search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

تنه به تنه بزرگان!
نظریات دهی
تابو شکنی؟
پينک زده؟
آغاز
مافيا
پزدادن
احساس بی سوادی
اسپانيای اسلامی
چهارتا کلمه سريع

archives

December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« December 2005 | Main | February 2006 »

تنه به تنه بزرگان!

جای همگی خالی، امروز با چند نفر از بزرگان فرهنگ و ادب ايران (خيلی خيلی بزرگ هاش، جدا"!) رفتم ناهار و کلی کيف کردم. در ضمن غذا خوردن که همه گرم صحبت در مورد فلان نسخه خطی بودند و امثال اينها، يکدفعه فکر کردم که خيلی جالبه که وسط لس آنجلس نشستم بغل دست کسانی که از بچگی کارهاشون رو می خوندم و با مجلاتی که اداره می کردند و کتاب هايی که چاپ کرده اند و مقالاتی که نوشته اند، بزرگ شدم و اصلا" به تاريخ و زبان و ادبيات علاقمند شدم.

يکی شون به اندازه کل عمر پدر من در کار تحقيق و مطالعه بوده و اسمش به صورتی با بيشتر تحقيقات جدی و حسابی 50 سال گذشته ايران در زمينه ادبيات و تاريخ و ايرانشناسی گره خورده. اونيکی از بزرگترين استادان ادبيات فارسيه و دانشش از ادبيات کلاسيک و تاريخ اوايل دوره اسلامی ايران بی نظيره. سومی از بهترين استادان و مهمترين نظريه پردازان تاريخ ايران قبل از اسلامه. خلاصه، خيلی برای خودم کيف کردم که من يک الف بچه، نشستم و دارم کنار دست اينها چلوکباب می خورم و الکی و الکی به اندازه ده تا مقاله، به صورت شخصی که نصيب هرکسی نمی شه، ازشون چيز ياد می گيرم و وقتی هم پررو بازی درميارم و دو تا کلمه می گم، حرفم رو می شنوند و راهنماييم می کنند.

خيلی کيف داد، جاتون خالی!

Comments (82) | January 29, 2006 05:31 AM



نظریات دهی

فکر نکنم توی کل رشته های علوم انسانی، هيچ رشته ای مثل ايرانشناسی باشه. هيچ کسی توی رشته تاريخ فرانسه نمی تونه داخل بشه اگر فرانسه ندونه (بايد اول امتحانش رو بده!)، يا اينکه خوندن تاريخ يونان بدون دونستن يونانی باستان و مدرن ممکن نيست.

اما تا دلتون بخواد، ما ايرانشناس هايی داريم که فارسی بلد نيستند. شايد بيشتر ايرانشناس های غير ايرانی، و چندتا از ايرانی ها هم، فارسی بلد نيستند. بخصوص کسانی که روی زبانشناسی کار می کنند، اکثرا" به دانستن پارسی باستان يا اوستايی يا پارتی بسنده می کنند و اصلا" انگار نه انگار که فارسی زبان کشوريه که در موردش مطالعه می کنند.

اين موضوع اغلب منجر به اين می شه که نتونند کتاب ها و مقالاتی رو که به فارسی در مورد رشته شون منتشر می شه (هرچند که متاسفانه اکثرا" به تعداد کم و خيلی مواقع غيرعلمی) رو بخونند. در خيلی موارد من می بينم که مقالاتی که نوشته می شه اصلا" نه ذکری از مقالات فارسی می کنند و نه از مطلبشون خبر دارند.

اما بالاخص من موقعی لجم می گيره که اين استادان محترم، بدون دونستن فارسی در مورد شاهنامه و گلستان و آثار ادبی فارسی اظهار نظر می کنند! حالا اگر فرض کنيم که برای فهميدن زبان های باستانی، احتياجی به فارسی هم نباشه، چطور می شه در مورد متون فارسی صحبت کرد اگر کسی نتونه زبون فارسی راحت صحبت کنه و باهاش رابطه برقرار کنه؟ مثلا" الان يکی از مهمترين و بحث برانگيزترين نظريات در مورد شاهنامه، نظريه شفاهی بودن منابع شاهنامه، از طرف کسانی مطرح شده که خودشون فارسی درستی بلد نيستند و بدون آشنايی کامل با اصول شعر فارسی و بقيه قضايا، نظرياتی صادر می کنند که غير قابل باوره.

