فاجعه اندونزی
پارسال همين موقعها بود که زلزله بم اتفاق افتاد. نمی دونم چرا تعداد فجايع اينقدر زياد شده، اگر کمی خيالاتی و يکذره مذهبی بودم، می تونستم نتيجه بگيرم که دوره آخر زمونه!
راستش خيلی ناراحتم. 125 هزار آدم دنيا مرده اند و کاری هم از دست من بر نمياد که انجام بدم، بغير از غصه خوردن.
اما تلويزيون سی ان ان امشب از قول مسئولان ضد تروريسم امريکا نقل می کرد که بزرگترين نگرانيشون توی اين قضيه اينه که چون القاعده توی اندونزی شعبه داره، می ترسند که از بين مردمی که نجات پيدا کرده اند، شروع به عضوگيری کنه. واقعا" که اينها کجا هستند و بقيه مردم دنيا کجا!
پانوشت: اگر کسی دلش هنوز هم جی ميل می خواد، من سه تا دعوت نامه دارم. ايميل بزنيد اگر خواستيد.
شب جمعه...
خاقان مغفور، (غرض همون فتحعليشاه معلوم الحاله)، به هنگام وداع گفتن دارفانی، 65 پسر و به همين تعداد هم دختر از خودش باقی گذاشت. قضايای سرسره مخصوص و بقيه برای بيشتر ملت واضحه و احتياج به توضيح نداره. همين که خاقان مغفور اگر نصف خاک ممکلت رو به باد داد، حداقل به اندازه مصرف سه، چهار هزار سال ملت ايران، شازده و شازده خانم توليد کرد.
بين اين شازده ها، عباس ميرزا و شجاع السلطنه ها هم بودند، اما اکثريت با مصطفی قلی ميرزا ها و مرتضی قلی ميرزاها (کوکوی بزرگ و کوکوی کوچک) بود. شازده هايی که نه هنری داشتند و نه دانشی و مرتبه اشون هم توی دستگاه اينقدر کم بود که حقوق درباری هم نداشتند و ريزه خوار سفره بزرگان بودند.
يکی از اين شازده ها، حالا هنرمند ترشون، اورنگ زيب ميرزا بود که به غير از دائم الخمر بودن و افيون کشيدن، شاعر هم بود. حکايت می کنند که شبی، شازده به همراه نوکرش به خيابان های شهر می ره که صفايی بکنه و بلکه جنس لطيفی هم گيرش بياد! اتفاقا" خانم بالنسبه زيبايی به تور شازده می خوره و همراه سفر می شه.
نصفه های شب، خانم رو به شازده می کنه و می گه:«شازده، دلم لبو می خواد!».
شازده دست به جيب می گذاره و می بينه که پولی در بساطش نيست. رو می کنه به نوکرش که:«جواد، پول دستت هست؟»، اما جواد هم عين اربابش خالی از مايه.
شازده آهی می کشه و در جا، اين شعر رو صادر می کنه (که توی فيلم گنج قارون هم ازش استفاده شد):
شب جمعست و يار از من چغندر پخته می خواهد
گمانش می رسد اين سگ پدر من گنج قارون زير سر دارم!
راستش نمی دونم چرا اين حکايت يادم اومد. هيچ ربطی نداشت بجز اينکه ديشب شب جمعه بود.
شب يلدا و نوئل و خاناکاح و بقيه تعطيلات همه مبارک.
خط فارسی و گرفتاری تغيير
دامون عزيز توی وبلاگش مطلب جديدی نوشته در مورد تغيير خط فارسی و سعی کرده از ديدگاه زبانشناسی و علمی به قضيه نگاه کنه. فکر کردم که خوب چون زبانشناسی کار منه، بد نيست دوکلمه هم به قضيه اضافه کنم.
اول بگم که اسم من به عنوان مخالف تغيير خط فارسی توی اينترنت در رفته، و اين اشتباه نيست. اما معنيش هم اين نيست که من از انتقاداتی که بقيه می کنند خبر ندارم يا اينکه چشمهام رو بسته ام. دليل اول و ساده مخالفت من اينه که عقيده دارم ضرر اين کار از فايده اش بيشتره، و خيلی بيشتر. فکر می کنم "اصلاح" از "تغيير" بهتر باشه و صحيحتر.
دوم، نگاه من به قضيه کمی زيادی آکادميک و شايد خشک و بی روحه. توی دانشگاه ها، کسی قضيه تغيير خط رو جدی نمی گيره. هيچ استادی باور به اين امر نداره و نگاهشون هم بيشتر تاريخيه.
سوم، من به انتقاداتی که به خط فعلی فارسی می شه واقفم. احتياج به گفتن نيست که نبودن صداهای کوتاه و مشکلات ديگه، خواندن و نوشتن رو سخت می کنه.
