جنگ تبليغاتی؟
اصلا" از اين قضيه دستگير کردن 15 ملوان انگليسی دل خوشی ندارم. کار بسيار بی مزه ای بوده و به نظرم بدون استفاده از اين روش خشن که خيلی راحت آدم رو ياد ماجرای وحشتناک گروگانگيری سفارت امريکا می اندازه، می شده به هدفی که داره دست پيدا کرد. اما به هرحال نه من سياستمدارم و نه هيچ چی، در نتيجه بهتره حرف نزنم.
اما يک چيزی توی گزارش بی بی سی فارسی در مورد اين مسئله گفته شد که خيلی برام جالب بود. می گفت:«دولت بريتانيا نگران اينست که از اين ملوانان برای يک جنگ تبليغاتی استفاده شود». منظور جنگ تبليغاتی که دولت ايران بر عليه دولت انگليس راه بيندازه ديگه، صحيح؟
سوال سر حقانيت نيست که هردو هيچ حقی ندارند، اما سوال برسر اينه که خوب مشکل چيه؟ از کی تا حالا جنگ تبليغاتی بد شده؟ مگه از قضايای نجات دادن اون سرباز امريکايی از دست عراقی ها هم هفته ها شبکه های خبری امريکا استفاده نکردند و هم در موردش فيلم ساخته نشد؟ مگه همين چند وقت پيش از اسير جنگی از گوانتانامو چند روزی خوراک خبری آماده نشد؟ نکنه که جنگ تبليغاتی فقط از غرب به شرق مجازه؟
بازهم می گم که مخالف اين کار ايرانم و به همه اونهايی که درخواست آزادی بی قيد و شرط اين 15 نفر رو دارند می پيوندم، اما نمی فهمم حتی اگر ازشون استفاده تبليغاتی هم بشه، مشکلش کجاست.
اين هم يک نوشته خنده دار از تری جونز (يکی از اعضای گروه کمدی مانتی پايتن) در همين مورد!
Romani ite domum...
نوروز مبارک
عید همگی مبارک... امیدوارم 1386 سال خوب و پرباری برای همتون باشه. اگر ایران هستید، جای من و همه کسانی که خارج از ایرانند و عیدشون نیم بنده رو خالی کنید...
حال و حوصله ایمیل کردن به همه و تبریک گفتن رو ندارم. چه عیدی؟ دوروز به زور از همه کار و زندگی زدن و به هرحال هم که عید نیست، زورکی سعی در تظاهر به اینکه همون نوروز خودمونه، اما نیست...
دلم برای سرپل و ماهی قرمز فروشه و بوی عید و خوشحالی روی صورت مردم تنگ شده. برای اینکه توی جمعی باشم که نباید براشون توضیح بدم چرا سال نو من وسط ماه مارسه (وقتی می گم خوب اول بهاره، تازه دوزاریشون میافته!).
عیدتون مبارک...این هم بهاریه پر از غرغر من...
با دقت خواندن
داشتم با یکی از استادهام صحبت می کردم در مورد اينکه چرا ما با وجود اينکه بيشتر منابعی که برای کارمون لازم داريم، ترجمه شده هستند، بازهم باید زبانهای باستانی ياد بگيريم. به هرحال، بعيد می دونم که من لازم باشه متنی رو به يونانی يا لاتين بخونم که قبلا" توسط کسانی با دانش بيشتر از من ترجمه نشده باشه.
جوابی داد که خيلی به فکرم انداخت و حتی به فکرهايی خارج از دنيای آکادميک؛ گفت تا حالا شده يک کتابی رو برای بار دوم يا سوم بخونی و ببينی که يک قسمت هايی از داستان يا کتاب بوده که هيچوقت بهش توجه نکردی؟ گفتم: طبيعتا" آره، چطور مگه؟
گفت ببين، هرکسی که يک متن باستانی رو ترجمه می کنه، ازش يک برداشت خاصی می کنه و ترجمه اش هم برمبنای اون برداشته. اما تو ممکنه اگر اون متن رو به زبون اصليش بخونی، ازش برداشت ديگه ای بکنی و شايد اصلا" جمله رو طور ديگه ای متوجه بشی.
گفتم خوب آره، اين حتی توی خوندن متن های به زبون خود آدم هم وجود داره. اصلا" بحث پست مدرنيزم و متن خوانی هم همينا هستند. حقيقتيه که ممکنه من توی يک متن چيزی رو ببينم که بقيه نديده اند.
