search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

بدون شرح
Are you for real??
در روزگاران دور...
نويسنده معروف
سرخوردگی
مواضع شتابزده
رای
جنگجوی سيزدهم
تاریخ زبان فارسی
نخبه ها!

archives

October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« May 2005 | Main | July 2005 »

بدون شرح

«درآمد ما از موسیقی می‌تواند چندین برابر نفت باشد. »

«در عرصه ی هنر به استادانی چون ایرج قادری یا سعید راد جفا شده است.»

«ببینید دختران ما از خوش سلیقه ترین دختران دنیا هستند. این هم به فرهنگ چند هزارساله ی ما بر می گردد.»

Comments (7) | June 29, 2005 06:53 AM



Are you for real??

به حق چيزهای نشنيده و نديده و نخورده.

دوره آخر زمون رسيده.

Comments (2) | June 28, 2005 08:54 PM



در روزگاران دور...

يکی بود، يکی نبود، غير از خدا، هيچکی نبود....

توی يک دشت بزرگ، چند تا مرغزار خوش آب و هوا بود که توی هرکدومش، کلی گوسفند زندگی می کرد. اين مرغزارها هم از همديگه با کوه های بلند جدا بودند و گوسفندها نمی تونستند همديگه رو زياد ببينند.

يکی، دوتا از اين مرغزارها به غير از گوسفند های معمولی، قوچ های گردن کلفتی هم داشت که در حال زور گفتن به بقيه بودند. اينها با گرگ هايی که توی کوه ها کمين کرده بودند سر و سری داشتند و هرچندوقت يکبار، دو، سه تا گوسفند چاق و چله به گرگ ها هديه می کردند. در عوض، هروقت که گوسفندها جونشون به لبشون می رسيد و می خواستند بپرند به قوچ ها و شکمشون رو با دندوناشون پاره کنند، گرگ ها به کمک قوچ ها می اومدند و قضيه رو حل و فصل می کردند.

وقتی که قوچ های اين مرغزارها حسابی چاق و چله شدند و گوسفند های خودشون رو حسابی برده و بنده خودشون کردند، به فکرشون رسيد که چرا همين کار رو با گوسفند ها مرغزارهای بغلی هم انجام ندهند و اصلا" يک فدراسيون جهانی گوسفندان بوجود بيارند؟

به همين خاطر، شروع کردند به سربازگيری از بين گوسفند های خودشون و آماده شدند برای اينکه حمله کنند به مرغزار بغلی و گوسفند هاشون رو آدم (!!) کنند. اما مشکل اين بود که افکار عمومی گوسفندان اين مرغزار، دليلی برای حمله به مرغزار بغلی نمی ديد و هی می گفت «خدا کنه خودمون از اين چريدن نيفتيم».

قوچ های کلک هم فهميدند که اين گوسفندها «کلج ديده، فکولته» هستند و بايد احساسات گوسفند دوستانشون رو تحريک کرد. بخاطر همين هم دم گرفتند که اين گوسفند های مرغزار بغلی همه تحت فشار هستند و اصلا" از پيشرفت های ما اطلاع ندارند و اصلا" نمی دونند آغل مدرن چه شکليه و هنوز بيچاره ها توی دشت ولو می گردند دنبال يک دسته علف، عوض اينکه مثل ما تلفن بزنند که براشون علف تازه بياد دم آغل. ميش هاشون بدبخت هستند و توسری خور، قوچ هاشون هم بی فرهنگ و همه دنبال دعوا کردن و شاخ به شاخ شدن. ما گوسفندان پيشرفته که به سرسبزترين مرغزار اين دشت تعلق داريم، وظيفمونه که بريم و پيشرفت هامون رو به اين همنوعان بدبختمون معرفی کنيم.

اما مشکل اين بود که گوسفند های مرغزار بغلی، هرچند که همه آغل هاشون مرمرنشان نبود و به سيستم بع بع از راه دور مجهز نبود، اما همچين هم عقب افتاده نبودند. خيلی هاشون بهتر از بيشتر گوسفندهای مرغزار بغلی با پيشرفت ها آشنا بودند. ميش هاشون همچين توسری بخور هم نبودند و کلی هم از قوچها نسق کشيده بودند. خلاصه، واقعيت توی اين مرغزار، با چيزی که قوچ های مرغزار بغلی وصف می کردند، سر و مويی فرق داشت.