دليل اين موضوع چيه؟ همه چيز تقصير «شرق شناسی» و «استعماره» يا قدری هم به اين مسئله مربوطه که خود ايرانی ها دنبال شناخت مملکت خودشون و تحصيل رشته های علوم انسانی نمی رند و در نتيجه نتونستند وجود خودشون و توليد علميشون رو در اين رشته جا بياندازند و دونستن فارسی رو لازم نکرده اند؟

Comments (2) | January 28, 2006 05:27 AM



تابو شکنی؟

حالا نفرمائيد که چه من دست به نوشتنم خوب شده و تند تند نظريات پرتاب می کنم. بدمصب اين مخ من دست از تنبلی که ور می داره و کار می کنه (سالی يکدفعه)، دست بردار نيست.

مد شده همه تابو شکنی کنند: تابوی رپ خوندن به فارسی، تابوی همجنسبازی، تابوی رفتن به اسرائيل، تابوی خودشو بيار اسمشو نيار، تابوی فحاشی به اسم آزادی، تابوی فلان و بهمان...

بنده به عنوان سخنگوی رسمی جناب تابو و پزشک شکسته بند محترمشون، دکتر محافظهکاروفسکی، می خوام از ملت شهيد پرور و هميشه در صحنه تقاضا کنم که دست از سرکچل اين تابوی بدبخت بردارند و سعی کنند قلم پای کسالت رو يک مدتی خرد کنند يا با خودمرکزبينی کمی کشتی بگيرند و بادکنک من منم رو با سوزن سوراخ سوراخ کنند.

زياده جسارت است.

Comments (4) | January 25, 2006 12:39 PM



پينک زده؟

طرفدار بزرگ موسيقی پينک فلويد هستم و اصلا" در اينکه هرچهارتا عضو گروه (باشه،سيد برت رو هم حساب می کنم چون شمايين: پنج تا) از بهترين نوازندگان موسيقی مدرن هستند حرفی ندارم.

اما امشب نشسته بودم و داشتم چندتا از آهنگ های مسابقه موسيقی زيرزمينی تهران اونيو رو گوش می دادم (جان آقاجونمون اينا تا حالا وقت نکرده بودم). کلا" به اين نتيجه رسيدم که انگار ملت زيادی به پينک فلويد گوش می دند! کوتاه بيايد بابا. يکی از اين گروه ها که آهنگ« بچه شهرکی» رو هم اجرا کرده، يک جمله خوبی در اين مورد گفته که من چون بچه با ادبی هستم، اينجا تکرارش نمی کنم.

در ضمن داستان اين کپی خوندن چيه؟ يکيشون همچين می خونه انگار برادر تام ويتس رفته فارسی با لهجه محله ابراهيم بزاز يادگرفته!

Comments (25) | January 25, 2006 12:29 PM



آغاز

من اين مطلب رو جديدا" زياد می بينم، بيشتر در همون ادبياتی که فکر می کنه با آوردن اما در موقعيت دوم جمله، نوآوری کرده و تمام فعل های بودن رو هم «می باشد» کرده.

آغاز يک اسمه و يک قيد زمان. فعل نيست! نمی شه گفت «آغازيد» يا «بياغازيد»! کاربرد آغاز در فارسی به صورت يک فعل، فقط با استفاده از فعل معين «کردن» ممکنه» «آغاز کردن». حتی با توجه به اينکه آغاز فارسی نيست و از سغدی قرض گرفته شده هم می شه اين موضوع رو نشان داد.

لطفا" سعی کنيد هيچ کاری رو نياغازيد، چون مجبور می شيد که بعدا" اين کارها رو بپايانيد، که بعد مشکلدار می باشد.

Comments (39) | January 19, 2006 11:51 AM



مافيا

يکی از چيزهايی که اين چند وقته کلی فکرم رو مشغول کرده و از طرفی هم برای خيلی جالب بوده، وجود مافيا و دسته بندی در رشته های دانشگاهيه. حتی توی رشته محدودی مثل مال من (تاريخ ايران قبل از اسلام)، گروه های مختلفی هستند که در حال زور کردن طرز نگاه خودشون به بقيه و کارشکنی کارهای بقيه هستند.

