search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

الهی، نه نه!
يک داستان جنايی کوتاه
می باشد
انشالله که گربه است...
پیشرفت
تولدم مبارک!
دست غيب
بازهم تهران
تبریز

archives

October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« July 2005 | Main | September 2005 »

الهی، نه نه!

يکروزی بود، روزگاری بود، پشت حموم، انباری بود...

نخیر غلط شد. خلاصه اش اينه که يک پسر خوبی که خودم باشم، يک دوست خوب تری داشت که اين باشه. بعد، خودم وقتی رفتم ايران، به ضرب خواهش و تمنا و تهديد و رشوه و گوش کشيدن، پسر خوبه رو مجبورش کردم که وبلاگ فکسنی منو مدرن کنه! پسر خوبه هم گوش کرد.

نتيجه اش اينی شده که می بينيد. زياد زنگوله و آب و روغن نداره. ساده و کارآمد. يک بخش معرفی کتاب دارم که انشالله به زودی راه ميفته، بعد هم نوشته ها رو بر مبنای کاتگوری گذاشتم که دسترسی به مزخرفاتم راحت تر بشه.

خلاصه همينه. دست حميد رضای گل درد نکنه. انشالله هميشه به فيلم ديدن!

Comments (16) | August 30, 2005 06:03 AM



يک داستان جنايی کوتاه

توضيح: نام کامل اين داستان، «قصه اينکه چگونه ضعف تحصيلات می تواند باعث بروز يک فاجعه شود» بايد باشه، اما از اونجايی که اين خطر وجود داشت که اسم داستان از خودش طولانی تر بشه، به اسم سهل و ممتنعی که ملاحظه می فرماييد بسنده شد. اصولا" نويسنده گردن شکسته اين داستان در گذاشتن اسم های طولانی و دهن پرکن روی «آثارش» يد طولائی دارد و بلد نيست عين آدم يک اسم کوتاه پيدا کند، مثل «سووشون» يا «کليدر». به بزرگی خودتون ببخشيد. قبل از اينکه مقدمه هم از داستان طولانی تر بشه، بريم سر اصل قضيه (يا اسل غذيه).

مردک فکر کرد که بايد با زندگيش يک کاری بکنه. توی اين سی سال عمرش يک کار درست و حسابی نکرده بود، همه اش عملگی و خرکاری. درس درست و حسابی هم که نخونده بود. همه همسالاش حالا دکتر و مهندس بودند و با کمالات، اما اون خوندن و نوشتن فارسی رو هم خوب بلد نبود. فکر کرد بره يکی از اين کلاس های کنکور و تکدرس و حداقل خوندن و نوشتن به زبون ننه اش رو ياد بگيره.

موسسه توی يک خونه قديمی واقع شده بود. از در که وارد شد، ديد اونور حياط يک پيرمرد دربون روی صندلی چرتش برده. پيرمرده انگار از صدای در بيدار شده بود. تکونی به خودش داد و ازلای پلک های پف کرده اش، نگاهی به قيافه زمخت مردک انداخت. به نظر از جنس اين جوون هايی که کلاس کنکور می رند نبود. با شک نگاهش کرد و با لحن خاصی گفت:«بفرمائيد…؟».

مردک گفت:«می خوام برم تو…»

پيرمرده سوال کرد:«امرتون؟»

مردک جواب داد:«می خوام ببينم چه خبره اينجا.»

پيرمرده به شک افتاد که نکنه طرف يکی از اين باغيرت ها باشه که اومده سريکی از پسرجوون ها يک بلايی بياره بخاطر اينکه با «آبجيش» توی خيابون راه رفته.

فکری کرد و گفت:«تشريف داشته باشيد، من اجازه بگيرم.»

مردک گفت:«صاب تشيف باشين، آزاديه، اجازه واسه چی؟ خلوت کن بينيم بابا!». حوصله جر و بحث نداشت، سرش رو انداخت پايين که بره تو.

