search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

تولد، تولد، تولدش مبارک
بوقلمون
كار مفيد
نوميد کننده ها
سردرگم
بلاگ نويسی از کلاس!
کيوسک
دستور زبان
يک سخنرانی ديگه
ترين ها

archives

December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« October 2005 | Main | December 2005 »

تولد، تولد، تولدش مبارک

آخی، اين وبلاگ گردن شکسته من هم چهارساله شد! ای وای، انگار همين ديروز بودها (از همين حرف های آبدوغ خياری که هميشه می شنويد!). نشسته بودم توی کامپيوتر لب دانشگاه لندن و داشتم وبگردی می کردم که راهنمای وبلاگ های حودر رو ديدم و بعد هم وبلاگ صنم رو خوندم و ديگه همين.

اولاش که می نوشتم، هيچکسی غير از اين شايان مشاطيان از کوچ برام تره هم خرد نمی کرد. الان فرقش اين شده که هيچ کس برای حرف هام تره خرد نمی کنه، حتی شايان مشاطيان!!!! فکر کنم يکی از اين روزها به اين سبکی که مد شده، برم يک آسيب شناسی کنم که چطوره که بعضی ها توی وبلاگشون آروغ هم که می زنند 150 تا نظر براشون می نويسم، اما من مقاله تحقيقی هم که می گذارم مردم به دماغشون هم حسابش نمی کنند!

آره، اولش حتی بلد نبودم ويرگول بذارم و حرف وامونده پ رو هم پيدا نمی کردم. خلاصه که نوشته هام جالب بودند (حالا جالب تر هم شده اند). اولين کسی که براش لينک فرستادم پيام بود که بهم ايميل زد که اين چيه؟ گفتم وبلاگه بابا، تو که کارت چرند گفتن هست، حالا بيا چرند هم بنويس، که خودش برای خودش کاری شد (پيام بيچاره اين روزها فقط مزخرف می گه و چرندگويی بلد نيست، از دست اين شيده!).

خلاصه اين وبلاگ چهارساله که جايی شده برای من که حرف دلم رو بنويسم، نظراتم رو روی يک سری آدم بيچاره امتحان کنم و بعد هم آدم ها رو سرکار بگذارم. باعث شده که با چند نفر آدم خوب دوست بشم که از بودنشون وشناختنشون لذت می برم و خلاصه يک جهتی به زندگيم اضافه شده که برام خيلی دوست داشتنيه. اميدوارم که حالا حالاها ادامه پيدا کنه

Comments (14) | November 30, 2005 06:19 AM



بوقلمون

اين آخر هفته گذشته توی امريکا، تعطيلات عيد شکرگزاری بود. اين عيد يک عيد قديميه که ريشه اش به انگلستان قرن 16 برمی گرده و نهضت «پيوريتن» (منزه طلبان) که درواقع هسته اصلی جمعيت امريکا رو هم تشکيل می دادند، اونو جشن می گرفتند. دليلش هم احتمالا" در اصل يکی از اعياد پايان برداشت محصول بوده و به هرحال باقی مونده هاش رو توی امريکا و کانادا (که عيد شکرگزاريش يک ماه پيش بود) می شه ديد.

توی امريکا، ريشه اين جشن به روابط مهاجران انگليسی با همسايگان سرخپوستشون برمی گرده. خلاصه اش اينکه مهاجران که با شرايط اقليمی امريکا آشنا نبودند، سعی می کردند اصول کشاورزی و دامداری انگليس رو توی امريکا پياده کنند. نتيجه کارشون اين می شه که تمام حيواناتشون می ميرند و غله شون هم تموم می شه و به قحطی می افتند. همسايگان سرخپوستشون که اين رو می بينند، با هديه دادن چند تا بوقلمون به مهاجران، از گرسنگی و مرگ نجاتشون می دند و ريشه جشن شکرگزاری امريکايی و سنت خوردن بوقلمون رو می گذارند.

البته برای ما که اين جشن معنی زيادی نداره و مثل بقيه تعطيلات اينجا، فقط بهانه ای هستش برای اينکه بريم و خانواده رو ببينيم. اين چهار روز هم جای شما خالی من رفتم سانفرانسيکو و با خانواده بودم و يک کمی هم بوقلمون خوردم. از شما چه پنهان، گوشت خشک و چقری داره و من زياد ازش خوشم نمی ياد!

