هلویین
جای همگی خالی، امشب رفتيم خونه يکی از دوستام برای مهمونی هلويين (شب بالماسکه). خوش گذشت و جالب بود. اين هم عکساش اگردل کسی خواست که ببينه.
اين هلویین و ربطش به جشن های سلتی (کلتی) و آئين های باستانی هندو-اروپايی هم جالبه. از گالاتیای ترکيه تا ايرلند، هرجا که پای کلت ها رسيده، اين آئين هم به صورتی به جا مونده. البته در خيلی جاها کليسا سعی کرده با موسوم کردنش به «شب تمام قديسين»، کمی قضيه رو مذهبی کنه که البته فايده نداشته!
شباهتش به چهارشنبه سوری ما عجيبه. هردو عامل ترس و ريخته شدن ترس رو در بردارند. هردو به نوعی به جادو ربط دارند، و مراسم هردو (لباس مبدل پوشيدن يا چادر به سر انداختن) و گدايی کردن (قاشق زنی و آب نبات خواستن بچه ها) باز هم خيلی شبيهند. نمی دونم کسی تا به حال در اين مورد چيزی نوشته يا نه. به هرصورت، شب جالبی بود.
کتاب خونی و مقاله خونی
يک چيز بدی که در اثر درس خوندن توی اين رشته (و احتمالا" رشته ها ديگه) آدم درگيرش می شه، خوندن زياد مقاله است. نه اينکه نفس خوندن مقاله بد باشه، اما عادت کردن بهش مشکل آفرينه.
مقاله يک موضوع خاص و محدود رو در برمی گيره و بين 10 تا 50 صفحه است. هرچقدر هم خوندنش سخت باشه، بازهم فقط يک قسمت محدودی از توجه آدم رو احتياج داره. مثل يک کتاب لازم نيست که برای مدت طولانی آدم يک مطلب رو به ياد داشته باشه و بهش توجه کنه.
در نتيجه، فکر کنم شش ماه می شه که من يک کتاب رو از سرتا ته نخوندم، حداقل يک کتابی که همه اش در مورد يک موضوع باشه يا يک داستان. داستان های کوتاه خوندم (مثل زندگينامه هوشنگ مرادی کرمانی)، اما زياد ديگه پيش نمی ياد که بقول معروف « از ب بسم الله تا تای تمت» يک کتاب رو بخونم (شايد کمتر از شش ماه، کتاب «نوشتن با دوربين» در مورد ابراهيم گلستان رو خوندم).
اين مسئله ای هستش که مدتيه ذهنم رو مشغول کرده. ديگه وقتی يک کتاب رو دستم می گيرم برای خوندن، بخصوص اگر کتاب در مورد درسم باشه، فقط ورقش می زنم و سعی می کنم اصل مطلبش رو بفهمم و بعد می گذارمش کنار. اصلا وقت و حوصله نمی کنم که يک کتاب رو کاملا" بخونم. توی دنيای داستان هم بيشتر داستان کوتاه می خونم (مدتی افتاده بودم روی دور که همه داستان های رولد دال رو بخونم!). اين مطلبيه که برای من که علاقه اولم کتاب خوندن بوده يک کمی سخته.
راه حلی داريد؟
فکر کردن بلند بلند
این مطلب رو اينجا می نويسم چون آدم نامرتبی هستم و نمی تونم دفتر خاطرات درست و حسابی بنويسم و اگر اين فکر رو که به سرم زده يکجايی ننويسم، کلا" يادم می ره.
داريوش بزرگ در ستون اول کتيبه بيستون می گه که بعد از شکست دادن برديا/گوماتا، پرستشگاه هايی که برديا خراب کرده بوده رو به وضعيت اول برگردونده و مال و اموال مردم رو که برديا ازشون گرفته بوده به صاحبان اصليش پس داده. اکثر متخصصين عقيده دارند که منظور داريوش از اين «مردم» (پارسی باستان: کارا)، طبقه سپاهی و حاکمه است. اصولا" شورش داريوش برعليه برديا هميشه به عنوان يک شورش طبقه اشراف برعليه شخصی که سعی کرده قدرت اين طبقه رو محدود کنه گرفته شده.