قوچ های مرغزار بغلی، ديدند که اگر گوسفندانشون حمله کنند و مرغزار بدبخت ها رو تسخير کنند و بعد معلوم بشه که همه حرفاشون دروغ بوده، قضيه ممکنه بد بشه. به همين دليل، با کلی گرگ های تحصيل کرده مشورت کردند و بعد، يک نماينده مخفی فرستادند به مرغزار بدبخت ها. اين نماينده هم اونجا بطور مخفيانه با مقامات نيمه صلاحيت دار انترويو کرد و به نتايجی رسيد.

از فردای اونروز، چند تايی از قوچ هايی که توی مرغزار بدبخت ها بودند، شروع کردند به جفتک انداختن و اعلام اينکه مرغزار ما بايد از اين ظواهر چشم شويی کنه و دست برداره از تقليد کردن از مرغزارهای خارجی. آغل مرمر اصلا" بهداشتی نيست و اين سيستم های بع بع از راه دور هم عامل فساد! ما بايد برگرديم به آغل های کاه گلی اجدادمون که اصالتمون رو حفظ کنيم.

خلاصه اينجوری شد که گوسفند های بدبخت يواش يواش شروع کردند به عقب گرد. در حالی که در طول تاريخ مرغزارشون، هميشه توی آغل های سنگی زندگی کرده بودند، مجبور شدند برطبق مدل «جديد»، آغل کاهگلی بسازند که شبيه چيزی بشه که قوچ ها گفته بودند. ميش ها که هميشه توی جمع کردن علف داخل بودند، مجبور شدند که بمونند توی آغل و صبر کنند که قوچ ها براشون علف بيارند. اينطوری، مرغزار بدبخت ها، از اولش هم بدبخت تر شد و تبديل شد به چيزی که قوچ های مرغزار بغلی تعريف کرده بودند.

بعد، گوسفندان مرغزار بغلی، ريختند توی مرغزار بدبخت ها و به ضرب لگد و گاز گوسفندی، مرغزارشون رو فتح کردند. وقتی که مرغزار فتح شد، ديدند که چه وضعيت فاجعه ای داشته. بخاطر همين، کلی از اينکه اين عمل گوسفند دوستانه رو انجام داده بودند خوشحال شدند و به خودشون مدال افتخار گوسفندی دادند.

بع بع!

پانوشت: اين فقط يک حکايت بود که من از زبان گرامستانی ترجمه کردم. هرگونه ارتباطی به مسائل امروزه، فقط تصادفيه.

Comments (4) | June 25, 2005 02:36 AM



نويسنده معروف

يک نويسنده معروفی بود توی يک کشور خارجی به اسم آقای ن. آقای ن نويسنده کتاب های انتقادی و طنز بود.

توی مملکت ما، يک آقای ر شروع کرد به «ترجمه» کارهای آقای ن و کمی تا قسمتی هم، آنچنان که افتد و دانی، داستان های آقای ن رو دستکاری می کرد که با ذائقه مردم مملکت ما بخونه.

يک آقای خيرخواه و دانشمندی به اسم آقای ب که زبان اصلی بلد بود (!)، فهميد که آقای ر زياد اهل وفاداری به متن نيست و خلاصه مزه پرونی های خودش رو هم توی «ترجمه» ها گنجونده.

آقای ب رفت و با آقای ن مذاکرات کرد و اجازه گرفت که تنها مترجم آثارش در ايران باشه و آثارش رو هم بدون دستکاری چاپ کنه.

ما که به «ترجمه» های آقای ر عادت داشتيم، ترجمه های آقای ب رو هم خريديم و کلی هم خودمون رو سرزنش کرديم که چرا کارهای آقای ر رو خريديم و در اين کار غير زيبای دستکاری در آثار هنری همکاری غير مستقيم کرديم.