اما اين بهانه ای شد که در مورد اسم بوقلمون حرف بزنم. اين پرنده محليه امريکاست. يعنی اينکه از امريکا به بقيه دنيا رفته. معنيش هم اينه که تا قبل از 400 سال قبل، مردم اروپا و آسيا و افريقا، بوقلمون رو نمی شناختند. بيشتر محصولاتی که اين وضعيت رو دارند، يعنی از امريکا و قاره جديد اومدند، به يک صورتی قابل شناسايی هستند، حداقل در فارسی. مثلا" گوجه فرنگی اسم «فرنگی» (به معنی ضمنی غير ايرانی) روشه. سيب زمينی هم يکجورايی قابل تشخيصه (اسم فارسيش ترجمه کلمه به کلمه است از اسم فرانسويش).

اما اين بوقلمون عجيبه! کلمه بوقلمون در فارسی کلاسيک هم وجود داشته، يعنی قبل از اينکه خود پرنده به ايران وارد بشه. تعبير «عالم بوقلمون» (به فتح قاف و سکون لام) در متن های کلاسيک فارسی وجود داشته. حالا قضيه چيست؟

جوابش اينه که لفظ بوقلمون (که از يک کلمه سريانی، و در اصل از يک ريشه يونانی به فارسی وارد شده)، در فارسی کلاسيک به معنی «رنگارنگ، چيزی با ظاهر غير قابل تشخيص، دو رو و ناپايدار و غيرقابل اطمينان» به کار می رفته (در کلمه «عالم بوقلمون» به معنی دنيای ناپايدار و چندرو به کار رفته).

به همين صورت، وقتی اين پرنده عجيب اولين بار در دوره قاجار وارد ايران می شه (احتمالا" دوستعلی خان معيرالممالک اولين بار به ايران آوردش)، مردمی که به پرنده نگاه کردند و نمی دونستند که اين مرغه يا مرغابی يا قرقاول، اسمش رو گذاشتند «مرغ بوقلمون» ، يعنی پرنده ای که نمی شه فهميد چيه!

حالا کسی برای من حل کنه که چرا اسم اين پرنده به انگليس هست «ترکی» که همون تلفظ کشور ترکيه است؟

Comments (10) | November 29, 2005 09:44 AM



كار مفيد

اين هفته توي امريكا هفته "عيد شكرگزاريه". در واقع خود جشن روز پنج شنبه است ولي ملت تقريبا تمام هفته رو تعطيل مي كنند. كلاس ها تق و لق مي شند و اگر هم داير باشند بيشتر يا كارهاي متفرقه انجام مي دند يا مثلا يك فيلم نشون مي دند در مورد موضوع كلاس (امروز توي كلاسي كه من كمك استادش هستم يك فيلم نشون داديم در مورد "راه ابريشم").

اين موضوع منو به ياد مسئله مهم "كار مفيد" انداخت: بحث مهمي در مورد اينكه در روز يك كارمند يا كارگر چقدر كار مفيد انجام مي ده. موسسات مختلف در اين مورد تحقيق مي كنند و مثلا مي گند كه كارمندان آلماني يكي از بالاترين درصدهاي كار مفيد رو دارند (چهارساعت و اندي در روز).

يكي از مسائل جالب كار مفيد هم طول هفته است. داشتم با خودم فكر مي كردم كه روزهاي كاري هفته چقدر در اين مطلب مهم هستند. مثلا" توي بيشتر كشورهاي غربي شنبه و يكشنبه اداره ها و بعضي مواقع مغازه ها هم تعطيل هستند. جمعه ها هم كمابيش تق و لقه و مردم از ظهر به بعد كار رو تعطيل مي كنند (دانشجوها كه اصلا سعي مي كنند جمعه ها كلاس نگيرند!). يعني طول هفته كاري چهارروز و نصفيه.