در درجه اول، مسئله اينه که در زمان برديا که کمتر از سی سال بعد از تشکيل شاهنشاهی به دست کورش بوده، به احتمال زياد هنوز طبقه اشراف پارسی بخصوصی شکل نگرفته بود. در نتيجه، اشرافيت «پارسی» جديدتر و بی تجربه تر از اونی بوده که فاسد شده باشه و احتياج به اصلاح داشته باشه. پارسی ها بايد از تخصص و تجربه مردم همسايه مثل عيلامی ها و مادها برای گردوندن دولتشون استفاده می کردند. می دونيم که عيلامی ها اکثرا" دبيرها و کارمند های ادارات بوده اند، اما سخت نيست که تصور کنيم روسا و مديران و بخصوص سرداران ارتشی، مادی بوده اند. در نتيجه، می شه تصور کرد که اين «اشراف» که ازشون ياد می شه، اکثرا" يا مادی بودند يا پارسی هايی که در زمان حکومت مادها، جزو دستگاه حکومتی ماد شده بودند (من بهشون می گم اشراف «پارسی/مادی»). شايد از جمله اينها، پدر خود داريوش، ويشتاسپ هم بوده که حاکم ايالت پرثو بوده.
خوب، پس يعنی اشراف مادی/پارسی همراهان داريوش در توطئه بر عليه برديا بودند. می دونيم هم که داريوش «مزدا پرست» بوده (اگر نخواهيم اسم زرتشتی روش بذاريم). حالا به اينجا می رسيم که اين پرستشگاه هايی که برديا خراب کرده بوده و داريوش به صورت اولشون برگردونده، پرستشگاه های چه دينی بودند؟ داريوش خودش در هردو خط کتيبه، اسم اهورامزداه رو می بره، پس می شه تصور کرد که پرستشگاه هايی که ترجيح می داده و برديا رو به خراب کردنشون محکوم کرده، پرستشگاه های مزدايی بودند.
خوب، پس يعنی برديا پرستشگاه های مزداپرستی رو خراب کرده، می شه تصور کرد که برديا، طرفدار دين قديم ايران بوده. اين مسئله ساده است، اما اين مشکل رو پيش مياره که چون می دونيم کورش مزداپرست نبوده، چطور می شه که دربايانش مزداپرست بوده باشند و پرستشگاه داشتند؟ اگر دين قبل از برديا، مزداپرستی نبوده، پس چطوری می تونسته پرستشگاه های مزداپرستی رو خراب کنه؟
اين راه حل منه: کورش و همراهانش، پارسی بودند و به دين باستانی ايران باور داشتند. اما وقتی که ماد رو فتح می کنند، طبقه اشراف ماد که مزداپرست بودند کم کم دربار کورش (و بعدش کمبوجيه) رو تحت تاثير قرار می دند. کورش و کمبوجيه هم که اکثرا" در جنگ با کشورهای ديگه بودند به تغييرات درباری توجه نمی کردند و در نتيجه کم کم دين اکثريت درباريان (که اشراف مادی و پارسی/مادی بودند) تبديل می شه به مزداپرستی.
برديا که بيشتر وقتش رو در دربار به سر می برده، بيشتر متوجه اين تغيير می شه و زياد ازش راضی نبوده. شايد حتی مزداپرستی رو با تن پروری اشراف مادی (که در هردوت هم ازش ذکر شده) يکی می دونسته و فکر می کرده که ساده زيستی و جنگجويی پارسی تحت تاثير مزداپرستی و تن پروری مادی داره از بين می ره. در نتيجه، تصميم می گيره که دين قديم رو احيا کنه و قدرت و نفوذ اشراف مادی/پارسی رو کم کنه. از اونطرف، داريوش و همراهانش که خودشون جزو اين طبقه اشراف بودند، از اين اقدام برديا ناراحت می شند و تصميم می گيرند که جلوی اقدامات برديا رو بگيرند. پس دوباره سازی پرستشگاه ها در واقع يعنی احيا کردن دين مزداپرستی که از طريق مادها وارد شده بوده.
