search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

غلط نامه
اتفاقی
لبه تيغ
شهرام حاضری!
نت نويسی
شخصی
تجارت خارجی؟
دو قرن سکوت؟
فايده

archives

December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« January 2006 | Main | March 2006 »

غلط نامه

اين هم نوبت ششم غلط نامه جناب آسيد رضا شکرالهی. راستش اولينشه که کاملا" باهاش موافقم. حرفاش درسته.

اين آق رضا دست به کامپيوترش هم خوبه ها!

Comments (38) | February 28, 2006 09:06 AM



اتفاقی

داشتم توی دانشگاه دنبال کتاب و مقاله برای تحقيقم می گشتم که به اين مقاله برخوردم. يک بررسی کتابه در سال 1912 در مورد کتاب «اختناق ايران» نوشته مرگان شوستر توی يک مجله امريکايی اونموقع چاپ شده. خيلی خيلی جالبه. حتما" بخونيدش.

Comments (17) | February 24, 2006 04:20 AM



لبه تيغ

بطور عجيبی احساس می کنم که دارم در يک دوره مهم تاريخی زندگی می کنم. به عنوان يک دانشجوی تاريخ، هميشه برام سوال بوده که مثلا" کسانی که در دوران رنسانس زندگی می کردند، خودشون می دونستند دوره زندگيشون، بعدها به عنوان يک دوره اثرگذار ديده می شه؟

اما الان احساس می کنم که اين سوالم تا حد زيادی جواب داده شده. بدجور احساس می کنم که اين روزها، روزهايی هستند که بعدها کلی ورق در موردشون سياه خواهد شد. همه چيز دنيا به نظر زير و رو مياد و خارج از قاعده. در خيلی مواقع، دستاوردهای به ظاهر خدشه ناپذير بشر در 400 سال گذشته دارند کاملا" زيرپا گذاشته می شند. تمام دنيا آبستن يک حادثه، يا يک رشته حادثه هاست.

اينروزها رو خوب به خاطر داشته باشيد که سال ها بعد، وقتی نوه و نتيجه هاتون ازتون می پرسند که از اين روزها چه به خاطر مياريد، جوابتون اين نباشه که من اون موقع ها حواسم به اين چيزها نبود. هرکدوم منبع دست اولی خواهيم بود برای اين روزهای مهم تاريخی.

Comments (8) | February 17, 2006 11:23 AM



شهرام حاضری!

دو شب پيش بچه های گروه ايرانی دانشگاه، يک برنامه گذاشته بودند با دوتا فيلم در مورد سهراب سپهری (هردو شون به طرز وحشتناکی کسل کننده!)، اما به هرحال من چون سپهری رو خيلی دوست دارم رفتم و لذت بردم.

اما بهترين قسمتش اين بود که يکدفعه شهرام ناظری و پسرانش سياوش و حافظ يکدفعه اومدند روی صحنه و يکی از شعرهای سهراب رو اجرا کردند و خوندند! کنسرت مجانی بهتر از اين نمی شد، شهرام ناظری هم گلی کاشت. دستش درد نکنه.

بودن توی لس آنجلس اينقدرها هم که من هميشه غرش رو می زنم بد نيست ها!

Comments (44) | February 15, 2006 06:07 AM



نت نويسی

امروز يکی از اون روزهايی بود که من يادم اومد چرا تصميم به داشتن يک زندگی دانشگاهی گرفتم. يکجورايی دوباره لذت دونستن و آکادميک بودن رو کشف کردم.

يک شخصيت بسيار جالبی به اسم پرفسور کريستوفر پيج ، استاد تاريخ قرون وسطی در دانشگاه کمبريج، امروز در يوسی ال ای، يک سخنرانی داشت در مورد تاريخچه نوشتن نت موسيقی. خلاصه صحبتش در مورد يک راهب ايتاليايی بود در قرن 11 ميلادی که موسيقيدان بی نظيری بوده و خيلی هم خودپسند. اين آقا که اسمش گيدو بوده، يک روز تصميم می گيره سيستم نت نويسی برای موسيقی رو که تا اونموقع فقط با نشون دادن زير و بم شعر آهنگها ممکن بوده، کامل کنه. عقيده اش اين بوده که چون تا اون زمان تنها راه يادگرفتن يک قطعه موسيقی، شنيدن مکررش بوده، در نتيجه يادگرفتن يک قطعه وقت بسيار زيادی می گرفته. در نتيجه، گيدو با وضع کردن يک سيستم که از خطهای افقی و فضای بين اونها به عنوان نشاندهنده طول نت و زير و بمش استفاده می کرده، موفق می شه نت نويسی مدرن رو اختراع کنه. من موسيقيدان نيستم، اما فکر کنم اون هايی که هستند، بايد هرشب برای روحش يک فاتحه بخونند.

