search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

مرگ ديکتاتور يا...
زلزله
بازی اول زمستان
کمک
قابل نداره...
آزاد
امتحان
تحصيلات سلطنتی
قلیه و هلیم
گولد کوئست

archives

January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« November 2006 | Main | January 2007 »

مرگ ديکتاتور يا...

اين خبر در صفحه اول همه روزنامه هاست که صدام قراره تا همين فردا اعدام بشه.

با توجه به اينکه در بين همه اتهاماتی که به صدام رسما" در دادگاهش وارد شد، خبری از جناياتش عليه ايران نبود، اين عجله ای که در کشتنش به خرج داده می شه آدم رو به اين فکر می اندازه که چه کسانی می ترسند که صدام چه چيزهايی رو افشا کنه که اينقدر سريع می خواند از شرش راحت شند؟

Comments (6) | December 29, 2006 10:23 PM



زلزله

توی اين منطقه اطراف خليج سانفرانسيکو، که برکلی هم جزوشه (نگفتم بهتون که يک هفته است آمدم برکلی برای ديدن خانواده محترم) يکی از عادی ترين اتفاقات اومدن زلزله است. کل منطقه روی دو گسل بزرگ زلزله واقع شده و تعداد زيادی زلزله تقريبا" هرهفته کمی منطقه رو تکون می ده. اکثريت قريب به اتفاقشون اينقدر خفيف هستند که آدم ها احساسشون نمی کنند، اما هرچندوقت يکبار، زلزله های بالای 3 ريشتر هم مياد که قفسه ليوان ها رو تکون می ده و محسوسه. يکی از بزرگترين وحشت های همه هم "گنده هه" هستش که قراره بياد و بزنه کل منطقه رو نابود کنه!

حالا اين ها رو گفتم که بگم يکدفعه از چهارشنبه تا امروز، سه تا زلزله سه و نيم تا چهار ريشتری اينجا اومده. امروز صبح بخاطر يکيشون از خواب بيدار شدم که خونه رو تکون می داد. خيلی جالبه و به آدم ديد متفاوتی از زندگی می ده. اگر مجبور باشی به اين فکر کنی که هرلحظه ممکنه اين خونه های چوبی اينجا روی سرت خراب بشه و تمام زندگيت از بين بره، نگاه جديدی نسبت به زندگی پيدا می کنی.

فعلا" همه چيز سالمه، تا بعد چی بشه...

Comments (10) | December 23, 2006 11:44 PM



بازی اول زمستان

از اين کار سلمان در مورد راه انداختن بازی شب يلدا، و حالا به گفته پرستو بازی شروع زمستان، خوشم اومده. اين هم پنج تای من!

1- اصولا" ترسو هستم و از خيلی چيزها می ترسم، اما از همه بيشتر از بلندی!

2- از بادمجون، کدو، و باميه خيلی بدم مياد...

3- با اينکه از خوندن کتاب خوشم مياد، اما هيچوقت از مدرسه و درس خوشم نيومده

4- احتمالا" بدترين دروغگو و رسواترين خالی بند دنيا هستم: اگر من چاخان کنم براتون، سر سه سوت می فهميد!

5- اول که وارد دانشگاه شدم، بجای تاريخ و زبان که الان شده اند زندگی و کارم، رشته زيست شناسی و ژنتيک می خوندم.

حالا نوبت کيه؟ پيام، صنم، کوزه، آلوچه خانم، کيوان، و جوانه.

شب يلداتون اميدوارم خوش گذشته باشه...

Comments (5) | December 22, 2006 02:46 PM



کمک

يک کمکی از همه خوانندگان گل و گلاب اين وبلاگ می خوام (ديگه ازتون تعريف کردم، توی رودربايستی می مونيد و مجبور می شيد کمکم کنيد!!).

می دونيد که توی ايران، معمولا" به فرآورده های کشاروزی، بخصوص ميوه ها، نسبت شهر يا منطقه ای که درش کشت می شند رو می دند، مثل «آلو بخارا» يا «خيار دولاب» و «گلابی نطنز». من تا حالا اينها رو پيدا کرده ام، اگر چيز جديدی بيادتون مياد، می شه لطفا" برام بنويسيد

گيلاس اصفهان
خربزه مشهد
هندوانه شريف آباد
مرکبات بم (و شهسوار)
سيب شميران
گوجه برغان
انگور قزوين

Comments (22) | December 19, 2006 08:13 AM



قابل نداره...