فکر کنم اين جوری که من به قضيه نگاه کردم، برديا يک شخصيتی می شه شبيه «يوليانوس کافر» در امپراتوری روم که سعی داشت دين قديم رومی رو جايگزين مسيحيت جديد کنه.
رودی مته
امشب توی دانشگاه سخنرانی دکتر رودی مته ، استاد تاريخ ايران در دانشگاه دلاور بود. تخصصش تاريخ ايران دوره صفويه و دکتراش رو هم از همين يوسی ال ای گرفته.
صحبتش در مورد مخدرات و دخانيات و مشروبات از دوره صفوی تا دوره مشروطه بود. منظورش از دخانيات که مشخصه و مشروباتش شامل قهوه و چای و همه چيزهای تهييج کننده ديگه هم می شد.
کتابش بسيار عاليه و جزو تاريخ نگاری جديدی که بقول خودش غير از نگاه کردن به زندگی شاهان و طبقه بالا، سعی داره به فراوندهای اجتماعی و تاريخ «مادّی» هم نگاه کنه. تمام تاريخ ما در مورد معقولات و معنوياته و نوشتن چيزی در مورد رفتارهای هرروزه مردم به نظر وقت تلف کردن مياد.
کتاب با استفاده از تم مصرف مخدرات و بقيه تهييج کننده ها در جامعه و طرز مصرفشون (از جمله نگاه کردن به نقش قهوه خانه ها و ديگر محل های عمومی) تاريخ بسيار جالبی از زندگی مردم ايران به دست می ده.
گفتم به قول خودش، چون سخنرانيش به فارسی بود! يک مرد هلندی که در امريکا درس خونده، اما فارسی رو به خوبی صحبت می کنه (البته لهجه داره که طبيعيه). کلماتی استفاده می کنه که معلومه از زياد خوندن متن های صفوی ياد گرفته، اما جالبه که مثل خيلی های ديگه که فارسی ياد گرفته اند،کتابی حرف نمی زنه و دستور زبانش دستور زبان گفتاريه.
خلاصه که سخنرانی خوبی بود. کتابش هم کتابیست عالی و همين يکماه پيش منتشر شده (اين هم يک مطلب در موردش توی بی بی سی!). اميدوارم زودتر در ايران ترجمه و منتشر بشه، چون اين نوع تاريخ نگاری جديد در ايران بسيار لازمه.
جعل ثابت شد!
اميدوارم ياد همه باشه که من حدود يک هفته پيش در مورد پيدا شدن يک «کتاب» طلايی از دوره هخامنشی صحبت کردم و گفتم که به نظر من اين جعليه؟
خوب، اين هم خبرش! به نظر مياد که متخصصين هم دقيقا" به همون دلايلی که من مطرح کردم به اين نتيجه رسيده اند که جعليه و طرف جاعل رو هم پيدا کردند!
يکجورايی به نظرم مياد که اين متخصصين وبلاگ منو نگاه کردند (اهم! هندونه زير بغل خودم).
آشفتگی و نظم
جالبه، خیلی دیدم که مردم، بخصوص توی امريکا، با وضعيتی ژوليده و بی نظم توی خيابون میاند. خيلی از کسانی که از کشورهای ديگه به امريکا ميان، از اينکه جوان های امريکا بعضی وقت ها با لباس خوابشون سر کلاس حاضر می شند تعجب می کنند.
از طرفی در بعضی مواقع هم آدم هايی رو می بينی که ژوليدگيشون با طرز فکر و زندگيشون (و حتی موسيقی که گوش می دند) می خوره. مثلا" من يک دوست دارم که روی تاريخ روشنفکری اروپا کار می کنه. هميشه لباس هاش به نظر مستعمل مياد (حتی وقتی که نو هم هستند) و موهاش به هم ريخته. خيلی های ديگه رو هم می بينم که موهای بهم ريخته ای دارند و انگار همين الان از خواب بيدار شدند.
اما مسئله جالب اينجاست که بعضی مواقع اينجور آدم ها رو می بينم که جلوی آينه ايستاده اند و به همون اندازه ای که آدم هايی که خوش لباس با سر و وضعشون ور می رند، با موهاشون ور می رند که به نظر ژوليده و بهم ريخته و «روشن فکرانه» به نظر بياند. در همه جور آشفتگی هم نظمی هست!
