بار ديگر شهری که دوست می داشتم
انشالله که َآقای نادر ابراهيمی می بخشند که من اسم کتابشون رو يک کمی کش رفتم!
جای همگی خالی، امروز رفتم شهرری در جنوب تهران و آثار باستانيش رو ديدم. از برج طغرل گرفته که تا چشمه علی و قلعه گبری و کوه بی بی شهربانو. يک کتاب آلمانی راهنمای باستانشناسی ايران هم بردم که متاسفانه به فارسی ترجمه نشده.
جالب بود ديدن شهری چنين باستانی در کنار تهران. البته مساله هم همينه که اين منطقه تهران از خيلی قديم مسکونی بوده. شهر ری که قديمی ترين شهر منطقه است، به دست هلاکو خان مغول خراب شده و تا زمانی که غازان خان (نتيجه هلاکو خان) به فکر بازسازيش بيفته، جمعيت شهر به ورامين و تهران کوچ کرده بودند.
بايد مفصل از اينجا بنويسم، اما خلاصه اينکه توی راه برگشت، فکر کردم که با وجود همه کثافت و ترافيک و جمعيت، هنوز هم من تهران رو دوست دارم، بخصوص محله های مرکزيش که قسمتی از شهر اصلی تهران بوده اند.
در ضمن، کسانی که اشاره کرده بودند. بله، ام تی شدن اين وبلاگ نتيجه اش هم عوض شدنش و انشالله مزين شدندش به يک قسمت مخصوص معرفی کتاب خواهد شد، اما اين موکوله به برگشت من به امريکا و اينترنت پر سرعت و وقت. وعده به قيامت، خير پيش!
سخنراني، ام تي، و باقي قضايا!
مدتي شد که ننوشتم، اما سرم خيلي شلوغ بود به مولا! از يکطرف بعد از مسافرت شيراز، کلي کار داشتم، بعد هم مادر گراميم از امريکا تشريف آوردند و سر ما رو کلي شلوغتر کردند، آخر هم هنرنمايي ما بود در نشر تاريخ ايران.
يک سخنراني داشتم با عنوان «تيرداد و اردوان: نگاهي به نسب نامه نخستين شاهان اشکاني». به نظر خودم خوب بود، شنوندگان هم که راضي به نظر مي آمدند، بقيه هم خدا داناست! انشالله متنش رو مي گذارم روي سايتم براي کساني که شايد بنظرشون جالب باشه. از طرفي، ما هم ام تي شدي» آخر سر! معنيش اينه که به لطف يکي از دوستان، من هم وبلاگم رو دات کام کردم و بعد از ايرانولوژي، صاحب يک «دومين» ديگه هم شدم. از اين ببعد، انشالله وبلاگم رو در اونجا مي نويسم.
www.vishistorica.com
لطفا" لينکهاتون رو تغيير بديد. تا بعد، خداحافظ!
امتحان می کنيم: يک، دو، سه!
اين هم از وبلاگ ام تی ما! احسان دستت درد نکنه. واقعا" خيلی خيلی باحالی. متشکر از همه زحمتهايی که کشيدی.
دست محمد رضا جان هم درد نکنه. مرسی. زنده باد پرژين تولز (اين هم تبليغ!).
فی فی جون، بيا بريم پاری!
فی فی جون، بيا بريم پاری!
امروز رفته بودم آژانس مسافرتی که ببينم می شه اين بليتم رو عوض کنم يا
نه. تا حالا زياد توی آژانس مسافرتی ايرانی نرفته بودم: بچه که بودم
مامانم همه کارهای مسافرتی رو انجام می داد، از موقعی هم که رفتم، هميشه
بليتهام رو از اون سر خريدم. خلاصه با جوّ آشنا نبودم. همه هی در مورد
"اوکی" کردن صحبت می کنند و "بليت وان وی" (با واو فارسی!) می خواهند و
"ريترن تيريپشون" رو می خواهند در میلان "رست" داشته باشن!
واااااااااااااااااای! حالا اين جدا از اونهاييه که می خوان برن آنتاليا و
همچين قيافه گرفته اند که انگار اليزابت تيلور داره می ره موناکو! بابا،
آنتاليا يک مخلوطيه از فريدونکنار و تبريز! اين ترکها هم خوب دارند مملکت
خودشون رو قالب می کنند و اين چندرقاز پول ملت رو هم می ريزند توی کيسه
خودشون! حالا ما هی سازمان "گردشگری" بزنيم (آدم فکر می کنه وظيفه اين
سازمان گرداندن و سرگيجه دادن به ملته، که البته دور هم نيست!).
نشسته بودم که يکدفعه روگوشه روپوش خانمی که تازه از در وارد شده بود به
چشمم اومد. از اين روپوش کوتاههايی بود که جديدا" بين دخترها مد شده و
بقول يکی از دوستانمون، بايد اسمش رو گذاشت :«بيکينی اسلامی»! نتيجتا" به
فکرم رسيد که طرف بايد بين شانزده تا بيست و دو سال داشته باشه. با ديدن
روسری و آرايش و طرز درست کردن مو، ديگه مطمئن شدم.
اما وقتی خانم از کنار در به داخل اومد و تونستم خارج از برق آفتاب
ببينمش، ديدم حدود 45- تا 50 سال بايد از عمر شريفشون گذشته باشه. حالا چه
اشکال داره؟ خلاصه، ايشون تا از در وارد شدن، با صدای مليح و در حالی که
بصورت مدل جديد، "ر" ها رو مثل بچه لس آنجلسی هايی که تازه دوساله رفتن
"خارج" تلفظ می کرد، سراغ آقای فلانی رو گرفت. حالا آقای فلانی مدير دفتر
بود (با موهای مدل "قرضی" يا "سيم کشی" که معرف حضورتون هست) و با ديدن
ايشون، از جا پريد و اومد بالاسر خانمی که داشت دنبال بليت من می گشت و
شروع کرد دستور دادن برای بليت خانم (بقول بچه ها: اند سرويس!!). ما هم
زبان در کام گرفته، صمٌ بکم نشستيم که ببينيم آقا ول می کن يا نه. طوری شد
که خود خانمی که مسوول بود، صداش در آمد که بابا من مشتری دارما!
در همين زمان، خانم هم مشغول صحبت بلند بلند با رئيس در مورد ويزاهاش بود.
می گفت که ويزام «مولتيه» (بروزن لوطيه!)، و قراره برم انگليس و بعد هم
پاری!!! دهه! چی شد؟ پاری؟ حالا ما هم می دونيم پاريس رو فنارسوی ها می گن
پاری، (البته می گن "پَغی"!)، اما در زبان مادر مرده ما، اسم شهر پاريسه!
در اين بين، خانم در آمده که من برای ويزای انگليس چندان مشکلی نداشتم (با
لهجه "شيک" بخونيد، يا لهجه "منيج" توی سريال نقطه چين...!)، اما ويزای
پاری خيلی سخت بود، انگار می خواستن چی کار کنن، ناراحت شدم، گفتم اصلا"
می رم ويزای فرانسه می گيرم، همشون شينگنن ديگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آخر سر از من پرسيد شما هم ويزای مولتی دارين؟ من هم گفتم نه بابا، من
هربار که می رم انگليس، پناهنده می شم!!!