حالا بگذاريد جواب چندتا از نکته های دامون رو بدم:
فارسیزبانان هيچگاه خطی از خودشان نداشتهاند. هميشه خط را از اقوام ديگر گرفتهاند و با اصلاحاتی با زبان تطابق دادهاند؛ خط ميخی را از خط سومری (به واسطه آکدیها و بابلیها)، خط پهلوی را از خط آرامی (در دوره اشکانيان)، و خط کنونی را از خط عربی (پس از غلبه اعراب مسلمان).
منظور از اين نکته چيه؟ اگر دقيق نگاه کنيم، هيچ زبانی، به غير از چينی و ژاپنی، امروز توی دنيا نيست که خطش رو از جای ديگری عاريه نگرفته باشه! خط زبانهای اروپايی غربی از لاتين مياد، خود لاتين از يونانی، و يونانی از فينيقی، همون خطی که آرامی هم ازش گرفته شده. خط امروز فارسی-عربی از سريانی گرفته شده که يکی از صورتهای نوشتاری آرامی بوده. ربط اين مطلب رو نگرفتم.
فارسی، علاوه بر اينها، به خطهای ديگری مانند عبری، مانوی، يونانی و اوستايی هم نوشته شده است.
«فارسی»؟ باز هم منو ببخشيد که ربط مطلب رو نگرفتم! منظور اينه که چون فارسی به خطهای مختلف نوشته شده، پس نبايد مشکلی داشت اگر به خط لاتين بنويسيمش؟ در ضمن، تا اونجايی که من می دونم، فارسی هيچوقت به خط يونانی نوشته نشده، مانوی هم پارسی ميانه بود، نه فارسی.
وقتی صحبت از تغيير خط میشود، همه ياد اصلاحات آتاتورک در ترکيه میافتند. اما تغيير خط ترکی فقط يکی از سی و يک تغيير خط عمدهایست که زبانشناسان در صد و پنجاه سال اخير ثبت کردهاند. چندتا از زبانهای ديگری که خطشان ـ جزيی يا کلی ـ تغيير کرده، اينهايند: سوئدی، کرهای، ژاپنی، ويتنامی، چينی تايوان، روسی، عبری، آلمانی، کروات، هلندی، دانمارکی و نروژی.
. روسی؟ آلمانی؟ هلندی؟ دانمارکی؟ نروژی؟ اين ها همه نمونه های «اصلاح» خط هستند، نه تغيير!
● خط عربی و مشتقاتش (فارسی، اردو، ترکی عثمانی، و خط زبانهای آفريقای شمالی)، به همراه خط عبری کلاسيک، از منظر زبانشناسی از خطهای اوليهای محسوب میشوند که نارسايیهايی در پوشش همه اصوات دارند.
منبع؟ عربی جزو خطهای اوليه است؟ به گفته چه کسی؟ خط فارسی-عربی در قرن هشتم ميلادی اختراع شده!
حالا برسيم به دلايل مخالفت من. بله، همونطور که گفتم، واقف هستم به کمبودهای خط فارسی. برای مثال، در زبانشناسی، ما برای آوانويسی هيچوقت از خط فارسی استفاده نمی کنيم، بلکه از الفبای مخصوص آوانويسی فارسی استفاده می کنيم. من با اين هيچ مشکلی ندارم. برای نوشتن انگليسی هم از خط معمولی انگليسی استفاده نمی شه، بلکه از الفبای آوانويسی استفاده می کنند. اين مطلب واضحه و کسی مخالفش نيست.
بحث، صحبت عوض کردن خط هرروزه ماست. تا اونجايی که من شنيدم، اکثرا" سخت بودن يادگيری اين خط رو دليل اصليشون ذکر می کنند. سوال اينه که اولا" آيا الفبای لاتين برای نوشتن فارسی، راحتتره؟ گذشته از اينکه امروزه تقريبا" همه به دلايل مختلف، با الفبای لاتين آشنا هستند، آيا اين دليلی می شه برای اينکه تصور کنيم الفبای دستکاری شده لاتين برای فارسی مناسبتر خواهد بود و آسانتر؟
دوم، الفبای لاتين برای استفاده فارسی زبانها، بايد تصحيح بشه و چيزی بشه مثل الفبای آوانويسی. لازمه اين کار، اضافه کردن سرکج، نقطه، ديکرتيک، و... به حروف لاتينه، کاری که مثلا" ترکها مجبور شده اند برای صداهای بسته خودشون يا صدای چ و ج و ش انجام بدهند. سوال اينست که آيا اين خط، به همان سردرگمی خط فعلی نخواهد بود؟
سوم، واقعا" کسی جواب اين حرف مرو بده: بعد از عوض کردن خط، چطوری می خواهيم با گسلی که در مورد ادبيات قديم باهاش روبرو می شيم، دست و پنجه نرم کنيم؟ سوالم کاملا" رو راسته. هروقت من اين سوال رو مطرح کردم، جواب چيزی در سطح مضحکه بوده، اما جدی سوال می کنم. من الان با دونفر ترک توی دانشگاه هستم که هردو در حال تحصيل تاريخ عثمانی هستند. هردو مجبور شده اند که دوباره خط فارسی-عربی رو ياد بگيرند . حتی زبان رو هم، چون اين خط جديد، برروی تغييرات زبان هم تاثير گذاشته. هردو شاکی از اينکه تا قبل از اينکه به دانشگاه بيايند، با هيچکدوم از نويسنده های قديمی عثمانی آشنا نبوده اند. به انواع زبانها هم صلوات به قبر آتاتورک می فرستند که خطشون رو عوض کرده و کاری کرده که انگار اصلا" فرزندان همون عثمانی ها نيستند!