منابع تاريخی
قبلا" چندبار در مورد کلاس هايی که گرفته ام صحبت کردم و گفته ام که اين ترم يک کلاس دارم در مورد قوانين و حقوق در امپراتوری روم شرقی (بيزانس). سال پيش هم يک کلاس داشتم در مورد تاريخ امپراتوری کارولينژيان (حکومت شارلمان).
در همه اين کلاس هايی که مربوط به تاريخ قرون وسطی و اواخر عهد عتيق هستند، مسئله اصلی برای دست پيدا کردن به يک روايت تاريخی و يا حل کردن يک مشکل، يافتن منابع و نوشته هاست. مسئله اينه که ما در بين اين همه تاريخنگاری ها و منابع مختلف، چطوری می تونيم منبعی پيدا کنيم که از طريقش به عملکرد هرروزه مردم و طرز زندگی اونها پی ببريم؟ اينکه مردم در مورد حکومتشون، زمان خودشون، و جامعشون چه فکری می کردند. اينکه نگاه حکومت به مردم و برداشت مردم از حکومت چطور بوده، و اينکه بنای حکومت و گردش کار برچه بوده.
خوب طبيعتا" اولين منابعی که استفاده می شن، وقايع نگاری ها و نوشته هايی هستند که بطور واضحی هدف تاريخ نگاری داشته اند. اما اين نوشته ها اکثرا" يکجانبه یا منظوردار هستند و در بسياری از مواقع برداشتشون از مسائل جانبدارانه است. در نتيجه، منابعی که هدف اصليشون تاريخ نگاری نبوده در اين موارد مورد استفاده زيادی قرار می گيرند.
از جمله اين منابع، مدح ها، سخنرانی ها، و زندگينامه ها، بخصوص زندگينامه قديسين، هستند. متن هايی که بوسيله مديحه سرايان يا سخنرانان حرفه ای نوشته شده اند، بدون اينکه نويسنده قصد ثبت تاريخ رو داشته باشه، در واقع حاوی مطالب مهمی در اين مورد هستند. همينطور زندگينامه اشخاص، بخصوص زندگينامه قديس های مسيحی، وقايع تاريخی زيادی رو وصف می کنند که چون هدف نويسنده در اين موارد جانب داری از حکومت خاصی نبوده، در بسياری از مواقع نمای صحيح تر، يا حداقل مختلفی، از وقايع رو بدست می دهند.
اين منابع در تاريخ شرق، بخصوص تاريخ ايران، هم قابل دسترس هستند. زندگينامه ها و زيارت نامه های امامان و امامزاده ها با زندگينامه قديسين مسيحی قابل مقايسه هستند. حجم مدح های فارسی، بخصوص به صورت شعر، هم که از کسی پوشيده نيست. سخنرانی های مختلفی هم در کتاب ها وجود دارند (از نهج البلاغه گرفته تا کشکول شيخ بهايی) که می تونند مورد استفاده قرار بگيرند. اما تا اونجايی که من خبر دارم، تاريخ نگاری ايران، بخصوص تاريخ نگاری اوايل دوره اسلامی، توجه بيشتری به وقايع نگاری های رسمی مانند تاريخ طبری و يعقوبی و بقيه داشته و کمتر از منابع مختلف استفاده کرده.
اميدوارم کم کم استفاده از منابع غير وقايع نگارانه در تاريخ نگاری ايران معمول بشه و از اين طريق راهی برای روشن کردن نقطه های کور تاريخ ايران پيدا کنيم.
ابراهیم زرتشت!
من در يک صبح سرد پاييزی، در ساعت يازده و ربع کم، متوجه شدم که چرا معروف نمی شم....
بله، دليلش اين بود که يک مصاحبه وزين را در روزنامه شرق مطالعه کردم و بدين نکته دست يافتم که چون از کلماتی مانند «دست يازيدن» و «اشراق» استفاده نمیکنم، پس نمی توانم قبل از نوشتن کتابی که مانی پيامبر را به ايالت مانی توبای کانادا متصل می نمايد، مقالاتی حاوی 500 تئوری دست اول صادر کنم.