بعد ما که خواننده پروپا قرص کتاب های آقای ن بوديم، دمر افتاديم روی ترجمه های آقای ب و شروع کرديم به خوندن که بفهميم بالاخره اصل داستان چی بوده؟

بين خودم و شما، ترجمه های آقای ب اصلا" به بامزگی «ترجمه» های آقای ر نيست. ما به شک افتاديم که اين آقای ن اصلا" نويسنده طنز نويس بوده يا نه؟

Comments (10) | June 21, 2005 06:52 PM



سرخوردگی

يکی از چيزهايی که همه ايرانی ها، گذشته از اينکه اهل تاريخ باشند يا نه، هميشه بهش افتخار می کنند، اين حقيقته که اجداد ما هيچوقت از شکست ها سرخورده نشدند و سرشون رو برای جلادها روی کنده نگذاشتند.

يونانی ها، هون ها، عرب ها، مغول ها، و خيلی های ديگه، مملکت ما رو فتح کردند و بهش حکومت کردند، اما در آخر هم در مملکت ما جذب شدند و شکری شدند در کاسه شيری که ايرانه. بارها شنيديم که ايران تنها کشوری بود که در صدر اسلام فتح شد، اما فرهنگ و زبانش رو از دست نداد، که البته دلايل پيچيده تری از اين داره؛ اما بطور مختصر، حقيقت همينه.

اجداد ما در جنگ ها شکست خوردند، تحقير شدند، مجبور به رها کردن آب و خاک و فرهنگ شدند، اما هيچوقت نااميد نشدند.

همه به کورش و داريوش و شاه عباس افتخار می کنيم، اما شايد بزرگان مملکت ما همون دهقانانی باشند که داستان های باستانی رو برای فردوسی تعريف کردند، يا شايد بايست شيخ حسن جودی و ابن المقفع بيشتر برای ما مايه افتخار می بودند تا بقيه.

اما بقول يک کسی که مدت ها قبل، اثرات استعمارگری اروپا در مملکت ما رو نقد می کرد، انگار اروپايی ها از همه موفق تر بودند. شايد بهتر بود که مملکت ما هم مثل هند و الجزاير، واقعا" مستعمره می شد تا وقتی که استعمارگران رو بيرون می انداختيم، مثل هندی ها می تونستيم به خودمون افتخار کنيم. اين نيم مستعمره شدن ايران در 200 سال گذشته، اثرات بسيار مخربی روی ما گذاشته.

فکر کنم بزرگترين اين اثرات، حس بی قدرتی و تسليمه. قدرت پنهان استعمار، به ما اين احساس رو داده که چون دشمنمون غير قابل ديدنه، پس ما هم در مقابلش چاره ای نداريم. اثر منفی ديگه هم عجله است. فکر می کنيم که آزادی خواهی و تغيير، حتما" بايد از نوع ابومسلم خراسانی و مازيار و حسن صباح باشه.

حقيقت اينه که همه اين آزادی خواهانی که در مدت کم، به نتايج زيادی دست پيدا کردند، هيچکدوم موفق به حفظ اين نتايج نشدند. قيام ابومسلم نتيجه اش شد خلافت عباسی، و حسن صباح هم به تاريخ پيوست و کتاب های داستان.

آزادی خواه واقعی که تونست نتيجه واقعی بگيره، کسی بود که زبان فارسی رو در شرق ايران حفظ کرد. اون دبيری بود که اصول حکومت ايرانی رو وارد دربار عرب کرد. کسی بود که غازان خان رو مجبور به رسمی کردن زبان فارسی کرد و مسلمان شدن. اون اشخاص بی نامی که کم کم، بدون صدای زياد و وارد شدن در تاريخ رسمی، توانستند فرهنگ ما رو نگه دارند. بله، هزاران سال هم طول کشيد، اما انجام شد.

