شوخی ها
چون يکی از مسائلی که خيلی از دوستان مطرح می کنند، نظير همين آقای آذری که برای من پيغام گذاشته بود، برخورنده بودن بعضی از شوخی ها و جک هاست، به فکرم افتاد که ببينم می شه پيدا کرد ريشه اين شوخی ها از کجاست؟ از کی تا به حال تيپ های رشتی بی غيرت و اصفهانی حسابگر و ترک نادان و آبادانی خالی بند بوجود اومده اند. بی تعارف، چون وقايع اخير هم مربوط به آذری ها بوده، بيشتر نظرم اين بود که ببينم از چه موقع تيپ "ترک خر" بوجود آمده و آيا ترکها هميشه به نادانی معروف بوده اند؟
در اين بين، مشغول خوندن کليات عبيد زاکانی هم هستم (که نمونه اش رو قبلا" ديديد). توجه کردم که در بين حکايات عبيد زاکانی (زاکان قزوين ) در رساله دلگشا، تيپ ترک اتفاقا" نادان و احمق نيست، بلکه حماقت بيشتر منصوبه به همشهری های خود عبيد، يعنی قزوينی ها! ترک های اونزمان اکثرا" دارنده تيپ "خوشگل" و يا "شقی" هستند و در حالت های مختلف، يا فاعل يا مفعول شوخی های جنسی. جالبه که همدانی بی غيرت معرفی شده و اردبيلی (که در اونزمان احتمالا" هنوز زبانش کاملا" ترکی نبوده)، زرنگ و نکته گو. برای نمونه، اين چند حکايت رو ميارم:
«قزوينیی در حالت نزع افتاد. وصيت کرد که در شهر کرباس پاره های کهنه پوسيده طلبند و کفن او سازند. گفتند غرض از اين چيست؟ گفت: تا چون منکر و نکير بيايند، پندارند که من مرده کهنه ام ، زحمتم ندهند»
«جمعی قزوينيان به جنگ ملاحده رفته بودند، در بازگشتن هر يک سر ملحدی برچوب کرده می آوردند. يکی پايی بر چوب می آورد. پرسيدند: اين را که کشت؟ گفت من. گفتند: چرا سرش نياوردی؟ گفت: تا من برسيدم سرش برده بودند!»
«قزوينئی پای راست بررکاب نهاد و سوار شد، رويش از کفل اسب بود. اورا گفتند: باژگونه بر اسب بنشسته ای. گفت: من باژگونه ننشسته ام، اسب چپ بوده است.»
«همدانيئی بدر خانه خود می رفت. جوانی خوش صورت را ديد که از خانه او بيرون می آيد. برنجيد و گفت: لعنت بر اين زندگی که تو داری! هرروز به خانه مردم رفتن چه معنی دارد، تا جانت برآيد زنی بخواه چنان که ما نيز خواسته ايم تا ده کس ديگر به تو محتاج شوند.»
«اردبيلی ای با طبيبی می گفت: زحمتی دارم چه تدبير باشد؟ طبيب نبض او بگرفت گفت: علاج تو آن است که هرروز قليه پنج مرغ فربه و گوشت بره نر مطنجنه کرده مزعفر با عسل می خوری و قی می کنی! گفت: مولانا راستی خوش عقل داری، اين که تو می گوئی اگر ديگر کس خورده باشد و قی کرده من در حال بخورم!»
«امير طغاچار از مولانا قطب الدين پرسيد که رافضی که باشد؟ گفت: آنکه زن را از کونسو فروبرد. دست بر دهن نهاده گفت: ايوای من ايکی کز رافضی اولويدرمين -يعنی من دوبار رافضی شده ام»
«ترک پسری در راهی می رفت و اين می خواند: مست شبانه بودم و افتاده بی خبر. غلامباره ای بشنيد و گفت: آه، آن زمان من بدبخت گردن شکسته کجا بودم؟»
مرز پر گهر
می خواستم يک چيزی بنويسم در مورد اين ماجراهای "قومی" اخير. فکر کردم که بگم که ملت ما به دليل ناآگاهی و خبر نداشتن از بقيه دنيا، فکر می کنند که مشکلاتشون فقط مخصوص خودشونه و همه جای ديگه دنيا بهشته. که فقط تو ايرانه که مردم سربه سر هم می گذارند و برای هم بقول قديمی ها مضمون کوک می کنند.