آه که چه ساده انديشانه تصور می کردم که بايد به کلاس های زبان های باستانی بروم و آنها را بياموزم و در کلاس های تاريخی طرز صحيح تحليل متون را فراگيرم! زهی خيال باطل! بايد تنها به خودم لقب «محقق تاريخی» می دادم و با استفاده از اطلاعات موجود در آثار اصيل شرقی نظير «روايت کلثوم ننه» و «تاريخ اکمل ابن بوربور دارقوزآبادی» که خالی از يکسو نگری های مثلا" دانشمندان غربی استعمارگر امپرياليست احمقی که بدون آشنايی با فرهنگ اصيل آريايی ايران، در عرض صدسال گذشته تاريخ ما را به گند کشيده اند، دست به ترسيم روايت اصيلی از تاريخ ايران می زدم. بايد به همه جهانيان اطلاع می دادم که سقراط مثلا" يونانی همان صغری خانم همسايه بغلی فردوسی بوده و اصلا" تمام عقايدش را هم از چاپ سوم گاتاهای اوستا گرفته بوده که هيچکسی جز من ملاحظه اش نکرده و اصلا" از سوی محققينی که در دانشگاه های غربی (اين مراکز مثلا" آموزشی که چيزی جز حماقت تدريس نمی کنند) کار می کنند مورد توجه قرار نگرفته چون به نفعشون نبوده. زرتشت هم يعنی روشنايی زرين و گور بابای زبانشناسی.
بجای يادگرفتن زبان های باستانی و زبانشناسی هم بايد تنها از لغت نامه دهخدا و برهان قاطع و ديگر منابع شرقی استفاده کنم چون تمام زبان شناس های غربی با زبان فارسی پدرکشتگی دارند و بدون دليل سعی دارند ثابت کنند که يکی از زبان های هندو-اروپايی هستش، در حالی که زبان فارسی جد بزرگ همه زبان های عالمه و همه کلمات از زبان اوستايی مياد که يکی از لهجه های زبان فارسيه (کامپيوتر از کلمه اوستايی کامگ-پوترا مياد که به معنی فرزند خواسته است که يعنی چون شما همه عمرتون دلتون می خواد کامپيوتر داشته باشيد، مثل فرزندتون می شه. اگز هم مخالف باشيد، من اعلام می کنم که قصد دارم بر عليه همه اصول علمی قدم بردارم و اصلا" هم حرف های شما رو قبول ندارم!)
من همينجا از همه حماقت هايم، بخصوص تلف کردن وقتم به مدت ده سال توی دانشگاه های غربی که با ايران پدرکشتگی دارند، معذرت می خوام و از يکی از اين محققان وطنی خواهشمندم که به من يک پذيرش بدند که برگردم ايران و طرز صحيح تحقيق در مورد فرهنگ قباسه چاکی آريايی رو فراگيرم.
ايدون باذ، ايدون تر باذ!
لطائف الطوايف
گرانجانی بی ادبی می کرد، عزيزی او را ملامت نمود.
گفت چه کنم؟ آب و گل مرا چنين سرشته اند.
گفت: آب و گل را نيکو سرشته اند، اما لگد کم خورده است!
يک جعل ديگه؟
توی دنيای ايرانشناسی، اين ديگه کم کم داره معمول می شه که هرچندوقت يکبار، يک "اثر تاريخی" جديد و خيلی خيره کننده پیدا بشه و مردم يک مدتی در موردش حرف بزنند و بعد معلوم بشه که تقلبی بوده. در اين مدت هم آدم هايی که کارشون ايرانشناسی و باستانشناسيه، هی تکرار می کنند که اين "کشف" جديد خيلی کاملتر از اينيه که بشه باور کرد و اکثرا" هم کسی باور نمی کنه.
