search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

نیویورک
بازی آرزو
بزرگ شدن
بگین نه...

archives

May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« March 2007 | Main | May 2007 »

نیویورک

اين چند روز، نيويورک بودم، يکی از جالب ترين شهرهای دنيا به نظر من و 180 درجه متفاوت از اين لس آنجلس مزخرف!

برای اين رفته بودم که در يک کنفرانس در مورد تاريخ اقتصاد خاورميانه در اوايل دوره اسلامی شرکت کنم. توی کنفرانس چندنفر از بزرگترين و مهمترين استادان رشته ام رو ديدم. خيلی جالب بود، چون هفت نفرشون کسانی بودند که دارم پايان نامه ام رو با استفاده از کتاب هاشون می نويسم. جالب بود صحبت کردن با آدم هايی که فقط از طريق کتاب هاشون می شناسمشون. فکر کنم معروفترين استاد رشته تاريخ اواخر دوره باستان، پيتر براون، رو هم ديدم. کنفرانس توی پرينستون بود که در نيوجرزی قرار داره و حدود چهل دقيقه است با نيويورک. از همه اينها گذشته، ديدن اينکه مردم شرق امريکا هم مثل مردم اروپا سوار قطار می شوند و به اندازه مردم کاليفرنيا وابسته به ماشين نيستند هم ديدنی بود.

بطور اتفاقی، در عرض دوسال گذشته، شش نفر از دوستان خيلی خوبم از ايران و اروپا و امريکا رفته اند برای زندگی و کار در نيويوک. در نتيجه، اون دوروزی که آزاد بودم رو هم با اون ها توی شهر بسيار عالی نيويورک گذروندم. واقعا" فکر می کنم يکی از دو سه تا شهر دنياست که واقعا" «شهر» هستند (به نظرم لندن و تهران دو نمونه ديگرش هستند). شهر زنده و خيلی شلوغی که آدم توش احساس تعلق می کنه. محله های مختلفش شخصيت خاص خودشون رو دارند که در مقايسه با لس آنجلس يا خيلی شهرهای ديگه امريکا که تاريخ طولانی ندارند، به آدم احساس خوبی می ده. همه درش در حال دويدن هستند که خوب البته عجيب نيست چون به هرحال شهريه که هم بزرگترين بورس دنيا رو توی خودش جا داده و هم سازمان ملل رو! يکجورايی برای خودش يک کشوره که به نظرم خيلی از ساکنانش هم همينطور در موردش فکر می کنند.

خلاصه اين کنفرانس و اين گشت و گذار توی نيويورک خيلی حالم رو خوب کرد و از اين افسردگی که دوماهی بود دچارش شده بودم، درم آورد. خدا پدر استادم رو بيامرزه!

Comments (8) | April 25, 2007 08:46 PM



بازی آرزو

اولا" ممنون از همه کسانی که برام در مورد مطلب قبلی نظر گذاشتند. حالم بهتره فعلا" و امیدوارم از این ببعد بهتر هم بشه!

پرستو منو دعوت کرده به اين بازی آرزو. راستش مجبور شدم برم چندتا از مطالب قبلی بقیه رو بخونم تا بفهمم منظور چيه، اما بفرمائيد

1- آرزو می کنم تمام کتاب های مورد نیاز برای کارم رو داشتم

2- آرزو می کنم همه آدمهايی که فکر می کنند اگر شما با عقيده هاشون صد در صد موافق نيستيد، معنيش اينه که با همه چيزشو مخالف هستيد، متوجه بشند که دنيا سياه و سفيد نيست و آدم می تونه عقايد مختلف و حتی به ظاهر متضاد رو در خودش جمع کنه

3- آرزو می کنم که تمام زندانيان سياسی در ايران آزاد بشند و خانم ها بتونند به اين چهارتا آزادی واضح و لازمی که حقشونه و حتی خيلی بيشتر از اونها هم حقشونه، زودتر دست پيدا کنند

4- آرزو می کنم تمام کتاب تن تن های فارسيم رو دوباره پيدا کنم (لعنت به کسی سه تاشون رو کش رفت!)

