برای خالی نبودن عريضه
راستش چيز زيادی برای گفتن نيست. يک هفته گذشته رو به گشتن و استراحت کردن و ديدن خانواده گذروندم و يک کمی هم توی برکلی عزيزم و اين شهر کوچکی که مادرم درش زندگی می کنه (به اسم آلبانی) گذروندم. ديدن دانشگاه دوباره خاطرات گذشته رو زنده کرد و يادم انداخت که چقدر اين دانشگاه رو دوست داشتم. کمی از وقتم رو هم در کتابخونه گذروندم و برای مقاله ای که بايد توی لندن اين مردادماه توی کنفرانس بخونم تحقيق کردم. يکی از استادها رو هم ديدم و در مورد يک گروه اثر مهر و آثار دوره ساسانی با هم صحبت کرديم. فکر کنم بتونم ازشون برای پایان نامه ام استفاده کنم.
اما براتون از برکلی بگم و آلبانی. برکلی در شرق خليج سانفرانسيسکو واقع شده و با يک پل (پل خليج/بی بريج) از سانفرانسيسکو جدا شده. در واقع شهرهای برکلی و اوکلند (بلوط آباد:) و ريچموند و بقيه همه به هم چسبيده هستند و يکجورايی مثل دزفول و انديمشک آدم نمی تونه دقيقا" بگه که مثلا" کجا برکلی تموم می شه و اوکلند شروع می شه! در کنار اين شهرها (که اوکلند بزرگترينشونه)، چندتا شهر و شهرک کوچکتر هم هست مثل ال سريتو و آلامدا و فريمونت و بقيه (اين آلامدا از الآمد عربی مياد که همون شهر آمد باشه در شمال عراق). يکی از اين شهرهای کوچيک هم آلبانيه که در واقع توی شکم برکلی قرار گرفته. وسط خيابون يک علامت زده اند که «به برکلی خوش آمديد!».
خود برکلی شهر متوسطيه که نقطه عطفش دانشگاه معروف برکليه. منطقه اطراف دانشگاه، بخصوص خيابون های تلگراف و شتاک، پر مغازه های کوچک و بزرگ و بعضا" عجيب و غريب هستند. از رستوران گرفته تا مغازه فروختن سی دی دست دوم و حتی يکی که متخصص فروختن انواع وسايل دخانياته، از چپق گرفته تا قليون! يکی دوتا کتابفروشی خيلی عالی هم هست که من هردفعه ميام اينجا، يکی دو روز از وقتم رو به پرسه زدن توشون می گدرونم.
مردمش اکثرا" خيلی روشنفکر و ليبرال هستند و به نسبت بقيه امريکا، خيلی از اوضاع و احوال بقيه دنيا با خبرتر و در مورد مسائل محيط زيست و حقوق بشر و از اين حرف ها حساس تر و فعال تر. به همين دليل هم اين شهر شده مرکز آدم هايی با اين طرز فکر و حتی تندرو تر و مثلا" توی خيابون تلگراف هميشه کلی آدم هيپی و پانک ولو هستند و در حال دود کردن! برای خيلی ها اين جنبه برکلی که تا حدی چهره شهر رو «کثيف» و نامرتب کرده مطلوب نيست و به همين دليل هم مسخره اش می کنند. برای من اما اين بهترين جاست و واقعا" از بودن توی شهر و ديدن دوستام و رفتن به دانشگاه و همه چيزش لذت می برم. جاهای جالب ديگه اش هم آثاريه که در دهه شصت و موزيک مهم بوده اند. صحنه ای که جيمی هندريکس اولين کنسرت بزرگش رو اجرا کرد يا متاليکا ويديوی آلبوم «اس اند ام» رو ظبط کردند اينجاست. هميشه هم يکجايی خبری از موسيقی و تئاتر و يک چيزی هست. خلاصه آدم حوصله اش هيچوقت سر نمی ره. هروقت هم خيلی از محيطش خسته بشيد، با يک قطار مترو (که يکی از بهترين هاست، بعد از نيويورک و بستون)، در عرض 25 دقيقه می شه رسيد به سانفرانسيکو.