بهترين نمونه اين قضيه، موميايی «شاهزاده خانم هخامنشی» بود که حدود چهارسال پيش توی پاکستان پيدا شد و داشت منجر به يک دعوا هم بين ايران و پاکستان می شد. يادمه چقدر همه می گفتند که آخه چطوره که يک همچين اثر بی نظيری تا به حال توی هيچ حفاری رسمی پيدا نشده، اما يکدفعه سر از پاکستان در آورده؟ به غير از اينکه تا به حال يک نمونه ديگری از يک موميايی هخامنشی پيدا نشده! اگر هخامنشی ها موميايی می شدند، چطور داريوش و خشايارشا و بقيه خودشون رو موميايی نکردند؟ به هرحال، بعد از اينکه همه سروصداها خوابيد، با خوندن خط ميخی روی تابوت، جعلی بودن قضيه معلوم شد و بعد هم با عکسبرداری از جسد مشخص شد که شاهزاده خانم کذايی يک دختر بلوچ بوده!
حالا هم قضيه اين کشف خيره کننده جديده ! يک کتاب کامل و درست و حسابی از برگه های طلا، با نوشته هايی به خط ميخی! گذشته از اينکه تا به حال يک چيزی شبيه اين پيدا نشده، اينکه تا به حال يک نمونه از اينکه خط ميخی روی چيزی غير از سنگ يا گل نوشته شده پيدا نشده، و اينکه اصولا" نوشتن روی ورقه طلا بی سابقه است، مسخره ترين قسمت اين «کشف» عظيم، کتاب بودنشه! يک کتاب درست و حسابی و صحافی شده!
جاعل ناشی حتی سعی نکرده حتی کمی به تاريخچه کتاب و صحافی نگاه کنه و ببينه که کتاب به صورتی که امروزه در دسته، تا قبل از قرن سوم ميلادی اصلا" وجود نداشته! کتاب های دوران باستان به صورت طومار بودند، نه صحافی شده، بخصوص با مفتول فلزی!!! به هر حال، به زودی احتمالا" يکی از استادهای زبان های ايرانی متن اين کتاب رو می خونه و نشون می ده که جعليه، عين همون اتفاقی که در مورد شاهزاده خانم افتاد.
امروز با يکی از دوستانم داشتم در همين مورد صحبت می کردم و می گفتيم که اين جاعل ها کاشکی حداقل از دونفر که اين کاره هستند و با زبان ها آشنا هستند و تاريخچه هنر رو هم بلدند مشورت می کردند که جعل هاشون اينقدر واضح نباشه. يک دفعه به اين فکر افتاديم که فکر بدی هم نيست که اگر بعد از گرفتن دکترا، نتونستيم توی دانشگاه کار پيدا کنيم، بريم و مشاور جعل بشيم!
به همين خاطر، در اينجا بنده خدماتم رو در زمينه مشورت برای تاريخ ايران و زبان های باستانی ايران، بخصوص تمام اقلام جعلی مربوط به تاريخ اشکانی و ساسانی، به تمام جاعلين محترم آينده اعلام می کنم.
مصاحبه خانم دانشور
خيلی دير متوجه اين مصاحبه شدم، اما بعد از خوندنش کلی تعجب کردم.
گذشته از اينکه متعجبم که چطور يک روزنامه متن يک مصاحبه رو بدون ويراستاری و قراردادنش بصورت يک مصاحبه و بقول معروف «خام» چاپ کرده، تعجبم از حرف های خانم دانشوره.
کسی اطلاع داره که آيا اين حرف ها رو از لابلای صحبت های خانم دانشور انتخاب کرده اند و غرضی داشته اند يا اينکه واقعيه؟
جل الخالق!
خبرگزاری میراث فرهنگی
در اين قحط الرجال منابع فرهنگی و تاريخی، خبرگزاری ميراث فرهنگی بدجوری صورت مرجع پيدا کرده و در جامعه مجازی، به صورت «معدن» اخبار در آمده.
من البته روزنامه نگار نيستم و از ريزه کاری های اين رشته خبر ندارم، اما به هرحال هيچوقت متوجه نشدم که چرا يک سازمان دولتی برای خودش بايد حتما" خبرگزاری داشته باشه؟ در تمام دنيا چهارتا خبرگزاری بزرگ داريم که اخبار دنيا رو پخش می کنند، اما آباد باشی ايران که يک تنه نيم دوجين خبرگزاری داره!
