من آنم...
حکايت می کنند که شاعر معروفی اين شعر را سرود که:
من آنم که در پای خوکان نريزم
مر اين قيمتی دُّر لفظ دری را
اما ماموران حکومتی دولت وقت، که تعدادشان در تاريخ مملکت ما کم نيست، به خانه اش ريختند که بله، اين حرفها به چه معناست؟ اين شعر سروده شماست؟
شاعر معروف ما هم با کمال افتخار سينه جلو داد که بله، گفته طبع شکر طعم بنده و نوشته خامه قلم خودم است.
ماموران هم نامردی نکرده و شاعر عزيزمان را تا آنجايی که می شد، کتک زدند. جناب شاعر هم بعد از اينکه مورد محبت واقع شد، رو کرد به ماموران و گفت اينطورست؟
گفتند بله، به همين صورت است که مشاهده فرموديد! شاعر هم گفت، پس در اين صورت، مجبورم که بگويم:
من آنم که در پای خوکان بريزم
مر اين قيمتی دُّر لفظ دری را!
بعد التحرير: امروز سالگرد درگذشت مرحوم علی اکبر سعيدی سيرجانی، محقق و نويسنده بزرگ است. خدايش بيامرزاد! ياد و خاطره و اثر قلمش هميشه در دل ها می ماند.
Google Bomb!
به پيشنهاد لگوماهي عزيز! با دادن لينك به صفحه زير و فقط با استفاده از اين كلمه (خليج عربي به زبان انگليسي) يك بمب گوگلي درست كنيد!
مقاله نيويورک تايمز
يک خبر از نيويورک تايمز در مورد اقدام دولت ايران برای مقابله با نشنال جئوگرافيک. جالب اينکه ادعا شده که نشنال جئوگرافيک به کل قضيه جواب داده، اما در حقيقت هيچ جوابی در مورد "جزاير اشغالی" نداده اند.
به هر حال، اين هم خودش يک قدم مثبته.
نقشه قتل!
تولد خورشيد خانم عزيز مبارک شد، اما انگار بچچمون شب قبل از تولد، کلی ماليخوليا بهش دست داده! من هميشه می گم فلوريدا جای خطرناکيه!
جنايت به معنای واقعی کلمه
اسم اين کار رو چيزی نمی شه گذاشت به غير از جنايت به معنای واقعی کلمه. نمک خوردن و نمکدان شکستن هم!
حالم خيلی بد شد از اين قضيه. مرده شور هرچی آدم کوته فکر و احمق و جانی است رو بردن.
البته گفتنی است که ددمنشی انگار يکی از خصوصيات جهانی انسانهاست. اين رو هم سياحت کنيد.
دريای بلوچستان
موسسه معروف "نشنال جئوگرافيک" که از معتبرترین ناشران کتاب های جغرافی و محصولات دیگر در امريکاست و شناخت خيلی از مردم امريکا از بقيه دنيا، از طريق اون انجام می گيره، جديدا" شروع کرده به انتشار آخرين نقشه های جغرافيايی جهان.
توی اين نقشه جديد، خليج فارس با نام خليج عربی معرفی شده. دليلش واضحه: پان عربيستهايی که سياست کشورهايی نزديک امارات و قطر رو رقم می زنند، خيلی سيستماتيک سعی دارند که اسم خليج فارس رو که حداقل 2000 ساله به اين اسم خوانده شده، به خليج عربی تغيير بدهند. اينها چون پول زيادی در دست دارند، خيلی راحت به موسسه ای نظير نشنال جئوگرافيک می گويند که خرج چاپ نقشه را تقبل می کنند، به شرط اينکه اسم خليج فارس، به خليج عربی تغيير پيدا کند.
