search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

خداداد در يو سی ال ای!
ضرب و شتم
عکس!
شان نزول!
داره درست می شه!
جاده در دست ساختمان است!
بازگشت به امريکا

archives

October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« August 2004 | Main | October 2004 »

خداداد در يو سی ال ای!

اين چند وقتی که ننوشتم به خدا مشغول رقاصی نبودم ها! غير از تازه از سفر برگشتن، مشکلی ديگه هم اين بود که از برکلی اسباب کشی کردم به لس آنجلس. شنيديد که می گن «مار از پونه بدش مياد...»؟ بقول عمران صلاحی: حالا حکايت ماست!

راستش روز شانزدهمی که اومدم امريکا (هزار و سيصد و خيلی وقت پيش بود فکر کنم!)، گفتم که از اين مملکت خوشم نمی ياد و می خوام برم يک جای ديگه دنيا. تا اونجايی که تونستم به اين حرفم وفادار موندم و وسط دوره ليسانس گريز زدم به آلمان و دوره فوق ليسانس هم که انگلستان (که يآدتون هست حتما"؟ اين وبلاگ در انگلستان متولد شد!). حالا بقيه اش هم با خودمه و تلاش خودم.

اما از دفعه اولی که اين شهر لس آنجلس رو ديدم، به خودم گفتم اگر شده برم بوجومبورا زندگی کنم، لس آنجلس نمی يام! اين شهر و ايرانی هاش و ماشين ها و بنز و ب. ام. و هاش به خودشون بخشيده، ما نيستيم!

از اونجايی که قرار بوده روم کم بشه، عدل هم همين شهر و همين دانشگاه بايد ما دوره دکترا می خونديم. ای بخشکی شانس. اما از حق نگذرم، بد هم نيست. بقول دوستم که سالهاست مقيم اينجاست، اينقدر هم که غر می زنم بد نيست ها!

به هر حال، يک هفته است که ساکن مرکز لس آنجلس (نزديک دانشگاه) هستم. آپارتمان خوبی دارم با همه امکانات و نو نو! همين ده روز پيش تموم شده ومثل گل می مونه!

پريروز هم يک ماشين گرفتم و رفتم ديدن جناب چرندياتی و خواهر پينکفلويديش. خيلی خوش گذشت و کيف کردم. دلم برای هردوشون تنگ شده بود. پيام رو تقريبا" يکسال بود که نديده بودم! اما اتفاقی که افتاد اين بود که بعد از ظهر که رفتيم بيرون، وقتی برگشتيم، ديديم ماشين نيست! ای داد بی داد! من که حسابی دستپاچه شده بودم و می زدم تو سر خودم به خيال اينکه ماشين رو دزديدند! پينکی جان می خنديد و پيام هم می گفت نگران نباش! نگران نباش چند منه ؟ هوار هوار بردن، دار و ندارو بردن! ای بابا!

خلاصه، آخر سر کاشف به عمل اومد که بدليل پارک کردن در پارکينگ غير مهمان، ماشين رو بکسل کرده اند. مختصر اينکه پول کلان (و کلی حال!) از ما گرفتند و ماشين رو پس دادند. ای نامردها! ديگه غير از اين خبر داغتر ندارم!

رخصت تا بعد!

Comments (7) | September 30, 2004 11:42 AM



ضرب و شتم

اين خبر رو بخونيد.

البته از نظر سياسی جالبه، اما مورد نظر من، جنبه نوشتاريه. توجه کنيد:«بر اثر اين ضرب و شتم، دنده هاي قفسه سينه وي شکست و پزشکي قانوني نيز اين امر را تاييد کرد.
»

ضرب يعنی زدن، اما شتم يعنی فحاشی، ناسزا گفتن. فکر نمی کنم دنده های کسی براثر فحش دادن بشکنه.

اين اشتباه در خيلی جاها اتفاق می افته. بارها و بارها توی روزنامه ها می خونيم که پليس ضد شورش مردم رو هدف ضرب و شتم قرار داده. البته از بعضی پليس های بی ادب بعيد نيست!

يک بار هم خوندم که بچه های يک محله تهران، سگ های ولگرد رو مورد ضرب و شتم قرار داده اند. چشم ما به فحاشی به زبان سگی روشن!

Comments (18) | September 18, 2004 02:02 AM



عکس!

مدتهاست که دارم دنبال يک سايت خوب برای درست کردن يک فتوبلاگ می گردم، اما مثل اينکه نمی شه!

به هر حال، فعلا" يکجايی پيدا کردم که بد نيست. البته هنوز از ياهو هم می شه استفاده کرد، اما يک کمی دنگ و فنگ داره. نقدا"، اين عکسها رو از فرانسه نگاه کنيد تا بعد:

http://www.flickr.com/photos/16568375@N00

Comments (12) | September 17, 2004 02:23 AM



شان نزول!

خوب، به نظر مياد کسی نمی تونه توی اين مساله باز شدن کامنتهای من در صفحه اصلی، کمکی بکنه. در نتيجه، بريم سر اصل مطلب!