به نظرمياد که هدف اين بوده که اخبار مربوط به ميراث فرهنگی ايران رو پخش کنند که البته هدف بسيار خوبيست و درش هم حرفی نيست و زنده باشند. از طرفی، صفحه اينترنتی اين خبرگزاری يکجوری تبديل شده به محلی برای نوشتن مقالاتی که در حالت معمولی در هيچ مجله علمی/تحقیقی قابل چاپ نيست. اما به دليل اينکه روی سايت خبرگزاری ميراث فرهنگيه و به هرحال متولی فرهنگ مملکت، اين مقالات برای خودشون يک مرجعيت پيدا می کنند. متاسفانه خيلی از اين مقالات با پس زمينه ذهنی «هنر نزد ايرانيان است و بس» نوشته شده اند و ادعاهايی می کنند بعضی موقع ها خيلی خنده دار.
البته از قديم گفته اند که «صلاح ملک خويش خسروان دانند»، اما اگر بنده در اين خبرگزاری کاره ای بودم، صددرصد سعی می کردم بچسبم به وظيفه ام که «خبر» دادنه و «نظر» دادن رو واگذار می کردم به اهلش.
کارنامه يک هفته ای
فکر کردم چون اسم وبلاگم از يکی از کتاب های جلال آل احمد گرفته شده، پس بد نباشه که اسم يکی از مطالبم هم شبيه اسم يکی ديگه از کتاب های جلال باشه.
هفته اول مدرسه ها تموم شد. يک هفته بدو بدو و توی سرخود و کلاس ها زدن. از تاريخ بيزانس به يونانی و از يونانی به پارسی ميانه و بعد رفتن به سنتا مونيکا کالج و درس دادن و بعد برگشتن به دانشگاه و بازهم درس دادن و بعد هم ايسلندی باستان و بعد هم برگشتن به خونه و عين جسد روی تخت افتادن.
اما بهترين قسمت قضيه (يا بقول صادق هدايت: غزيه!) درس دادن اين دوتا کلاسی بود که توشون کمک استاد هستم. کلاس هايی که دانشجوهای زيادی دارند به اين صورت کار می کنند که سه روز در هفته، تمام دانشجوها (130 نفرشون)، می نشينند سر کلاس و استاد صحبت می کنه. بعد، هر بيست نفرشون بايد يک روز در هفته به مدت دوساعت هم به کلاس اضافی بياند که توی اين کلاس، کمک استادها کمی درس می دند، کمک می کنند که مطالب رو متوجه بشند، و برای فهم متون تاريخی بهشون کمک می کنند. دانشجوها هم در کلاس بايد بحث کنند و سوال و از اين حرف ها. من هم دوتا از اين کلاس های اضافی رو برای يک کلاس «تاريخ جهان» درس می دم.
تاريخ جهان يک بحث بالنسبه جديد تاريخيه که تا اونجايی که من می دونم، هنوز توی ايران مطرح نشده و در دانشگاه ها تدريس نمی شه. بحث درس تاريخ جهان اينه که تاريخ رو نبايد از اول به صورت يک مجموعه جزئيات و تاريخ ها و اسم ها نگاه کرد و سعی کرد که سرگذشت يک مملکت يا ملت رو درس داد. بايد اول در مورد نيروها و کشش های جهانی، در زمينه های اقتصادی و اجتماعی و سياسی و زيست محيطی، تحقيق کرد و فهميد که تمدن ها و مردم مختلف دنيا تحت تاثير چه عواملی شروع کردند به درست کردن تمدن هايی که ما می شناسيم. مثلا نيروهايی که باعث شدند تقريبا در يک برهه از زمان، در مصر و بين النهرين و دره رود سند و اطراف يانگ تزه تمدن هايی تشکيل بشه، چه نيروهايی بودند. در واقع، دلمشغولی «تاريخ جهان» پيدا کردن يک نگاه وسيع و جهان شموله به شرايط تاريخی که مسوول بوجود آمدن اتفاقات تاريخی هستند.