پيرمرده پريد جلوی در و داد زد:«نمی ذارم بری تو!»

مردک سری تکون داد و گفت:«ای بابا! اينجا آدم بايد چيکار کنه؟ يکی بياد به من بگه با اين پيرخر چيکار کنم آخه!»

يکدفعه چشمش به يک علامت افتاد روی در پشت پيرمرد. زير لب گفت:«خوب اگه خودشون می گن، ديگه نباس مشکلی باشه پس!»

چاقو ضامن دارش رو از جيبش کشيد بيرون و زارتی خوابوند توی شکم پيرمرده. پيرمرد روی زمين ولو شد و ملت از توی موسسه ريختند بيرون که ببينند چی شده.

روی در نوشته شده بود «بکشيد».

فارسيش ضعيف بود، فتحه کاف رو ضمه خونده بود.

Comments (4) | August 26, 2005 01:08 AM



می باشد

بسیار جای تاسف می باشد که مسوولین متعهدی که در راستای آرمان های ملی و اسلامی ما مسوولیت صیانت از فرهنگ مملکت ما را عهده دار می باشند، محض رضای عمر نمی توانند دو کلمه فارسی درست و بی غلط صحبت کرده می باشند.

مخ بنده از اين استفاده مسخره از وجهه التزامی فعل «بود» در حال پکيدن می باشد. در رابطه با نجات دادن جان يک جوان اين مملکت (اين جانب)، بالاغيرتا" اين زبان مادر مرده فارسی را دريابيد.

زياده عرضی نمی باشد.

Comments (3) | August 22, 2005 10:26 PM



انشالله که گربه است...

تعریف می کنند که يک شخص مومنی، به هنگام نماز، کنار حوض بزرگ يک مسجدی داشته وضو می گرفته. بعد از اينکه وضو گرفتنش تموم می شه، يکدفعه متوجه می شه که انور حوض، يک سگ در حال آب خوردنه! مومن که حوصله انجام دادن عمليات مربوطه شرعی رو نداشته (هفت بار خاک مال و بقيه قضايا)، سری تکون می ده و به خودش می گه :«همچين هم شبيه سگ نيست، انشالله که گربه است»!

حالا حکايت ماست و اين «فيلترينگ» (الک گذاری؟!) اينترنت در اينجا. به نظر مياد مغز متفکرهايی که تصميم گرفته اند سايت ها رو به صورت کاتوره ای (يعنی «رندوم») فيلتر کنند، روی همين فلسفه کار میکنه: انشالله که گربه است. ما فعلا" چشممون رو روی چيزهايی که واقيعت دارند و وجود دارند می بنديم و تصور می کنيم وجود ندارند، شايد يکدفعه ديديد اصلا واقعا وجود نداشتند. بد هم نيست، جهل جمعی شايد شناخت جمعی هم باشه، کی می دونه؟

به غير از اين، جای شما خالی که امروز خواستيم به ديدن مقبره شعرا و نامداران ايران در ظهيرالدوله برويم که به اطلاعمون رسوندند که به مناسبت تولد حضرت اميرالمومنين، توی قبرستان جشن گرفته اند. اين هم باز راهيست.

اما خدا نکنه در مملکت آريايی، کسی رو عهده دار کاری و مقام دار بکنند که تا با سيخونک توی چشم همه فرو نکنه که يعنی ايشون هم «قدرت» داره، ولکن نيست. نمونه اش دربان باشگاه انقلاب که کارت عضويت دوست ما (يعنی علامت اينکه طرف مقدار معتنابهی پول داده) رو گرفته بود و همينطوری پسش نمی داد. انگار که کارت از اول هم مال خودش بوده و لطف کرده بوده و دادتش به رفيق من، حالا هم لطفش ته کشيده و نگهش داشته! يعنی بنده قدرت دارم. ما که بخيل نيستيم.