گفت اصلا" شايد تنها فرقی که يک آدم دانشگاهی، يا کسی که در يک رشته خاص تخصص داره با بقيه کسانی که کارشون اون رشته نيست، همينه. ما درواقع داريم ياد می گيريم که متن ها رو با دقت و موشکافی بخونيم. فکر نکنيم که می دونيم نويسنده می خواد چی بگه، بلکه صبر کنيم که نويسنده حرفش رو عملا" بزنه و ما برداشتمون رو فقط برمبنای همون حرف شکل بديم.
خيلی جالب بود. به اين فکر انداختم که اخيرا" که من زياد در گوشه و کنار دنيای مجازی اينترنت مقاله و نظريه نوشته ام، چند درصدشون از طرف خواننده هايی نقد شده اند که عملا" کل مطلب رو نخوندند. در مورد يکی از اون مطالبی که توی ايرانيان نوشته بودم، کسی بهم ايميل کرد و ازم انتقادی کرد که دقيقا" همون انتقادی بود که من توی نوشته ام مطرح کرده بودم. بهش ايميل زدم و گفتم به نظرم مياد که شما مطلب منو فقط يک نگاه گذرا کرديد و نخونديد و نظرتون رو برمبنای همين برداشت شکل داديد. گفت حق داريد، من مطلب رو نخوندم و فقط بهش يک نگاه انداختم!!
همين مطلب قبلی من توی اين وبلاگ رو هم به نظرم مياد بعضی ها نخوندند و مثلا" توجه نکرده بودند که بعضی قسمت هاش نقل قول بود از سلمان و همين موضوع مطلب رو به نظرشون «ضد و نقيض» کرده بود يا اينکه سه نفر به من ايميل کردند و دقيقا" به من همون انتقادی رو کردند که خودم از بقيه می کنم. در نتيجه خودم هم ياد گرفته ام و اميدوارم بقيه هم اين رو ياد بگيرند که حوصله کردن و با دقت خوندن می تونه خيلی از سوتفاهمات و مشکلات رو حل کنه و در ضمن ماها رو به آدم های دقيق تر و قابل اعتمادتری تبديل کنه.
من و بمب؟؟
سلمان خان گل لطف کرده و خطاب به من و دونفر از دوستان وبلاگی که افتخار شناختن هيچکدومشون رو ندارم، نامه ای نوشته و توش از اينکه من درمورد فيلم سيصد چيز نوشتم انتقاد کرده. عنوان مطلبش هم هست: «نامه ای به سه دوست بمبگذار»!!!
راستش من موندم سلمان واقعا" اونجوری که توی مطلبش نوشته وبلاگ منو خونده يا برمبنای حرف و شايعه و يک نظر سريع تصميم گرفته؟ چون من نه بمب گوگلی رو حمايت کردم، نه لينک پتيشن مسخره رو گذاشتم، نه هيچ اقدامی رو تبليغ کردم به غير از نوشتن يک بروشور کوتاه در مورد داستان جنگ ترموپيل. در نتيجه، نمی دونم سلمان از کجا منو جزو بمب گذاران گوگلی حساب کرده. من حتی با بمب معروف خليج عربی هم مخالف بودم...
در مورد چندتا از مطالبش مشکل دارم. فکر کنم خواننده های معمولی اين وبلاگ بدونند که من به هرحال کارم تاريخ ايرانه، اما نه هيچوقت وطنپرست دوآتشه بوده ام و نه هيچ زمانی در صدد هندوانه گذاشتن زير بغل فرهنگ کذايی ايرانی. به شهادت اين سه تا مقاله ای هم که اخيرا" توی ايرانيان نوشته ام، از دوستانی که همه اش در صدد استفاده از تاريخ برای جبران عقده هاشون هستند اصلا دل خوشی ندارم. بخاطر همين بازهم نمی دونم سلمان چرا سوال می کنه که «چرا خداداد و نيما و پندار عزيز به عنوان سمبل پيشتازان و گزارشگران فعال حال و آينده، پيشتاز دفاع از نژاد و تاريخ و تبار و گذشته اند؟»
من نه مدافع نژاد نه مدافع تبار، دفاعم از تاريخ هم بخاطر اينه که رشته ام تاريخه!
بازهم: «باور کنيد غربيها با روشن کردن تلويزيون و مشاهده "صحبتهای واقعی" رئيس جمهورهای شرقی، رهبران غارنشين تروريست شرقی و نامه های بمبگذاران شرقی، تصوير ذهنی امروز خودشون از شرق را پيدا کرده اند، نه تماشای پياده نظامهای سپاهيان خشايارشا ...»
