شعائر ملی!
جالبه که همه اين بحث های اخير، سد سيوند يا مقاله «امپراتوری شر» در روزنامه گاردين، سر مسائل مربوط به سلسله هخامنشيه. ماجرای موميايی تقلبی شاهزاده خانم هخامنشی هم که دوسال پيش خيلی معروف شد، باز مربوط به سلسله هخامنشی بود. توجه بيشتر مردم به هخامنشی هاست و همه هم تا کسی در مورد هخامنشی ها حرف بزنه، بهشون بر می خوره.
اما به نظر نمی ياد کسی اصلا به اشتباهاتی که در مورد بقيه تاريخ ايران می شه توجهی داشته باشه. بارها و بارها توی برنامه های مختلف تلويزيونی در مورد اشکانيان حرفهای عجيبی زده شده که کسی اصلا متوجه هم نشده. توی فيلم تلويزيونی «آتيلا» که سه سال پيش در امريکا پخش شد، يک نفر که مثلا" شاه اشکانيانه، از آتيلا تقاضا می کنه که اجازه بده به لشکرش بپيونده! کسی نگفت که اولا" شاهنشاه اشکانی که پادشاه مملکتی بوده که سه برابر کل منطقه تحت نفوذ آتيلا بوده چطور می تونه از آتيلا همچين تقاضايی بکنه، بعد هم سلسله اشکانيان در قرن سوم ميلادی منتقرض شد، اما آتيلا در قرن پنجم زندگی می کرده!
کتاب های درسی تاريخ در امريکا پر از اطلاعات غلط و مسخره راجع به سلسله ساسانی و بقيه سلسله های تاريخی ايران هستند. ساسانيان در تاريخنگاری غربی به پادشاهان يک منطقه کوچک در غرب آسيا تقليل داده شده اند. حقيقت اينه که سرزمين تحت سلطه ساسانيان از امپراتوری روم بزرگتر بود. اما با اين حال،من تا به حال نشنيدم کسی اظهار نامه و بمب گوگلی و نامه های طولانی در مورد اطلاعات مسخره در مورد اين سلسله ها بنويسه.
بارهم من چيزی می گم که ممکنه به دوستانی که منتظرند کسی بهشون توهين کنه، بربخوره. اينطور به نظر من مياد که حتی حساسيت های فرهنگی ملت ما هم از اروپا و غرب تاثير پيدا کرده! سلسله هخامنشی شده ستون متشخص فرهنگ ايران در فرهنگ غرب، و ايرانی ها هم خودشون رو به اين راضی کرده اند که بشند متولی اين ستون مقدس. حتی حساسيت ها و برخوردن ها هم بستگی به طرز نگاه کردن غربی ها داره. بجای اينکه سعی کنند که به دنيا نشون بدند که فرهنگ ايران خيلی چيزهای بيشتری از هخامنشی ها داره و مثل هرقسمت از تاريخ اروپا ارزش مطالعه داره، همه در يک موقعيت دفاعی قرار گرفته اند و به هخامنشی ها آويزون شده اند و منتظرند که کسی بهشون چپ نگاه کنه!
خيلی بده که ما حتی به خودمون هم از دريچه چشم ديگران نگاه کنيم. معنی خودباختگی فقط تقليد از ظاهر ديگران نيست، بلکه فراموش کردن طرز فکر خودی هم هست.
مسائل کاتوره ای!
اين چند روزه، تمام زندگی من قاتی پاتی شده! اولا" که هفته ایه که دانشگاه شروع می شه. ثبت نام برای کلاسها، جور کردن وقتشون که با هم ديگه برخورد زمانی نداشته باشند، و حساب اينکه بالاخره کدوم کلاس رو بگيرم و کدوم رو نه.