خوب حالا اينو مقايسه كنيد با شش روز هفته "كاري" توي مملكت آريايي! چطوره كه ملت پركار بازده كاريشون نصف اين ها نيست؟ يكروز و نصفي بيشتر وقت براي كار كردن داريم. پس چي شد؟ كسي وقت داره يك جواب علمي به من در اين مورد بده؟

Comments (2) | November 23, 2005 09:57 PM



نوميد کننده ها

مقدمه: اين مطلب نظر شخصی منه در مورد مطلبی که درش تخصص خاصی ندارم. حرف هام بقول معروف شکميه و نظراتم هم غير علمی هم غير معمول. سعیيست از طرف من برای فهميدن فرهنگ ماشينی امروز.

همه ما برای خودمون يک دسته خاطرات شخصی داريم و چيزهايی که ازشون لذت می بريم. يک کتاب
خاص، يک موسيقی خاص، يک فيلم خاص. از خوندن کتاب تن تن وقتی که بچه بوديم تا ادای زورو در آوردن يا عاشق مدونا و بون جووی شدن. بزرگتر هم که می شيم، به اين خاطرات و چيزهايی که برای ما خاطره آفريدن، پابند می مونيم . ازشون لذت می بريم و سعی می کنيم با ادامه دادنشون، خاطرات شيرين رو تکرار کنيم. اين موقعست که تبديل می شيم به «طرفدار» اون چيز خاص شدن.

کسانی هم که متولی اين چيزها هستند، نويسنده کتاب، شرکت فيلمسازی، يا گروه موسيقی، از اين علاقه ما به ادامه دادن نوستاليژی هامون کاملا" با خبرهستند. سعی می کنند به توليد اين محصول ادامه بدند و مارو به عنوان طرفداران خودشون نگه دارند. نتيجه هم اکثرا" خوبه و هم ما راضی هستيم و هم اون ها.

جديدا" اما من متوجه يکچيزی شدم. به نظر مياد که همراه با رشد سرمايه داری افسار گسيخته، اين روند زنده نگه داشتن داره به صورت خيلی مسخره ای تغيير می کنه. نمی دونم دليلش خود طرفداران هستند يا سازندگان، اما حقيقتش اينه که سازندگان همه يادشون رفته که دليل اصلی ای که محصولاتشون رو جالب و دوست داشتنی می کرد چيه. چون طرفدارانی نظير ما بيشتر به يک گروه نشانه های خاص اين محصولات اشاره می کنند و بهش علاقه دارند (شمشير بازی دارت ويدر، جيغ زدن های فلان خواننده....)، سازندگان براشون اين سوتفاهم پيش اومده که اين چيزها در واقع قلب محصولاتشون هستند و تنها چيزهآيی که بايد مورد توجه قرار بگيرند.

مثلا" توی فيلم «جنگ ستارگان»، فراموش می کنند که دليل اصلی محبوبيت فيلم، اشاره های فلسفيش بود، نه صحنه های جنگ و دعوا. هرچند که اون صحنه ها بقول معروف «باحال» هستند، اما اصل فيلم نيستند. با ساختن يک فيلم با جلوه ها ويژه عالی، اما بدون يک داستان قوی، نمی شه انتظار داشت که به بيننده همون احساس نوستاليژيک رو داد و راضيش کرد.

اين موضوع رو من جديدا" توی همه چيزهايی که خودم بهشون علاقه دارم و بقول معروف طرفدارشون هستم، می بينم. کتاب جديد آستريکس، پر از صحنه های کليشه ای که انگار از مجموعه کتاب های قبلی به هم چسبونده شده اند.خواننده يکی از گروه های محبوبم از تمام هنر خوانندگی قبليش فقط جيغ کشيدنش رو حفظ کرده، فيلم هايی که می بينم همه تکرار کليشه های فيلم ها قبلی هستند. انگار ديگه کسی زحمت نمی کشه که يک ايده جديد و تازه مطرح کنه و فقط به نشخوار ايده های قديمی بسنده می کنه.