ما الان می تونيم نوشته های 1200 سال پيش رو کمابيش به راحتی بخونيم و تقريبا" بخوبی بفهميم. اما نوشته های 1400 سال پيش رو نه! زبان پارسی ميانه 1400 سال پيش با زبان «فارسی» 1200 سال قبل تفاوت چندانی نداشته. اگر امروز من برای شما يک متن پارسی ميانه اخير رو به خط فارسی بنويسم، شما بيشترش رو می فهميد! اما چون خط رو نمی تونيد بخونيد، احتمالا" فکر می کنيد که زبان به کل متفاوت بوده.
در مورد سخت بودن يادگيری هم جواب ساده من اينه که ژاپنی ها خط بسيار بسيار مشکلتری از فارسی دارند و البته مشکلتر از لاتين. اما بدون عوض کردن خط، فعلا" از من و شما و برادران ترک هم جلوتر هستند. پس مسئله آموزشه، نه خط! بجای عوض کردن خط فارسی، در درجه اول در صدد اصلاحش باشيم (مثلا" سعی کنيم يک رسم الخط آسانتر درست کنيم، مثل کاری که کردی انجام داده) و از طرف ديگه، سعی کنيم آموزش اين خط رو آسونتر کنيم.
با پاک کردن صورت مسئله، مسئله رو حل نمی کنيم.
بيشتر از اين نمی نويسم، چون می دونم سوال و بحث خواهد بود و در همونجا، مسائل ديگر هم مطرح خواهد شد.
پانوشت: يک قطعه از کارنامه اردشير پابکان، يکی از متون پارسی ميانه از اواخر دوره ساسانی (حدود 1400 سال قبل، حدود 300 سال قبل از فردوسی)
پابک نی دانست کو ساسان از تخمگ ی دارای دارايان زاديستد
پابک شب-ای پد خواب ديد چيون که خورشيد از سر ای ساسان به تافت و همگ گيهان روشنيه کرد
چقدرش رو فهميديد؟
لينکدونی!
خوب، ما هم انگار لينکدونی دار شديم! بعد از کلی کار، يادگرفتم اين لينکدونی رو کار بندازم. البته احتياج به دستکاری و ويراستاری داره، اما حداقل فعلا" کار می کنه، تا بعد.
نوشته های تلغرافی
اسکندر بدک نبود (خودش که هيچ، فيلمش رو مقصودم بود!)
از نظر تاريخی، زياد خودتون رو اذیت نکنید، نگاه اوليور ستون به تاريخ انگار مثل نگاه علی حاتمیه خودمونه («من برداشت خاص خودم رو از تاريخ دارم»)
از نظر تفريحی، فيلم خوبی بود، ببينيدش.
چرا دختر شاه سغدستان، سياهپوست بود؟
بقيه سغدی ها هم يا مغول بودند يا نيجريه ای.
جنگهای اسکندر به نبرد گوگملا تقليل داده شده بود: مشتی نمونه خروار؟
اسکندر انگار جرج بوش دوران باستان بوده.
در گوگملا، شمال بين النهرين و حدود 100 کيلومتری بابل، اسکندر به سربازانش می گفت: ايرانی ها بدون دليل می جنگند، اما شما برای دفاع از خانه و زندگيتون می جنگيد!!!
خانه و زندگی سربازان اسکندر در مقدونيه است.
خانه و زندگی ايرانی ها در بين النهرين و شرق.
هيچ ذکر مختصری هم از سوختن تخت جمشيد نشد.
اسکندر مو بور و چشم آبی بود و با لهجه اسکاتلندی حرف می زد.
سربازان اسکندر از فيلم «شجاع دل» مل گيبسون آمده بودند: غير از لهجه اسکاتلندی، موقع جنگ نعره می زدند.
اسکندر از پسرها خوشش ميامده: چند بار بايد اين مسئله رو به ما گوشزد می کردند؟
اگر زياد جدی نگيريدش، بد نيست.
برای خالی نبودن عريضه!
جهت خالی نبودن عريضه، عرض می شود که ما همايونی هنوز زنده هستيم و پاينده! دليل تاخيراتمون هم شلوغ بودن سرمان بود و تنگی قافيه (کدومش مهمتره بماند).
بزودی، نقد و نسيه بنده از فيلم اسکندر رو در همين وبلاگ، و تنها در همين وبلاگ (موسيقی مناسب در اينجا) بخوانيد! بشتابيد که غفلت موجب پشيمانيست.