از جمله چيزهای بسيار جالبی که دکتر پيج مطرح کرد، مسئله اهميت نت نويسی در نوشتن آهنگ بود. بقول ايشون، تا قبل از اون، برای يک موسيقيدان، تنها راه نوشتن و کامل کردن يک آهنگ، به خاطر سپردن و اجراش بوده. اگر کسی برای نوشتن يک آهنگ، يک هفته وقت بايد می گذاشته، طبيعتا" هرروز نمی تونسته تمام چيزهايی که ديروز به خاطر داشته رو به ياد بياره. به همين دليل، قطعات موسيقی ساده تر بوده اند. اما بعد از نت نويسی و امکان ضبظ موسيقی برروی کاغذ، يک موسيقيدان می تونسته هرچقدر که می خواد آهنگش رو پيچيده کنه و چندلايه و قس عليهذا. بعد از بوجود آمدن اين امکانه که سنفونی و اپرا نوشتن ممکن می شه. بقول خودش، بدون گيدو، موتسارتی نمی بود.

چيز خيلی جالب ديگری هم که گفت، در جواب سوال يکی از حاضرين که برعکس بعضی از دوستان واقعا" سوال کرد و نظر نداد، مسئله اسم نت ها بود، همين «دو، ر، می، فا، سل، لا، سی». در جواب گفت که گيدو توجه کرده که در آهنگ «اوت کوآنت لاکسيس» که يکی از آهنگ ها کليسا بوده، نت اول هر مصرع شعر يک نت بعد از نت اول مصرع قبليه. به همين دليل، دو حرف اول هرکدوم از اين خطها رو که نشون دهنده نت ها بودند گرفته و نت ها رو به اين اسم نامگذاری کرده. بعد يکدفعه، بدون مقدمه يا آماده شدن، شروع کرد به خوندن اين آهنگ! عالی خوند، يکدفعه آدم احساس می کرد رفته کليسا! بعد هم «دو، ر، می، فا، سل، لا، سی» رو خوند و عملا" نشونش داد.

بعد از صحبتش هم من رفتم و ازش چندتا سوال کردم و باهاش در مورد تزم صحبت کردم. آدم بسيار خوش اخلاق، خوش زبان، باهوش، و دانايی بود که دوباره منو به زندگی آکادميک اميدوار کرد. بسيار خوش گذشت.

Comments (2) | February 11, 2006 11:41 AM



شخصی

امشب يک اتفاق بدی برام پيش اومد. مطلبی که مدتهاست نگرانشم و فکر کنم امروز به خودم ثابت شد که نگرانيم به جا بوده.

رفته بودم خونه يکی از دوستام، توی يک جمع کوچک. يکی از معدود ايرانی هايی که من اينجا می شناسم و باهاشون رفت و آمد دارم. دور هم نشسته بوديم و حرف می زديم، اما من يک احساسی داشتم که بقيه با من راحت نيستند. من همون کارهايی رو انجام می دادم و حرف هايی رو می زدم که در جمع های دوستان ديگم می زنم، اما بين اين گروه ايرانی ها، همه چيزم به نظر عجيب ميومد. نه من راحت بودم و نه اطرافيانم.

مدتهاست که از اين موضوع می ترسم که ديگه ايرانی نباشم. هيچوقت درست و حسابی بلد نبودم در جمع های ايرانی (حتی در ايران) رفتار کنم و هميشه يک کمی عجيب بوده. اما احساس می کنم که کم کم دارم تبديل می شم به يک موجودی که هيچ چيز خاصی نيست. نه ايرانی، نه فرنگی. خودم هم موندم که چيم و کيم.

خيلی بده که من بين يک گروه ايرانی هم سن خودم نمی تونم جا بگيرم و راحت باشم.

ببخشيد که يک دلمشغولی شخصی رو در ملاء عام مطرح کردم. راستش يک کمی دلم گرفته.

Comments (71) | February 9, 2006 01:27 PM



تجارت خارجی؟

اين قضيه منع روابط تجاری با دانمارک و تحريم محصولات دانمارکی، غير از اينکه سياسيه و احمقانه و خنده دار، اما احتمالا" يک جنبه ديگه ای هم داره که کسی جدی نمی گيردش، جنبه اقتصادی!

