search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

همه اش کابوسه
اتلاف وقت؟
کلمات قصار
پاک
کنفرانس بيزانس
اسلام در ايران
نوشتن بی دليل
روزمرگی

archives

December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« March 2006 | Main | May 2006 »

همه اش کابوسه

يادتون میاد اون پدربزرگ يا مادربزرگ خيلی پير رو؟ شايد مادر مادربزرگتون بود، شايد هم پدر پدربزرگتون. بهش می گفتيد خانم جون يا آقا جون، عزيز جون يا آقا بزرگ. براتون شايد قصه می گفت، خاطره تعريف می کرد، از زمانی می گفت که بچه بوده. از دوران ناصرالدين شاه تعريف می کرد يا سال قحطی يا از اون سالی که تيفوس اومد. يادتون اومد؟

هيچوقت يادتون مياد که آقابزرگتون بهتون گفته باشه: «ما 2500 سال تاريخ داريم، ما فرزندان کورش و داريوشيم، ما ملت آريايی هستيم وو»؟

براتون شايد داستان تعريف می کرد، از رستم می گفت و از کيکاووس و اسفنديار و بيژن و رودابه و سياوش و افراسياب. از حسن کچل و کلب حسن و کک به تنور و تيس تيس مدتينا. نه؟

هيچوقت گفته بود:«ما ملت آريايی بوديم که مملکت پيشرفته ای داشتيم و همه کله بريانتين زده داشتيم و مشغل پيشرفت های آنچنانی بوديم در زير حکومت ساسانی و بعد همه چيز رو اين عرب های سوسمارخور اومدند و خراب کردند»؟

آقابزرگه هيچوقت احساس ضعف می کرد؟ فکر می کرد که همه زندگيش رو تلف کرده؟ که هرچيزی که توی زندگيش انجام داده و پدر و مادرش انجام دادند و بهش باور داشتند غلط بوده؟

فکر کنيد خودتون 50 سال ديگه تصميم داريد برای نوه و نتيجه خودتون همين حرف ها رو بزنيد. چقدر احساس می کنيد که به ملتی تعلق داريد که در تاريخ، راه غلط رو طی کرده؟ چقدر احساس می کنيد که چرا «اونها پيش رفتند و ما عقب مونديم»؟ چقدر اصرار خواهيد داشت که اسم پسرتون رو بگذاريد اردوان؟ چقدر احساس می کنيد که چی بوديم و چی شديم؟

Comments (59) | April 26, 2006 09:47 AM



اتلاف وقت؟

بزرگان فرموده اند که وقت تلف نکن بچه! وبلاگ نوشتن نه آب می شه و نه آجيل. وقت هدر دادنه. بجاش بشين و درست رو بخون و مقالات سنگين بنويس و کتابهای سنگين تر. مقالاتی که فقط خود بزرگان خواننده اش هستند و کتاب هايی که بزرگان می خرند و می گذارند توی تاقچه منزل و هيچوقت هم نمی خونند. مقالات و کتابهايی که همه عنوان های دوقسمتی دارند که با : از هم جدا شده اند.

بزرگان فرموده اند که نثر وبلاگی نثر مبتذل است. که اگر در حرف هرروزه می گوييم «خوار و مادرتو سگ فلان»، در نثر نوشتاری بايد با چنگال و چاقو صحبت کنيم. نثر بايد پخته باشه، حتی اگر مفهموم خام.

تحقيقات که براه است. ديشب بقول پدرم به «اشراق» رسيدم و يکدفعه نتيجه شش ماه خوندن در مورد اقتصاد غرب ايران و عراق و سوريه، بالاخره فهميدم برای اين تز دکترا چه غلطی بايد بکنم. انشالله در طول همين عمر شما و بنده، يک عدد کتاب به اين (!) کلفتی خدمتتون تقديم می کنم در مورد موضوعی که نه شما بهش علاقه داريد و نه حاضريد وقت تلف کنيد که بخونيد، اما به هرحال ازش تعريف می کنيد.