می خواستم بگم که بابا، توی آلمان مردم فريز شرقی خر هستند، سوابی ها خسيس، ساکسون ها پدرسوخته، بايرنی ها کله خر و دهاتی، توی انگليس اسکاتلندی ها خسيسند، ايرلندی ها احمق، توی امريکا هم لهستانی ها احمق و دست و پا چلفتی و مکزيکی ها نفهم و قس عليهذا. که بابا، سرتيکه انداختن و مضمون کوک کردن تو خيابون ريختن مسخرست. که کسی اگر می گه رشتيه بی غيرته و اصفهونی خسيس و شيرازی تنبل و همدونی پوست خرکن و ترک خر، منظورش اين نيست. که آخه نصف خانواده من هم ترک آذری هستند و هممون همه چيز قاطی داريم.
اما ديدم هرچی من می خوام بگم و حتی بهترش رو اين گفته. دمش گرم....
برای پشتيبانی از مانا
دستگيری مانا نيستانی ، يکی از بهترين کاريکاتوريست های ايران رو بخاطر يک مسئله بی اهميت محکوم می کنم. برای اين مطلب دلايل زيادی دارم، اما بزرگترين مشکلم با اين بدعت خظرناکه که بجای مدير مسوول، نويسنده رو مقصر می دونند، همونطوری که گلنساخانم هم گفته.
خيلی وقت پيش ها که اين چند خط رو نوشتم، فکر می کردم که کار اين مليت بازی به اينجاها می کشه.
پس گردنی!
«از فضايل پشت گردنی اين که حسن خلق می آورد، خمار را از سر به در می کند، بدرامان را رام می سازد و ترشرويان را منبسط می سازد و ديگران را می خنداند، خواب از چشم می ربايد و رگهای گردن را استوار می سازد»!!
(مولانا عبيدالله زاکانی، رساله دلگشا، حکايات فارسی)
من دانم که من آنم!
آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گيتی بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بيدار نماييش که بس خفته نماند
آنکس که نداند و بداند که نداند
اوهم خرک لنگ به مقصد برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
هويت ايرانی؟
داشتم بندهای مختلف اين قانون «مد و لباس» رو می خوندم که حرف اصليش، دوری کردن از الگوهای غربيه که با هويت ايرانی خوانايی ندارند!
بگذريم از اينکه در اين قانون «مد و لباس»، که می خواد از الگوهای غربی مارو نجات بده، خود اسم قانون غربيه و الگوش هم به همينطور و اين قانون هم به هيچ جايی نمی رسه (اصلا" قوانينی که سعی دارند مردم رو دسته بندی کنند هيچوقت به نتيجه نرسيده اند، هيچ جای دنيا!). قسمت هيجان انگيز قضيه، اين «هويت ايرانيه». من خبر نداشتم هويت ايرانی (حالا چه جونوری هست بماند) برای خودش مد لباس داره! خوبه، اگر ما هويتمون طراح لباسه که خيلی وضعمون بهتری از اونيه که من فکر می کردم. برای ملت آريايی يک اسفندی بايد دود کرد که کاری که هيچ ملت ديگه انجام نداده رو ماها انجام داديم. صدساله، هم هويت ايرانی اختراع کرديم (حالا دوستان خط فاصله دارش هم کرده اند، به صورت هويت ايرانی-اسلامی!)، و حالا هم هويت ايرانيمون خانه مد و مزون ايو سن لوران درآورده. آباد باشی ايران! حق گفته اند که هنر نزد ايرانيان است و بس.
در جهت روشن شدن افکار اين بنده سر کنده، امکان داره مسوولين محترم (که فکر می کنند مسووليت يعنی اينکه تعيين کنند تن مردم چی بايد باشه)، برای بنده تعريف کنند که اين هويت ايرانی چه موجوديه؟ هويت ايرانی تهرانی يا اصفهانی يا کردی يا رشتی يا بلوچی يا تبريزی يا اردبيلی يا مشهدی؟ اين هيچ ربطی به هويت افغانی هم داره؟ هويت تاجيکی چطور؟ در وسط ايرانی-اسلامی بودن، ايرانی-کليمی و ايرانی-مسيحی و ايرانی-زرتشتی و ايرانی-هندو و ايرانی- مندائی رو هم تو خودش جا می ده يا نه؟
بيچاره هويت...