تصور می کنم که اين روند فقط تا يک حدخاصی می تونه پيشرفت کنه. به هرحال، يا طرفداران يک روز از خواب بيدار می شوند و متوجه می شند که بخشی از يک دسيسه هستند و تصميم می گيرند که دست از سر نوستالژی بردارند، يا اينکه حداقل از کيفيت پايين محصولات و قيمت بالاشون خسته می شند و پولشون رو تلف نمی کنند. در هردو صورت، سازندگان بالاخره متوجه حقيقت می شوند و يا کلا" از ادامه کار دست برمی دارند، يا زحمت می کشند و کار جديدی ارائه می دهند. همه اينها البته در يک دنيای خيالی امکان داره، چون حقيقت اينه که در اين دنيای واقعی که ما درش زندگی می کنيم، قدرت تبليغات چنان زياده که من مطمئنم تا خدا خدايی می کنه، کلی آشغال به خورد ما خواهند داد و ما هم فکر خواهيم کرد که داريم لذت می بريم.

Comments (5) | November 19, 2005 10:12 PM



سردرگم

اينروزها زياد نمی نويسم، بيشتر به اين دليل که حرفی برای گفتن ندارم، دليلش هم اينه که وقت ندارم زياد به چيز خاصی فکر کنم!

در عرض هفته گذشته وقتم تمام مدت به مسائل درس و مدرسه گذشته. امتحان يونانی، کلاس پارسی ميانه، کلاس تاريخ بيزانس. بعد هم تصحيح ورقه های کلاسی که استاديارش هستم (تاريخ جهان): 95 تا ورقه که خوندنشون به دليل خط نويسنده هاشون و اينکه نمی دونند چطوری انشا بنويسند، به شدت وقت تلف کننده است.

به همه اين دلايل، وقت ندارم به چيز خاصی برای نوشتن فکر کنم. يعنی اگر حساب کنيم که اين وبلاگ محليه برای من که فکرهايی که ذهنم رو مشغول می کنه توش بنويسم يا اينکه ازش به عنوان يک مفر استفاده کنم، در اين موقعيت چيز زيادی غير از درس و مشق برام نمونده که بهش فکر کنم!

به غير از اينها اما مشغول خوندن يک کتاب خيلی جالب هستم به اسم «تاريخ بازرگانان سغدی» که پايان نامه دکترای يکی از ايرانشناسان فرانسويه به اسم اتين دولاوازيه و واقعا" خوندن داره. خلاصه که دارم خيلی ازش لذت می برم.

Comments (4) | November 17, 2005 01:22 PM



بلاگ نويسی از کلاس!

باهاتون شرط می بندم کسی تا حالا اين کار رو نکرده: اين ها رو دارم سر کلاس می نويسم! الان نشستم سر يک کلاس درس در مورد قانون و روابط قانونی در امپراتوری بيزانس.

يکی از همکلاسی هام داره مثلا" يک گزارش می ده در مورد مجموعه قوانين امپراتور تئودوسيوس و امپراتور ژوستن. متوجه نيست که يکنفر قبلا" همينکار رو انجام داده. خلاصه حوصلمون سر رفت.

خدا صبر بده!

Comments (6) | November 16, 2005 05:06 AM



کيوسک

بابا! من خودمو خفه کردم اينقدر به اين آلبوم گروه کيوسک گوش دادم! ديروز صبح برای اولين بار ويديوی آهنگ «روزمرگی» رو ديدم و فهميدم که آلبومشون رو می شه توی همين تهرانجلس خودمون خريد. ديشب آلبوم رو خريدم و از اونموقع تاحالا فکر کنم 10 دفعه بهش گوش دادم!

موزيکشون که عاليه و يک مخلوطيه بين «داير ستريتس» و «سولز اسايلم» اما اشعارشونه که خداست! يکی از آهنگهاشون به اسم «زوربای ملايری» خنده دارترين و جالبترين شعری رو داره که من تاحالا شنيدم و ازطرفی هم حرف راست می زنه! صدای خواننده شون هم خيلی شبيه مارک ناپفلره، اما با اينکه ممکنه به نظر بياد فقط دارند کپی می کنند، کارشون خيلی تازه و جالبه.

اينجور که من می فهمم، گروهشون مثل اوهام دور دنياست و يکيشون توی ايرانه و يکی توی کانادا و يکی توی امريکا. به برکت اينترنت به هم وصل شده اند و به هرحال کار بسيار خوبی رو ارائه دادند. من که هيچوقت آهنگ ايرونی گوش نمی دم و از افشين و هومن و نازی و ليلا و بقيه فراريم دارم دوباره به موسيقی ايران اميدوار می شم. فقط خدا کنه مثل همه کارهای ايرانی اولش خوب نباشه و بعد از آلبوم دوم، تبديل بشه به يکچيز معمولی و بدرد نخور.

