مرگ بزرگ!
جای همگی خالی! ديشب، من و مرحوم صفا اين ال ای (!!!)، رفتيم کنسرت گروه هوی متال معروف مگادث (Megadeth).
خيلی جالب و باحال بود و دوتايی کلی حرکات جلف و مخالف با سن و موقعيت اجتماعی و درجات علميمون کرديم! سر شب که رسيديم، عين زندانی ها اول گذاشتندمون توی يک صف طولانی وبعد هم با دستگاه و دست خالی (ای وای!)، گشتنمون که نکنه چاقو ماقو داشته باشيم و خلاصه مدل بچه های وطنی، قمه کشی راه بندازيم. صفای بی زبون دوربينش رو آورده بود که برای برادرش توی ايران عکس بگيره، اما گفتند که دوربين ممنوعه! ای بخشکی شانس!
خلاصه، بعد از اينکه به خير و سلامت وارد شديم، رفتيم داخل سالن و کنار نرده هايی که در وسط صحنه کشيده بودند (برای ماموران امنيتی که مبادا ملت مغز همديگر رو متلاشی کنند!)، جای گرفتيم. نيم ساعتی صبر کرديم تا اينکه گروه «اکسودوس» که شروع کننده کنسرت بود، آمدند به صحنه. يک مشت آدم لات و لوت و بی سرپا که آبروی متال رو برده اند و هر دوکلمه يکبارشون فحشه و گيتار زدنشون هم انگار با سيم ها دعوا دارند! همه آهنگهاشون هم عين هم. خلاصه، تحمل کرديم.
بعد، جناب ديويد ميوستين و گروه جديدشون وارد شدند! جمعيت ديگه خل شده بودند. از وسط آهنگهای گروه قبلی، يک ورزش جديد، کشتی کچ با ريتم متال!، در بين ملت شروع شده بود که دور يک حلقه می دويدند و همديگر رو هل می دادند و خلاصه، يک نوع اثبات قدرت و مردانگی که در خيلی از کسانی که متال گوش می کنند، وجود داره. برای خيلی ها، اين موسيقی يک نوع فرار از عقده خودکمبينی و يک راه جايگزين کردن رسوم قبيله ای و مردانگی هستش. ببخشيد که فلسفی شدم!
خلاصه، ديويد خان که آمد روی صحنه (عين آدم حسابی ها، با يک شلوار جين و يک پيرهن معمولی قشنگ و موهای بلند قرمز/بور!)، اول نشست روی يکی از آمپلی فايرها و دعا کرد (بله، انگار برادر ميوستين، خدا رو پيدا کرده!).
بعد هم که يک ضرب آهنگ تا آخر برنامه، يکساعت و چهل دقيقه. چندتا آهنگ از آلبوم جديدش، بخصوص اونی که برای دهن کجی به لارس اولريک متاليکا نوشته، و بيشتر آهنگهای معروف از آلبوم های قبلی. وقتی يکی از آهنگها رو زد، من چنان خل شدم که صفا باورش نمی شد! می گفت من فکر نمی کردم تو هم اينطوری باشی! فکر کنم بهم نمی ياد، هان؟ راستی، آهنگه اين بود (نمی تونم وسط جمله انگليسی بنويسم، راهی برای اين هست راستی؟):
Train of Consequences, from the album "Youthanasia".
وسط آهنگ «صلح می فروشد...» (بابا ترجمه!)، يک فقره سطل آشغال 15 ليتری از طرف جمعيت خل و ديوانه، پرتاب شد به طرف ما که مستقيم خورد روی سر من و صفا و خلاصه 5 دقيقه ای منگ بوديم و به هرچی آدم خره فحش می داديم!
بعد هم من با يک مکزيکی مست دعوام شد که طرف رو يک هل حسابی دادم و يک نگاهيش کردم که خلاصه من و اسامه بن لادن از يکجای دنيا ميايم ها! حواست باشه!:) طرف هم به طرز مقبولی کنار کشيد، اما چون پررو بازی درآورده بود، يک مامور محترم، چونش رو گرفت توی دستش و بهش گفت:«لطفا" گورتو گم کن!».
ديويد بسيار باحال و شوخ بود و گروه جديدش، بخصوص گيتاريستش، بسيار عالی کار کردند. با احساس گيتار می زد، با مردم حرف می زد، به مردم می گفت که آهنگها رو بخونند، و کلا" پر از انرژی مثبت بود.