اين ها رو گفتم که بگم توی اين کلاس های اضافی، من راجع به همين مطالب صحبت می کردم و يکدفعه فهميدم همين صحبت کردن راجع به اين مطلب باعث شده که فهم خودم ازش بيشتر بشه. تلاش اينکه بتونم اين تئوری ها رو برای بقيه مفهوم کنم و توضيح بدم، باعث اين شده که در مغز خودم هم همه اين تئوری های مختلف مرتب بشند و باعث بشند که خودم بهتر و شفاف تر در موردشون فکر کنم.
درس دادن واقعا تجربه خيلی خوبيه. توصيه می کنم که اگر می تونيد، حتما" در مورد مطلبی که دوست داريم درس بديد يا در برابر يک جمع سخنرانی کنيد. حتما" خودتون بيشتر از جمع ياد می گيريد.
جنگ
اين چند روزه انگار به مناسبت سالگرد جنگ ايران و عراق، خيلی ها شروع کرده اند به نوشتن در مورد جنگ و اينکه در موردش چی فکر می کنند. اين کار خيلی جالبه، چون توی فرهنگ ما جنگ و تحليل روانی مردم از جنگ هنوز جا نيفتاده. خشونت تا حدی جزوی از ضمير ناخودآگاه ملت ايرانه و جنگ هم يکی از واقعيت های زندگی که شايد اجداد ما، و حتی خودمون، زياد بهش توجه نداريم.
در کشورهای اروپايی و امريکا، جنگ مسئله بسيار مهميه که در ادبيات و هنر انعکاس زيادی پيدا می کنه. داستان های گی دو موپاسان در مورد جنگ فرانسه و آلمان در قرن نوزدهم و داستان های هاينريش بل و خيلی های ديگه در مورد جنگ جهانی دوم، از بهترين مثال های اين مسئله هستند.
در ايران اما مسئله جنگ و بخصوص تاثيرش روی ادبيات و هنر بيشتر در سطح سرگرمی بوده (هرچند که در دنيای فيلم خيلی بيشتر بهش توجه شده: نمونه اش آژانس شيشه ای). يک ژانر خاص ادبيات جنگی نوشته شده، اما شايد تا به حال به دليل محدوديت های سياسی، کسی واقعا به يک برداشت روانشناسی اجتماعی از جنگ دست نزده.
از اينها گذشته، من فکر می کنم همه ما کسانی که دوران جنگ رو تجربه کرديم، هنوز در يک نوع شُک به سر می بريم و هنوز خودمون هم به عمق مسئله پی نبرديم. وقتی من وضعيت خودم رو با شخصيت های کتاب هايی که در مورد جنگ جهانی نوشته شده مقايسه می کنم، ترس برم می داره. من دوستانی داشتم که در دوران جنگ بيشتر خانواده شون رو از دست دادند. بهترين دوستم مجبور شده بود از شهر خودشون مهاجرت کنه به تهران چون دزفولی وجود نداشت. من در دوران موشک بارون درس خوندم و صدای برخورد يک موشک رو به خونه ای کمتر از يک کيلومتری خونمون رو تجربه کردم. همه ما از اين خاطرات داريم، اما داريم راست راست راه می ريم انگار نه انگار. هرچند که بعضی وقت ها همون ضمير ناخودآگاه زنده می شه: من تا يک صدای بلند و شبيه انفجار می شنوم، بدون اينکه متوجه بشم فکر می کنم موشک باران شده، حتی توی لس آنجلس!
جنگ ايران و عراق اولين باری بود در 150 سال گذشته که ايران با يک کشور خارجی می جنگيد (از زمان جنگ محمدشاه برای پس گرفتن هرات). ما مدتها تجربه جنگ نداشتيم، و بعنوان يک مورخ می گم که تا نسل ما هنوز زنده است، نمی تونيم به يک ديد صحيح از جنگ برسيم. اما تا نسل ما زنده است، وظيفه ماست که برداشت های خودمون رو از اين هشت سال جهنمی، با همه عقده های سياسی و غيرسياسيش، و هرچقدر هم خام، روی کاغذ بياريم و برای مورخ 100 سال ديگه بجا بگذاريم.