اما در زمانی که ما زندگی می کنيم، انگار يادمون رفته که تغيير، زمان می خواد. که فرهنگ و هويت ما يکروزه به وجود نيامده. سريعا" از هر شکستی سرخورده می شيم و فکر می کنيم که دنيا با آخر رسيده. مثل بچه با قهر کردن (بخونيد تحريم)، سعی داريم لج دشمنانمون رو دربياريم. فکر می کنيم شجاعت يعنی که شکم خودمون رو پاره کنيم. تا چيزی به ميل ما پيش نمی ره،خودمون رو در اتاق خوابمون (بخونيد حفره مغزمون) حبس می کنيم و می شيم مخالف دور از واقعيت.

ما خيلی چيزها بايد از اجدادمون ياد بگيريم، بزرگترينش اينکه ما با همه مشکلاتمون، فردا به سر می رسيم، اما اين دنيا، آرام آرام به راه خودش ادامه می ده.

سرخورده نشيد، فردا روزی ديگر است.

Comments (12) | June 19, 2005 12:45 PM



مواضع شتابزده

جمهوری خوبه، دمکراسی بده...

رای خوبه، رای اکثريت بده...

شورا خوبه، مجمع بده....

گروه خوبه، حزب بده...

اعتصاب خوبه، تحريم بده...

عصبيت خوبه، سرخوردگی بده...

صبر خوبه، عجله بده...

کتاب خوبه، تلويزيون بده...

فکر خوبه، افکار عمومی بده...

تبليغ خوبه، تحميق بده...

Comments (3) | June 18, 2005 03:08 PM



رای

در بلژيک، رای دادن يک وظيفه مدنی شناخته می شه. کسی که شهروند بلژيک باشه و رای نده، 450 يورو جريمه می شه.

Comments (5) | June 16, 2005 04:17 AM



جنگجوی سيزدهم

اين مطلب با معذرت خواهی از جناب آقای طويل الملک تمام فلزی (!) نوشته می شود.

ديشب با دوستام قرار داشتيم که فيلم جنگجوی سيزدهم (با بازی آنتونيو بندارس) رو ببينيم. نمی دونم کسی اين فيلم رو تماشا کرده يا نه، اما اگر ديديدش، حتما" از تيتراژ اولش فهميديد که برمبنای يک کتاب مايکل کرايتون به اسم «مرده خورها» نوشته شده. برنامه ديدن فيلم هم به تشويق من بود، به دليلی که بعدا" توضيح می دم.

کتاب «مرده خورها» در واقع بر مبنای دو اثر تاريخی/ادبی نوشته شده. قسمت اول کتاب، سفرنامه شخصيه به اسم احمد ابن فضلان که در سال 921 ميلادی از طرف خليفه عباسی المقتدربالله به عنوان سفير به دربار خان بلغارهای ولگا فرستاده شد. اين ترم آخر، من برای کلاس تاريخ قرون وسطی، يک مقاله 30 صفحه ای در مورد همين سفرنامه و شخص ابن فضلان نوشتم. به همين دليل هم علاقه داشتم که ببينم کتاب کرايتون و فيلم، چطوری از اين منبع منحصر به فرد (تنها نسخه اش در کتابخانه آستان قدس رضويه) استفاده کرده اند. به همين دليل هم ديروز قبل از فيلم، کل کتاب مرده خورها رو خوندم، و خوندنش رو به همه توصيه می کنم.

بخش دوم کتاب بر مبنای بلندترين قصيده در زبان انگليسی قديم، شعری به اسم «بئوولف» نوشته شده. فکر نمی کنم کسی تا به حال اين شعر رو به فارسی ترجمه کرده باشه، اما مثل ساگاهای ايسلندی، يک ماخذ بسيار جالب برای تحقيق تاريخيه.

به هر حال، از خوندن کتاب کرايتون خيلی خوشحال شدم، هرچند که فيلم طبق معمول فقط يک قسمت از کتاب رو گرفته بود و بقيه رو فراموش کرده بود. کرايتون اما کلی در موردش تحقيق کرده و در آخر کتاب داستان، هفت صفحه کتابشناسی آورده (قابل توجه دانشمندان وطنی که کتاب های چند صد صفحه ای می نويسند، بدون يک ماخذ!).