خلاصه که توصيه می کنم حتما" آلبومشون رو گوش کنید.

Comments (5) | November 12, 2005 06:19 AM



دستور زبان

فکر کنم از خوندن اين وبلاگ دستگير همه شده باشه که من از زبان خوشم مياد و دوست دارم همه زبون ها رو ياد بگيرم. زبون های زنده و مرده فرق نمی کنه، فقط اينکه يک زبون جديد و ترجيحا ناشناخته باشه!

اما من يک راز هم اين وسط دارم و اون اينه که هيچوقت دستور زبان رو ياد نگرفته بودم! توی ايران که الحمدلله کسی به آدم درست و حسابی دستور زبان ياد نمی ده. انگليسی رو هم که من از موقعی يادگرفتم که بچه تر از اونی بودم که دستور زبان برام مهم باشه. بقيه زبان ها رو هم همينطوری کشکی کشکی خوندم و بازهم به دستور زبان نمی رسيدم.

اما از موقعی که شروع کردم به يادگرفتن زبان ها مرده، متوجه شدم که اين موضوع ندونستن دستور زبان می تونه خيلی مشکل زا باشه. اما بازهم سخت بود که يادبگيرم. حقيقتش اين بود که در مرحله ای از تحصيلاتم بودم که همه انتظار داشتند دستور زبان رو بدونم، اما من به زور فرق بين صفت و قيد رو می دونستم. سرکلاس های زبان، بخصوص زبان هايی مثل اوستايی و سنسکريت، تمام اصطلاحات زبانشناسی سردرگمم می کردند. چندبار سعی کردم با خوندن کتاب های مختلف اين ضعف رو جبران کنم، اما نمی شد!

خلاصه قضايا به طول کشيد تا پارسال که شروع کردم به خوندن پارسی ميانه به صورت جدی. قبلا" به عناوين مختلف پارسی ميانه خونده بودم (تهران، لندن، برکلی...)، اما اکثرا" فقط يک متن رو با استاد خونده بودم و ترجمه کرده بودم، بدون اينکه لزوما" ربط منطقی کلمات رو به همديگه بفهمم. اما از پارسال تا حالا شروع کرده ام به خوندن پارسی ميانه به صورت اصولی. استادم دکتر رحيم شايگانه که زبان شناس خيلی عاليه هستش و خودش شاگرد اکتور شروو معروف که استاد هاروارده. دکتر شايگان فکر کنم از نگاه اول متوجه شد که من دستور زبان بلد نيستم، به همين دليل از همون اول شروع کرد به بقول معروف "گير دادن" به من در اين مورد. هردفعه به يک فعل می رسيديم، ازم می پرسيد که چجور فعليه و من بايد می گفتم مثلا" «سوم شخص مفرد مضارع التزامی» و اين چيزها! روزهای اول، کلی زور می زدم که اين چيزها رو يادم بمونه (هنوز هم عين بلبل نمی تونم بگم ها!)، اما از اون موقع تا به حال کلی پيشرفت کردم و ديگه عملا" می تونم نقش دستوری کلمات رو بفهمم.

برای خودم خيلی جالبه که چطوری اين اتفاق افتاد که من حالا می تونم دستور زبان رو بفهمم! واقعا" دست دکتر شايگان درد نکنه! اما اين داستان رو تعريف کردم برای کسانی که يک موقعی ممکنه خيال داشته باشند زبان بخونند. مردم ما در مورد زبان خيلی بی توجه هستند و کمتر کسی توی مدرسه در مورد زبان ياد می گيره و نشونه اش هم اينکه گويندگان راديو و تلويزيون ما اشتباهات فاحش دستوری مرتکب می شند. اگر خيال داريد که يک موقع رشته ای شبيه رشته من رو بخونيد يا زبان های خارجی رو، اول مطمئن باشيد که دستور زبان و اصطلاحاتش رو بلديد.

حالا کاری که مونده اينه که اين اصطلاحاتی رو که به انگليسی ياد گرفتم، فارسيشون رو هم ياد بگيرم! به فارسی چطور بايد گفت
third person plural aorist subjanctive passive?