از اونطرف، امسال کمک استاد هم هستم در يک کلاس تاريخ جهان. امروز شش ساعت جلسه داشتيم (جلسه اجباری برای آموزش کسانی که کمک استاد هستند. زيادی مرتب بودن اين دانشگاه هم همين مشکلات رو داره!). بعدش هم هفته ای حداقل شش ساعت سر کلاس که با اينکه به نظر نمی ياد، ولی کلی کاره.
بعد، من هنوز هم توی کالج سنتا مونيکا يک کلاس تاريخ تمدن درس می دم که خودش هم باز شش ساعت درس دادنه. اين هفته هم امتحان نيمه ترم گرفتم که حالا بايد بشينم و ورقه هاش رو تصحيح کنم (خود کرده را تدبير نيست).
بعد از اون، هفته ای هم هست که تمام دوستان از سفر تابستونی برمی گردند و همه می خوان دور هم جمع بشند و خاطرات رو تازه کنند و حرف بزنند و تعريف کنند. يعنی شب هم خواب نداريم.
تازه برای اينکه گلستان بشه، جای همگی پر، اين آخر هفته گذشته، در يک جريان ورزشی، شونه بنده در رفت! بله، يعنی کتف محترم "تق" صدا کرد و از جاش آمد بيرون. حالا درد بيرون اومدن يکطرف، درد جااندختن رو خدا سر هيچ کسی نياره. فعلا" هم که سه روزه با قرص زنده ايم!
خلاصه، اگر فکر می کنيد خيلی داره خوش می گذره، به عرضتون برسونم که از دور بوی کباب مياد، از نزديک خر داغ می کنند!
پانوشت: قسمت کتابزده (معرفی کتاب) حالا نظرخواهی هم داره. برام بنويسيد که کلا در موردش چه فکری می کنيد.
غم
حالا بگيد که شکايت های من از ترافيک و رانندگی توی ايران بيخوده و همه چيز رو گنده می کنم.
تصادف رانندگی 29 سال پيش باعث مرگ پدر و مادر بزرگ من شد.
همين تصادف رانندگی ديروز باعث مرگ برادر يکی از دوستان خوبم، حميد رضای گل، هم شد.
نمی تونم حتی بگم تسليت. به نظر غيرواقعی مياد. حميد، فقط می توم بگم که احساست رو می فهمم.
کلاس درس
اين ترم، من دوباره مثل پارسال توی کالج سنتا مونیکا، دوتا کلاس تاريخ درس می دم. عنوانشون هست «تاريخ تمدن غرب» (بخش اول و دوم) که اولی از ابتدای تاريخ تا سال 1500 ميلاديه (يعنی پنج هزار سال تاريخ!) و دومی از 1500 ميلادی تا همين دوران خودمون (يعنی 500 سال). البته من اصلا" وجدان تاريخيم اجازه نمی ده که اين کلاس رو به اين طريق احمقانه تدريس کنم و در نتيجه، قسمت اول رو تا 500 ميلادی درس می دم و قسمت دوم رو از 500 تا 1750 ميلادی. دوران مدرن هم گور باباش!
سال پيش اين کلاس رو از روی کتاب های درسی استانداردی که برای کلاس های کالج چاپ می کنند درس می دادم. هميشه هم اعصابم از اين خرد می شد که تمام تاريخ سومر و بابل و آشور و مصر رو در يک فصل درس می دادند (و حتی از هيتی و ميتانی اسمی هم به ميان نمی آوردند)، بعد دوفصل رو به تاريخ يونان باستان اختصاص می دادند و دوفصل هم به تاريخ روم. ايران هم که فقط موقعی مطرح می شد که يونانی ها کاری باهاش داشتند.
به همين خاطر، امسال تصميم گرفتم کلاس رو از روی يک کتاب تاريخ عمومی جهان درس بدم و فقط قسمت های مربوط به چين و امريکای جنوبی رو کنار بگذارم. فکر کردم در اينصورت، احتمالا" کتاب مطالب بيشتری در مورد بقيه دنيا خواهد داشت! اما دريغ! هنوز هم خاورميانه باستان و مصر و همه تمدن های 3500 تا 1000 قبل از ميلاد توی يک فصل هستند و يونان يک فصل جداگانه، و ايران هم فقط پانوشتی در اواخر تاريخ يونان! حتی يک نقشه خشک و خالی هم از شاهنشاهی هخامنشی نيست! هيتی ها و ميتانی و سکاها و بقيه هم اصلا" انگار وجود خارجی نداشتند.