قسمت اول کتاب کرايتون، ترجمه کلمه به کلمه سفرنامه ابن فضلانه. تمام توضيحات ابن فضلان در مورد خوارزمی ها، اوغوزها، پچنگ ها، خزرها، بلغارها و البته وايکينگ ها رو آورده. البته بعد از اينکه به قسمت وايکينگ ها می رسه، کرايتون دست از ابن فضلان می کشه و با قرار دادن ابن فضلان در بطن داستان بئوولف، يک کتاب رمان تاريخی عالی درست می کنه.

خلاصه اينکه واقعا" خوشم اومد و توصيه می کنم «مرده خورها» رو بخونيد. داستانی که به طرز سبک و راحتی نوشته شده، اما بسيار جالب و خواندنيه.

Comments (6) | June 14, 2005 08:56 AM



تاریخ زبان فارسی

نمی دونم که این مطلب به درد کسی می خوره يا نه، اما اين چند وقته که مطالب مختلفی در مورد زبان نوشتم، چندين نفر بهم ايميل زدند و در مورد مسائل مختلف سوال کردند. اکثر سوال ها در مورد مسائل خاص بود که جواب هاشون هم خاص بودند، اما در بين همه اين سوال ها متوجه شدم که خيلی ها، در درجه اول فرق بين زبان و گويش رو نمی دونند، و در درجه دوم هم از تاريخچه زبان فارسی بی خبرند. اميدوارم اين مطلب کوتاه به درد چند نفری بخوره. البته، بهترين کار مراجعه به منابع شناخته شده است در اين مورد، مثل ترجمه کتاب "زبان های ايرانی" که اخيرا" به همت دکتر رضائی باغ بيدی صورت گرفته و چاپ شده. بزودی هم دکتر شروو مقاله طولانيش رو در اين مورد در ايرانيکا منتشر می کنه. من هم يک خلاصه کوتاه در اين مورد قبلا" نوشته بودم.

خيلی ها وقتی که در مورد "زبان های" ايرانی صحبت می کنند، اين اصطلاح "زبان های ايرانی" رو معادل "فارسی" می دونند. من حتی شنيدم که بعضی ها می گند: "کردی يکی از لهجه های فارسيه" (کذا) که البته و صد البته اشتباهه.

ادامه "تاریخ زبان فارسی"
Comments (2) | June 12, 2005 01:33 PM



نخبه ها!

هرکسی که توی فرنگستان زندگی کرده باشه، بخصوص توی امريکا، با مطبوعات ايرانی چاپ خارج آشناست. حدود هفتاد در صد اين مجلات، در واقع مجموعه ای هستند از تبليغات برای فلان دندانپزشک و بهمان دلال معاملات املاک. مطالب اکثرا" يا برگرفته از روزنامه های ديگر هستند (چاپ خارج از کشور يا داخل کشور) يا ترجمه از مقالات مجلات خارجی. البته جديدا" هم رونويس کردن از اينترنت و همين وبلاگ های ما هم کلی مد شده، و از اونجايی که تنها چيزی که ارزش نداره، حقوق مردمه، بعضی وقتها حتی بدون ذکر نويسنده.

معدودی مجله و روزنامه، اکثرا" چاپ اروپا، وجود دارند که بيشتر به مسائل سياسی می پردازند و بعضی هم به ادبيات. هرکدام هم به صورتی يا ارگان يک طرز تفکر خاص سياسی هستند، يا پاتوق يک سری نويسنده (گيرم جاافتاده يا تازه کار). چندتا از اين مجلات، که معرف حضور همه هستند، از طرف صاحبان و ناشران همون ها از دوره قبل از انقلاب، در اينور خط هم منتشر می شوند و با محتوای فرمولی و همه پسند، مخاطبان خودشون رو دارند.

من، و بيشتر کسانی که می شناسم، اصلا" اين مجلات رو نمی خونیم و اگر هم مجله فارسی بخونیم، از مجلات چاپ ايران انتخاب می کنیم. اما من بعضی وقت ها که از کنار کتابفروشی های ايرانی رد می شم، يکی از مجلات چاپ خارج رو هم می خرم و يک نگاهی بهشون می اندازم.