زيتون از قول جناب ولگرد داره خاطرات يک مسافرت به ايران رو منتشر می کنه (با اضافات خودش). خيلی جالبه و خوندنی و توصيه می کنم اين پنج قسمتی رو که تا حالا نوشته بخونيد.

اما توی اين قسمت پنجم يک ذکری کرده بود از جمله (بقول خودش باسمه ای) «قابل نداره!» که بخصوص جديدا" شده ورد زبون همه توی ايران. بيشتر مردم به نظر مياد که فکر می کنند گفتنش به معنی ادب و مثلا" نشوندهنده دل سيريه، مسئله ای که با توجه به هرچه تجاری شدن جامعه ايران و اهميت پيدا کردن بيشتر پول در تعيين روابط اجتماعی، به نظر نه تنها با ادبانه نمی ياد، بلکه بطور تلخی به آدم احساس اينو می ده که همه نقش بازی می کنند و کل مسئله (گفتن اينکه قابل نداره و بعد سر 10 تا تک تومنی چونه زدن) به نظر بقول معروف "گروتسک" مياد.

اما اين در ضمن منو ياد اين هم می اندازه که وقتی من می رم ايران و مثلا" راننده تاکسی يا فلان فروشنده به من اين حرف رو می زنه، من هم جوابش رو می دم که: «داداش، تعارف اومد نيومد داره ها! يک وقت دیدی جدی گرفتم» که طرف می خنده و می گه به هرحال ادبه ديگه! من هم هميشه اعتراض که نخير، ادب نيست و توهين به فهم من و بقيه مشتريان شماست. خدمتی ارائه دادی و بايد هم انتظار پرداخت داشته باشی. بجاش سعی نکن سر منو کلاه بگذاری و چهار لا پهنا حساب کنی...!

فکر کنم يکبار سعی کنم برم يک تلويزيون بخرم و وقتی طرف گفت قابل نداره، جعبش رو بلند کنم و از در بزنم بيرون! قيافه فروشنده محترم ديدن خواهد داشت!!!

Comments (6) | December 16, 2006 01:14 PM



آزاد

هردوتاش تموم شد! آخ جون! از الان تا سه روز من فقط كتاب داستان و تن تن و آستريكس مي خونم و فيلم و تلويزيون تماشا مي كنم...

يونانيه به اون بدي هم كه فكر مي كردم نبود. شايد بود اما من انقدر از ترسم خر زده بودم كه وقتي امتحان رو ديدم و ديدم كه عملا" بيشترش رو مي فهمم به نظرم خيلي هم سخت نيومد. حداقل خطش از سانسكريت يا پهلوي وامونده راحتتره!

اما امتحان دكترا خيلي جالب بود. قرار بود ساعت 10 دفتر استادم باشم كه بهم امتحان رو بده و بعد من بشينم توي اتاق كامپيوتر دانشگاه و سه ساعت در مورد تاريخ قرون وسطي و ساساني ها قلمفرسايي (ببخشيد كي بورد فرسايي) كنم.

اما از ترسم ده دقيقه زود رسيدم. استادم هم با خونسردي گفت: ده دقيقه وقت داري. من هم گفتم با اجازه پس مي رم "دست به آب"!!! و بعد هم يه ليوان چاي داغ. خلاصه ده دقيقه بعد برگشتم و من و جناب پرفسور 20 قدم تا اتاق كامپيوتر رو رفتيم و من نشستم پشت كامپيوتر. ايشون هم دست كرد توي جيبش و يك پاكت نامه دربسته حاوي ورقه سوالها درآورد و گفت: موفق باشي و رفت.