من و صفا يکضرب در مورد کنسرت حرف زديم و بعد هم به جبران اينکه نگذاشتند عکس بگيريم، جلوی علامت سالن عکس گرفتيم و صفا هم پای تلفن همه چيز رو برای برادرش تعريف کرد! خلاصه بسيار عالی بود خوش گذشت. جای همه خالی!
نظرخواهی بی بی سی
بی بی سی فارسی در يک قسمت نظرخواهی، از ايرانيان مقيم امريکا خواسته بود که نظراتشون رو بيان کنند. بعد از خوندن نظريات مردم، اينها رو نوشتم که چون فکر می کنم چاپ نمی شه، بالنتيجه در اينجا بازنويسی می کنم.
جالبست که اکثر دوستان محترمی که نظرشون رو گفته اند، مساله و دلمشغولی اصليشون طرز برخورد با ايرانه و اينکه در حال حاضر چه اتفاقی می افته! دوستان، امريکا متاسفانه يک ابرقدرته، انتخابات امريکا روی همه دنيا اثر می گذاره، و نه فقط ايران. خود بوش به کنار، اما اطرافيانش آدمهای خطرناکی هستند که برمبنای تئوری ها مبتنی بر غلبه به تمام دنيا، امنيت آينده کل ما رو تهديد می کنند. ايران فقط يک قسمت کوچک از اين معادلست و به هر حال، هردو زياد با ايران دوست نيستند. در نتيجه، نگاه ما در اين انتخابات بايد آينده همه ما باشه، نه اينکه بوش ممکنه با ايران قاطعانه برخورد کنه و قس عليهذا!
در ضمن، می بينم که تبليغات تلويزيونی امريکا روی همه تاثير گذاشته. هرکسی که برضد امريکا بجنگه که تروريست نيست. بله، ديوانه های 11 سپتامبر تروريست بودند، اما کسانی که در عراق دارند برضد ارتش امريکا می جنگند که تروريست نيستند! نيامده اند در امريکا خرابکاری کنند که، در مملکت خودشان با کسی که فکر می کنند اشغالگر است می جنگند. در ضمن، مديريت جرج بوش از دسته گل های چهار سال گذشته اش مشخصه! فعلا" که خودش و معاونش اعتراف کرده اند که حمله شان به عراق بدون هيچگونه دليل قابل اطمينان بوده! يکدندگی و لجبازی که مديريت نيست، والا قاطر زبان بسته از همه مديرتر بود!
میون ماه من تا ماه گردون...
زندگی کردن توی اين لوس آنجلسی که من هميشه ازش فراريم، به آدم چيزهای جالبی نشون می ده. جدا از اينکه مردم ما (هموطنان ايرانی)، چقدر وقتی تشريف مياورند «ال ای» يادشون می ره که از کجا آمدند و سريعا" همه «هانی جون» می شند و کلمات فارسی يادشون می ره (در اين مورد بعدا" کلی براتون داستان خواهم گفت!)، مطلب هيجان انگيز، فرق بين دانشگاه هاست (دلمشغولی دائم من!).
دانشگاه برکلی و دانشگاه يو سی ال ای، هردو جزو يک سيستم دانشگاهی هستند (برکلی:دانشگاه کاليفرنيا در برکلی؛ يو سی ال ای: دانشگاه کاليفرنيا در لس آنجلس). اما برخوردشون با زندگی، از زمين تا آسمون فرق داره.
شهر برکلی شهر ليبراليه و آدمهايی که اونجا زندگی می کنند، اکثرا" تمايلات ليبرالی و روشنفکرانه دارند. بيشتر مردم اگر هم رای بدهند، به دمکرات ها رای می دهند و خيلی ها هم اصلا" از بيخ حکومت امريکا رو فاسد می دونند (تعجب، تعجب!) و براش تره هم خرد نمی کنند. از جمله چيزهايی که جزو اخلاق مردمش و دانشجوهاست و دانشگاه هم مجبور شده از اون پيروی کنه، توجه زيادشونه به طبيعت، سلامت شخصی، رژيم غذايی سالم، و بازيافت مواد استفاده شده. خلاصه که اين شهر، نمونه ای هستش برای نشون دادن اينکه انسان عصر مدرن می تونه با وجدان اجتماعی و طبيعی زندگی کنه.
