آلمان
ديشب رسيدم آلمان. ده روزی اينجا خواهم بود برای کارهای مختلف، از جمله يک کلاس نسخه شناسی دوروزه توی دانشگاه برلين. خداپدرشون رو بيامرزه که خرج سفرمون رو دادند!! غير از اون، ديدن دوست دختر محترمه هم آمدم، اما چه وقتی هم. دوتا مقاله بايد برای کلاس ها بنويسم، 50 تا ورقه بايد تصحيح کنم، دوتا هم پيشنهاد طرح تحقيقاتی بايد تا آخر هفته آماده کنم. يعنی جای شما خالی، تا گردن توی کارم.
غير از اون، مملکت امن و امان. راستش يک مدتیه ديگه اخبار گوش نمی دم، در نتيجه اعصابم خيلی راحت تر شده. شديدا" توصيه می کنم. کانالهای کذايی "خبری" رو روی تلويزيون پاک کردم و توی اينترنت هم فقط خبرهای فرهنگی می خونم. يکجور سرتوی شن کردن شترمرغ وار. فقط شنيدم که گنجی آزاد شد (امان از اين وبلاگها!) که مبارکش باشه و بعد هم يک خبر ديگه ای که اعصابم رو خرد کرد.
کنگره امريکا وقتی که رای می داده که اين شرکت اماراتی نبايد بندرهای امريکا رو کنترل کنه، گفته که اجازه نمی ده هيچ شرکت "عربی" بنادر امريکايی رو د دست بگيره. نه اينکه هيچ شرکت اماراتی (حالا به حساب اينکه به تروريستها کمک کرده) يا هيچ شرکت مشکوکی، فقط اينکه هيچ شرکت "عربی" نمی تونه اين کار رو بکنه! خيلی جالبه ها! يعنی نژاد پرستی ساده، اما انگار هدف چون عرب ها هستند، مهم نيست! اگر بجای عرب، سياه پوست يا آسيای شرقی يا هرچيز ديگه ای بود، الان شلوار گنگره امريکا دور مچ پاش بود، اما چون عرب بوده، هيچ مهم نيست. اگر يکنفر خاصی اينجا بود، می گفت بخاطر اينه که با اسرائيل دشمنی کرده اند و برای درست شدنش بايد رفت با اسرائيل رفيق شد. يعنی زورگويی مدل قرن 21! اگر می خواهيد که در موردتون مزخرف نگيم و صاف و ساده حيوان حسابتون نکنيم، بريد با اسرائيل دوست بشيد. اونوقت با اينکه هنوز ازتون خوشمون نمی ياد و فکر می کنيم که حيوان هستيد، اما بخاطر اسرائيل احترامتون رو نگه می داريم. اسمش هم هست سياست واقع گرايانه! من بهش می گم سياست ابن الوقتانه.
می بينيد که با خوندن يک خبر، فشار خونم زد بالا. حالا می بينيد چرا به اخبار گوش نمی دم؟
عيد آمد و ما لختيم!
اين چيزی که می خوام بنويسم شباهت داره به همون گفته معروف کسی که می خواست از يک باغ زيبا هم شاکی باشه و گفت «بوی گند گل و وق وق بلبل»! حالا حکايت ماست...
شايد يکی از بدی های زندگی کردن توی لس آنجلس و از معدود اشکالات هوای خوب و هميشه آفتابيش، دم بهار و قبل از عيد به آدم معلوم بشه. هوای لس آنجلس بيشتر سال بين 10 تا 30 درجه در نوسانه و خيلی کم پيش مياد که گرمتر يا سردتر بشه. توی تابستون چند روزی داغ می شه و توی زمستون هم بعضی روزها سردتر و بارونی، اما نه هيچوقت يخبندون می شه و نه هيچوقت از آسمون آتيش می باره. هميشه می شه با يک شلوارجين و تی شرت گشت و شکايت نکرد.