Comments (1) | November 11, 2005 11:22 AM



يک سخنرانی ديگه

ديشب رفتم سخنرانی آنتونی گيدنز توی دانشگاه. جامعه شناس معروفيه و قبلا" رئيس «مدرسه مطالعات اقتصادی لندن» بود و درنتيجه امضاش روی ورقه فوق ليسانس من! ال اس ای که بودم، دو سه دفعه رفته بودم سخنرانيش، اما هيچوقت باهاش رو در رو صحبت نکرده بودم. از موقعی که از رياست ال اس ای کنار رفته، شده «بارون لرد آنتونی گيدنز» و عضو مجلس اشراف انگليس از طرف حزب کارگر. هميشه هم که از مشاوران تونی بلير بوده، اما فعلا" شده يکی از مشاوران اصليش.

صحبتش راجع به «گلوبالايزشن» (جهانی شدن؟ فارسيش بايد همين باشه، درسته؟) بود. بيشتر معرفی بود و ساده و بقول معروف برای شنونده عام. بيشتر وقتش رو گذاشت به تعريف کردن مفهوم جهانی شدن و اجزای تشکيل دهنده اش. بقيه وقت رو هم صرف صحبت در مورد خطراتی که جهانی شدن رو تهديد می کنه و بخصوص تروريسم کرد.

موقعی که استاد بود، حرف هاش خيلی علمی بود و بی طرفانه، هرچند که اونموقع هم مشاور بلير بود. اما الان که تمام وقت شده سياستمدار، حرف هاش بوی شديد سياسی می داد و بعضی وقت ها مثل شبکه های خبری 24 ساعته حرف می زد! بعضی از صحبت هاش هم شديدا" بوی سياست انگليس پير رو می داد که دائی جان ناپلئون های وطنی خيلی اهلش هستند. من هميشه مخالف اين ترسيدن ها بودم، اما واقعا بعضی از حرفهاش (مثلا" در مورد اثرات "مثبت" جهانی شدن در شناخته شدن حقوق اقليت ها!) شبيه نظريات استعمارگری قديمی بودند..

به هرحال، شنيدن حرف هاش جالب بود و جواب هاش به سوال های مردم که بعضی مواقع کمی با لحن عصبی بيان می شدند.

اين هم نتيجه جستجو در گوگل در موردش!

Comments (8) | November 9, 2005 09:12 AM



ترين ها

اين فهرستی است از بيست نفر از مهمترين شخصيت های غير-سياسی جهان به انتخاب من! طبيعيست که محدوديت اطلاعات من باعث شده که شخصيت ها را از جهانی که می شناسم انتخاب کنم. خيلی از شخصيت های مهم تاريخ (نويسنده ونديداد، مهندسی که سدهای بين النهرين را طراحی کرد، پزشک های مصر باستان...) در تاريخ بی نام مانده اند و در اين فهرست ذکر نشده اند.

1- افلاتون: فيلسوف يونانی

2- زردشت: فيلسوف ايرانی

3- ابوريحان بيرونی: اولين دانشمند واقعی

4- ابوعلی سينا: نابغه کبير

5- ابن مقفع: مترجمی که انقلاب علمی را رقم زد

6- سوسونگ: بهترين مهندس جهان

7- بودا: فيلسوف واقعی

8- بنجامين فرانکلين: کنجکاو واقعی

9- پلوتارک: روانکاو مردم معروف

10- آگوستين قديس: وجدان واقعی

11- ابن رشد: بهترين نمونه يک فيلسوف

12- پانينی: نحوی هند باستان

13- ياکوب گريم: اولين زبانشناس واقعی

14- يوليانوس کافر: ايده آليست دوستداشتنی

15- فرناند برادل: مورخ مدرن

16- اراسموس: انسانيت برتر از همه چيز

17- سيريل قديس: کسی که يک ملت را به تاريخ وارد کرد

18- آلکوين: جرقه دانش در دريای نادانی

19- ژنگ هه: بزرگترين دريانورد

20- کريستف کلمب: اتفاقی که جهان را تغيير داد

Comments (8) | November 5, 2005 09:00 AM