يکی از چيزهای جالبش، که فرقی است بين برکلی و يوسی ال ای که من توجه کردم، نبودن فروشگاه های زنجيره ایه. دور و بر دانشگاه برکلی، يکدونه هم مکدونالد و برگر کينگ و پيتزا هات و از اين مزخرفات نيست. مغازه ها اکثرا" محلی هستند، اگر هم زنجيره ای باشند، زنجيره های محلی هستند که مثلا" در همون منطقه، دو يا سه تا مغازه دارند. دانشجوها، برعکس دانشجوهای شهرهای ديگر امريکا، غذاشون رو توی مکدونالد و امثالهم صرف نمی کنند ، بلکه در رستوران های محلی که جزوی از سنت برکلی شده اند غذا می خورند (از جمله يک همبرگر فروشی ايرانی که ساندويچ کباب کوبيده می ده و سا تا شعبه داره و شايد معروفترين رستوران برکلی باشه: بانگو برگر!).
همين وضعيت هم در مورد لباس فروشی ها و خيلی مغازه های ديگه وجود داره. لباس فروشی ها زنجيره ای معروف در برکلی، ورشکست می شوند! نوارفروشی معروف «تاور رکوردز» در برکلی بسته شد، چون همه از دوتا مغازه محلی خريد می کردند!
حالا در لس آنجلس و اطراف اين دانشگاه ما، اصلا" به سختی می شه مغازه ای گيرآورد که زنجيره ای نباشه! از لباس فروشی گرفته تا غذاخوری، مغازه فتوکپی، کرايه ويديو، و حتی داروخانه. از اين هم بهتر، يک مغازه غذافروشی زنجيره ای معروف، تاکو بل، داخل محوطه دانشگاه هم شعبه داره! مختصر اينکه فرق بين زمين و آسمانه!
اينها رو که گفتم، توصيه می کنم حتما" اين فيلم رو ببينيد. شاهکاره، و برای کسانی که توی امريکا زندگی می کنند، واجب کفايی!
!Supersize Me
زندگی در دست ساختمان
داشتم فکر می کردم که بالای اين وبلاگ يک علامت «در دست ساختمان» بزرگ بگذارم، چون کلی کار هست که بايد براش انجام بدم: از لينک دونی گرفته تا تغييرات ساختمانی!
اما راستش يکدفعه به اين صرافت افتادم که کل زندگی من در دست ساختمانه! سه سال پيش که دوره فوق ليسانس رو توی لندن شروع کردم، تصورم اين بود که بعد از تموم کردن درس، بخاطر اسم و رسم دانشگاه کذايی، يک کاری توی يک شرکت مشاوره پيدا می کنم و خلاصه می رم «سر خونه زندگيم». اما اين اتفاق نيفتاد، يا شايد خودم زياد بهش علاقه نداشتم. به هر صورت، حالا من هستم و يک دانشگاه ديگه و ايندفعه، اين تو بميری به نظر نمی ياد که از اون تو بميری ها باشه!
به غير از سه تا کلاس (پارسی ميانه، سانسکريت، و تاريخ روم شرقی)، در دو تا کلاس هم کمک معلم هستم و يعنی خلاصه، کارمون در آمده. اما فکر می کنم حالا که جا افتادم و ديگه دارم عادت می کنم، کم کم شروع کنم به مرتب نوشتن در اينجا. خلاصه، ديگه زنگ تفريح تموم شد ملت، از اين ببعد بقول معروف «ـمختون تو فرغونه!«
يا هو!
چرند پرند
می بينم که قضايای بکسل کردن ماشين بنده خيلی همدردی دوستان رو به خودش جلب کرده. واقعا" با دوستانی مثل اين، کی به دشمن نياز داره!
امروز صبح زود از خواب بيدار شدم و تصميم گرفتم برم سر چندتا کلاس مختلف و بعد تصميم بگيرم کدومشون رو اين ترم انتخاب کنم. راستش دوتا کلاس رو که سه شنبه ها و پنج شنبه ها دارم ازشون مطمئنم (پارسی ميانه و تاريخ روم شرقی)، اما چون لازمه که سه تا کلاس داشته باشم، فکر کردم برم و ببينم کدومشون بهتره.