به غير از کيفيت بسيار بد چاپ (بخصوص چاپ عکس) که باعث تاسفه و آدم رو به اين فکر می اندازه که زندگی در مهد تکنولوژی پس چه فايده داره (!)، اکثر نويسندگان محترم اين مطبوعات، زبان فارسی رو فراموش کردند و مثل حرف زدنشون، جا به جا از کلمات انگليسی استفاده می کنند. هيچوقت يادم نمی ره که يکبار توی يکی از اين مجلات، يک آگهی خوندم که سراغ «روميت خانم» می گشت و من مونده بودم که اين روميت خانم ديگه کيه؟ بعد کاشف به عمل آمد که منظورشون «روم ميت» بوده و من مونده بودم که اشکال «هم اتاقی» چيه؟

از طرف ديگه، مجلات ادبی هم که منتشر می شند (و اکثرا" حاصل زحمات روشنفکران و نويسندگان قبل از انقلابی و «تبعيدی» هستند) مرتبا" در حال شکايت هستند از اينکه خرجشون نمی گذره. هميشه در حال خواهش که تورو خدا کمک ما کنيد که سرپا بمونيم. هميشه در حال ناله از اينکه جامعه ايرانی از حرکت های فرهنگی حمايت نمی کنه. هميشه هم تمام کاسه کوزه ها سر «جامعه ايرانی» می شکنه. من بقيه اين جامعه رو نمی دونم، اما خودم و بقيه دوستانم اهل خوندن هستيم، اما بازهم اين مطبوعات رو نمی خريم. چرا؟

آقايون و خانم های عزيز! نمی خريم به اين علت که بعد از 25 سال زندگی کردن در فرنگ و مملکتی که هرکاری رو می شه توش انجام داد، شما ها هنوز توی حال و هوای خودتون هستيد! به دليل اينکه هنوز مطالبتون يا فحشه به «رژيم»، يا چاپ کردن پنجاه باره ترجمه های احمد شاملو از شعرهای فدريکو گارسيو لورکا، يا نوشتن شعرهای جديدی که نه ربطی به فرهنگ جامعه ای داره که درش زندگی می کنيد نه به جامعه داخل ايران. ترجمه ها تون وحشتناکه، چون هنوز بعد از 25 سال، هيچکدومتون زبان مملکت ميزبانتون رو ياد نگرفتيد. مطالب علميتون بی معنيه، چون ترجمه ناقصه از مطالبی که توی مجله های خارجی و با قيمت کمتر می شه خريدشون. مقاله های «تحقيقيتون» غيرقابل خوندن چون از علم روز خيلی عقب تره. مقالات تاريخيتون غير قابل تحمله چون نه مدرک داره نه به تحقيقات جديد توجه می کنه. با تکيه به نوشته های مشيرالدوله پيرنيا و «برداشت» شخصی هنوز هم سعی داريد نظراتی که کهنه شده اند رو دوباره به خورد ما بديد.

هنوز ياد نگرفتيد که از امکانات خوب چاپ متن و عکس استفاده کنيد. نوشتن فارسيتون دردآوره. نويسنده هاتون فيلتر شده و همه از رفقای خودتون، و هر مجله در واقع دفتر مرکزی يک حزب ادبی! مهندسين عمرانتون مقالات ادبی و تاريخی می نويسند. از مطبوعات خارجی فقط تبليغ کردن و رپرتاژ آگهی نوشتن رو ياد گرفتيد. از 50 صفحه مجله، 35 صفحه اش تبليغه! بعد از همه اين ها، تازه آبونمان مجلاتتون سه برابر مجلات خارجيه! معنی همه اين کارهاتون يعنی اينکه «ما، به عنوان نخبگان جامعه (کذا!)، تعيين می کنيم که کار فرهنگی يعنی چی و شما هم بايد به فرمايشات ما توجه کنيد و هرچقدر هم بخواهيم، بابتش بپردازيد. وگرنه، همه نادان هستيد و بی توجه به فرهنگ!»