اما مشکلش اينه که آدم تغيير فصل رو احساس نمی کنه. يعنی آخر اسفند که می شه، آدم نمی بينه که درخت ها شروع کنند به شکوفه دادن و آفتاب دوباره دراومدن و از اين حرفها. آدم تمام زمستون برف پارو نکرده که حالا از تموم شدندش راضی باشه. هيجانی برای از دست ندادن روزهای آخر اسکی کردن وجود نداره. اول فروردين فرق چندانی با اول بهمن نداره اينجا. اينه که حال و هوای عيد و بهار، به غير از دوتا سوپرمارکت و کتابفروشی ايرونی موجود نيست.
بگذريم. ديشب اومدم برکلی خونه مامانم و فعلا" منتظر عيد هستم و روز بعدش هم برگشت به لس آنجلس برای دادن امتحان يونانی. جای همگی پر ديروز توی دانشگاه فولرتن يک کنفرانس يکروزه تاريخ هخامنشی بود که من هم توش يک سخنرانی داشتم و کلی خراب کاری کردم. صداش رو در نمی يارم که آبروريزی نشه!
خداييش فکر نمی کرديد من بتونم راجع به همه چيز قرقر کنم ها!
عيد همه مبارک. صدسال به از اين سالها. سال ديگه بچه بغل خونه شوور. الهی همه کلی عيدی نصيبتون بشه. سرتون سلامت باشه نه نه!
چهارشنبه سوری
خوش به حال همه اونهايی که توی ايران هستند. ديشب چهارشنبه سوری بود و توی اين خراب شده من حتی يادم هم نبود. داشتم يک مقاله می نوشتم که يکدفعه يادم اومد شب چهارشنبه سوريه و من هيچکاری نمی کنم.
حتی حال و هوای عيد هم ندارم. گندش بزنند
پليس
اين گزارش های مختلف (یخصوص اين و اين) در مورد «مهرورزی» به خانم هايی که برای هشتم مارس جمع شده بودند و استفاده از باتوم برقی و ضربات لگد و پس گردنی توسط نيروهای خدمتگزار برای برخورد مهروزانه با يک گروه آدم، منو ياد يک گزارش گاردين می اندازه در مورد پليس.
يادم نمی ياد کی بود، اما گاردين يکبار مطلب خيلی جالبی نوشته بود در مورد پليس و اينکه در فرهنگ مدرن، چطوری سعی شده که پليس و نيروی انظامی به صورت يک نيروی خدمتگزار معرفی بشه. حرف نويسنده اين بود که ما به بچه هامون از اول سعی می کنيم ياد بديم که پليس دوست آدمه و آدم نبايد از پليس بترسه وو.... اما حقيقت قضيه اينه که قراره از پليس بترسيم. نيروی انتظامی بازوی دولته برای اجرای اميال دولت، قانونی يا غيرقانونی. کی رو داريم گول می زنيم؟ پليس اصلا" ساخته شده برای اينکه ازش بشه ترسيد. غير از اين، چرا بايد اونيفرم نظامی داشت برای پليس و باتوم برقی و تفنگ و بندو بساط؟ پليس هم چه دوست داشته باشيم چه نه، ابزار ساکت کردن مردمه. بچه های عزيز، از پليس بترسيد!
زنروز
روز خانم ها مبارک. بخصوص امسال که انگار هرچه خانم ها در عرض چند سال گذشته رشته بودند به دست حسودان پنبه شده. اما راستش فرق هم نمی کنه. حقوق نصف جامعه چيزی نيست که بشه ازش گذشت يا اصلا" فراموش شدنی باشه، هرچند که يک گروهی فکر کنند که ممکنه.
در ضمن، با همه وجود از خانم های محترم گله دارم که به همين هشتم مارس کذايی گير داده اند و همه سعی و تلاششون رو گذاشتند روی اين روز زن. سال 365 روزه.