يک روزی بابابزرگ وبلاگ يک حرف جالبی زد. گفت وبلاگ نوشتنم نمی ياد چون وقت خوندن ندارم و بدون خوندن هم نمی شه نوشت. راست می گه. البته من غير از خوندن کاری بلد نيستم، اما خوندنی های امروزه ام به درد وبلاگ نمی خوره. خيلی وقته يک داستان نخونده ام. تصور هم نمی کنم شماها زياد علاقه داشته باشيد مزخرفات من در مورد تجارت در منطقه بين النهرين رو ملاحظه کنيد. در نتيجه، ببخشيد که نوشتن اينجا شده قرضی. اما سعی می کنم اين وبلاگ تک خطی ها رو مرتب بنويسم.

ايدون باذ!

Comments (3) | April 25, 2006 10:35 AM



کلمات قصار

بقول ناپلئون، تنها چيزی که حدی نداره، خريته!

Comments (46) | April 22, 2006 09:02 AM



پاک

عيد پاک و جشن پسح به همه ايرانيان مسيحی و کليمی مبارک.

نوشته های کامران رو در مورد زندگيش در اسرائيل و بخصوص تعريف های جالب و بعضا" خنده دارش از مراسم پسح رو از دست نديد. قلمش بسيار عاليه. به غير از اينها، وبلاگش داره هيچی نشده به مرکزی از اطلاعات دست اول از موسيقی تبديل می شه. دمت گرم کامران.

Comments (5) | April 16, 2006 02:31 AM



کنفرانس بيزانس

هفته پيش توی دانشگاه يک کنفرانس يکروزه داشتيم در مورد تاريخ و فرهنگ امپراتوری روم شرقی (بيزانس). در هر موردی، از کاشيکاری های سقف کاخ فلان پادشاه گرفته تا شجره نامه بهمان شخصيت، يک مقاله موجود بود. معمولا" توی اين کنفرانس ها، من هميشه وسوسه می شم که يک بالش با خودم ببرم و تخت بخوابم، چون اکثر سخنرانان محترم انقدر کسل کننده هستند و فقط از روی کاغذ می خونند و سرشون رو هم بلند نمی کنند که آدم بودن يا نبودنش چندان تفاوتی نمی کنه و چه بهتر که يک قيلوله تميزی بکنه.

اما اين يکی حقا" به حقا جالب بود و درصد خواب آوريش پايين. کلی آدم های خل و نيمه خل و بيکار (نظير خود بنده) تحقيقات جالب انگيزناک کرده بودند که آدم را به تفکرات می انداخت و حس مورخی آدم رو زنده می کرد. يک استادی در مورد شهر قسطنطنيه صحبت کرد و يک آقای يونانی حاضر در جلسه هم به سبک همين هموطنان خودمون بلند شد که يک «سوال» بکنه که خدا صبرتون بده. نيم ساعت برای روضه خون ها موعظه کرد و بخيال خودش به اين چهارتا مورخ شته زده تاريخ ملی يونان درس داد و خلاصه همه ما سربه ديوار می کوبيديم که اين حريف بی انصاف نکرده حداقل کتاب تاريخ دبيرستانش رو بخونه و بعد بياد نظريات پرتاب کنه، که بماند.

اما از اونجايی که هر چيز خوبی بايد يک شاهکار هم داشته باشه، يکی از سخنرانان که دکتر ماريا مورودی اسمش بود (به فتح ميم و سکون واو بخونيد)، يک مقاله ای خوند در مورد يک کتاب پزشکی يونانی که به عربی ترجمه شده و بعد در خود قسطنطنيه از طرف يونانی ها و عرب ها و ايرانی ها مورد استفاده قرار گرفته و همه هم دورش به زبون خودشون يادداشت نوشته اند و اطلاعات اضافه کرده اند. هم يونانی بلد بود (خودش يونانيه) و هم عربی و هم فارسی و هم لاتين و هرکوفت ديگه ای که بخواهيد. يعنی تحقيقش خلاصه مو لادرزش نمی رفت (ببخشيد برای استفاده از اين اصطلاح بی ادبی) و کارش عالی بود. يکی از معدود زمان هايی که آدم نمی تونست بگه که طرف نصف منابع رو نگاه نکرده و از اين حرف ها. خلاصه کلی منو شارژ کرد و دوباره اميدوار به کاری که خودم دارم می کنم. جای شماها خالی، البته اگر اينقدر بيکار باشيد که به اين چيزها اهميت بديد.