من يه نفس عميق كشيدم. كامپيوتر رو آتيش كردم (!!) و دستام رو باز و بسته كردم و بعد با هيجان پاكت رو باز كردم كه توش .... يك نامه بود به يك دانشگاه ديگه؟!!!! فكر كردم استادم دوباره شوخيش گرفته (آدم باحال و شوخيه). اما ديدم نه انگاري نشاني روي پاكت هم همينطوره! توصيه نامه است براي يك بدبختي!

سريع دويدم دفترش و ديدم داره با منشي دپارتمان حرف مي زنه. گفتم استاد اين چيه دادي دست ما! آقا صورتش از سفيد به صورتي و بعد قرمز جيگري وبعد بنفش مايل به سياه تغيير رنگ داد و گفت: اي بابا! عجب حماقتي كردم! ببخشيد. اي واي چقدر من احمقم! پاكت امتحانت رو امروز صبح پست كردم!!!!

حالا من و منشي دپارتمان داريم به هم نگاه مي كنيم و نمي دونيم بخنديم يا بريم براي اين بيچاره آبقند بياريم!!! خلاصه دوباره به سه چهار تا معذرت خواهي رفت گه از خونه براي من يك كپي امتحان رو بياره (با ماشين تايپ كرده بود بجاي اينكه با كامپيوتر بكنه. بيچاره سني ازش گذشته از دستش ناراحت نباشين!). من هم با يكساعت وقت اضافه نشستم به خوندن يوناني كذايي (توكيديدس كه فكر كنم يكي از سخت ترين متن هاي يونانيه). خلاصه 45 دقيقه بعد پيداش شد كه خود پاكت اصليه رو از توي صندوق درآورده بود.

دوباره روز از نو روزي از نو. پنج تا سوال بود كه بايد دوتاش رو جواب مي دادم (چگونه و با استفاده از چه منطقي تاريخ را زمان بندي مي كنيد و دومي هم مقايسه نهادهاي اقتصادي-سياسي و اجتماعي اواخر عصر ساساني و اوايل دوره اسلامي). خلاصه راحت و بي دردسر و يك كمي هم زيادي بقول معروف "هلو توي گلو"! يعني اينها رو مي شد با استفاده از تعداد خيلي كمتري از اوني كه من اين سه ماهه پدر خودم رو درآوردم و خوندم جواب داد. اما حداقل الان خودم حاليمه كه دنيا دست كي بوده...

به هرحال تموم شد. انگار از زندان آزاد شده باشم. با اينكه هنوز كلي كار دارم اما از اينكه ديگه نگراني ندارم خيلي خوشحالم...

Comments (14) | December 14, 2006 05:05 AM



امتحان

فردا دوتا امتحان دارم. اول امتحان کتبی دکترا، يعنی مرحله اول امتحاناتی که اگر قبول بشم (بخصوص مرحله بعدی که شفاهيه)، ديگه کارم از نظر کلاس گرفتن و از اين حرف ها تموم می شه و بين من و مدرک دکترای تاريخ، فقط يک پايان نامه ناقابل چندصد صفحه ای می مونه که اون هم به اميد «ثوث» (خاوندگار نويسندگان!) يک دو، سه، چهار، پنج سال ديگه ای تموم می شه!!!

اما راستش اينقدری در مورد اين امتحان نگران نيستم که در مورد امتحان کذايی يونانی نگرانم. تا حالا کلی سانسکريت و لاتين و فارسی ميانه و اوستايی و سغدی و ايسلندی و کوفت و زهرمار خونده ام، اما اين يونانی وامونده از همشون سخت تر بوده. نمی تونستن اينها عين آدم حرف بزنند؟ :)

خلاصه اگر زنده موندم فردا شب براتون خبر ميارم...

Comments (10) | December 13, 2006 09:38 AM



تحصيلات سلطنتی

شاپور عليرضا پهلوی، دومين پسر محمدرضا شاه، در رشته ادبیات و زبانشناسی ایران از دانشگاه هاروارد درجه دکترا داره و با يکی از بزرگترين ایرانشناس های زنده، پرودز اوکتور شروو، درس خونده. يکجايی خوندم که ويليام، نوه ملکه اليزابت و احتمالا" بعد از پدرش شاه آينده بريتانيا، از دانشگاه سنت اندروز درجه فوق ليسانس گرفته و بدين ترتيب درسخوانده ترين عضو خانواده سلطنتی انگليسه در کل تاريخ اين مملکت.