طنز و عفت؟
" نيشخند طنز، کنايه آميز است و نشاندهنده خشم و قهری است که با عفتی حکيمانه آميخته است. طنز با نوعی شرم و تملک نفس توام است، اما هزل دريده است و خودداری نمی شناسد. هزل صريح است و طنز، در پرده؛ هزل وقيح است و طنز متين؛ هزل بيرگ است و طنز، متعصب. - طنز دهخدا از اين دست است." (تاکيد از من)
(از مقدمه داستانهای طنزآميز امروز، انتخاب و مقدمه دکتر تورج رهنما، تهران: سخن، 1376)
اين يعنی چه؟ طنز با شرم و هزل دريده به چه معنيست؟ برتری داريم برای طنز «درپرده» بر هزل «صريح»؟
البته تقصير دکتر رهنما هم نيست. خدابيامرز کيومرث صابری که اثرش در روی طنز و ادبيات ايران البته انکارکردنی نيست، روی اين قضيه جاانداختن طنز به عنوان «هنر عفيف» خيلی اصرار داشت. از اولش هم به نظر من سعی زياد بود در راه تعريف کردن کلمات به ميل شخصی. اما اين تعريف ها خيلی جديد بی معنی، و از نظری جانيفتادنی هستند. خطی نيست بين طنز و هزل و فاصله بينشون بيشتر به ميل و برداشت شخصی برمی گرده.
بی معنی تر از همه اينه که سعی کنيم شخصيت های تاريخی رو توی اين تعريف مدرنيستی بگنجانيم. مثلا" بر مبنای اين تعريف، اين قطعه طنز است:
«طلحک را به مهمی پيش خوارزمشاه فرستاندند. مدتی آنجا بماند، مگر خوارزمشاه رعايتی چنان که او می خواست نمی کرد. روزی پش خوارزمشاه حکايت مرغان و خاصيت هريکی می گفتند. طلحک گفت: هيچ مرغی از لک لک زيرکتر نيست. گفتند: از چه دانی؟ گفت از بهر آنکه هرگز به خوارزم نمی آيد.»
به همين ترتيب، اين هزل است
«پسر خطيب دهی بامداد در پايگاه رفت، پدر را ديد که خر می ...يد. پنداشت همه روزه چنان می کند. روز جمعه پدرش بر سر منبر خطبه می خواند، پسر بر در مسجد رفت و گفت: بابا، خر را می ..يی يا به صحرا برم؟»
اما پس اين کجای اين معادله قرار می گيره؟
«شخصی مولانا عضدالدين را گفت: اهل خانه من ناديده به دعای تو مشغولند. گفت: ناديده چرا؟ شايد ديده باشند.»
هر سه تا از يکجا هستند، رساله دلگشای املح الشعرا، نظام الدين عبيدالله زاکانی.
به نظرم مياد که همونطوری که مدتهاست سعی می کنند به همه ثابت کنند که همه «شراب» و «شاهد» و «ساقی» های حافظ معانی فلسفی دارند و اشاره به دين و حکمت و حافظ تمام عمر سربر زانو گذاشته و يک قطره هم عرقيات مصرف نکرده، امروزه هم خيلی ها خيال دارند که به ما ثابت کنند لطيفه و شوخی و جک، هرزه درا و بی مقدار هستند و يک چيزی به نام «طنز» به معنای اخص و خالص وجود دارد که شرم دارد و عفيف است.
عفت خانم عجوزه ای بود که عمرش را داد به شما. اميدوارم نوه و نتيجه ای ازيشان به جا نماند!
رسم الخط (1)
دارم روی مسئله خط و نوشتن و ربطش به غرور ملی و يکپارچگی زبانی فکر می کنم و احتمالا" در موردش يک چيزی می نويسم.
دوست دارم بدونم که بقيه در اين مورد چی فکر می کنند. بدون اينکه خيلی فيلسوفانه بهش فکر کنيد يا عالمانه، لطفا" اولين برداشتتون رو از ربط خط و زبان بنويسيد. به نظرتون تا چه حد خطی که يک زبان بهش نوشته می شه، برای هويت اون زبون اهميت داره. آيا با تغيير خط، می تونيم بگيم که زبون هم تغيير کرده؟