يکذره مخالفم جناب سلمان خان، هرچند که اينجور نگاه پست مدرن به تاريخ الان خيلی مد و «سکسی» شده، اما خير. من البته با نگاه غربی ها مشکلی نداشته ام و همونطوری که در پست قبلی هم نوشته ام، به هرحال 2400 ساله که اين نگاه وجود داشته و من خيال ريشه کن کردنش رو ندارم و نداشته ام، اما جان خودم باور بفرمائيد که اين نگاه ريشه اش در همون تصويريه که هردوت از سواره نظام خشايارشا به دست داده. باور نمی فرماييد، پيشنهاد می کنم ديباچه همان کتاب مصوری که فيلم «سيصد» برمبناش ساخته شده رو نگاهی بندازيد و نظرات جناب ويکتور هنسون که استاد تاريخ دانشگاه امريکا و در ضمن مشاور عالی جناب ديک چنی هم هست رو بخونيد.
در آخر: «ای کاش خدادادها، نيماها و پندارهای ايران را هم به جای تلاش برای حفظ تاريخ و تبار و هويت و نژاد، پيشتاز ساخت و پيشرفت می ديديم....»
نيما و پندارش رو نمی دونم، اما اصلا" عقيده ندارم که بدون شناختن تاريخ صحيح خودمون، بخصوص برداشت درست از ريشه های تاريخی شکل گيری جامعه، باورها، سياست، و اقتصاد بتونيم به اين ساخت و پيشرفت مورد اشاره شما دست پيدا کنيم. شايد شما چون مهندس هستيد، مثل بقيه فرزندان وطن، تاريخ رو فقط بازيچه ای در دست کسانی که نوستالژی «گذشته تابناک» دارند تصور می کنيد و فکر می کنيد بنده نشسته ام و تاريخ سلطنت فلان پادشاه و سايز کفش فلان ملکه رو دارم تعيين می کنم.
اما توجه بفرمائيد که در همين ممالک پيشرفته ای که ما بايد برای رسيدن بهشون چهارنعل در شاهراه پيشرفت بتازيم، خودشون هم دستبردار تاريخشون نيستند. روزی نيست که در امريکا به نوعی اشاره ای به «پدران پايه گذار» نبينيد و در اروپا نشانه هايی از تاريخ رو احساس نکنيد. در نتيجه من کلا" متوجه اين برداشت شيک و سوپر مدرن روشنفکران وطنی از تاريخ نمی شم که يعنی چون تاريخ قبلا" اتفاق افتاده و تموم شده، بايد بهش پشت کرد انگار که هيچوقت نبوده.
شما خودتون ساخته تجربيات تاريخ دوران زندگی خودتون هستيد. الان هم اگر پيش روانپزشک تشريف ببريد، اول از دوران بچگی و رشدتون سوال می کنه. تاريخ هم داستان دوران بچگی و رشد جوامعه. دليلی داره بدون توجه بهش فقط يکضرب به طرف آينده بتازيم؟
به هرحال، بازهم سوال می کنم: من و بمب؟؟؟
بازهم سيصد
داشتم فکر می کردم که مشکل اساسی اين فيلم «سيصد» کذايی، اونطوری که ايرانی ها طبق معمول بزرگش کرده اند، تبليغات ضد ايرانيش نيست. تبليغاتش حتی لزوما" ضد ايرانی هم نيست، چون اگر توجه کنيد، بيشتر مواقع، سياه پوست ها به عنوان نماينده ايران معرفی شده اند و هردو «سفيران» خشايارشا در داستان، که هردو هم به دست اسپارتی ها کشته می شند، سياهپوست هستند.
در واقع بزرگترين مطلب مشکل زا در کل فيلم، مسئله قانون شکنيه. مخاطب واقعی فيلم تماشاگر امريکايیه و هدف هم تکرار 2400 سال تبليغات که «يونانی ها متمدن بودند و ايرانی ها وحشی» نيست. اين قسمت به هرحال چيزيه که در نوشته های هردوت هم آمده و قرن هاست که می شه گفت برطبقش «يونان» (و به تبعيت اون روم و اروپا) خودش رو تعريف کرده. قضيه اصلی اون قسمت هايی از فيلمه که در داستان هردوت نيست!