توی دنيای آکادميک، باقی موندن يک شخص در موقعيتش بستگی به نوشتن و منتشر کردن داره. حالا کتاب يا مقاله، چندان مهم نيست و اکثرا" شايد مقاله مهمتر از کتاب هم باشه. برای چاپ آکادميک هم چند شاخص اصلی لازمه، و از جمله اونها، چاپ کردن توی مجلاتيه که هيئت تحريريه علمی دارند و مقالات رو انتخاب می کنند (نمی دونم دقيقا" به فارسی چی می شه، به انگليسی می شه:
Peer reviewed journal)

از طرفی، تقريبا" در مورد هر مطلبی، از باورهای دينی هخامنشيان گرفته تا معماری دوره ساسانی، هميشه سر هر موضوع کوچکی بين چند گروه دعوا و جنگ هست. اين مطلب بخصوص وقتی نوبت چاپ نظريات مختلف در مورد موضوع مورد بحث می شه، خودش رو بطور خاصی نشون می ده.

مثلا" يک مجله ای، اعضای هيئت تحريريه اش رو بيشتر از بين افراد وابسته به يک عقيده خاص (مثلا" گروه الف) انتخاب می کنه. حالا اگر کسی از افراد گروه ب يا پ سعی کنه توی اين مجله يک مقاله منتشر کنه، جلوش گرفته می شه! يا مثلا" افراد گروه الف اصلا" توی مجله هايی که مقالات گروه ب چاپ می شه، مقاله چاپ نمی کنند.

موضوع بخصوص بدجور می شه وقتی که يک گروه خاص، به دليل داشتن پشتوانه قوی، سعی می کنند مخالفانشون رو حذف کنند. اين مطلب حتی تا سطح کارشکنی در مورد کار هم می ره و مثلا" سعی می کنند موقعيت های کاری در دانشگاه رو طوری تنظيم کنند که مخالفانشون نتونند در دانشگاه ها استاد بشند.

من خوشحالم که زود متوجه اين کار شدم (قبل از اينکه واقعا" به جای خاصی رسيده باشم که بخوام برای کسی رقيب بشم) و سعی می کنم روابطم رو با همه حسنه نگه دارم، هرچند که در چند مورد کوچک، هنوز چيزی نشده، مخالف پيدا کرده ام! خلاصه که خدا به خیر بگذرونه.

کی گفت زندگی دانشگاهی غيبت کردن نداره؟ دفعه بعد براتون از روابط بين استاد ها هم می نويسم (!!!).

Comments (4) | January 18, 2006 09:21 AM



پزدادن

اين چندوقته در وبلاگستان (خدا پدر کسی که اين کلمه رو اختراع کرد بيامرزه!)، بحث های داغی در مورد زبان و فمينيسم و جنسگونه (!!) کردن کلمات و شورش برعليه رياکاری و گيردادن به طنزنويسها و کلمات مردانه و زنانه (خوشبحال بعضی دوستان) و قهوه ای کردن (اين کلمه نژادپرستانه است!) و رکيک حرف زدن ووو... درگرفته. ما که البته خودمون رو نبايد داخل کنيم، الا به عنوان وکيل تسخيری موجود بدبختی که اين وسط نقدا" شده گوشت قربونی اساتيدی که هی می خوان گفتمان کنند، يعنی حسب المعمول،زبان بدبخت فارسی.

اما يکدفعه به ذهنم رسيد که اين موجودات چرا اينقدر اين مطلب رو جدی می گيرند و کلمات صادر می کنند و از پشت « تريبون رسانه» اظهار فضل می نمايند و برعليه دورويی ايرانيان شلنگ تخته می اندازند و قس عليهذا؟ هنوز هم کسی حاليش نشده که بابا، اينجا وبلاگه و يعنی هرچی که می نويسيد و می نويسم يعنی کشک؟ چون به حسابی، اگر اين سرورهاتون فردا آبله مرغون بگيرند، همه اين گوهرهای دانش به بادفنا می ره و همکاران 2000 سال ديگه من از اينهمه آبشار دانش اصلا" خبری هم پيدا نمی کنند و فکر می کنند که زبونم لال، زبونم لال، روم به ديفال، هف قدم رو به آفتاب، زبان مادرمرده فارسی کلمات غيرجنسگونه برای گفتمان کوئيری نداشته و برای جفتک زدن به دروغ، خرکی لنگ هم نبوده.