اين شهر آلبانی هم کنار برکليه مثل يک منطقه آروم می مونه در کنار يک شهر شلوغ و پر از آدم. جمعيتش حدود 16 هزار نفر. يک خيابون اصلی داره که پر از مغازه و رستورانه و مثل مغازه های برکلی، اکثرا" خصوصی، يعنی اينکه فروشگاه ها زنجيره ای نيستند و صاحبانشون همه محلی. توی تمام خيابون سولانو يک دونه هم مک دونالد يا برگر کينگ نيست، که فکر نکنم توی امريکا اين زياد معمول باشه! خونه ها اکثرا" کوچک و نقلی و بالنسبه گرون، بيشتر به اين دليل که مدرسه خوبی داره و معمولا" خانواده ها، که اکثرا" توی دانشگاه يا در سانفرانسيسکو کار می کنند و می خواهند در يک جای قابل دسترس اما آروم زندگی کنند، ساکنش هستند. من خيلی دوستش دارم و خيلی خوشحالم که می توم هر چندوقت يکبار ازش ديدن کنم.
سه شنبه راهی ايسلند هستم و بعدا" در موردش می نويسم.
حرف حساب
اين يکی از بهترين نقل قول هايی هستش که من تا به حال در مورد تاريخ نگاری در ايران خوندم.
«برای لئوپولد فون رنکه، تاريخ گزارشی بود از آنچه واقعا" اتفاق افتاده بود. بعضی ديگر کمتر خوشبين بوده اند و تاريخ را آنچيزی دانسته اند که مورخ فکر می کرده که اتفاق افتاده است. در ايران می توان حتی از اين مرحله هم گذشت و گفت که تاريخ چيزی بوده که مردم فکر می کرده اند بايد اتفاق ميافتاده»!!
(از مقاله «متودولوژی در تاريخ ايران» نوشته ريچارد فرای)
Frye, R. N. "Methodology in Iranian History" in Neue Methodologie in der Iranistik: Festschrift fuer W. Lenz, ed. R. N Frye, Wiesbaden: Otto Harrassowitz, 1974. p. 59
برکلی
امروز بالاخره خونه ام رو تخلیه کردم و اومدم برکلی. تابستونی، به لطف پولی که دانشگاه برای تحقیقات (!!) بهم داده، دوباره راه افتادم به مسافرت. قراره برم ايسلند و آلمان و اسپانیا و انگلیس و بقيه قضايا. يکفهته ای هم بود که مرتب در حال بردن اسباب و اثاثیه بودم به انبار که تابستون پول آپارتمان ندم. پاییز که برگردم باز باید جا بگیرم، اما دم را عشق است!
فعلا" دوهفته برکلی خواهم بود و بعد هم ریکیاويک، ايسلند. اگر کسی علاقه به دنبال کردن مسافرتم داشته باشه، احتمالا" بيشتر به انگليسی و توی وبلاگ انگليسيم می نويسم که می تونيد بخونيد.
فعلا" جام جهانی رو عشق است و آزادی و خيال راحتی که بعد از تموم شدن مدرسه به آدم دست می ده!
خوش باشيد...
از ترسمون سام عليکم...
من مطمنئم که تيم ايران کيفيت هايی داره که من به دليل وطنفروش بودن و اينکه بايد برم مليتم رو عوض کنم، متوجهش نمی شم.
در ضمن، مرحمت فرموده ما را مس کنيد...