فکر کنم تندروترين آدمها هم که ممکنه احساساتشون جريحه دار شده باشه (بعضی ها 24 ساعت منتظر اينند که ببينند چه چيزی احساساتشون رو جريحه دار می کنه که سرش يکخورده داد بزنند!) متوجه می شه که ربط کاريکاتور توی يک روزنامه و تحريم پنير دانمارکی مثل ربط آقای گودرزيه به آقای شقاقی!

حالا چرا تحريم؟ کسی فکر کرده يک کمی تحقيق کنه ببينه بزرگترين رقبای محصولات دانمارکی توی خاورميانه کيا هستند؟ نه اينکه تئوری توطئه داشته باشم ها، اما تحريم محصولات فلان کشور، به سود فلان شرکت و کارخانه تموم می شه، مگه نه؟ همين چندسال پيش که عرب ها کوکاکولا رو تحريم کردند، زمزم ايران يکدفعه پرفروش شد، اينطور نيست؟

حالا اين ايده تحريم محصولات بخصوص (عکس شماره 8 اينجا رو ببينيد...) به نفع کيه؟ کی به اين دختربچه عکس يک محصول خاص دانمارکی رو داده؟

فکر کنم بعضی دوستان دارند از آب گل آلود ماهی می گيرند. به هرحال، هرچی باشه ملت خاورميانه هيچ چيز هم که نداشته باشند، دلالی و سودجويی که تو خونشون هست، نه؟ حالا پيدا کنيد بزرگترين توليد کننده محصولات لبنی و قس عليهذا در خاورميانه را!

Comments (6) | February 7, 2006 01:56 AM



دو قرن سکوت؟

يکی از بزرگترين عقده های اجتماعی مردم ايران، عقده «شکسته». بطور خلاصه، از زمانی که ملت ما به دوره مدرن وارد شد (حدود ميانه قرن نوزدهم ميلادی)، يکی از بزرگترين چيزهايی که ايرانيان رو آزار داده و به خودش مشغول کرده، مسئله شکست ايران از اعرابه در نيمه قرن هفتم.

بوجود آمدن اين عقده البته يک چيز لازم و ضروری برای شکل گيری واحد سياسی به اسم «ايران» بوده. يعنی شکل گيری کشور-مليت ايران به صورت مدرنش که اونو از کشورهای ديگری که همه باهم يک گذشته رو تقسيم می کرد، بستگی به اين مسئله داشته: هجوم خارجی به عنوان پايان دهنده هويت ايرانی، و دوباره سازی هويت ايرانی در دوران مدرن با عقب زدن هويت خارجی. در اين ميان، اين مطلب که مثلا" عراق و خيلی «کشور» های ديگر هم جزوی از همين هويت هستند، به طور عجيبی فراموش شده.

اما اگر نخواهيم مسئله رو سياسی و سياسی-جغرافيايی کنيم، بازهم اين حقيقت وجود داره که مردم کشور مدرنی که ايران خونده می شه، همه عقده شکست دارند. پاسخ عمومی به اين عقده شکست مختلف بوده. يک قطب با پس زدن چيزی که «فرهنگ عربی» خطابش می کردند، سعی در فراموش کردن 1300 سال گذشته و ساختن يک فرهنگ کاملا" نو داشتند و دارند. قطب ديگر هم تا حدی با واکنش به قطب اول، کاملا" در آغوش فرهنگی افتاده اند که فرهنگ واقعی اسلامی می دونندش و سعی دارند که کل ايده «فتح» رو انکار کنند.

البته بدون شک هردو اينها دو قطب تندرو هستند و بيشتر مردم در جايی بين اين دو قرار می گيرند. اما به هرحال، همه به صورتی سعی در حل کردن اين مسئله دارند. حتی استادانی مثل مرحوم دکتر زرين کوب هم با نوشتن «دوقرن سکوت» سعی در توجيه و شايد شکل دادن ديد عمومی به اين مطلب داشتند.

من هم هرروز با اين مسئله درگير هستم. راستش نود درصد اوقات، موضوع صحبتم با مردم به اين مطلب ختم می شه و هرروز باهاش برخورد دارم، حتی وقتی چند دقيقه در يک مغازه ايرانی در لس آنجلس توقف می کنم.