خريت
در راستای اون نقل قول معروف چند هفته پيش که :«تنها چيزی که حدی نداره، خريته»، بنده امروز احمقانه ترين عمل زندگيم رو انجام دادم.
صبح يک کمی دير از خواب بيدار شدم و چون مجبور بودم که سريع خودم رو برسونم به کلاسم، تصميم گرفتم بجای اينکه با اتوبوس برم دانشگاه، با ماشين خودم برم. وقتی که رسيدم، هنوز حدود 10 دقيقه به شروع کلاس باقی مونده بود. کنار خيابون جلوی يکی از اين پارکمترها پارک کردم و پريدم پايين و به اندازه يک ساعت سکه انداختم توی پارکمتر. يکدفعه به صرافت افتادم که کلاس حدود يکساعت و نيمه و من ديگه سکه ندارم. پيش خودم گفتم سريع می رم دم يک مغازه و ازشون خواهش می کنم بهم چندتا سکه بدند.
اين قسمت مشکلی نداشت و من با کمال افتخار برگشتم دم ماشين. اما ديدم اه! پارکمتره می گه : وقتتون تموم شده! پيش خودم فکر کردم يعنی چه؟ من همين سه دقيقه پيش به اندازه يکساعت پول ريختم توی اين دستگاه! مرده شور اين پارکمترهای دانشگاه رو ببرند که هميشه يکچيزيش لنگه...!
اما يکدفعه متوجه شدم که مشکل چيه: دوتا پارکمتر کنار همديگه هستند، يکی برای ماشين عقبی، يکی برای جلويی. من پول رو ريخته بودم توی پارکمتر ماشين جلويی که يک ب. ام .و. نو و شيک و تميز سياه رنگ کوپه بود! يکساعت هديه مجانی به مناسبت روز اثبات حماقت من. خودم داشتم يک ده دقيقه ای به خودم می خنديدم!
فکر کنم امروز روزيه که من بالاخره تبديل شدم به يک پرفسور کم حافظه!
ادبيات فارسی ميانه
اين ها ديشب که داشتم چندتا شعر مانوی می خوندم به ذهنم رسيد.
فارسی ميانه (يا بقول عامه، زبان پهلوی) در عرض دو، سه قرنی که از شناخته شدنش توسط جامعه علمی می گذره، بيشتر زبانی بوده برای زبان شناس ها و مورخين. زبان شناس ها با موشکافی در شکل گيری کلمات و جملات اين زبان، سعی در پيدا کردن قوانين و دستور زبان فارسی ميانه و زبان های مربوط بهش (فارسی باستان، پارتی و...) دارند. مورخين هم با خوندن مقدار کمی از نوشته های فارسی باستان که به جا مونده، سعی می کنند ازش نتيجه های تاريخی بگيرند و متوجه بشند که تاريخ ساسانی چطور بوده.
اما تا حالا فکر نمی کنم کسی به زبان فارسی ميانه و نوشته های باقی مونده از اون زمان از ديد ادبيات نگاه کرده باشه. بيشتر رسمه که ادبيات فارسی نو رو از قرن سوم هجری شروع کنند: روايت معروف نظامی عروضی در چهار مقاله که شعری از حنظله بادغيسی ذکر می کنه يا اون قطعه معروف «آهوی کوهی«.
شکل گيری شعر فارسی، قصيده و مثتوی و غزل و بقيه رو اکثرا" به بحور عروضی شعر عربی نسبت می دهند و البته هم شکی درش نيست که شکل گيری شعری که به ساختار بيت وابسته است و قافيه و رديف، صد در صد به شعر عربی مديونه. اصولا" ساختار شعر در زبان های هندو-اروپايی بيشتر به آهنگ درونی کلمه و تکيه زير و بمی بستگی داره و شايد يکی از دلايلی که برای ما ايرانی ها، شعرهای انگليسی و زبان های ديگه، به نظر «شعر» نمی ياند، همين عادت کردن به شعر بر مبنای ترکيب کلمات و وزن بيته. در فارسی ميانه اگر به شعری مثل «درخت آسوريگ» نگاه کنيد، قافيه و رديف به صورتی که بهش عادت داريم، وجود نداره، اما وقتی بلند خونده بشه، شعر بودنش رو کاملا" متوجه می شيد.