پانوشت: بدون هيچ دليل خاصی، تصميم گرفتم يک وبلاگ کوچک توی بلاگ اسپات راه بندازم. توش نقل قول و فکرهای تک خطی می نويسم، احتمالا" بيشتر به انگليسی، ولی احتمالا" به زبون های ديگه هم (فارسی و غيره...). اگر فارسی کامل بود، اسمش رو می گذاشتم: «زوايد عقايد بنده».

Comments (1) | April 15, 2006 07:07 AM



اسلام در ايران

اين چند وقته که زياد نمی نوشتم، بيشتر مشغول کار کردن روی دوتا مقاله بودم. يکی در مورد ماليات های جزيه و خراج در اوايل دوره اسلامی، يکی هم در مورد روابط تجاری شاهنشاهی ساسانی و امپراتوری بيزانس در قرن ششم ميلادی.

چيزهايی که در مراحل مختلف نوشتن يادگرفتم خيلی زيادند.از مقاله اولی ياد گرفتم که بخشايش ماليات جزيه به کسانی که مسلمون می شدند در اوايل دوره اسلامی وجود نداشته، اينکه طرز محاسبه و پرداخت ماليات خراج چطوری بوده، و اينکه صلحنامه ها چطور نوشته می شدند.

از مقاله دوم هم ياد گرفتم که اقتصاد اواخر دوره ساسانی در حال رشد و گسترش بوده، در حالی که اقتصاد بيزانس در حال عقب نشينی و پس رفت بوده. تجارت و کشاورزی در منطقه شمال عراق و سوريه خيلی نزديک به شرايط اقتصادی ايران بوده و قبايل مختلف عربی که در منطقه سوريه و اردن زندگی می کردند، از اين گسترش اقتصادی خيلی استفاده کردند و شايد بشه گفت مقداری از خرج فتوحات صدر اسلام از کيسه اين عرب ها رفته.

اما دو نکته بخصوص برام خيلی جالب بودند. يکی اينکه چقدر قبايل شمال شبه جزيره عربستان به دولت ساسانی نزديک بودند و در عمليات نظامی ساسانی عليه بيزانس شرکت می کردند، و ديگه اينکه بخش اعظم جمعيت ايران، برخلاف چيزی که شايد بيشتر ايرانی ها تصور می کنند، تا حدود 150 سال بعد از اسلام هنوز مسلمون نشده بودند! اولی به اين موضوع کمک می کنه که شرايط داخلی شاهنشاهی ساسانی در دوره قبل از اسلام بسنجيم و متوجه بشيم که عرب ها کاملا" هم ناآشنا با شرايط ساسانيان نبودند، و دومی هم مسئله جالبيه که بايد مورد توجه اکثر کسانی باشه که به شرايط مسلمان شدن ايران علاقه مند هستند.

اما غير از همه اينها، يک مطلب اصلی توجهم رو جلب کرد: اينکه چقدر منابع در مورد تاريخ اين دوره (صدسال آخر دوره ساسانی و اوايل دوره اسلامی) به زبان فارسی کم هستند. مقالات و کتاب هايی که در اين مورد نوشته شده اند به فارسی ترجمه نشده اند و اکثر کارهايی که در اين مورد موجود هستند، يا از ديدگاه مذهبی نوشته شده اند يا از ديد ضد دينی و وطنپرستانه.

به هر حال، اگر اينجا زياد نمی نويسم برای اينه که سرم شلوغ نوشتن و خوندنه و شديد دارم از اين عالم بی خبری و غرق شدن در کتاب هام لذت می برم.