من متوجه نمی شم اين چطور تاريخ جهانيه؟ می دونم که اثر تاريخنگاری يونانی در غرب از همه بيشتر بوده، اما با اين همه تحقيق تاريخی مدرن، آدم انتظار داره که نويسنده های کتاب های جديد، بيشتر از اين يکسو بينی دست بردارند و در مورد بقيه دنيا بنويسند. اين کتاب تاريخ جهان در واقع همون کتاب تاريخ تمدن کذايی غربه، به علاوه چهار تا فصل اضافه که توی هرکدومشون تاريخ 5000 ساله هند و چين و تاريخ خدا می دونه چند ساله افريقا و امريکای مرکزی هم اضافه شده. يعنی توجه کتاب که همون «نگاه تونلی به تاريخ» هستش که جيمز بلات بيچاره گفته، هنوز هم توی کتاب وجود داره.
من تعجب می کردم که بچه ها چرا حوصله شون از کلاس تاريخ سر می ره، فکر کنم حالا می فهمم!
این بار پرفسور سترانا
این هم یک نامه دیگه که توی ایرانیان چاپ شده در مورد طرح سد سیوند و مسئله پاسارگاد. این بار نامه رو پرفسور دیوید سترانای کبیر نوشته!
به نظر میاد که سترانا همونطور که باید به این مسئله اشاره می کنه که تنگ بلاغی مثل تمام دور و بر ايران هنوز جاهای کشف نشده زیاد داره و می گه که ای کاش وقت بیشتری برای گمانه زنی و اکتشاف توی اون محل بود.
بله، ای کاش می شد. ای کاش هرگوشه ایران ده تا گروه باستانشناسی کار می کرد و می تونست این همه آثار مختلف رو شناسايی کنه.
این که سترانا با موقعيتش و سنش و وضعیت سلامتیش این نامه رو نوشته خیلی مهمه.
کنسرت ليان
جای همتون خالی، امشب با يکی از دوستان رفتم کنسرت گروه ليان. اولين باری بود که توی لس آنجلس به يک برنامه ايرانی می رفتم و اين همه ايرانی رو در يکجا می ديدم. زياد تجربه جالبی نيست، زياد خودتون رو خسته نکنيد.
برنامه در دوقسمت بود. بخش اولش يک گروه دونفره رقص بود که از فرانسه اومده بودند و متشکل بودند از يک آقای ايرانی و يک خانم اسپانيايی (اسمشون بود نکيسا). آقا مثل اينکه استاد باله توی پاريسه و کار هردوتاشون خوب بود. اما زياد از من نخواهيد که در موردشون صحبت کنم. من در اين مورد بخصوص هنوز خيلی عقب افتاده هستم و يک کمی در مورد قبول کردن رقص به عنوان هنر مشکل دارم. اما به هرحال، جالب بود و زيبا!
بخش دوم که موسيقی خود گروه ليان بود، خيلی خيلی کيف داد. من قبل از اين فکر می کردم گروه دستان گروه اصلی موسيقی سنتی ايرانی در خارج از مملکته، اما ليان واقعا" امشب غوغا کردند. من اصلا" کمترين ادعايی در مورد موسيقی و هنر ندارم، اما به عنوان يک تماشاچی و دوستدار موسيقی سنتی ايرانی، می تونم بگم که خيلی لذت بردم. اصل گروه متشکل از يک خانم سنتور زن (مهشيد)، يک خانم تارزن (پيرايه) و يک آقای دنبک زن به اسم هومانه. يک دف زن، يک نوازنده باس ايستاده و يک نوازنده اگزيلوفون (که همه غير ايرانی هستند) هم جزو گروه بودند. خواننده اشون هم جديدا" از سوئد اومده بود.