می دونم که شاهزاده ای که اگر رومانی هنوز سلطنتی بود، شاه اونجا می شد، از اسپانيا درجه مهندسی راه و ساختمان داره. هاکون، پادشاه آينده نروژ هم همونموقعی که من در مدرسه مطالعات اقتصادی لندن بودم، اونجا بود و داشت برای فوق ليسانسش درس می خوند. گوستاف ششم، پادشاه قبلی سوئد هم فکر کنم فوق ليسانس باستانشناسی داشت.

اما هيچکدوم از اينها درجه دکترا ندارند. اگر اين درست باشه، عليرضا پهلوی ممکنه درسخوانده ترين عضو خانواده های سلطنتی در طول تاريخ باشه!

Comments (6) | December 10, 2006 02:53 AM



قلیه و هلیم

پرسید:«قلیه را به قاف کنند یا به غين؟» گفت:«هيچکدام که قليه را به گوشت کنند». (از حکایات فارسی عبید)

حالا حکایت ماست. دوروزه که در حال سروکله زدن با یکنفر هستم که هليم خوردنی رو نباید حلیم (به معنی صبور) نوشت،اما می گه همه جا می نویسند حلیم بوقلمون. حتما" حليمه». حالا از ما بازهم اصرار که همه جا می نويسند اصفهان، اسم فارسی که خدا می دونه صادش از کجا اومده، اما اين که دليل نشد! هلیم را هرچند که به گندم و گوشت کنند، اما به جان خودم به ه دوچشم نویسند....

Comments (12) | December 6, 2006 08:58 AM



گولد کوئست

اين نوشته بسيار جالب در مورد پديده، يا بهتره بگم فاجعه، سيستم شبکه ای (در واقع هرمی) گولد کوئست که در ايران چندساليست طرفداران پروپاقرصی پيدا کرده، رو حتما" بخونيد.

تقريبا" هربار که ايران می رم، يکی دونفر از آشنايان، متاسفانه اکثرا" دختران جوانی که تازه ازدواج کرده اند و می خواند از اين طريق استقلال مالی به دست بيارند، از من در مورد اين سيستم سوال می کنند. من از سال 1995 با اين سيستم ها آشنا بوده ام و حتی با نماينده های يکی از قویترين هاشون (ام-وی) کلی برخورد و بعد هم بحث و دعوا داشته ام، هميشه سعی می کنم به اين دوستان حالی کنم که اين سيستم چِيز مسخره و حتی خطرناکيه.

اما جوابی که می گيرم هميشه يک چيزه، و کاملا" معلومه که همه از طرف نماينده ها (اطرافی که در طبقه بالاتری از هرم قرار دارند) بهشون خورونده شده و در بعضی مواقع، مثل بحث کردن با آدم هايی که يک عقيده سياسی خاص يا يک باور دينی مطلق دارند، سروکله زدن با اين آدم ها هم غيرممکنه.

تمام حرف هايی رو که توی اين نوشته زده شده، بخصوص اثرات بسيار منفی اين سيستم رو روی دوستی ها و روابط اجتماعی، قبول دارم. در واقع، اين شبکه ها روابط اجتماعی شما رو دستاويز روابط اقتصادی قرار می دند. در نتيجه، شما دوستانتون رو فقط به عنوان منبع درآمد می بينيد و حتی بدتر، با آدمها بخاطر امکان درآمد مالی دوستی می کنيد.

اما يک راهی که من بعضی مواقع برای پيشبرد بحث در اين مورد به کار برده ام (بخصوص در برخورد با ام وی) مسئله يک حساب و کتاب تازه است. سوتفاهم اصلی که همه اين شبکه ها در اعضاشون بوجود ميارند، مسئله بی انتها بودن ثروته. منطقی که اکثرا" ارائه می شه اينه که «هرکسی می تونه تا هرجايی که بخواد پيشرفت کنه و با مراحل بالاتر برسه». اما دقيقا" همينجا مشکله. اين ادعا يک اصل ساده اقتصادی رو نقض می کنه، و اونهم اينه که پول، برعکس اعداد، بی انتها نيست. مقدار پول نقد و بقيه شاخصه های اقتصادی (اعتبار) در يک جامعه محدوده. در نتيجه، امکان رياضی برای يکسان بودن درآمد همه وجود نداره.