همه اين ها رو گفتم که بگم ديشب که داشتم متن های مانوی رو می خوندم، به چندتا سرود در ستايش خدايان مختلف مانوی رسيدم که به صورت شعر هستند. شروع کردم برای خودم بلند بلند خوندنشون و يکدفعه ديدم که ای! اين غير از اينکه وزن درونی شعر فارسی ميانه رو داره، يک کمی هم از وزنی که ما از شعر می فهميم درش وجود داره. به اين صرافت افتادم که شايد حداقل کمی از اين سنت ادبی فارسی ميانه، به فارسی نو کلاسيک هم وارد شده باشه. چه بسا حتی از طريق پارتی اشکانی که به احتمال زياد، حاوی مقدار زيادی قطعات شعری بوده و خيلی از داستان های پهلوانی ايرانی هم از اين زبون وارد فرهنگ ايران شده.
مختصر اينکه به اين فکر افتادم که چرا کسی به ادبيات قبل از اسلام ايران به چشم «ادبيات» نگاه نمی کنه؟ چرا به جای «دوقرن سکوت»، به اين فکر نمی افتيم که شايد اين دوقرن شکل گيری بوده و حتما" نبايد در فارسی نو دنبال آثار ادبی و تاريخی بگرديم.
فرصت بشه، چندتا از اين شعرهای مانوی رو ترجمه می کنم و می گذارم اينجا. شايد به درد کسی که از من توی ادبيات باسوادتره بخوره.
ايسلند
ايسلند کشوريست در شمال غرب اروپا در ميان اقيانوس اطلس شمالی و بلافاصله جنوب مدارقطبی. حدود هزار و دويست ساله که محل سکونت يک ملت مهاجره از کشورهای نروژ و ايرلند و حدود 1100 سال از این مدت، تنها راه ادامه زندگی مردم در اين کشور کشاورزی بوده و بس.
صدوپنجاه سال پيش، ايسلند فقيرترين کشور اروپا و يکی از فقيرترين کشورهای دنيا بود. به عنوان مملکتی بدون ذخاير طبيعی و دسترسی به اونها، راهی هم برای نجان نداشت. حکومتش در دست اداره امور ايسلند بود که يکی از وزارت خانه های کشور دانمارک به شمار می رفت. مردمش با قايق پارويی ماهی گيری می کردند و با گاوآهن زمين رو شخم می زند. 100 سال بعد از انقلاب صنعتی در اروپا، ايسلند بدون خبر از اين پيشرفت ها و مثل 1000 سال قبل زندگی می کرد. مردمش خيلی محافظه کار و سنتی بودند و خيلی به ادبياتشون می نازيدند. اما از نظر سطح زندگی بسيار پايين بودند.
از اواسط قرن نوزدهم، مردم ايسلند تصميم به بازپس گرفتن حق خودمختاری و استقلال کشورشون گرفتند. تا سال 1910، ايسلند تونسته بود خودمختار بشه. در اين مدت، ايسلندی ها با تکنولوژی کشتی بخار آشنا شده بودند و شروع کردند به صنعتی کردن ماهی گيری و پروسه کردن فرآورده های دريايی . از اين طريق، کم کم تونستند به بازار جهانی راهی پيدا کنند. از طريق آشنايی یا تکنولوژی جديد، کشورشون پيشرفت بيشتری کرد. برای اولين بار دانشگاه در ايسلند افتتاح شد. دهکده دوهزار نفری ريکياويک تبديل شد به يک شهر درست و حسابی. پارلمان ايسلند (آلثينگ) دوباره افتتاح شد. راه سازی و کشتی سازی پيشرفت کرد. کم کم تکنولوژی ظريف به ايسلند راه پيدا کرد و در عرض يک نسل، ايسلند از يک کشور جهان سوم به يک کشور مدرن تبديل شد.
مردم ايسلند خيلی شبيه ايرانی ها هستند. شايد بين همه کشورهای اروپايی فقط ايسلندی ها باشند که مثل ايران اينقدر برای شعر و ادبيات اهميت قائلند و هر ايسلندی مثل هر ايرانی يکپا شاعره. خيلی از اينکه تونسته اند زبان ايسلندی قديم (که همون نروژی باستانه) رو حفظ کنند به خودشون می بالند، مثل ايرانی ها که از حفظ کردن فارسی در برابر عربی به خودشون افتخار می کنند. ايسلند هم مثل ايران با وجود قرنها حکومت خارجی، شخصيت خودش رو حفظ کرد و آخر تونتست موقعيت خودش رو تثبيت کنه.
