تبليغات
گفتم اگر کسی واقعا" دلش برای شطحيات من تنگ شده و احتياج مبرم به خوندن مطالب نوشته شده توسط اين کمترين داره، می تونه بره و اين داستان کوتاهی رو که توی ايرانيان نوشتم بخونه!
آخيش!
بابا بالاخره دست ما دوباره به اينترنت رسيد. نمی تونيد حدس بزنيد چقدر سخته آدم عادت کنه به اين وامونده و بعدش نداشته باشدش. اين چند هفته ای که نيس بودم، به دليل اينکه تکنولوژی فرانسه و بورکينا فاسو تقريبا" در يک حدند، نمی تونستم راحت و آسوده دسترسی به اينترنت داشته باشم. در نتيجه، اصلا" نمی شد که وبلاگ نويسی کنم و از اين حرف ها.
البته نه اينکه چيزی هم برای نوشتن باشه. کار مهمی انجام ندادم غير از تنبلی و کتاب خوندن. نه، از حق نگذرم، دوتا مقاله رو که داشتم روشون کار می کردم به يک جايی رسوندم (يکی در مورد شجره نامه شاهان اشکانی و يکی هم در مورد تجارت در دوره ساسانی ها) و سه فصل از کتابم رو هم نوشتم (دارم يک کتاب رمان تاريخی می نويسم در مورد اواخر دوره ساسانی، شايد بعضی قسمت هاش رو گذاشتم روی اينترنت که ببينم نظر ملت چيه؟).
به هر حال، الان آلمان هستم برای حدود دوهفته. يک سر بايد برم دانشگاه آزاد برلين (فکر نکنيد جاسبی برلين هم دانشگاه زده، نه، اين يکی مثل ايرانی هاش از هفت قيد و بند آزاد نيست و يکی از بهترين دانشگاه های آلمانه!) برای ديدن يک سری چيز ميز تاريخی و بعد هم يک کنفرانس در هامبورگ و بعد هم پرواز به سوی امريکا و دوباره درس و مشق و کار. راستش دلم برای نظم و ترتيب دانشگاه و کلاس تنگ شده و همچين هم از سراومدن تابستون ناراحت نيستم، هرچند که بودن با دوست دختر جان هم بد نيست!
از امروز دوباره سعی می کنم مرتب بنويسم و شايد هم چهار کلمه در مورد دنيا و مافيها، بجای همه اش روزمرگی و سفرنامه نويسی...
نيس و سی سالگی
سی سالم شد! بقول يکی از دوستانی که برام تبريک ايميل کرده بود، به سومين دهه زندگيم وارد شدم (آدم احساس می کنه کارخونه است: به سومين دهه بازدهی رسيديم!). پارسال که ايران بودم، تولد بيست و نه سالگی رو با دوستان جشن گرفتيم و اين پرستوی بدجنس گفت:«اين خداداد هم خوب می دونه کی بياد ايران که تولدش باشه و کادوی تولد بگيره». حالا ملاحظه بفرماييد که امسال که نيومدم ايران، تنها توی نيس هستم (حالا تنهای تنها که نه، دوست دختر جان هم هست، اما همين) و تا حالا هم کسی کادو نفرستاده (پرستو، آدرس خواستی بگو!!!).
سه، چهار روزی اورلئان بودم و با امير حسابدار گل کلی رفتيم گشتيم (بچه رو چنان از کار و زندگی انداختم که نگو) و کلی توی پاريس حال کرديم (مدل من، يعنی موزه ديديم، فکر نکنيد رفتيم کارهای خلاف!). الان هم حسب المعمول هر دوتابستون يکبار، اومدم نيس و از اينجا هم که قبلا" نوشته ام و خبری نيست. بيشترش واسه اينکه از اين يک ماه و نيم عين خونه بدوشها از اين مملکت به اون ممکلت رفتن خسته شدم و اومدم اينجا که هم استراحتی باشه و هم به کار اين مقاله ها و اين چيزها سر و صورتی بدم.
نمی تونم زياد بنويسم يا عکس بذارم چون اينترنتم اينجا درپيتيه (تلفنی) و اعصاب آدم رو بعد از اينترنتهای پرسرعت آلمان و امريکا (خدا پدرش رو بيامرزه) خرد می کنه. فعلا" همين رو داشته باشيد تا مقاله کبير در مورد ايسلند و اسپانيا از راه برسه ( بقول وثوق الدوله: «نصفش حواله شده، بقيه به اقساط هی می رسد!!»).
اورلئان
الان در شهرستان اورلئان هستم در نزديكي پاريس كه محل زندگي اين امير حسابدار وبلاگ نويس سابق باشه. يك هفته اي لندن بودم توي يك كنفرانس ايرانشناسي و يك مقاله در مورد مزدك و خسروانوشروان خوندم كه بدك نبود. كلي هم از بودن توي شهر محبوبم كيف كردم و ياد دوران جواني كردم (داره سي سالم مي شه يك هفته ديگه!). خود كنفرانس تعريف چنداني نداشت اما ديدن استادان و دوستان و همكاران كلي خوب بود. فايده اين كنفرانس ها هم همينه!
چند روزي اينجا هستم و مي رم پاريس براي ديدن دوستان و بعد هم نيس. بعدا" بيشتر مي نويسم.