5- آرزو می کنم يکروز همه ماشين های دنيا از کار بيفتند و آدمها مجبور بشند پياده يا با اتوبوس و مترو سرکار برند و همديگه رو ببينند و با هم دوباره آشنا بشند.

حالا نوبت صنم و شيده و فرجام/آلوچه و کوزه و ولگرد خانه!

Comments (9) | April 14, 2007 07:41 PM



بزرگ شدن

چند وقتیه که شديدا" احساس می کنم دارم بزرگ می شم. یعنی اين سن و سال شريف داره واقعا" واقعا" فشار میاره!

اگر منو بشناسين، می دونيد که شغل شريف دلقکی کلاس و الکی خوشی اصلا" از اول برای من ساخته شده. نمی دونم چرا، اما بدون فکر کردن يا تصميم گرفتن، هميشه ناخودآگاه اينطور فکر کرده ام که اگر هم چيزی منو داره اذيت می کنه، دليلی نداره که اعصاب بقيه رو سرش خرد کنم. هميشه يکجورايی احساس کردم که دوازده سالمه و کارهای بچه دوازده ساله ها رو هم می کنم و بين کتاب های کار و درس، کتاب داستان و رمان و تن تن و آستريکسم هم فراموش نمی شه.

اما اين دوماه گذشته يکدفعه الکی و بدون دليل جدی شده ام و حوصله ندارم. احساس می کنم که راکد و کسل و بی حوصله شده ام. مرتب به ياد اين حکايت سعدی ميفتم که می گه وقتی طرف می گه «آب که در يکجا بماند می گندد» و جواب می شنوه که «چرا دريا نباشی تا هرگز نگندی؟» و احساس می کنم که نمی تونم دريا باشم. روزبروز دارم بيشتر امکان ديدن مسائل رو به صورت باز و «روشن» از دست می دم و خموده می شم و فشارهای الکی زندگی يکجورايی واقعا" بنظرم فشار مياند. از يک نظری احساس می کنم که با عميق تر شدن توی کارم، دارم هدف اصلی قضيه که يکی روشنفکری باشه و ديگری هم خوشحالی رو دارم از دست می دم. شايد بايد کتاب های قشنگی بخونم که حوصله ام رو بازکنند، ها؟

راه چاره اش چيه؟

پ. ن: در ضمن، این مطلب رو که در دنباله مطالب فیلم 300 نوشتم بخونید و پخش کنید اگر خواستید.

Comments (10) | April 13, 2007 06:42 AM



بگین نه...

از اونجایی که اين صنم با نوشتن اين نوشته اش در مورد نه گفتن خانم ها به آقايونی که می خواند به حيطه خصوصيشون دست درازی کنند، کلی گل کرده، و از اونجايی که هرچی باشه ما يکروزی برای خودمون مردی بوديم، تصميم گرفتيم يک نسخه هم ما بپيچيم برای مردهای وطنی... حالا نگيد خداداد به فکر هموطنانش نيست!

يک وقتايی آدم اينقدر از خودش مطمئن می شه که فکر می کنه کسی که بهش نخ می ده، عملا" نخ هاش از جنس پنبه اعلا ساخته شده اند. اما اينقدر خوش باور نباشيد. اين شتريه که در خونه هرکسی می خوابه. اگر با کسی دوست شديد و خونتون راهش داديد و بعد فکر کرديد که ديگه حاجی حاجی مکه، فکر عاقبتش رو هم بکنيد. اگر دلتون نمی خواد، راحت بگيد نه چون ممکنه قضيه بيخ پيدا کنه!! شجاع باشيد و خيلی صريح بگيد ارواح شيکم بابات!