اما فکر کنم در يک موقعيت خاص که در فکر بودم (در يکی از اين جاهايی که آدم فکرش باز می شه!)، يکدفعه بهم الهام شد (حالا نگيد چرا به همه«الهام» می شه، باشه، به من حسنعلی شد!) که ای دل غافل! ايرانيان، از جمله خود بنده سرکنده، غير از «هنر» که نزدشونه و بس، ديگه چه خاصيتی و نشونه ای دارند؟ «پزدادن»، «قيافه اومدن»، «کلاس گذاشتن»، «ب ام و سوار شدن» و خلاصه گنده باددر کردن.

حالا در يک معادله غيررياضی، اين دوتا رو بگذاريد جلوی همديگه و نتيجه اش اين می شه که دوستان همه انگار مشکل اين آقا بهمن رو دارند و «نارسيسيست» هستند (احتمالا" ايشون تنها کسيه که اين مشکل رو نداره اتفاقا"! دکترش بيچاره بقيه ايرانی ها رو نديده بوده!!!). وبلاگ و وبلاگيت و اظهار فضل کردن در دنيای وبلاگ و شلنگ تخته انداختن و کلمه دوختن و خشتک به هوا کردن و هل من مبارز طلبيدن و همه اينها برای اينه که بابا، منو نگاه کنيد که چقدر باحالم، من آنم که رستم بود پهوان.

Comments (15) | January 14, 2006 06:24 AM



احساس بی سوادی

صنم يک مطلب جالب و يک کمی دردآور نوشته در مورد کلاس هاش. قبلا" هم به طرق مختلف در مورد مشکلاتش در دانشگاه و اينکه احساس می کنه کمتر از بقيه می دونه و براش سخت تر از همشاگرديهاشه، نوشته و گفته. توی کلاس هايی که گرفته احساس کمبود و کم خوندن و کم داشتن می کنه. بقول خودش احساس می کنه که بی سواده و وقتش رو تلف کرده. هرچند که مطمئنم اين احساسات و فکرها رو داره زيادی جدی می گيره و به زودی هم عادت می کنه و هم مجبور به خوندن بيشتر می شه و به بقيه همشاگردی هاش می رسه، اما اين نگرانيش منو ياد خودم انداخت.

من البته به لطف مادر و پدرم امکان اين رو پيدا کردم که تحصيلات بعد از دبيرستانم رو خارج از ايران انجام بدم و از بدبختی دانشگاه آزاد نجات پيدا کنم. هم دست پدرومادرم درد نکنه و هم دست دانشگاه های اينجا که حتی اگر کمبود هم داشته باشند، حداقل دست آدمی رو که به يادگيری علاقه داشته باشه باز می گذارند که بخونه و بپرسه و ياد بگيره. به هر حال، به هردليلی هست، اين احساس کمبود و عقب موندن رو ندارم، اما البته جلو هم نيستم.

ولی مسئله اين نيست. مسئله اينه که من مرتب در ميان جمعيت ايرانی و غيرايرانی، يک احساس عجيبی پيدا می کنم. بين ايرانی ها، تا سريک مطلبی من چهارتا کلمه در مورد رشته ام می گم (حالا چيزهای پيش و پا افتاده ای که توی هر دائره المعارفی هم هست)، همه به به و چه چه می کنند و هندونه زير بغل من و پدر و مادرم می گذارند که :«ماشالله، خداداد خيلی می دونه و بلده و قس...» و خلاصه انگار که بقول معروف شاخ غول شکستيم! بی تعارف، با اينکه خودم بهتر از همه می دونم که چقدر نمی دونم، يک مدت زيادی که اين تعريف های گنده گنده رو می شنوم، امر بهم مشتبه می شه که نه بابا، من هم پخی هستم ها!