دولت امريکا، سازمان ملل، ناتو، و بقيه موسسات بين المللی و دولتها، بغير از دولتهای عربی، خليج فارس رو به اسم خليج فارس می شناسند. نقشه های ارتش امريکا و بقيه، همه اسم خليج فارس رو نشون می ده. اين وسط، بعضی ها با پول، پا روی همه چيز می گذارند. (دن پاتس، استاد باستانشناسی ايران که کتابش رو به اسم «باستانشناسی خليج عربی» منتشر کرد، وقتی من بهش شکايت کردم، گفت خوب چکار کنم؟ از دولت ايران برای چاپش پول خواستم، ندادند، اما سعودی ها پول دادند به شرط اينکه اسم خليج عربی باشه!).
به هرحال، تمام دليل آوردن ما هم فايده ای نخواهد کرد، چون نشنال جئوگرافيک هم چاره ای نداره. البته لطفا" اگر می تونيد، بهشون ايميل بزنيد و شکايت کنيد، حداقل کاری که می کنند، اينه که مجبور می شند جوابيه ای منتشر کنند که يا دليلی ارائه بدهند، يا اينکه معذرت خواهند خواست. توی ايميل تهديد کنيد که مجلاتشون رو آبونمان نمی شيد و نقشه رو هم نمی خريد، و واقعا" هم همينکار رو بکنيد: بهترين راه مبارزه همينه!
اما برنامه ديگه من بر اين اصل بنا شده که بهترين دفاع، حمله است! (قابل توجه تيم ملی فوتبال ايران در نيمه دوم مسابقات): از اين ببعد، من در نوشته هام، بجای دريای عمان، از اصطلاح دريای بلوچستان استفاده خواهم کرد! استدلال عربها اينجا هم صدق می کنه: اکثر کرانه دريای عمان رو بلوچستان اشغال کرده، نه عمان! پس زنده باد خليج هميشگی فارس و دريای بلوچستان!
اضافات! به به، قضيه جالبتر از اينهاست! توی همين نقشه های کذايی ، زير تنب بزرگ و تنب کوچک و ابوموسی هم نوشته "اشغال شده از طرف ايران"! به بچه که رو بدی....! فکر کنم بايد عقيده ام رو به تاريخ هم گسترش بدم. نمی دونم چرا توی اين مذاکرات در مورد اين سه تا جزيره، کسی اشاره به اين موضوع نمی کنه که دولت ايران بعد از اينکه در سال 1973 مجبور شد قرارداد جدايی امارات متحده عربی رو امضا کنه، بدليل اينکه بعضی از خوانين ميناب توی راس الخيمه ملک داشتند و جواسم و قواسم (دزدهای دريایی که اجداد شيخ راس الخيمه بودند) ايرانی حساب می شدند، هيچوقت قرارداد رو به راس الخيمه بسط نداد! يعنی تا اونجايی که به دولت ايران مربوطه، راس الخيمه هنوز بخشی از ايرانه! از اين طريق به اين بچه پرروها می شود گفت که اول قاچ زين رو بچسبند، اسب سواری پيش کش!
نزديک به سه سال!
امروز داشتم وبگردی می کردم که برخوردم به نوشته های حسین آقای نورانی (درخشان سابق) در مورد سه ساله شدن وبلاگش. يکدفعه به خاطرم اومد که يعنی اين وبلاگ من هم داره سه ساله می شه! عجبا!
29 نوامبر الحرام سنه 2004 بود که توی کتابخونه دانشگاه لندن نشسته بودم و داشتم می گشتم که به راهنمای معروف هودر برخوردم و تصمیم گرفتم وبلاگ درست کنم! اين هم اولين نوشته ام بود، البته در اونزمان، در بلاگ سپات.
اولین خوانندم هم پيام بود که برای ايميل زد که اينها يعنی چی؟ اينها رو از کجا آوردی؟ بعد هم خودش رفت و چرنديات افتتاح کرد و قس عليهذا!
خلاصه، با اينکه يک دوهفته ای از سه سالگی کم دارم، اما امروز کلی نوستالجيک شدم جان شما!
کنفرانس مطالعات هندو-اروپايی
اين دو روز گذشته خيلی سرم شلوغ بود. يوسی ال ای يکی از معدود دانشگاه هايی هستش که عملا" يک برنامه درست و حسابی برای مطالعات هندو-اروپايی داره و با داشتن استادهای مناسب، می تونه يک دکترای درست و حسابی در اين زمينه ارائه بده.