چرا ايسلند يک کشور مدرن و پيشرفته است در حالی که ايران هنوز اندرخم يک کوچه است؟
قرون وسطی
برای من که از يک کشور مذهبی اومدم و نتيجتا" زياد دل خوشی از مذهب ندارم، خيلی جالبه که چقدر از وقت جوانان اين مملکت صرف مذهب و دين می شه. تعداد آدم های هم سن من که مسيحی بالنسبه سفت و سختی هستند خيلی زيادتر از اونيه که آدم توی ايران می بينه.
جالب تر از اون تعداد دانشجوهای تاريخ قرون وسطی و اواخر عهد عتيقه که سرگرم مسائل مذهبی هستند و خودشون هم حسابی مذهبی. من اکثر وقتم به خوندن در مورد تاريخ اقتصاد می گذره، اما دوستانم همه هم و غمشون شکل گيری دين مسيحيته و عين آخوندها بی جا و جادار از انجيل و تورات و آگوستين قديس و ژروم نقل قول می کنند. حتی يکی رو داريم که نظرش اينه که مسلمونا دارند فرهنگ اومانيستی اروپايی رو از بين می برند و ايشون برای نگهداری از اين فرهنگ، داره در مورد تاريخ جنگهای صليبی تحقيق می کنه که بفهمه چطور می شه مسلمون ها رو شکست داد. جالبه که برای حفاظت از فرهنگ اومانيستی به فرهنگ تفتيش عقايد پناه برده.
شايد داريم به جايی می رسيم که تخم و ترکه فرهنگ اومانيستی دارند برمی گردند به نقطه شروع و فرهنگ مذهبی و در عوض ما که اسما" از يک جامعه مذهبی ميايم، کم کم بشيم حافظان اومانيسم؟ کی به کيه؟
حلوا حلوا کردن
ببخشيد که دارم خودم رو وارد اين دنيای خيلی مسخره جنگ های وبلاگی می کنم. هميشه گفتم که فکر می کنم آدم های وبلاگ نويس و وبلاگ خوان، هردو دارند قضيه رو به شدت جدی می گيرند و بقول معروف، امر بهشون مشتبه شده. يک سری آدم بيکار هم هستند که آتش اين قضيه رو خيلی تند می کنند و به مشکلات اضافه می کنند. تمام اين داد و هوار در مورد اينکه بعععله، وبلاگ رسانه جديده و فلان و بهمان می کنه و نثرش خاصه و هدفش اينطوره و طبيعتش آنطور، همه به نظرم خنده دار مياد. پانصد سال وقت گرفت که بفهميم اهميت اختراع کوچک گوتنبرگ در فرهنگ انسانی تا چه حد بوده، يا اينکه چاپ اولين روزنامه چقدر تاثير گذار بوده و هکذا. اين کوتاه شدن حافظه ها و نگاه کردن به وقايع امروز به صورت «تاريخ زنده» داره شديدن مشکل می شه. نگاه کردن به وبلاگ و هياهو دور و برش هم همينطوره. (فکر کنيد اگر در همون زمان گوتنبرگ، اينقدر کتاب که در مورد وبلاگ در اومده و اينهمه تحقيقات دانشگاهی که در همين چهارسال عمر وبلاگستان ايرانی انجام شده، در مورد کار گوتنبرگ نوشته شده بود!!!).
حالا منظور؟ منظورم اين قضايای تهمت زدن به وبلاگ نويس ها، عاصی کردنشون، و مجبور کردنشون به تعطيل وبلاگشونه. به اين خاطر نمی گم که صنم دوستمه و حالا که تصميم گرفته ننويسه، يک کمی ناراحتم کرده، به اين خاطر می نويسم که اين مسئله کلا" از همه جهت برام جالب، و تا حدی خنده دار و بی منطقه. صورت های ديگه مسئله هم به دعواهای اخير سر حسين هم مربوطه، هرچند که خدا می دونه به چه دليلی، پوست حسين کلفت تر از اينها بوده!