کل گروه خيلی به هم ديگه می خوندند و بخصوص صدای خواننده بسيار به بقيه گروه می خوند. هرچند فکر می کنم که بايد ميکروفون اگزيلوفون رو کمی دورتر می گذاشتند که صداش اينقدر سنتور رو تحت تاثير قرار نده. به هرحال، يکی از جالب ترين شب های موسيقی ايرانی برای من بود، بخصوص بخاطر يک آهنگ با شعری از مولانا که ضرباهنگ های مختلفی داشت و بسيار جالب بود.
در حاشيه هم دوتا چيز. يکی اينکه من دوتا صندلی اينورتر شهبال شب پره، همون خواننده گروه «بلک کتز» نشسته بودم که خيلی با دقت داشت گوش می کرد و خانمش هم بلند بلند جيغ می کشيد! دومی هم اينکه خانم ها و آقايان محترم و شيک پوش ساکن «ال ای» بعد از اينکه برنامه تموم شد، برای يک آهنگ اضافه سوت هايی می کشيدند که نگو! انگاری خدای نکرده کاباره شهرنوه و گروه ليان هم عصمت خالدار!!!
بازهم پاسارگاد
يک مقاله کوتاه اما کامل از دکتر علی موسوی، باستانشناس و کسی که مسئول تکميل پرونده پاسارگاد برای قرارداده شدنش در فهرست آثار جهانی يونسکو بوده. دکتر موسوی خودش تمام دشت مرغاب رو بررسی و بازرسی کرده.
خيلی دلم می خواد ببينم ملت ديگه چی خواهند گفت. گوربابای سياست، ولی به هرحال تاريخدان ها و باستانشناس ها هم که برگ چغندر نيستند بشينند تماشا کنند و هيچ چيز نگند.
عکس های مسافرت
عکس های منو از مسافرت تابستون امسال اينجا نگاه کنيد.
شاهنشاهی فراموش شده
اين مقاله ای که توی گاردين راجع به نمايشگاه «پارس: شاهنشاهی فراموش شده» در موزه بريتانيا نوشته شده، يکی از بهترين مقالاتيه که من در مورد مسائل تاريخی در يک روزنامه خوندم (و البته از گاردين هم انتظار همين کارها می ره).
نويسنده مقاله ( که اسم مقاله اش رو گذاشته «شاهنشاهی شر»، به پيروی از گفته جرج بوش)، با لحنی می نويسه که در اول به نظر مياد داره از گفته های محافظه کارها طرفداری می کنه و ايران رو از اول تاريخش يک امپراتوری شر می بينه. اما با خوندن بقيه مقاله، متوجه می شيم که داره اين حرف ها رو مسخره می کنه و خوشحاله که اين نمايشگاه، چهره جديدی از ايران رو نشون می ده.
چند تا از حرف های توی اين مقاله، همون حرف هايی هستند که سالهاست ايرانشناس ها سعی دارند بقيه دنيا رو متوجهشون کنند. اين حقيقت که يونانی های باستان، برای پراهميت جلوه دادن خودشون، ايران رو به صورت بزرگترين مخالف آزادی نشون دادند. اينکه تمام تمدن ها اروپايی از اون زمان تا حتی دوران خود ما، وجود خودشون رو عليه خطر تمدن های غير آزادی خواه «شرقی» و نماينده شون که ايران باشه، تعريف کردند. از تئوری «استبداد آسيايی» مارکس گرفته تا «اخلاق کار پروتستان» ماکس وبر و نوشته های خيلی از مورخين همين دوران ما، همه و همه موجوديت خودشون رو در نفی غول مسخره ای که از «آسيا» ساخته اند بدست می آورند.