سوال اخلاقی
من يه سوال دارم: دليلی داره که آدم فقط بخاطر اينکه اهل يک کشور خاصيه (فرض کنيد ايران)، حتما" طرفدار تيم فوتبال اون کشور باشه، حتی اگر تيم فوتبالش بد باشه؟ قرار مگه نيست که آدم طرفدار تيم های خوب و درست و حسابی باشه؟
دليلی داره که آدم طرفدار تيمی باشه که تا يک گل می زنه، سريع عقب می کشه و 25 دقيقه تموم حتی سعی نمی کنه بازی رو از نيمه زمين خودش به نيمه زمين رقيبش بکشه؟ تيمی که بازيکن سريع و گلزنش کسی رو نداره که بهش توپ پاس بده و حمله اش مسوول کرنر زدن و اوت انداختن؟
من هميشه طرفدار هلند بودم، بخصوص که الان فان باستن مربيشه. در حال حاضر هم بطور عجيبی عاشق مکزيک شده ام، بخصوص اين بچه خوب و پاک و پاکيزه که دوتا گل تميز کاشت توی باغچه تيم مزخرفی مثل تيم ديمی وطنی.
زنده باد مکزيک، زنده باد هلند، تا حد کمتری، زنده باد آلمان (آخريش از ترس دوست دخترست!).
مورخ؟
چند روز پيش، يک مهمونی نامزدی دعوت بودم (جای همگی خالی!). چون اين روزها زياد فارسی حرف نمی زنم، در نتيجه تا می بينم يکجايی هستم که ملت فارسی زبانند، فرصت رو از دست نمی دم!
به هرحال، يکی از مهمون ها که پيرتر بود و مدتی بود منو نديده بود، ازم سوال کرد که چيکار می کنم. براش توضيح دادم که دارم درس می خونم و سعی دارم دکترام رو در تاريخ اقتصاد اواخر عهد عتيق و اوايل قرون وسطی بگيرم. اينها رو که گفتم، يک سوال جالبی ازم کرد. گفت: خوب، بعدش چيکاره می شی؟ اقتصاددان؟
گفتم نه، مورخ می شم. گفت: دهه! واسه مورخ شدن که آدم دکترا لازم نداره، من هم مورخم! مورخ، تاريخ می نويسه. من هم اين روزها دارم تاريخ خانواده خودم رو می نويسم. تو چطور لازم داری دکترا بگيری؟
راستش حرفش همچين هم بی ربط نبود. مورخ يعنی تاريخ نويس. يعنی هرکدوم از ما و شما که امروز قلم برداريم و شرحی از اتفاقاتی که اطرافمون می افته بنويسيم، فردا نوشتمون می شه يک مدرک تاريخ و ما هم مورخان اين دوران.
اما از يکنظری فکر کنم اين مشکل زبانه. برای ما، بيهقی و خواندمير و بلاذری و طبری، «مورخ» هستند. اينها کتاب های بزرگی نوشته اند در وصف وقايع زمان خودشون و چيزهايی که از دوران گذشته شنيده بودند. کلمه مورخ هم برازنده شونه.
اما اونوقت آدم هايی مثل برادل، توينبی، زرياب خويی اين وسط چکاره هستند؟ من در اينده چکاره خواهم شد؟ مورخ؟ من هيچ علاقه ای به نوشتن وقايع امروز ندارم. کارم در واقع موشکافی در نوشته های اون مورخ هاييست که اسم بردم و استفاده از مدارک ديگه مثل سکه ها و مهرها برای فهميدن وقايع.
خودم نمی دونم بايد به اين کار چی بگم و اسم خودم رو چی بذارم. «تاريخ دان» ترکيب ثقيليه، «مورخ» مشکل زاست. تاريخ نگار که صد در صد نيستم. کسی توصيه ای نداره؟
خوشمزگی
هيچ لطفی نداره که کسی توی نظرخواهی وبلاگی که اسمش هست «ارزيابی شتابزده» به نويسنده اش توصيه کنه که بطور شتابزده ارزيابی نکنه.
انگار من به نازلی توصيه کنم که حرف های مردم رو زيرسبيلی در کنه يا به سيما که اينقدر روشنفکری فرنگی برای ما درنياره يا به حميدرضا که شمشيرش رو غلاف کنه!
لوس و خنک و بدون کمترين مقدار خلاقيت...
This, as they call it, is a "running gag"...