اما راستش اينه که هرچه بيشتر، بدون تصور و پيش ذهن، به تاريخ نگاه می کنم، کمتر «گسل» تاريخی می بينم. هرچند که مورخين جديد و قديم همه از «دوباره سازی» فرهنگ صحبت می کنند، من کمتر شاهدی برای اين کار پيدا می کنم. بازسازی چه چيز؟ وقتی به مدارکی که شاهد زندگی مردم بعد از سقوط ساسانيان نگاه می کنم، بيشتر متوجه می شم که وابستگی و ادامه معمول تر از گسستن بوده. حتی با توجه به اينکه خيلی از متخصصين فکر می کنند که حکومت اموی حکومتی عربی بود که با استفاده از شاخصه های سياسی کسب شده از بيزانس، امپراتوری اسلامی رو اداره می کرد و عباسيان بودند که فرهنگ ايرانی و سياست ساسانی رو زنده کردند و...، کمتر می شه برای اين مطلب دليلی پيدا کرد.

تحقيق و خوندن هرچه بيشتر، اين تصور رو درم تقويت می کنه که نتيجه حمله اعراب فقط شکست خانواده ساسانی بوده. حتی دليلی برای يک گسل فرهنگی هم وجود نداره. اگر برای دويست سال، «نوشته» فارسی پيدا نمی کنيم، دليلش رو نبايد در گسستگی ببينيم. اين زمانی بوده که زبان فارسی نو که در اواخر دوره ساسانی شکل گرفته بوده و زبان گفتاری بوده، از زير يوغ زبان نوشتاری فارسی ميانه پهلوی درمياد و جای پای خودش رو پيدا می کنه.سبک شعر رودکی که اکثرا" به عنوان اولين شاعر درست و حسابی فارسی نو شناخته شده، پخته تر و کامل تر از اونيه که «اول» بوده باشه. اگر از چيزی مدرکی در دست نداريم، دليل براينکه اون چيز وجود نداشته نيست. از دانسته ها می شه به نادانسته ها پی برد.

در زمينه اقتصادی و اجتماعی هم همينطور. هيچ وقت سابقه نداشته که يک ارتش يا کشوری، کشور ديگه رو فتح کنه و بلافاصله به راحتی بتونه اداره اش کنه و مدت کمی بعد از اين فتح، «دوران طلائيش» رو تجربه کنه! بعد از سقوط ساسانيان، دولت اسلامی به راحتی موفق می شه که نه تنها بر سرزمينهای منطقه سوريه و مصر، بلکه بر کل مملکت پهناور ايران به راحتی حکومت کنه، بدون اينکه مشکلات اساسی پيدا کنه. کمتر از صدسال بعد هم دوران طلايی خلافت شروع می شه که نقطه عطفش حکومت هارون الرشيد و مامونه. معنيش چيه؟ اينکه اقتصاد اين منطقه اينقدر قوی بوده و ادامه و پيوست اقتصادی و اجتماعی چنان برجا که حکومت اسلامی بلافاصله بعد از حذف کردن ساسانيان، توانسته بر روی اين پی، حکومت خودش رو پايه ريزی کنه.

فکر کنم دليل وجودی تاريخ خوندنم رو پيدا کردم: اينکه سعی کنم و عقده شکست مردم ايران رو که باعث شده چارچنگولی به تاريخ به عنوان تنها راه ثابت کردن اهميت خودشون بچسبند، درمان کنم. شايد؟

Comments (43) | February 5, 2006 01:38 PM



فايده

داشتم توی مجله هارپرز يک مقاله می خوندم در مورد جوايز. بحثش اين بود که عادت جايزه دادن، بخصوص برای دستاوردهای هنری که از جايزه ادبيات نوبل شروع شده، هنر رو محدود کرده به فايده داشتن و به يک قله ای دست پيدا کردن که اين جوايز مشخصش می کنند. مجله ها وقتی از نويسنده ای اسم می برند، می نويسند مثلا" آقای فلان و فلان، برنده جايزه پوليتزر ادبيات. يا خانم بهمان، برنده جايزه فلان در نقاشی. يعنی اينکه هنر موقعی اهميت پيدا می کنه که جايزه ای گرفته باشه و قدرش رو ثابت کرده باشه.

اين مطلب به فکرم انداخت که چقدر اين حرف درسته! کسی به ون گوگ يا دگا يا ميکل آنژ جايزه نمی داد، اما اونها اهميت کارهاشون رو در طول زمان نشون دادند. در دوران ويکتور هوگو، جايزه نوبل ادبيات نبود، اما هنوز هم نويسنده های دوران کلاسيک سمبل های ادبی هستند. چطور شد که ميزان ما از هنر وابسته شد به جايزه؟

بعد به فکر رشته خودم افتادم و سوالی که بارها ازم پرسيده اند: تاريخ به چه درد می خوره؟ چه «استفاده ای» داره. جواب من هم اکثرا" اين بوده که به هيچ درد، و استفاده اش هم بستگی به علاقه آدم داره. هيچوقت به اين حرف بی ربط که تاريخ به اين درد می خوره که اشتباهات گذشته رو تکرار نکنيم يا «گذشته چراغ راه آينده است» اعتقاد نداشتم. تاريخ می خونم چون ازش لذت می برم.