Comments (102) | April 11, 2006 08:40 AM



نوشتن بی دليل

ساعت پنج صبح به وقت لس آنجلسه. بخاطر پروازم، ساعتم بهم ريخته و الان از خواب بلند شدم. حوصله کتاب خوندن نداشتم و گفتم بجاش بيام کمی با وبلاگم ور برم.

راستش يکی از دلايلی که ديگه زياد وبلاگ نمی نويسم اينه که حدود سه، چهار هفته ای می شه که وبلاگم بيمار شده. اگر نگاه کنيد، آرشيو اختصاصی هرنوشته خراب شده و کار نمی کنه. من هم بلد نيستم درستش کنم و اون دوستی هم که بلده، سرش شلوغه و وقت نمی کنه. من هم هی فکر می کنم اگر هم چيز خوب و بدردبخوری بنويسم، چون نمی شه که به تنهايی ديده بشه، حيف می شه. خلاصه دست و دلم زياد به نوشتن نرفته.

از طرفی هم کلی کار دارم و نوشتن جدی. مقاله و از اين حرف ها. يک مقاله نوشتم در مورد تاريخنگاری ماليات در اوايل دوره اسلامی. در واقع بررسی نوشته های تاريخدان های معاصر بود در مورد ماليات های خراج و جزيه در دوره فتوحات اسلامی و اوايل حکومت اموی. برای خودم جالب بود و کلی چيز ياد گرفتم، از جمله اينکه جمعيت ايران حدود 200 سال بعد از اسلام شروع می کنه به مسلمون شدن!

يک مقاله ديگه هم نوشتم (و هنوز هم در حال نوشتنش هستم!!!) در مورد روابط تجاری شاهنشاهی ساسانی و امپراتوری بيزانس در قرن ششم ميلادی. توجهم بيشتر به منطقه شمال سوريه و عراق بود، بخصوص شهرهای نصيبين، کالينيکوم، و ارشکان در ارمنستان. کلی متون اصلی از قرنهای ششم تا دهم ميلادی خوندم که جالب بودند. از جمله چيزهای خوندنی، نوشته های راهب های نستوری سريانی بود در مورد اين جنگ ها و اينکه در اين دوره، سريانی ها چطور سعی داشتند خودشون رو بين اين دو امپراتوری عظيم حفظ کنند. اسم مقاله رو هم گذاشتم «بين پتک و سندان»!!!

همينطور که می بينيد، کارم شده فقط درس و مشق. زياد نه وقت خوندن چيزهای غيردرسی دارم، نه اينکه با جمعيت دوستان قديم و قديمه، رابطه ای. دوستان جديد مدرسه ای هم که برای کسی لطفی ندارند. خلاصه توی يک نوع موقعيت بقول شاعران مدرن، «سترون» قرار گرفتم! وبالگه رو هم که می خونم می بينم شده اند جای فحش و فحش کاری و خلاصه زياد از وجود خودشون به عنوان وبلاگ و رسانه و از اين مزخرفات باخبر شدن. اين بدبختی قديمی «رسالت نويسنده» بدجوری خفت دوستان رو گرفته و همه توهم برشون داشته که علی آباد هم شهريه. يکی شده شيپور اسرائيلی و به عبری و عربی دونستن اون يکی گير می ده، يکی همه فمينيستها رو خراب می دونه و اونيکی همه مردها رو شوونيست. يکی شده فدايی فلان سيد و يکی هم در حال فحش دادن بهش. شير تو شير روشنفکرانه زورکی شده که نگو و نپرس. خدا کنه يک بيکاری پيدا بشه و اينها رو روی کاغذ چاپ کنه که برای فردای مورخين خيلی خوبه!

تا بعد.

Comments (168) | April 6, 2006 04:45 PM



روزمرگی

فقط يک کلام که ديشب برگشتم لس آنجلس. بعد از يک پرواز خيلی طولانی و خيلی خسته کننده. هنوز زنده ام، تا حدودی. ببخشيد که زياد نمی نويسم و ننوشتم. حالا که مقاله هام تموم شدن، بيشتر می نويسم و شايد هم بهتر.

Comments (144) | April 4, 2006 07:47 PM