فکر کنم وقتش باشه که توضيح بدم چرا «دومين» اين وبلاگ جديد من چرا اينيه که هست (vishistorica.com).

اين کلمه به زبان لاتينه و معنيش هم هست «توانايی تاريخی». راستش دلم می خواست اسم دومين رو ارزيابی شتابزده به انگليسی بگذارم، اما چون گرفته شده بود، اين بهترين اسمی بود که فکر کردم. به هر حال، کار ما تاريخه و توانايی تاريخی هم بايد نشون داده بشه ديگه!:)) در ضمن اين اسم يک ربطی هم به «ويس کوميکا» داره که جمله معروفيه به معنی توانايی خنداندن مردم که منسوبه به اوويد، شاعر معروف رومی.

خوب، اين هم از اين! غير از اين، مملکت امن و امان! اين يک هفته ای که برگشتم امريکا، کار مهمی انجام ندادم و فقط توی برکلی گشته ام. هفته ديگه دارم می رم لوس آنجلس و انشالله دو هفته ديگه، کلاسهام هم شروع می شه.

خيلی چشم به راه اين تغييرات هستم. دوساله که از دانشگاه (بطور رسميش!)، بيرون بودم و بعد از لندن و دوره فوق ليسانس، مرتب هم دور و بر دنيا ولو بودم و هيچ جای مشخصی زندگی نکرده ام. حالا فکر می کنم وقتشه که بازهم يکجايی خونه زندگی هرچند موقتی تشکيل بدم. هرچند که من به هر حال مارکوپولو (يا بهتر، شيخ سعدی!) هستم و يکجا بند نمی شم. به هر حال، تا مسافرت بعدی کمی آرامش بد نيست!!!

Comments (10) | September 14, 2004 10:18 AM



داره درست می شه!

غلط نکنم، اين ام تی داره درست می شه. حاشيه ها رو از بين بردم، لينکها و تقويم رو درست کردم، رنگ لينکها رو درست کردم، کامنتها رو هم درست کردم. الان فقط يک مشکل هست، اون هم اينه که وقتی کسی می خواد کامنت بذاره و روی کامنتها «کليک» می کنه (فردوسی جان منو ببخش، من چيکار کنم رستم هيچوقت کليک نمی کرده!)، هم يک صفحه جديد برای کامنتها باز می شه، هم صفحه اصلی می ره به کامنتها! نمی دونم چيکارش کنم، راهی هست که کسی بلد باشه؟

در ضمن، لينکدونی هم بزودی خواهيم داشت.

Comments (1) | September 10, 2004 12:38 AM



جاده در دست ساختمان است!

ناگفته پيداست که مشغول دوباره سازی اين وبلاگ از طريق ام تی هستم. لطفا" صبر داشته باشيد. در ضمن اگر هم کمک می تونِيد بکنيد، دريغ نفرماييد. بخصوص در زمينه از بين بردن اين کادر سفيد دور نوشته ها، خاکستری کردن ضمينه تقويم سمت راست، تغيير رنگ لينک کامنتها، و گذاشتن لينکدونی به جای لينکهای سمت چپ!

دست هرکی کمک کنه درد نکنه!

September 8, 2004 07:39 PM



بازگشت به امريکا

مدتهاست که توی وبلاگم ننوشتم. اينقدر اين دوهفته آخر در ايران سرم شلوغ بود که ايميلم رو هم به زور نگاه می کردم. بعد هم يک هفته آلمان بودم و چهار روز هم با مادر و برادرم در لندن. خوش گذشت، غير از ديدن خانم (بدون بچه ها!!!) ، گشتن توی لندن و زنده کردن خاطره های گذشته هم عالی بود. برای مادرم هم ديدن لندن بعد از اين همه وقت جالب بود.

ايران امسال خوش گذشت. کلی کار انجام دادم، مسافرت کردم، با آدمها جديد آشنا شدم که خيلی هاشون بسيار خوب بودند و فکر کنم برام دوستان خوبی هم بشوند. آدمهای مهمی رو هم ديدم: دکتر محمد رضا شفيعی کدکنی، دکتر فتح الله مجتبايی، دکتر کتايون مزداپور، استاد عبدالحسين حائری، دکتر مسعود آذرنوش، و کلی آدمهايی که در ايران متولی کار فرهنگی و تاريخی هستند.

خلاصه، مسافرت خوبی بود و برای من فايده های زيادی هم داشت. کلی آماده ام کرد برای شروع دوره دکترا، اما فکر نکنم از غم برگشتن به اينجا و بخصوص رفتن به لوس آنجلس (خدا کمک کنه!) نجات پيدا کنم! لس آنجلس رفتن من مصداق کامل «از هرچی بدت مياد، سرت مياد» هستش!

از اين ببعد بيشتر می نويسم و داستانهای مسافرت رو براتون تعريف می کنم و بر طبق قول قبلی، عکسها رو می گذارم.

Comments (3) | September 6, 2004 10:08 PM