ستاره شناسی
یک کار انجام شد، يک وبلاگ جايزه به خودم...
اين چند هفته گذشته، اثرات لس آنجلس يک دفعه روی من زیاد شده و اون چيزهايی که آدم فکر می کنه توی اين شهر بی در و پيکر می شه پيدا کرد، عملا" طرفهای من پيداشون شده!
توجه بفرماييد: لس آنجلس شهر هاليوود و سينما و موزيک و از اين مزخرفاته، صحيح؟ اينقدر قراره توی اين شهر ستاره سينما و خواننده گروه راک ريخته باشه که آدم بايد مواظب باشه پاشو روشون نگذاره، صحيح؟
اما من دوسال و نيمه اينجام و معروفترين آدمی که ديده بودم، جناب مراد برقی بود! خلاصه گفتم همه اين ستاره ها يکدفعه تصميم گرفتند تا ما اومديم اينجا، مهاجرت کنند به يکجای ديگه؟
اما يک دفعه، در عرض سه هفته، من هی ستاره بارون شدم، ملاحضه بفرمائيد:
1- در حال مسافرت به برکلی برای ديدن خانواده محترم. کی جلوی بنده وايساده توی صف؟ جناب شهرام شب پره.
2- وسط خيابان در حال قدم زدن. بعض شما نباشه، خانم زيبايی با يک آقايی. نگاه طبيعتا" جلب خانم می شه، اما آقا کی باشند؟ مت ديمون!
3- وسط دانشگاه يو سی ال ای در حال دويدن به طرف کلاس. يک فروند آدم چاق جلوی آدم سبز می شه که عينک آفتابی بزرگی هم به چشم زده. قيافه آشناست، به خيال اينکه از دانشجوها يا استادهاست يا يک چيزی تو همين مايه، سلام بی حالی ارائه شده و بعد راهی کلاس. حدود پنج ثانيه بعد: ای بابا، اين جيسن الکساندر بود!!!
4- ديشب، جلوی سينما برای ديدن يک فيلم مزخرف به همراه دوستان. منتظر دوستان هستم که شخصيتی با ريشها نتراشيده و شلوار گرمکن، به همراه يک پسر بچه 14-15 ساله پديدار می شود و خيلی راحت دوتا بليت برای همان فيلم ابتياع فرموده 10 دقيقه بعد دو صندلی آنورتر جلوس می نمايد: رابرت داونی جونيور!
فکر می کنيد اينها دارند جاسوسی منو می کنند که بعدا" راضيم کنند برم توی يکی از فيلم هاشون بازی کنم؟؟
شوخی شوخی...
بدنبال اون قضایای سومالی، حالا حکايت ماست. در حالی که تمام توجه دنيا و مطبوعات و کنگره امريکا و بقیه به 20000 نفر سرباز اضافه فرستادنه به عراق، کسی سوال نمی کنه که واقعا چقدر اين سربازها به امنيت عراق کمک می کنند و آيا هدف واقعا" امنيت عراقه يا ناامن کردن ايران؟
اين وسط يک ناو جديد به خليج فارس فرستاده شده و وسط شب هم کنسولگری ايران که به خواست رئيس جمهور مثلا" منتخب کشور مثلا" مستقل عراق (البته اينطوری که خانم ته ديگ صحبت می کنند، همچين استقلالی هم در کار نيست!) در منطقه کردستان باز شده، مورد حمله قرار می گيره و کارکنان و کامپيوترها به گروگان گرفته می شند که خوب البته تلافی گروگان گيری 25 سال پيشه که کاری که عوض داره، گله نداره (اسکندر هم دلايل حمله اش رو برای آتنی ها انتقام به آتش کشيده شدن آتن دويست سال قبل از خودش بیان می کرد). اما حال بقيه اش رو سياحت کنيد:
اول ملاحظه بفرمائيد که صاف و ساده بيان شد.
بعدش بقول معروف قرم قرمش رو آمدند...
آخر سر هم که قرمساق
این هم بد نمی گه ها!
بعضی ها هم ديگه حرف آخر رو می زنند و راحتمون می کنند.
حالا چقدر مونده که همه حرفهای اين درست دربياد جالبه!
جنگ پشه در حبشه
نمی دونم کسی از ایران یا بقیه جاهای دنیا این قضیه رو دنبال می کنه یا نه، اما من از حدود یک ماه پیش که توی نیویورک تایمز یک خبر به ظاهر بی گناهانه در مورد صف کشیدن نیروهای اتیوپی در جلوی مرزهای سومالی رو خوندم، به کل قضیه علاقه مند شدم و دارم یک مجموعه خبرها و مقاله های اينترنتی در اين مورد رو جمع می کنم که ببینم اثرات این تئوری جدید «جنگ پيشگيرانه» تا کجا کشیده می شه.
البته اگر جزو اون دسته دوستان سوپر مدرنی هستید که عقیده دارید قدرتهای بزرگ وظیفه دارند به بقیه دنیا آزادی و دمکراسی خقنه کنند و هرکی قداره کش محل باشه بايد به ضرب دگنک بقیه رو هم به راه خودش بياره که شايد از کل قضیه لذت هم ببريد. اما به هرحال، متشکر می شم که اگر از مقاله يا خبری در اين مورد اطلاع داريد بهم خبر بديد...
وبلاگ و وبال گردن
درس، کلاس، نوشتن مقاله تحقيقی، سعی در چاپ کردن مقاله تحقيقی در مجله معتبر، نوشتن یک مقاله دیگر، سعی در ارائه مقاله در يک کنفرانس معتبر، امتحان کتبی، نوشتن خلاصه تحقيق، امتحان شفاهی، بازهم درس دادن، کلاس گرفتن، بحث کردن، کتاب خوندن و...
این ها کلماتی هستند که زندگی من و همه کسانی که خودشون رو گرفتار درس خوندن در اين مرحله کرده اند تعريف می کنند. هميشه از اينکه دنيای آکادميک يک دنيای بسته بوده بدم آمده. نظرم اين بوده که به هرحال، وظيفه و هدف اين درس خوندن من غير از اينکه خودم ازش لذت می برم، اينه که به بقيه هم چيزی ياد بدم. شايد بخاطر همينه که هم پرحرفم و هم در اين وبلاگ زياد از کارهای خودم می نويسم.
اما حالا چند نفر از استادان بلندپايه که توی اينترنت اين وبلاگ کذايی منو خونده اند بهم گفته اند که اگر می خوام موفق بشم و کارم جدی گرفته بشه، بايد در اين وبلاگ رو تخته کنم و تمام وقت بپردازم به کار اصليم. راستش با توجه به اين که کلی کار دارم، کلی مقاله نیمه کاره و تحقيق تموم نشده، سه ، چهار روزی بود که در موردش فکر می کردم. يادم افتاد که کار سيما هم که جدی شد، قضيه وبلاگ رو تعطيل کرد و رفت.
اما راستش دلم نمی ياد بگذارم و برم. به اين فکر افتادم که مثل آقای همخونه، وبلاگ رو بکنم جايزه اينکه کارهای ديگه ام رو انجام بدم. خلاصه تحقيق دکترام رو بايد تا آخر اين هفته تموم کنم و بعد هم چندتا بررسی کتاب و بعد هم مقاله های مختلف نيمه کاره. از اين ببعد، فقط وبلاگ رو وقتی می نويسم که يک کار اصلی رو تموم کرده باشم. هم شماها از دست من راحت می شيد و هم من به کارم می رسم!