اما واقعا" يک مورخ به چه درد می خوره؟ در ايران، احتمالا" فقط به درد درس دادن در مدرسه و خوشبخت که باشه، در دانشگاه. اگر رشته اش مثل من تاريخ باستان باشه که احتمالا" هيچکدوم. اما در اينجا (امريکا و «غرب»( چی؟

از بين استادهام و بقيه، حداقل دو مورد می شناسم که استادهای تاريخ باستان و قرون وسطی هستند و هردو از مشاوران وزارت دفاع امريکا (پنتاگون). می پرسيد به چه درد می خورند؟ يک چيزی که تاريخ می تونه به آدم نشون بده، اينه که کشورهای مختلف تحت چه شرايطی در وضعيت امروزشون قرار گرفتند؟ چه عواملی باعث شکل گيری يک جامعه شدند. مردم اين جامعه به چه چيزهايی اهميت می دند و چه طرز فکری رو قبول دارند. اين چيزيه که يک مورخ تاريخ باستان يا قرون وسطی درش می تونه خيلی کمک باشه.

غير از اين، اين مورخ می تونه به شما نشون بده که جامعه خودتون چه ديدی از گذشته خودش داره، چه چيزهايی رو (غلط يا درست) جزوی از فرهنگ خودش می دونه و چه چيزهايی رو «خارجی». مثلا" تصور جامعه غرب از خودش به عنوان پرچمدار تمدن يونان باستان، ساخته و پرداخته قرن ها فرهنگ سازيه، از اروپای دوره رنسانس و روشنگری تا امروز.

در يک حالت ديگه هم مورخ می تونه در جا انداختن يک طرز تفکر مهم باشه. بازهم در جامعه ای که خودش رو ادامه دهنده روم و يونان می دونه، يک مورخ می تونه از نوشته های افلاطون يا از سخنرانی های سيسرو برای اثبات يا هنجار کردن يک بحث بخصوص استفاده کنه. به همين صورت، با معمول کردن اصطلاحات و وارد کردن يک مفهوم جديد به يک بحث، به گسترش دادن يک جدل و عادی کردنش کمک می کنه.

اين موضوع حداقل در امريکا جا افتاده. استادان تاريخ يونان باستان، قرون وسطی اروپا (بخصوص کسانی که در مورد جنگ های صليبی تحقيق می کنند)، و استادان تاريخ خاورميانه باستان و مدرن، همه به طور معمول با مسوولان وزارت دفاع و خارجه امريکا ملاقات می کنند و نظرشون رو در مورد سياست خارجی و اقدامات نظامی امريکا بيان می کنند. البته تقريبا" همه اين اساتيد از قشر همفکر مسوولان انتخاب می شند (در حال حاضر محافظه کارها) که طبيعيه، اما همين صرف وجود داشتنشون مهمه.

اين مطلبيه که در جامعه و سياست جامعه ما فکر کنم کاملا" نديد گرفته شده و يکی از عوامل اصلی نامحبوب بودن تاريخ و رشته های ديگر علوم انسانی و «بی مصرف» بودنشون در ذهن مردم ماست، و عامل اصلی عقب ماندگی مطالعات تاريخی در ايران هم هست. در مملکت ما، تاريخ يک رشته «رومانتيک» و نوستالژيکه که به درد کسانی می خوره که حسرت گذشته رو می خورند. اکثرا فقط به همين جنبه تاريخ نگاه می کنند و علاقشون هم به همينجا ختم می شه (چيزی که من از سوال هايی که ازم می شه متوجه می شم). نگاه به تاريخ در ايران به عنوان يک ابزار نشان دادن تشخصه، اينکه «هنر نزد ايرانيان است و بس» و اينکه ما «دوهزار و پانصد سال تاريخ داريم» (کذا) و همين. عملا" با وجود همه مفتخر بودن به تاريخ درخشان ايران، مردم ما با گذشته خودشون رابطه ای ندارند و بهش بيشتر به عنوان يک تماشاچی که احساسی بيشتر از تحير و سرگرمی نداره، نگاه می کنند.


Comments (109) | February 2, 2006 02:06 AM