اما همه شون به کنار، اوليشون که کلاس ارمنی شرقی بود کلی جالب بود. من انتظار داشتم اين کلاس که موضوعش زبان اکثر ارمنی های جهانه (ارمنی های ايران و ارمنستان هردو ارمنی شرقی صحبت می کنند)، بايد استاد جالبی داشته باشه. اما يا خود خدا! جناب استاد نظراتشون در مورد ارمنی منو ياد نظرات بعضی دوستان فوق-وطن پرست در اين صفحات اينترنتی انداخت.
اولا" که بعد از اينکه من درآمدم و گفتم که ارمنی يک شعبه جداگانه از زبانهای هندو-اروپايی هستش، ايشون هم شروع کردند به صحبت راجع به تاريخ زبان ارمنی. درخشانترين قسمت حرفشون اين بود که ارمنی از 5000 سال قبل از ميلاد در همين منطقه صحبت می شده!!! بعد هم اينکه می گفتند «نژاد» ارمنی از اول تاريخ همينجا زندگی می کرده!
ديگه خونم به جوش آمده بود! اولا" که اگر قبول داريد که ارمنی هندو-اروپايی هستش، پس نمی تونه هفت هزار سال توی قفقاز وجود داشته باشه! هندو-اروپايی ها که از قفقاز نيومدند! قديمی ترين هندو-اروپايی هايی هم که از محل اصليشون (جنوب اوکرائين) مهاجرت کردند (هيتی ها)، تا قبل از 2000 پيش از ميلاد به آناتولی نرسيدند! يعنی حداکثر 4000 سال قبل! 7000 سال اصلا" مسخره است.
بعد هم نژاد ارمنی؟ من فکر کردم حداقل در دانشگاهها و محافل علمی اين مسئله حل شده! کدوم نژاد ارمنی (يا ايرانی يا فرانسوی يا بورکينافاسويی!!!). کدوم نژادی اصلا" باقی مونده که ارمنی دوميش باشه؟ بخصوص که الحمدلله مدارک نوشته تاريخی نشون می دهند که کلی از جمعيت ارمنستان (بخصوص طبقه اشراف و حاکمانشون) که اصلا" پارتی هستند، يعنی از «نژاد» (کذا) ايرانی!
خلاصه کلاس اين خانم کلی منو عصبانی کرد، بخصوص که از لهجه انگليسيش معلوم بود که کاملا" ايرانيه و بلافاصله هم معنی اسم من رو به انگليسی ترجمه کرد. اما وقتی رفتم باهاش حرف بزنم، گفت:«من خوب فارسی بلد نيستم»! واقعا" که. ياد اون جمله افتادم توی کتاب «چراغها را من خاموش می کنم» خانم پيرزاد که می گفت (نقل به معنی) که ارمنی های ايران انگار از نقشه و فرهنگ و سياست و تاريخ ارمنستان که تقريبا" هيچکدومشون نديده اند بيشتر خبر دارند تا از مملکتی که حداقل پانصد ساله درش زندگی می کنند.
اين تقصير بزرگ متوليان فرهنگی زمان مدرن ماست. در مملکتی که مفهوم «چند فرهنگی» در کتيبه های 2500 سال قبلش هم ديده می شه و هميشه در طول تاريخ به راحتی با واقعيت چند مليتی و چند فرهنگی و زبانی و مذهبی بودن به راحتی زندگی کرده، حالا در دوره مدرن و مثلا" تجدد، با تقليد از نظريات نيم پخته ای مثل کشور-مليت اروپايی ها که تا 50 سال پيش خرخره همديگر رو می جويدند، آمده راه رفتن کبک ياد بگيره و راه رفتن خودش هم فراموشش شده.
اينها رو گفتم نه به منظور اينکه کس خاص (يا ارمنی ها) رو انگشت نما کنم. اين مشکل برای همه ما وجود داره و تقصير همه ماست. از روزی که لفظ منحوس «اقليت» رو انتخاب کرديم (200 سال پيش چپ چپ نگاهمون می کردند اگر اينها رو می گفتيم) و تصميم گرفتيم که مملکتمون رو يکدست کنيم، اين اشتباه خودش رو نشون داد. تقصير خودمونه که در دورانی که آلمانی و فرانسوی و انگليسی با سابقه هزار سال جنگ دارند می فهمند که فرهنگشون بيشتر از اونی به هم شبيه هستش تا متفاوت و سعی دارند اتحاديه تشکيل بدهند، ما طبق معمول تصميم گرفتيم عقب گرد کنيم و ببينيم چطوری می تونيم تفرقه بيندازيم. خدا به خير بگذرونه.