در آخر هم عرض می شود که در کتاب های دبستانی به ما گفتند که محل رد شدن از خيابان، جای خطکشی عابر پياده است و در اين محل، عابران حق تقدم دارند. من که ماشين ندارم، اما بالاغيرتا" شما آخرين دفعه ای که برای رد شدن يک عابر از روی اين خطکشی ترمز زديد، کی بود؟

Comments (4) | August 18, 2005 11:36 PM



پیشرفت

در خیابان اصلی یک شهرک يا شهرکوچک در اين مملکت که قدم بزنيد، نيمی از مغازه ها به خوراک اختصاص دارند، يک چهارم لباس و جواهرات و طلاسازی، و اينجا جالب است: يکچهارم هم مغازه های فروش وسايل کامپيوتر، موبايل، و سی دی های بازی و فيلم!!! (آمارگيری ناشيانه و خيلی غير علمی از حدود 5-6 شهرکی که در عرض اين 20 روزه ديدم). سالن بيليارد (ايت بال!!!) هم زياد.

از اين بين، فقط در يکی از اين شهرک ها يک کتابفروشی ديدم که اونهم نصفه عقبی يک لوازم تحرير فروشی بود.

Comments (4) | August 18, 2005 07:40 AM



تولدم مبارک!

بيست و نه سال پيش، در چنان روزی (يعنی 22 مرداد ماه 1355، برابر 13 اوت الحرام سنه 1976 نصاری)، وجود ذی جود طفلی پا به عرصه هستی گذاشت که سرنوشت برای او آينده درخشانی را رقم زده بود. در زمان تولد اين نادره روزگار، ستارگان در آسمان پرنور تر درخشيدند، درياها طوفانی شدند، کوهها به حرکت در آمدند، و کنگره های کاخ ظالمان ويران شدند...

ای وای، انگار زيادی همذات پنداری کردم، ضمير ناخودآگاهم با فانتزی های کارتونی و عقده های توسری خورده دوران کودکی آبروغن قاطی کرد و تبديل شد به اين گلواژه هايی که ملاحظه فرموديد!

خلاصش اينکه ديروز تولد 29 سالگی من بود. جای شما خالی ديشب و امشب با دوستان کلی گفتيم و خنديديم و خورديم و کيف کرديم (و البته هديه گرفتيم). واقعا که داشتن دوست، بخصوص دوست خوب، نعمتيه.

زياده عرضی نيست، انشالله عروسی (ای وای، شما بايد اين يکی رو می گفتيد، نه من!).

Comments (9) | August 15, 2005 02:16 AM



دست غيب

فکر کنم يکی از جالب ترين مسائل موجود در ايران، وجود داشتن يک ضمير خيلی خاصه! در تفکر ايرانی، يک «سوم شخص جمع غايب» وجود دارد!

در مجله ها، کتاب ها، تلويزيون، صحبت مردم، و همه جاهای ديگه، آدم به اين ضمير برمی خوره: «اقدام کنند»، «انجام بدهند»، و «نمی گذارند که انجام بشود».

همه منتظرند که اين سوم شخص جمع غايب يک کاری بکنه. از اصناف حمايت کنه، وضع ترافيک رو درست کنه، کشاورزی رو گسترش بده...

همين ضمير در ضمن مسئول «نمی گذارند» و «اجازه نمی دند» هم هست. اصلا" انگار کلمه محبوب ايرانی ها «نه» هستش و پيشوند محبوبشون هم «ن».

بايد برای اين مسئله کاری کرد، اما اگر بگذارند!

Comments (5) | August 9, 2005 09:16 PM



بازهم تهران

می بينم که دوستان از چيزی که خوششان آمده، تعريف کردن منه از اينترنت تبريزه! بابا، اينترنت هم اون تر نت، والا اين اينترنت تهران که اين تر نت!