مشکل اول از اونجا ناشی می شه که وبلاگ نويس ها خودشون شروع کردند به نوشتن برای مردم. هدف دفترچه خاطرات شخصی از ياد رفت و عنوان گنده و دهن پرکن «ژورناليسم سايیر» (بيچاره زبان فارسی) بهش تحميل شد. «روزمرگی» شد گناه و بد. همه قراره مطالب پرفايده بنويسند و رسالت نويسندگيشون (کذا) رو انجام بدند. حالا غافل از اينکه دفتر خاطرات نويسی کار بسيار خوبيه. ما خيلی بيشتر از اينکه از نقاشی های لئوناردو داوينچی چيز ياد بگيريم، از دفترچه خاطراتش ياد می گيريم. حالا اين مسئله بدانگاشته شدن «روزمرگی» نويسی توی ايران هم خودش جالبه، چون اگر توجه کنيد، هيچکدام از بزرگان ما (از بيرونی گرفته تا بهار) دفترچه خاطرات و زندگينامه از خودشون به جا نگذاشتند. اسمش هم هست «فروتنی» و هنوز هم در ملت سوپر مدرن و «سايبر ژورناليست» ما از بين نرفته.
بگذريم. بله، اشکال اول اين بود که مفهوم وبلاگ عوض شد و نوشتن شد هدفدار و با رسالت، يعنی همون بلايی که سرداستان نويسی مدرن ايران اومد با اين قضايای مسخره رسالت نويسنده. همينی که امروزه بدون دندون قروچه کردن نمی شه داستان فارسی خوند. اينکه شاعرانه نوشتن مطالب بی معنا به ساده نوشتن غلبه کرده.
بعد از اون، می رسيم به خواننده و هدف خواننده. خواننده ايرانی هم مثل نويسنده ايرانی، ياد گرفته که به همه چيز بطور هدفدار نگاه کنه، يعنی پشت هرچيزی يک مفهموم مخفی ببينه. اگر بخوام از مفاهيم علمی-مذهبی استفاده کنم، خواننده ايرانی يک طبيعت باطنی داره. اين خواننده هم وقتی وبلاگ های هدفدار و مسوول و رسالتمند (عاشق اين کلمه مسخره فارسی عربی هستم، نشانه کامل ناآگاهی ملت از قوانين زبان!) رو می خونه، در آن واحد سعی می کنه منظور نويسنده رو کشف کنه. لازم هم نيست ذکر کنم که ملت آريايی، هميشه خودش رو درست می دونه و فکرش رو عين حقيقت. نتيجه؟ برداشتی که خواننده مورد بحث از نويسنده می کنه، تبديل می شه به حقيقت محض. از اين به بعد، همه نوشته های طرف، حتی صحبتش راجع به سگ همسايه، مربوط می شه به هدفی که قراره داشته باشه.
با اين تصوری که از نويسنده شکل داده، خواننده به خودش حق می ده که نويسنده رو در چارچوب اون اهدافی که تصور می کنه، مورد بحث، نقد، احترام، و هتاکی قرار بده. از اون به بعد، نويسنده می شه مسوول توقعات خواننده و اگر از اصولی که خواننده براش تعريف کرده تجاوز کنه، مورد سرزنش قرار می گيره، بهش تهمت زده می شه، و سرنگون می شه.
بدتر از همه اون نويسنده هايی هستند که خودشون رو با چارچوبی که خواننده ها (اکثرا" «طرفدارها») براشون قرار دادند تعريف می کنند و بعد برای خواننده می نويسند. يعنی شخصيت نويسنده شروع می کنه به شکل گرفتن برمبنای انتظارات خوانندگان. نتيجه اين کار هم در مملکت آريايی اينه که فلان نويسنده زيادی بزرگ می شه و بعد به اين دليل که در پس ذهن خواننده وطنی، موفقيت شخصی امکان نداره و شخص موفق هميشه دمبش به جايی بنده، لازم می شه که نويسنده رو سرنگون کرد و روی جسدش رقصيد.
خوشحالم که کسی برای حرفهای من تره هم خرد نمی کنه. حداقل لازم نخواهد بود که سرنگون بشم!
تموم شد!
بالاخره اين مقاله کذايی من در مورد تجارت در شمال سوريه در قرن ششم ميلادی تموم شد. جونمو گرفت، اما بالاخره تموم شد.
اگر دوست داشتيد بخونيدش، اينجاست!