بنده، به عنوان يکی از افراد جامعه ايرانی ساکن شهری با بيشترين ساکنين ايرانی خارج از ايران، و کسی که صد در صد نمی تونه محکوم بشه به نخوندن کتاب يا مجله، اعلام می کنم که حمايت نکردن من از «فعاليت های» فرهنگی شما، بخاطر اينه که حاصل فعاليتهای شما کسل کننده، اعصاب خرد کننده، و آزار دهنده است. هروقت ياد گرفتيد که خوانندگانتون احمق نيستند، و فهميديد که کار فرهنگی معنيش اين نيست که شما به بقيه ديکته می کنيد چطور فرهنگ رو ببينند، اونوقت خواهيد ديد که همين «جامعه ايرانی» شما رو حمايت خواهد کرد.


Comments (6) | June 8, 2005 11:15 AM



اسمهای عربی شده

اگر مثل من اهل خوندن متن های قديمی، از چند قرن اول اسلامی، باشيد، حتما" به مسئله اسم های عربی شده برای آدم های ايرانی برخوردید. آدم هايی که اسم های عجيبی دارند که به نظر عربی نمی ياد، اما کاملا" فارسی هم نيست. مثلا" يکی از پادشاهان سلسله کاکويه، اسمش هست ابوکاليجار!

عربی کردن اسم ايرانی ها در اوايل دوره اسلامی چندين راه داشت. بعضی از اين راه بسيار جالب و تفکر برانگيز هستند، بعضی ديگه هم ساده و قابل فهم.

اولين و ساده ترين راه، تغيير دادن صداهايی بود که در عربی وجود نداشتند. پيروز تبديل شد به فيروز و گشسنپ به جشنسف. البته من هيچوقت نفهميدم چرا خسرو به کسری تبديل شد!

راه ديگه، ترجمه اسمهای فارسی بود به عربی: روزبه پسر اسوار بدل شد به محمد بن مسافر (سرسلسله کنکريان).

راه سوم، تبديل اسم های سخت پارسی ميانه بود به دو کلمه معمول: بسياری از کسانی که اسمهايی مثل آذرنرسه يا ويندفر داشتند، اسمشون به سهل (به معنی آسان!) و يا فضل (به معنی دانش) تبديل شد: نمونه اش فضل بن سهل، يا ابوسهل کوهی، يا سهل بن احمد...

يک راه ديگه، تغيير تلفظی اسمهای فارسی بود که در خط عربی قابل اشتباه بود (و من هم برای توضيحشون مشکل دارم، چون نمی تونم توی يک خط هم فارسی و هم لاتين بنويسم). برای مثال، اسم سیبویه با فتح «ز» و کسر «و» خونده می شد. اصولا" همه اسم های فارسی ميانه که به -ویه تموم می شند رو بايد به صورت «اوی» تلفظ کرد. برای مثال، ابن بابويه.
It should be read "ibn Baboy", not ibn Babwayh; or the name of the grammarian is Seboy, not Sibawayh.

نکته ديگر هم جنسيت دادن به اسم های فارسی بود. مثلا" در فارسی، ما راهی برای تغيير جنسيت اسم نداريم (عربی حميد برای مرد و حميده برای زن). اما در فارسی، کم کم -ه پايانی عربی هم برای مشخص کردن اسم های زنانه به کار رفت: فرزانه و فيروزه و هديه تبديل شدند به اسم های مختص خانم ها.

البته اين موضوع آخر تا دوران ما هم ادامه داره. امروز هم خيلی ها بر مبنای تقارن زبان های اروپايی، با اضافه کردن يک الف به آخر اسم ها، اسم مونث درست می کنند: سهيلا. حتی در بعضی موارد، مردم فکر می کنند که اسم هايی که به الف ختم می شند، حتما" اسم دختر هستند. مثلا" اسم ميترا که در اصل اسم يک خدای مذکره، در فارسی امروزه تبديل شده به يک اسم زنانه.

کسی مثال های ديگری به ذهنش می رسه؟

پانوشت: جهت راحتی خيال ابوکاليجار کاکویه، عرض شود که اسم ايشون یک تلفظ بسيار متفاوت عربی بوده از يک اسم ديلمی. در واقع اسمش هست ابوکارزار: «پدر جنگ» يا به اصطلاح مدرن، «چاقو کش محل»!