اما خودم حال می کنم وقتی برمی گردم دانشگاه و با دوستان و همکارهام می گردم. اونوقت دستگيرم می شه که چندتا مقاله است که نخوندم و چندتا نويسنده مهم که حتی اسمشون رو نشنيدم و چندتا تئوری مختلف که اصلا" به گوشم هم نخورده و چقدر راحت بقيه آدم ها خيلی بيشتر از من می دونند. حتی فکرش رو هم بکنيم که از نوشته های قديمی زياد خونده باشم، هنوز هم از ارسطو و افلاطون چيز زيادی نخوندم. هنوز کلی کتاب و مقاله و نوشته هست که نگاهشون هم نکردم. خلاصه، با يک جلسه سرکلاس نشستن و فقط به حرف زدن دوستام گوش دادن، نه تنها مطمئن می شم که هيچ پخی نيستم، بلکه به توسر زنی به خودم هم می رسم که چقدر نادانم و چقدر ديگه بايد بخونم.

نمی خوام نظرات دور و دراز و گنده بدم، اما از «اخلاقيات ما ايرانيان...» يکی هم اينه که خيلی کم می خونيم و کم می دونيم، و وقتی کسی يک ذره هم می دونه (بقول مادر من، ته بازار کهنه فروشها، جنس اعلاست!)، فکر می کنيم که طرف خيلی داناست و حتی به خودش هم اين رو القا می کنيم، تا اينکه طرف در موقعيتی قرار بگيره که بفهمه چقدر نمی دونه. نخوندن درد بزرگ جامعه ماست.

Comments (118) | January 12, 2006 09:03 AM



اسپانيای اسلامی

اين مطلب هم يکی از اون چيزهايه که در حال حاضر ذهنم رو مشغول کرده اند و شايد برای بقيه زياد جالب نباشه، در نتيجه لطفا" زياد خميازه نکشيد! بجاش بريد به وبلاگ انگليسيم و نقدم رو از آلبوم جديد اوهام بخونيد.

خوبی تعطيلات اينه که آدم وقت می کنه کمی به کارها و علاقه های ديگه، جدا از کلاس بپردازه. غير از گشتن و مهمونی رفتن و فيلم ديدن و نظاير اينها، وقتی هم هست برای خوندن کتاب هايی که مستقيما" مربوط به رشته مورد تحقيق آدم هم نيستند.

من هم اين چند وفته بدجور غرق خوندن منابع مختلف در مورد شمال اسپانيا در دوره خلافت اسلامی شده ام. خيلی ها می دونند که حکومت های مختلف اسلامی مدت 700 سال بر بخش های مختلف اسپانيا حکومت کردند و تقريبا" تمام شبه جزيره ايبريا رو تحت کنترل داشتند، تا اينکه از اوايل قرن دوازده ميلادی اشراف مسيحی از شمال اسپانيا شروع به فتح اسپانيا کردند و تا آخر قرن 15 ميلادی، تمام شبه جزيره رو فتح کرده بودند و کشورهای اسپانيا و پرتغال رو تشکيل دادند. قسمتی از اين قضيه رو هم در داستان «ال سيد» می شه ديد، که فيلمش هم ساخته شده!

اطلاعات من هم در همين حد بود، به علاوه اينکه می دونستم در دوران حکومت اسلامی، جامعه اسپانيا خيلی چند مليتی و چند دينی بوده و آدم های مختلف از دين های مختلف درش فعال بودند. اما راستش هيچوقت درست و حسابی در اين مورد مطالعه و تحقيق نکرده بودم.

اين چند وقته اما در مورد شکل گيری حکومت مسيحی «ناوار» در شمال اسپانيا خوندم. ناوار و آستورياس دو حکومتی بودند که برای اولين بار شروع به فتح اسپانيا کردند و اخلاف سانچو سوم، پادشاه ناوار، در آخر توانستند به تاج و تخت کل مملکت دست پيدا کنند. اما مسئله جالب، قضايای به قدرت رسيدن دو پادشاه اول ناواره. اينيگو و خيمنو، که احتمالا" پسر عمو بوده اند، در حدود 824 ميلادی شروع می کنند به شورش برضد فرمانروای محلی شهر پامپالونا در شمال اسپانيا که يکی از فرماندارانی بود که از طرف شارلمانی به اين مقام گماشته شده بود.