اين شبکه های همونکاری رو می کنند که در اون محاسبه معروف رياضی (تقسيم 17 شتر بين سه نفر) انجام گرفت. درواقع با استفاده استادانه از رياضيات، اين تصور رو پيش ميارند که همه اعضا می تونند به بالاترين سطح درآمدی برسند. اما در واقع، با گرفتن پول از طبقات پايين تر و با تجمعش در دستان شبکه های بالاتر، فقط توهم «توليد» ثروت (يا همان رشد اقتصادی) رو بوجود ميارند. در حقيقت، اين فقط عوض کردن موقعيت اين پول در شبکه است و واقعيت اينه که چون مقدار پول محدوده و شبکه هرچه بالاتر می ره تنگ تر می شه، در واقع پول موجود در دستگاه فقط از دست های پايين به دست های بالا نقل مکان می کنه و فقط وهم توليد رو ايجاد می کنه.

شايد يکی از بهترين موضوع ها برای نوشتن يک تز دکترای جامعه شناسی (و يا حتی مطالعات پسا-استعماری) نگاه کردن به رشد پديده شبکه های هرمی در کشورهای جهان سوم باشه. حقيقتيه که بعد از اينکه اين شبکه ها در امريکا و کشورهای پيشرفته ديگه غيرقانونی شناخته شدند، حالا توی کشورهای جهان سومی که تصور صحيحی از توليد اقتصاد در کشورهای پيشرفته ندارند اين شبکه ها دارند گسترش پيدا می کنند. اين روند احتمالا" تا حدی می تونه ادامه پيدا کنه و بعد مثل شرکتهای مضاربه ای (که يک روش ديگه استفاده خلاقانه از رياضيات بودند) غيرقانونی خواهند شد.

Comments (3) | December 4, 2006 10:41 AM



الکل طبی و الکل توريستی

اين مقاله رو که لينکش رو حسين داده بود می خوندم که به ياد يکی از حرف هايی افتادم که مدتهاست بين من و دوستانی که می شناسمشون مطرح می شه.

خيلی وقته ملت متوجه شده اند که توريست خارجی همچين بد هم نيست و آدم می تونه ازش کلی پول دربياره، حالا غير از اينکه چيزی هم ياد بگيره. دستندرکاران سازمان توريسم کشور هم شايد متوجه شده اند که اون شاهی که پشت سر خود مرده اش فحش می دادند و به جشن های دوهزار و پانصدساله اش خرده می گرفتند، قصدش همچين هم بد نبود و با همون جشن های پرزرق و برق، کلی تصوير مملکت ما رو کرد توی صفحه تلويزيون ها و سينماهای دور دنيا و شايد کارهاش در طولانی مدت خيلی هم به نفع صنعت توريسم مملکت تموم می شد.

سالهاست که می بينم به طرق مختلف، مسوولين سازمان گردشگری و ايرانگردی هی صحبت از جذب توريست می کنند و هی طرح های بلند و عريض و طويل صادر می کنند. بيشتر آدم هايی هم که ايران زندگی می کنند يا مرتب به ايران سفر می کنند، می تونند راحت مشکلات جذب توريست رو براتون بشمرند. از غلاظ و شداد دولت و «خواهر حجابت رو رعايت کن» گرفته تا نبودن هتل درست و حسابی، ساختار حمل و نقل قابل اعتماد، پول غيرقابل اعتماد، و... بعضی از چيزهايی هستند که هرکسی می تونه براتون در موردش صحبت کنه.