Comments (8) | June 6, 2005 02:56 PM



اکتور شروو

این چند روزی که نمی نوشتم، سرم شدیدا" با یک سری سخنرانی توی دانشگاه شلوغ بود. سخنران محترم هم جناب پرفسور پرودز اکتور شروو، ایرانشناس معروف و استاد دانشگاه هاروارد بود که به عنوان سخنران ششمین دوره برنامه ای که به همت پرفسور احسان یارشاطر پایه گذاری شده، سه جلسه در مورد زرتشت و سنت شفاهی در ایران صحبت کرد.

جلسه اول که سه شنبه انجام شد، جالب بود، اما بيشتر به کلیات پرداخت و هدفش هم فکر کنم بیشتر جذب مخاطب عام بود. استاد سانسکریتم، دکتر جیمیسون، هم اومد، اما فکر کنم چيز دندونگیری پیدا نکرد!

دو تا جلسه بعدی بیشتر به جزئیات پرداخت و کلی هم محبوبیت پیدا کرد. شروو در ضمن این جلسات این تئوری معروف خودش و ژان کلنز رو مطرح کرد که احتمالا" شخصيتی به نام زرتشت، به عنوان پيغمبر دين مزديسنی، اصلا" وجود نداشته! خيلی دقيق از متون مختلف، بخصوص از يشتها و گاثاها دليل آورده بود.

من قبلا" راجع به اين تئوری مطالعه کرده بودم و با استادم در برکلی، که نظر کاملا" مخالفی داره، در موردش صحبت کرده بودم. راستش شديدا" دلم می خواست که شروو يا کلنز دلايلشون رو کاملا" مطرح می کردند. مسئله اصلی اينه که خوب، فرض هم بکنيم که زرتشت وجود نداشته، بازهم مسئله وجود عقايدش و همچنين وجود 17 تا قصيده که همه با يک تم خاص و به يک زبان نوشته شده اند (گاثاها) رو نمی شه فراموش کرد. به هرحال، تئوری ایه که به نظر من بيشتر به یک نوع منبع، متن، وابسته است و کل تصوير رو در نظر نمی گيره. اصولا" هم من طرفدار نظريه «اگر ما چيزی رو نمی بينيم، پس وجود نداره» نيستم. زرتشت که نمی تونسته شناسنامه داشته باشه!

به هرحال، غير از اين، کل قضيه خيلی جالب بود. هردوشب بعد از سخنرانی، با شروو و چند نفر ديگه رفتيم بيرون برای شام و گپ زدن و تا پاسی از شب گذشته هم نشسته بوديم و در مورد در و ديوار و ايرانشناسی و زبانشناسی و همه چيز حرف می زديم. شروو خودش نروژيه و از اينکه من دارم نروژی باستان ياد می گيرم خيلی خوشش اومده بود! اصولا" آدم بسيار جالب و سرزنده و دبشيه.

از مسائل جالب ديگه هم وجود يک شخصيت آزاردهنده بود که هميشه در سخنرانی هایی که در مورد زرتشتی گری تشکيل می شه شرکت می کنه و چون خودش زرتشتیه و کمی هم فلسفه خونده، ديگه خدا رو بنده نيست! هميشه سوالاتی می کنه که خودش جوابشون رو می دونه و همه چيز رو ربط می ده به چيزی که خودش می خواد. شروو در مورد خاصه های زبانی گاثاها صحبت می کرد، اين آقا گير داده که زرتشت اولين فيلسوف بشريت بوده و شما چرا اين مسئله رو به رسميت نمی شناسيد! يک «سوال» هم کرد در مورد نقش زرتشت در جامعه امروز که هيچ ربطی به بحث نداشت، شروو هم راحت گذاشت توی کاسه اش که اين مشکل من نيست، مشکل شماست!

خلاصه، سه روز پربار و خوبی بود، بخصوص ول گشتن با اساتيد محترم در حالت های غير رسمی. به صورت جالبی کيف داد!

Comments (10) | June 4, 2005 06:05 PM