توی اين شورش، اينيگو و خيمنو از کمک بسيار زياد داماد اينيگو که خودش والی مسلمان شهری در همون نزديکی بوده، برخوردار می شند. اسم اين والی «موسی بن موسی بن فرتون» بوده، از قبيله «بنی قاسی»!!! اگر توجه کنيد، اسم «فرتون» که پدربزرگ اين موسی بوده، کمی عجيبه، همينطور قبيله «بنی قاسی». فرتون يک اسم اسپانياييه که از لاتين مياد، و «قاسی» هم تلفظ عربی اسم لاتين «کاسيوس» بوده! بعد از اينکه اينيگو و خيمنو و موسی موفق می شند فرماندار فرانک رو شکست بدند، اينيگو به عنوان اولين حاکم محلی پامپالونا انتخاب می شه و بعدها، فرزندانش و فرزندان خيمنو تبديل می شند به شاهان ناوار، آراگون، کاستيل، و در آخر اسپانيا و پرتغال!

شايد برای بيشتر مردم اين اصلا" جالب نباشه،اما برای من خيلی باحال و خوندنی بود. اينکه فرزندان يک آدم اسپانيايی/رومی (کاسيوس) مسلمون شده اند و تبديل شده اند به يک قبيله عرب. اينکه يک والی مسلمان با دختر يک اشرافزاده مسيحی ازدواج کرده. اينکه هردو باهم همکاری می کنند که حکومت جديدی رو تشکيل بدند، و در آخر هم در اين حکومت جديد، مسيحی و مسلمان راحت و آسوده با هم زندگی می کنند. حقيقتش اينه که به نظر مياد اين دعوای دينی توی اسپانيا تا صدها سال بعد از اين ماجرا (قرن 14 ميلادی) واقعا" پيش نيومده.

ببخشيد که اگر کسل کننده بود. حالا می تونيد بريد به وبلاگ انگليسيم و نقد منو از آلبوم جديد اوهام بخونيد!

Comments (170) | January 10, 2006 06:26 AM



چهارتا کلمه سريع

کلی حرف حسابی و ناحسابی برای نوشتن دارم، اما اين چند وقت که اينجا تعطيلات نوئل و سال نو بوده، سرم خيلی شلوغه. يک هفته سان فرانسيسکو بودم که همش بارون اومد و همين، اما ديدن مادر و پدر و بقيه اش عالی بود. الان هم در حال آماده شدن برای ترم هستم که دوشنبه شروع می شه.

اينروزها اما مشغوليتم، غير از درس و کار معمول، شده مطالعه در مورد پدران ادبيات مدرن ايران. يعنی می خواستم بدونم چه کسانی مسوول تبديل کردن زبان نوشتاری ما از نثر دوره صفوی و افشاری به نثر دوره پهلوی هستند؟ ساده نويسی و نوشتن سهل و ممتنع مثلا" صادق هدايت از کجا مياد؟

فعلا" به اينجا رسيدم که سرسلسله کارها قائم مقام فراهانی و «منشئاتش» بودند. بعد از قائم مقام هم، فرهاد ميرزا معتمد الدوله (عموی ناصرالدين شاه)، بعد حسنعلی خان اميرنظام گروسی، بعد هم علامه علی اکبر دهخدا که با «چرند پرندش» اين نثر رو به عامه معرفی کرد و آخر هم محمد علی جمالزاده که برای اولين بار از نثر سهل و ممتنع برای ادبيات به صرف ادبيات استفاده کرد.

البته اين وسط اشخاصی مثل ايرج ميرزا و ميرزا آقاخان کرمانی هم بوده اند که از همين روش و نثر استفاده می کردند، اما فکر کنم اصل قضيه و ترتيب خلافت همونی بوده که نوشتم.

اگر کسی اطلاعی در اين مورد بخصوص داره، خيلی خيلی ازش متشکر می شم.

Comments (29) | January 4, 2006 11:00 AM