توی فيلم، لئونيداس (که ذکر نشده که يکی از دوتا شاه اسپارته، چون اسپارت هميشه در آن واحد دوتا شاه داشته)، بدون توجه به قانون اسپارت که می گه بدون اجازه شورای شهر کسی اجازه اعلان جنگ نداره، سيصد نفر رو به عنوان محافظان خودش انتخاب می کنه و به جنگ خشايارشا می ره.
در مدتی که لئونيداس و يارانش با ايرانی ها، که مرتب تکرار می شه که نيروهای «تاريکی، شر، و ضد آزادی و دمکراسی» هستند، در حال جنگه، زن لئونيداس در اسپارت در حال خواهش و التماس از شورای شهره که برای شوهرش کمک بفرستند. زن لئونيداس هم زن قوی و معتقد به ارزش های مردانگی و شرافت و از اين چيزهاست، به شورای شهر می گه که دارند ضعف نفس نشون می دند. اما شورای شهر می گه که لئونيداس بدون اجازه قانونی جنگی رو شروع کرده که اجازه اش رو نداشته.
حالا توجه کنيد: يک مرد از خود گذشته و فداکار، برای دفاع از ارزشهای شريف و انسانی دفاع از آزادی و دمکراسی در برابر نيروهای تاريکی که از آسيا مياند، يک کمی قانون شکنی کرده و دروغ گفته و جنگ راه انداخته. حالا اين مرد و سربازان جان برکفش در جبهه جنگ در حال جنگيدن قهرمانانه با دشمنی هستند که هدفش نابودی آزادی اونهاست. اما شورای شهرش بخاطر اين مشکل کوچکی که اين مرد از اول جنگ رو با شکستن قانون و گوش ندادن به حرف شورای شهر شروع کرده، حاضر نيست برای اين مرد سرباز کمکی بفرسته که بتونه نيروهای شر رو نابود کنه.
شما باشيد، اين وسط دلتون به حال کی می سوزه؟ چه کسی رو محق می دونيد؟
پ. ن: بجای سر وصدای الکی و پتيشن نوشتن و بمب گوگلی درست کردن، توصيه می کنم کسی که بودجه داره و می تونه، يک ورقه اطلاعات بصورت يک بروشور از جريان واقعی جنگ ترموپيل تهيه کنه و بگذاره داخل سينماهای امريکا. اثرش صد برابر بيشتره و مثبت تر تا اينکه حسب المعمول بشه يک مورد غر غر کردن ايرانی ها و رو کردن حس خودکم بينی عمومی ملت.
نتيجه...
گفتند: «تجزيه ات خوبه، اما مرده شور ترکيبتو ببرن!»
یک اصطلاحی هست توی انگليسی که می گه طرف اينقدر به درخت ها دقيق شده که عملا" جنگل رو نمی بينه! حالا حکايت ماست...
پروژه ام رو براشون توضيح دادم و همه سوالات رو هم جواب دادم. بعد رسيد به مرحله ای که قرار بود ازم بپرسند خوب حالا فرض کنيم ما به تو گفتيم برو اين پروژه رو انجام بده، فلان و بهمانش چی؟ مثلا تو که همه پروژه ات بر مبنای آثار باستانی بنا شده، از فلان تئوری خبر داری؟ نظرت راجع به نظريات ياردانقلی بيگ بيات استاجلو در مورد پرورش گوسفند پردمبه در کوهستانهای دورقوزآباد غربی چيه؟ بنده هم جواب دادم والا نمی دونم، می شه برم از بابام بپرسم؟ بی مزه ها گفتند نخير!
خلاصه اش اينکه فرمودند باشه، پسر خوبی باش و اين تزت رو روش کار کن، اما قبل از اينکه از اين غلط ها بکنی، اول برو ياد بگير آش باستانشناسی چقدر روغن می گيره... مختصر اينکه خراب کردم، حالا همه مجلس روضه راه بندازيد!
امتحان شفاهی
بالاخره روزش شد! سه ساعت ديگه امتحان شفاهی دکترام رو باید بدم....
بعد از اين يعنی اينکه ديگه من می مونم و يک پايان نامه که خدا می دونه کی تموم می شه...
راستش قلبم داره میاد توی دهنم!
دم گوش
بعضی از کسانی که امروز دستگير شدند رو می شناسم، پرستو رو هم که خيلی خوب. خواهر کوچک خودمه. نمی دونم چی بگم غير از اينکه مرده شور اين فاصله رو ببرن...
خبرها رو از اينجا بخونيد...