اما يکچيزی هست و اونهم درک کليه از توريسم. توريست آلمانی يا فرانسوی يا انگليسی که مياد ايران، سيستم گردشگری ايران محکومش می کنه به اعمال شاقه بجای گردش و لذت! مردم فکر می کنند «ما اين همه چيزهای ديدنی داريم، توريست ها هم برند تخت جمشيد و پاسارگاد و کنگاور و بقيه روببينند!». کسی نمی گه که اين يارو که تمام سالش رو کار کرده و پولش رو گذاشته رو هم و اومده دوهفته گردش، نيامده که شکنجه بشه! ديدن «افتخارات ملی» يک قسمتی از قضاياست، اما طرف می خواد راحت باشه، توی يک هتل خوب بخوابه، غذای مناسب بخوره (نه هرجايی که راننده اتوبوس نامرد باهاش قرارداره و چلوکباب گوشت الاغ به خورد آدم می ده) و آخر روز هم می خواد دست زنش رو بگيره و بره بشينه يکجا يک ليوان شرابش رو بخوره و فرضا" يک برنامه موسيقی يا رقص يا تئاتر نگاه کنه، يا اصلا پاشه بره خودش برقصه و کيف کنه!

اما ما می گيم نخير. بايد ساعت 8 صبح از خواب پاشه، همون صبحونه ای که ما بهش می ديم بخوره، بشينه سوار اتوبوس و دوساعت برونه و بره پاسارگاد. زير آفتاب داغ به افتخارات گذشته ما نگاه کنه، دوباره سوار اتوبوس بشه و بره درب داغون ترين رستوران سرراه غذا کوفت کنه، شب هم توی هتل (حالا حداقل هتل های جديد شيراز خيلی خوبند) بشينه و يک شام بخوره بعد هم بچپه توی اتاقش يا حداکثر بره حافظيه که بفهمه ما ايرانی ها چقدر شپشمون منيجه خانمه!

دم دريا هم که می ره نه خودش و نه خانمش حق مايو تن کردن و شنا کردن ندارند مگر اينکه توی پلاژهای جداگانه باشند و لذتی رو هم که آدم بايد از کنار دريا بودن ببره، مثل انجام وظيفه ببرند! برای اين مسافرت توريستی، جناب نابغه فعلی نفری 200 دلار هم پرداخت کنه، کسی مرض نداره که بياد و خودش رو توی ممکلت اسلامی خسته کنه. می ره راحت يونان و هم آثار باستانی درخشان می بينه و هم لذتش رو می بره. بعد هم به همه می گه که مهد همه تمدن ها يونان بود و ايران محل وحشی ها و کسانی که می خواستند جلوی آزادی رو بگيرند. و مگه دروغ می گه هم؟؟

همين الانش، شراب شيراز که توی مملکت ما سابقه حداقل هشت صد ساله داره (رجوع بفرمايد به «شيرازی، خواجه شمس الدين محمد حافظ. "ديوان غزليات" هر غزلی که دلتون خواست) الان توی دنيا داره معروف می شه و از محبوبترين شراب هاست. اما نه به اسم ايران، که خيلی ها حتی نمی دونند شيراز يک شهره توی ايران، بلکه به اسم استراليا که انگور رو پرورش می ده و شرابش رو می اندازه. هزاران چيز ديگه غير از آثار باستانی و فرهنگی هست که به درد کار جذب توريست می خورند و حتی با همين وضعيت فاجعه سياسی ايران در حال حاضر، بازهم می شه توريست آورد. از آزاد کردن شراب، حداقل برای توريست ها و در هتل ها، گرفته تا راه انداختن محل تفريح و آرامش. البته همه اينها حرفه تا موقعی که دولت فکر کنه وظيفه اش بجای خدمت به مردم و محافظت از اونها، «حکومت» کردنه به اونهاست. اما اگر کسی موقعی خواست دلی به حال توريسم اين مملکت بسوزونه، در نظر داشته باشه که غير از سنگ و کچ و آثار باستانی، بايد به چيزهای ديگری هم توجه کنه.

پ.ن: ياد اين حکايت افتادم که «شيخی در بستر افتاده بود، طبيبی خواندند، نبظش بگرفت و قدحی شرابش بداد که «بنوش«. گفت «اگر بنوشم به دوزخ شوم» گفت «اگر ننوشی زودتر روی»!!! حالا حکايت ماست....

Comments (9) | December 3, 2006 10:22 AM