اينکه ما دوباره به اين تهران پردود بازگشتيم، و در چه روزی هم (شنبه) که به نظر مياد دمای هوا 41 درجه بود، يعنی شيرين 10 درجه ای بالای تبريز. به غير از اينکه چون در هوای تهران اکسيژن به مراتب کمتر از دی اکسيد کربنه، آدم نه تنها احساس خفگی می کنه از گرما، بلکه از هوا هم.

به غير از دهکده بسيار زيبای کندوان، در تبرِِِيز به ديدن مسجد کبود هم رفتيم که از بناهای دوره جهانشاه آق قويونلو هستش و بسيار زيباست. برای من جالب بود که توی زيرزمینش دوتا قبر قبل از تاريخی هم گير آورده بودند که برخلاف اين نص که نبش قبر درست نيست، بدبخت اسکلت ها رو گور به گور کرده بودند و انتقالشون داده بودند به موزه آذربايجان، که در بغل مسجد کبوده.

کنار مسجد، يک پارک ساخته اند به نام بوستان خاقانی (خدا پدر تاجيک ها رو بيامرزه که به اين رئيس سابق فرهنگستان و فعلی مجلس، اين کلمه بوستان رو به جای پارک ياد دادند!). خاقانی البته متولد شروان بود (همون نخجوان فعلی)، اما چون در تبرِِيز مرحوم شده و در اونجا خاک شده، در نتيجه بوستانش رو هم در تبريز ساخته اند (مثل اينکه در قديم، در اصطلاح «اگر مرگ می خوای برو گيلان» بجای گيلان می گفته اند تبريز! باور نمی کنيد اين مقبره الشعرا کذايی رو ببينيد که البته من نفهميدم چرا مقبره الشعرا است و عربی؟ گورستان شعرا اشکال داشت؟)

غير از مسجد کبود، به ديدن «موزه آذربايجان» هم رفتيم که آثار قبل از اسلامی و بعد از اسلامی (از جمله مرده های گور به گور شده سابق الذکر ) داشت، هرچند که خيلی از اين آثار از شوش و لرستان آمده بودند و ما درست نفهميديم چرا اسم موزه بود آذربايجان. اما به غير از چند اشتباه خنده دار در قسمت سکه هاش، کلا" موزه (ببخشيد، تماشاگه) جالبی بود (موزه می دونيد که در فارسی کلاسيک به معنی «چکمه» بوده).

بعد از اينها هم رفتيم به ديدن باقی مونده های «ارگ عليشاه» که در واقع يک مسجد بوده که بوسيله عليشاه، وزير غازان خان ايلخانی، ساخته شده و در دوران مشروطه، به عنوان ارگ دفاعی شهر مورد استفاده مشروطه خواهان قرار گرفته. جالب اين بود که به نظر مياد کاری که گلوله های توپ محمد علی شاه نتونسته بودند انجام بدند (خراب کردن ديوارهای ارگ) رو الحمدلله آدم های مدرن با ساختن يک مرکز «فرهنگی» و مصلی در محوطه اين ارگ دارند انجام می دهند. بله، اگر خر از اينطرف وارد طويله نشد، لامحاله بايد از طرف ديگر زورش کرد داخل.

در آخر هم رفتم به ديدار بازار تبريز که بارها در اثر زلزله خراب شده و جديدا" بازسازی شده، اما به جای اين که مثل بازار تهران (که از نظر اندازه شبيه تبريزه) با ايرانيت و ورقه آهن ترميمش کنند، با آجرچينی از نوع قديم، اينکار رو کرده اند. بله، می شود هنوز هم از اين کارها کرد.

کلا" به نظر مياد که مردم تبريز شهرشون رو دوست دارند و نگهداريش براشون مهمه. سعی نمی کنند که شهرشون رو با جديت تمام خراب کنند و بيشتر از ساکنان پايتخت، «شهر ما، خانه ما» رو باور دارند. البته شايد اگر ساکنان تهران هم واقعا" اهل تهران بودند، به همين اندازه دلسوزی می کردند. افسوس که خيلی ها به تهران آمدند که بقول معروف «تقاص بگيرند» و چه خوب هم گرفتند، دست مريزاد!