نويسنده اين مقاله در آخر هم به نکته ای اشاره می کنه که بايد بهش آفرين گفت، و به عنوان ملت ايران حتی تاسف خورد که چرا خودمون اينطور فکر نمی کنيم. نکته اينجاست که اين نمايشگاه و نمايشگاه های ديگه، از روحيه و شکوه خالی هستند. بقول نويسنده، يونانيان حداقل در تصوير کردن پارسی ها به عنوان يک شاهنشاهی استبدادی، اونها رو مستبدينی باشکوه جلوه دادند که جلوهشون در تاريخ دنيا معروفه. اما اين نمايشگاه با نشون دادن سنگ ها و مجسمه ها، خاطره ای رو که يک نفر از شاهنشاهان ايرانی و شکوه شون به ياد داره رو از بين می بره و اون ها رو تبديل می کنه به يک نقش روی سنگ. چه بهتره که اين نمايشگاه شامل مجموعه از فيلم و کتاب در مورد ايران باستان (نوشته ايرانيان) هم بود که می تونستند همين شکوه و جلال رو از زاويه ديد ايران نشون بدهند.
اما روی هم رفته، هم اين نمايشگاه و هم مقاله گاردين هردو عالی هستند و بايد وجودشون رو به فال نيک گرفت.
پاسارگاد
آقايون، خانم ها، عزيزان، پيغام دهندگاه محترم، کسانی که نگران ميراث فرهنگی مملکت دوهزار و پانصد ساله هستيد. محض رضای خدا ديگه برای من ايميل نفرستيد که تومار امضا کنم که سد سيوند رو نسازند چون مقبره کورش می ره زير آب!
من مخالف سد سازيم. در مملکتی که تمام رودخانه های اصليش روی هم ديگه اندازه رود راين آلمان آب ندارند، ساختن سد اشتباهه و باعث خشکسالی می شه. اما مخالف سدسازی نيستم چون ممکنه مقبره کورش بره زير آب. جالب اينجاست که کسی اصلا" ذکری از قصرها و بقيه چيزها نمی کنه، همه دلسوزان محترم که يکشبه باستانشناس شده اند فقط و فقط فکر قبر کورش هستند!
اگر هدف سياسی داريد يا می خواهيد از فرصت استفاده کنيد که کسی رو بکوبيد، مسئله فرق می کنه، اما لطفا" از گور بابای کمبوجيه استفاده ابزاری نکنيد!
سد سيوند باعث غرق شدن مقبره کورش يا زير آب رفتن مجموعه پاسارگاد نمی شه! متخصصين و کسانی که در حال حفاری در اون منطقه هستند بيشتر از همه داروغه های اينترنتی از مسئله خبر دارند. دشت مرغاب که محل پاسارگاده، دشت بسيار بزرگيه. سد سيوند کيلومترها از پاسارگاد فاصله داره. هيچ صدمه ای به قبرکورش نمی رسه!
لطفا" برای اطلاعات بيشتر، اين مقاله رفيق عزيزم دکتر تورج دريايی رو بخونيد
http://www.iranian.com/History/2005/September/Heritage3/index.html
سرقت
حکايت می کنند که يک روز «انوری ابيوردی»، شاعر معروف، داشت از وسط يک ميدانی می گذشت که يکدفعه ديد شخصی داره برای مردم شعر می خونه. کنجکاو شد و رفت جلو تا شعر طرف رو بشنوه. متوجه شد که از اشعار خود انوريه که طرف داره به اسم خودش به خورد مردم می ده.
جلو رفت و پرسيد:«ببخشيد، تخلص شما چيه؟»
جواب داد:«انوری»!
انوری سری تکون داد و گفت:«نعوذ بالله! شعر دزدی شنيده بوديم، شاعر دزدی نشنيده بوديم!»!!
حالا حکايت ماست! بعضی ها خيلی وقته در صدد اين هستند که خيلی از وقايع تاريخی رو تحريف کنند و مسائل رو سروته جلوه بدند، اما ديگه اين جديده که مليت و زبان اشخاص رو تغيير بدند و اصلا تبديلشون کنند به قهرمانان اهدافی که روح طرف هم ازش خبر نداشته.
