمن، توجه کنيد که من در اين وبلاگ، سعی می کنم عاميانه و به زبون هر روزه
بنويسم، نه کتابی.

Comments (20) | July 5, 2004 10:57 AM



بازهم تهران

بازهم تهرانزندگی کردن توی تهران خيلی صبر می خواد،
حتما"! من متاسفانه يا خوشبختانه، بعد از سن هيجده سالگی توی اين شهر
زندگی نکردم، يعنی هيچوقت توی تهران مجبور به کار کردن و پول درآوردن
نبودم. مطمئنم که کار سختيست و به اونهايی که هرروزه مشغول انجام دادنش
هستند، درود می فرستم!
اما کار من توی اين شهر شده انتقاد! يعنی بقول بعضی ها، شايد کنار گود
ايستادم و می گم لنگش کن. واقعا" نمی دوم انتظار داشتن اينکه توی يک
خيابان دو خطه، دو ماشين از کنار هم بروند و نه سه يا چهار ماشين و يا
اينکه اگر کسی می خواد سمت چپ بپيچه، اينکار رو از طرف چپ خيابان انجام
بده نه از طرف راست، آيا واقعا" زياديه؟ واقعا" ده قدم راه رفتن و آشغالها
رو در ظرف آشغال انداختن بجای جوبهای کنار خيابان، کار شاقيه؟ برای
شهرداری چقدر خرج داره که در هر محله، حتی با کمک مالی خود اهالی، يک سطل
آشغال بزرگ نصب کنه که مردم آشغالهاشون رو توی اون بريزند و نه کنار
خيابان و جوب و رودخانه و درخت؟
حالا از همه اينها گذشته، واقعا" کار غير ممکنيه که از يکنفر يا دونفر که
اين زبون لامصب انگليسی رو خوب بلدند، تقاضا کنند که قبل از ساختن اين
علامتهای بزرگ خيابانی، يک نظر متنشون رو نگاه کنند و از اين آبروريزی
املايی و انشايی و ساختاری جلوگيری کنند؟
اصلا" اين ويروس انگليسی نوشتن از کی توی تن مردم افتاده؟ گريلد چيکن برگر
ديگه چه موجوديه؟ چرا آدم وقتی توی يک کافه (کافی شاپ!!! جل الخالق!)
نشسته، به دست آدم «تيک اوت منو» می دهند (پنج دقيقه طول کشيد تا من بفهمم
اين به چه زبونيه!)؟ از همه خنده دار تر، علامتهای بزرگيه که سردر اين
غذاخوری های رنگ و وارنگ که همه شبه-غذاهای يک شکل می فروشند قرار داره:
«فست فود»! انگار افتخاره! در شرايطی که در امريکا کتابهای مختلفی بر عليه
فرهنگ غذای فوری مثل مک دونالد و تاکو بل و برگر کينگ چاپ می شوند و
فيلمهای مستند هم ساخته می شه که نشون می ده چقدر اين غذاها برای سلامتی
بد هستند و در چاقی مفرط مردم امريکا و حمله قلبی، نقش اصلی رو بازی می
کنند، ما در مملکت کباب و ديزی، فست فود بخور شده ايم! حالا خنده دار
اينجاست که در هيچ جای جهان، کسی سردر مغازه اش نمی نويسه «فست فود»، اما
در مملکت گل و بلبل، با چراغ نئون هم نوشته می شه! هنر نزد ايرانيان است و
بس!!
اگر دلتون می خواد گزارش من رو از سفر ايذه بخونيد، لطفا" به اينجا مراجعه کنيد!

Comments (20) | July 2, 2004 01:47 PM