اگر اون آدم بحث دوستی و محبت رو کرد، مواظب باشيد که گولش رو نخوريد و فکر نکنيد که برای اينکه نشون بديد آدم رمانتيکی هستيد، هر بدبختی که قراره سرتون بياد رو تحمل کنيد. وقتی بعد از سالی ماهی راهی وطن می شيد که مملکتتون رو ببينيد و از دوستی و رفاقت دوستان قديميتون لذت ببريد، فکر نکنيد که يک کمی ضد حال بودن باعث اين می شه که فکر کنند آدم مزخرفی هستيد. وقتی بطور اتفاقی با يک خانمی آشنا می شيد و متوجه می شيد که هردوتون مثلا" به يک نوع فيلم علاقه داريد و سعی می کنيد باهاشون دوست معمولی بشيد و از مصاحبتش لذت ببريد، اما خانمه جلسه دوم براتون عشوه شتری می کنه، خر نشيد. فکر نکنيد اگر نازش رو خريداری نکنيد، فکر می کنه آدم خری هستيد. شما که می دونيد اين خانم عاشق چشم و ابروی شهلای شما نشده، بلکه بيشتر عاشق پاسپورت امريکايی/انگليسی/آلمانی/فرانسوی/ دورقوزآبادی شماست. نخير، امر بهتون مشتبه نشه که بعد از دوسال اقامت در محله 10 پاريس يکدفعه خوشگل شديد و همه عاشقتون شده اند. قضيه همون پاسپورتست و لاغير.

اگرا سعی می کنيد با کسی که فکر می کنيد آدم باحاليه سر صحبت رو باز کنيد، طرف فکر می کنه عاشقش شديد و فردا قراره بفرستيد خواستگاريش. هرچقدر هم اصرار می کنيد که بابا به مولا من دوست دختر دارم و تورو فقط به عنوان رفيق می خوام و حالا چه فرقی می کنه که تو دختر باشی يا پسر، طرف فقط عشوه می کنه و بعدش هم تيکه می اندازه که خيلی پرتی بابا، اينجا ايرانه و دختر پسرها فقط زمانی با هم حرف می زنند که قرار باشه فرداش يا برند تو رختخواب يا محضر. خودتون رو درک کنيد، شجاع باشيد و خيلی راحت آب پاکی رو بريزيد رو دستشون و بگيد که ممه رو لولو برد.

تمرين نه گفتن بکنيد. ياد بگيريد که اين دوستان کارشون اينه و هرتابستون عاشق يک نفر جديد (يا پاسپورتش) می شند. حالا طرف هرکی که می خواد باشه، از دختر عمه تون گرفته تا خواهر رفيقتون که وقتی بچه بوديد نگاهتون هم نمی کرد. اجازه نديد کسی برخلاف ميلتون بگذاردتون سرکار و سه قرون سی شاهی که تمام سال جمع کرديد که تابستون بريد توی گرمای خوزستان سر يک حفاری باستانشناسی رو خرج رستوران «آنتروکت» و خريد توی پاساژ تنديس بکنه.

اما حتی اگر اصولا" هم آدم خجالتی و مهربونی هستيد و دلتون نمی ياد که اصل قضيه رو بگذاريد کف دست طرف مربوطه و حاليش کنيد که نمی تونيد کاری که ازتون می خواد (خارج کردنش از ايران) رو انجام بديد، حتی اگر قبلا" با کمال رغبت باهاتون تو رختخواب هم رفته، حتی اگر شما راغب نبوده ايد، خودتون رو سرزنش نکنيد. فکر نکنيد که آدم کثيفی هستيد که از يک دختر «بی گناه» سو استفاده کرده ايد و حالا داريد تنها می گذاريدش. متوجه باشيد که اونهم کل وجود شما، بدون پاسپورتتون، براش کوچکترين ارزشی نداره و تابستون ديگه، يا حتی همون تابستون، می ره دنبال يک شکار ديگه. تقصير شما نيست، خودتون رو سرزنش نکنيد بخاطر اينکه کس ديگری به شما بی احترامی کرده و حريمتون رو شکسته و هفته ها دروغی بهتون ابراز علاقه کرده. اين احساس بد که بازيچه دست يک الف بچه شده ايد که با ماليدن سه من سرخاب خودش رو تبديل کرده به يک زن کامل براتون فايده ای نداره. تقصير از شما نيست، از اون کسيه که فکر می کنه که خودش تنها کسيه که احساس داره و شما فقط يک آلت جنسی هستيد و يک پاسپورت. احساس عصبانيت و عذاب وجدان نکنيد، زندگی همينه!

حالا از ما گفتن...

Comments (16) | April 3, 2007 11:49 AM