باور نمی کنيد، نگاه کنيد به بابک خرمدين!
نژاد خالص آريايی!
خسته شدم از اينکه همه از من در مورد نژاد آريايی سوال می کنند. فکر می کنم اکثر مردم فکر می کنند که منظور و مقصود من از تاريخ خوندن بايد در درجه اول اين باشه که ثابت کنم «هنر نزد ايرانيان است و بس» و دوم هم اينکه «ما ايرانی ها تا وقتی که نژاد خالص آريايی داشتيم و عرب ها مملکت ما رو فتح نکرده بودند، سرور جهان بوديم».
ملت! کدوم نژاد خالص؟ چه کسی می تونه ادعا کنه که نژاد خالص هيچ چيزيه؟ داريوش بزرگش هم نژاد خالص آريايی نبود! همون «ايرانيان باستان» هم که شما فکر می کنيد «آريايی پاک» بودند هم خودشون از زمانی که از دشت های شمال دريای سياه حرکت کردند تا وقتی که شاهنشاهی های ماد و پارس رو درست کردند (يعنی در مدت زمانی نزديک سه هزارسال)، با اقوام مختلفی که اسمشون رو هم نمی دونيم آميختند. وقتی هم که وارد ايران شدند با عيلامی ها و گوتی ها و کاسی ها و مينانی ها و ده ها ملت ديگه ساکن اين مملکت آميزش کردند. ايرانيان دوران هخامنشی هم يک مخلوطی بودند از تمام اينها!
بعد هم که بعد از عرب ها، ما بوييها رو داشتيم و زياريان و سامانيان و صفويه رو که کم برای اين مملکت کار نکردند. اگر از ساسانی ها بيشتر نه، حداقل فايده سلسله صفوی برای ايران کمتر از اون ها هم نبوده!
بس کنيد استفاده از تاريخ رو برای درمان غرورهای سرکوفت شدتون. وظيفه تاريخ و تاريخ نويس اين نيست که سعی کنه نشون بده که تاريخ مملکت شما از همه جای ديگه درخشان تره. وظيفه تاريخ اينه که حقايق رو نشون بده، حالا نتيجه اش می خواد تلخ باشه و می خواد شيرين.
دفعه بعدی که کسی از من بپرسه آيا ايرانيان باستان موهای بور داشته اند و چشم های آبی، من مسوول جراحات حاصله نخواهم بود!
انفعال
بعضی وقت ها برای نوشتن خيلی چيزها هست، بعصی وقت ها هم هيچ چيزی نيست. کلی حرف برای زدن دارم و طبق معمول، کلی نظريه و ارزيابی شتابزده، ولی بقول معروف، حالش نيست.
چهار روزه که از آلمان برگشتم امريکا و الان در منزل مامان جانم، مشغول استراحت و وقت تلف کردن هستم. راستش بعد از دوماه و نيم مسافرت، خيلی خوشحالم که فرصتی دارم که هيچ کاری نکنم، و خوب اين هيچ کاری نکردن، شامل وبلاگ نويسی هم می شه!
پس فردا دارم برمی گردم لس آنجلس سرخونه و زندگيم و درس و کار. مدرسه آخر ماه شروع می شه، اما بايد درس بدم و کلی کار دارم، از تموم کردم مقاله و کتاب گرفته تا خريدن ميز و صندلی! هروقت که فکر می کنم که يکی از پروژه هايی رو که برای اين وبلاگ دارم بايد شروع کنم، يادم مياد که الان 10 ماهه ايرانولوژی رو دست نزدم و کلی کار داره و کلی سرش آبرو از دست دادم.
خلاصه که لذت اين مسافرت تابستونی بزودی از دماغم درمياد! انشالله در جريانتون می گذارم که از دور بهم بخنديد!