من با اينکه مثلا" بايد دکترای تاريخ باشم، اما کلی با مطالعات هندو-اروپايی بقول معروف، حال می کنم و دور و بر دپارتمان می گردم.
هرسال حدود همين موقع ها، يک کنفرانس مطالعات هندو-اروپايی در دانشگاه تشکيل می شه که من تا به حال توی سه تاش بودم. بيشتر مقاله ها و سخنرانی ها به بحث های طولانی و بعضا" کسل کننده در مورد فلان پسوند و بهمان ريشه فعلی اختصاص داره. از يک نظر می شه گفت که زبانشناسها و بخصوص نحوی ها، در مطالعات هندو-اروپايی، اکثريت دارند. اما بعضی مواقع هم صحبت های جالبی در مورد باستانشناسی و افسانه شناسی می شه که من ازشون لذت بيشتری می برم، بخصوص صحبت امسال در مورد موميايی هايی اورومچی که به نظر مياد تخاری باشند.. البته از جنبه های جالب ديگه اش هم ديدن استادهايی هستش که من معمولا" اسمشون رو فقط روی جلد کتاب هاشون ديدم! اين هم برنامه کنفرانس.
در ضمن، يک سری سخنرانی يکروزه هم بود که دوست خوبم تورج دريايی توش صحبت می کرد ( به همراه اليزابت کارتر و هالی پيتمن، هردو باستانشناس). بيشتر هدفش آشنا کردن مخاطبين با شرايط تحقيقات تاريخی در ايران و کشفيات جديد بود. کلاس مختصری بود، اما ديدن مخاطبين علاقمند جالب بود و همه سخنرانان، بخصوص تورج!، عالی بودند. اين هم برنامه اين کلاس.
انتخابات
راستش نمی دونم چی بنويسم. شايد برای يکی از اولين دفعات عمرم، اصلا" نمی تونم شاد باشم و بخندم. اتفاقی که امروز افتاد فاجعه بود. ابعاد اين فاجعه حالا حالاها روشن نخواهد شد. به شدت اعتقاد دارم که داريم به دنيايی که جرج ارول در کتاب «1984» وصف کرد، پا می گذاريم.
يکسال بود که هرکس می پرسيد نظرم راجع به نتيجه انتخابات چيه، بهش اين جواب رو می دادم:«تندروهای محافظه کار بيشتر از اينی روی در دست گرفتن قدرت سرمايه گذاری کرده اند و از سالها قبل برای در دست گرفتن قدرت دنيا نقشه کشيده اند که سر چهار سال، بگذارند که يک گروه ايده آليست از قدرت بياردشون پايين! جرج بوش حتما" انتخاب می شه و تمام قوانين ضد انسانيش رو هم عملی می کنه.» . اما چقدر الان دلم می خواست که اشتباه کرده باشم!
عواقب قريب اين فاجعه، انتخاب سه قاضی اصلی برای دادگاه عالی امريکاست که در نهايت، حرف آخر رو در همه مسائل می زنه. جرج بوش سه قاضی محافظه کار و متعصب رو به اين کار خواهد گماشت و با سه قاضی که هم اکنون در اين دادگاه هستند، عملا" دادگاه عالی به صورت يک کانون متعصب و مذهبی و محافظه کار تندرو در خواهد آمد و روند محافظه کارتر شدن هرچه بيشتر امريکا رو تسريع خواهد کرد.
به غير از اين، به نظر من امروز روزی بود که نصف جمعيت امريکا کسی را انتخاب کردند که آينده همه دنيا را به خطر خواهد انداخت. اين انتخابات از آن فجايعی بود که تاريخدان های قرن های بعد خواهند نشست و مطالعه اش خواهند کرد و مثل انتخاب شدن هيتلر به نخست وزيری آلمان، سرشان را خواهند خاراند که چطور يک همچين چيزی اتفاق افتاد و چطور مردم نفهميدند.
از درد بی لينکدونی بودن!