Comments (2) | August 8, 2005 01:06 AM



تبریز

اينجا تبريز است، صدای (!!) خداداد...

از شما چه پنهان، اين اينترنت پر سرعتي که ما توي تبريز گير آورديم توي تهران هم نبود! خلاصه کلي به خودمان مفتخر شديم و تصميم گرفتيم به غير از ايميل نگاه کردن هول هولکي معمول، چند خطي هم سفرنامه براي شما بنويسيم.

از ديروز بعد از ظهر من و دوست هلنديم که با هم در حال مسافرت هستيم، رسيديم تبريز. اول دو روز ماسوله بوديم که خيلي زيبا بود اما به شدت تجاري شده بود و اعصاب خرد مي کرد. تمام توليدات محلي و توليد کنندگانشون از بين رفته اند و در عوض همه مردم شهر ماسوله شده اند فروشنده آشغال هاي معمول و «سوغاتي». بقيه هم چايي و غذا مي بندند به ناف بازديد کننده محترم اما به قيمت تهران!

خود ماسوله همونطور که همه مي دونند بسيار زيبا بود و طبيعت بي نظيري داشت. روستايي که درش سقف خانه هرکسي ايوان خانه بالايي است و وسط يک جنگل بزرگ در قعر کوه هاي البرز واقع شده. ديدنش لذت داشت اما اين لذت يک کمي از دماغ آدم در ميومد وقتی که می دیدی تمام جاده فومن-ماسوله و خود ماسوله، از طرف محلي هايي که بجاي کارهاي معمول خودشون شده اند نوکر توريست ها ،فرش شده و تمام استراحت گاهها شده اند رستوران و مهمانپذير.

غير از ماسوله، فومن و رشت و کسما رو هم ديدم (که يکي از دهات مرکزي جنبش ميرزا کوچک خان جنگلي بوده). خلاصه که شمال به هر صورت هميشه زيباست.

ديروز صبح راه افتاديم که از رشت بيايم تبريز. کاشف به عمل آمد که اتوبوس براي تبريز فقط ساعت ۶ بعد از ظهر حرکت مي کنه و همين! بهمين خاطر با يک ميني بوس خودمون رو رسونديم آستارا و بعد هم با يک اتوبوس فکسني به تبريز. ساعت ۹ شب رسيديم تبريز و بعد هم يک سر خواب.

امروز صبح با تاکسي رفتيم به ده کندوان که حدود ۵۰ کيلومتري جنوب غربي تبريزه. واقعا جاي جالبي بود و بدون تعارف من از ديدنش بيشتر از ماسوله خوشم اومد. خونه هاي مردم مثل خونه هاي معروف منطقه کاپادوکيه ترکيه از مخروطهايي ساخته شده بود که از زمين در آمده بودند. يعني اينکه در اثر فعل و انفعالات زمين این مخروطها سنگي از زمين سر در آورده بودند و بعد بخاطر گازهايي که داخلشون بوده همه مجوف شده اند و مردم هم داخلشون خونه ساخته اند! واقعا کندوان جالب بود و حداقل تا به حال کمتر از ماسوله آلوده تجارت و اقتصاد توريستي شده.

الان هم در راه هستم براي ديدن بقيه تبريز که بعدا در موردش مي نويسم. عکس هم به محض اینکه بتونم می گذارم.

بايد براي بالا بردن فرهنگ مردم محلي در مورد برخورد با توريست ها و فراموش نکردن فرهنگ و آداب خودشون کاري اساسي انجام داد. سازمان ميراث فرهنگي مي دونه که فرهنگ مردم هم جزو همين ميراث فرهنگيه و مسئوليتش فقط با حفظ ساختمون ها پايان نمي گيره؟

Comments (2) | August 4, 2005 03:58 PM