تکه تکه 2
1- اينقدر کار دارم که نگو! تمام زندگی توی جعبه و صندوق و کلی ورقه و کار انجام نشده...
2- اين چيزهايی که راجع به دختر ايرانی ها می گن انگار درسته!
3- بالاخره چشممون به مذاکرات مثبت بين شيطان بزرگ و محور شرارت هم روشن شد!
4- جان خودم اين ميلان کوندرا خيلی کارش درسته. شديدا" فاز می ده!
5- من قرار شده سالی يک گوسفند به درگاه داريوش کبير قربانی کنم...
6- کتابخونه ها فروخته نشدند، کسی می خواد بياد خودش ببره!
7- اين نوشته قراره به طرز فجيعی رمزی باشه.
8- اصلا" بی تعارف حوصله دوازده ساعت هواپيما سواری ندارم. نمی شه من با موشک برم اروپا؟
9- عقل سالم در بدن سالم
10- اين آخر هفته اينقدر رانندگی کردم که نگو. تمام اين کاليفرنيای جنوبی رو زير پا گذاشتم، از سن ديگو تا سن فرناندو ولی.
11- چقدر بچه ها زود بزرگ می شند...
12- چرا در فارسی دخترها «می دند» و مردها «می کنند»؟ چرا مردها «نمی گيرند»؟
13- فکر کنم نصف کتاب های کتابخونه دانشگاه توی اتاق من باشند!
14- کسی اتاق خالی توی تهران سراغ نداره؟ شخص بی خانمانی احتياج شديد به يک اتاق خالی به مدت دوماه دارد، از اتاق دارها تقاضا می گردد با شخص بی خانمان تماس بگيرند...
15- تا حالا سه تا مقاله خوندم راجع به پشگل گوسفند در دوران باستان و اينکه به چه دردی می خورده.
16- اين همه پيشرفت کرديم، راهی نيست آدم مجبور نباشه هرروز ريشش رو بزنه؟
17- «دل خوش سيری چند»؟
18- توانا بود هرکه دارا بود
19- واقعا" خدا يک عقلی به شما بده و يک پول کلانی هم به من
20- چرا قديم ها به آدم های خل و ديوونه می گفتند «شيرين عقل»؟
21- بيست و يک آوردم!
22- ای وای، سوخت!
23- ياحق!
همه چیزدارها...
«اگر در دنیا فقط یک آریا یا یک شاهین دارید، همه چيز داريد...»
و اگر ندارید، آدم بی همه چیزی هستيد!!
ملا نقطی 2
دوباره آتيش من بالا گرفت از ديدن نوشتن ملت در اين وبلاگستان کذا و کذای فارسی. کسی که گوش به «و» ما نداد، حالا اينو ببينيم.
توی همه زبانها، يک چيزی داريم که متاسفانه اسمش رو به فارسی نمی دونم ولی می شه "اسيميليشن" (ادغام؟) و شامل تلفيق صداهاست در همديگه. يعنی معمولا" وقتی دو صدا که به صورتی همجنس هستند پشت سر هم قرار می گيرند، يکيشون يا اصلا" از بين می ره، يا اينکه در بعدی تلفيق می شه. توی فارسی يک نمونه اين اصل «قلبه» که وقتی صدای «ن» قبل از يک صدای لبی (مثل ب) قرار می گيره، تبديل می شه به «م». نمونه اش هم کلمه «تنبل» که به صورت «تمبل» تلفظ می شه.
حالا توی وبلاگستان فارسی، خيلی ها تصور می کنند که اگر اين مسئله رو رعايت نکنند، يعنی فارسی صحيح تری صحبت می کنند و بخصوص می نويسند. نمونه هاش زيادند که اگر فرصت بشه يکجا جمعشون می کنم، اما بی تعارف اونی که از همه بيشتر اذيتم می کنه، اين نوشتن «من را» هستش. برادران و خواهران غيور، اجداد مشعشع بنده و شما، مدتها قبل اين دوکلمه رو درهم ادغام کرده اند و گفته و نوشته اند «مرا» يا «مرو». بالاغيرتا" بخاطر اين اعصاب من هم که شده، ننويسيد «من رو» که خيلی «سه» است به خدا!
پ. ن.: با تشکر از آقا يا خانم ناشناسی که توضيح دادند که بايد در محاوره گفت «منو» که بازهم صورتيه از ادغام و حالا حرف خيشومی غلبه کرده، هرچند که ايشون کلا" با کل قضيه مخالف بودند. همين موضوع «منو» و «مرا» خودش هم جالبه، چون می کشه به اين بحث که فارسی محاوره ای امروز که بر مبنای استاندارد زبان تهران پايه گذاری شده، ادامه فارسی نوشتاری که ريشه هاش در شرق ايرانه نيست. بازهم متشکر و ببخشيد از اشتباه...
تکه تکه!
از اين نوشتن تکه تکه مدل خانوم حنا يا زيتون خوشم اومده. بقول ناصرالدين شاه: "تصميم گرفتيم امتحان کنيم"!!!
1- دنیا داره با آخر می رسه: ابراهيم گلستان در يک جمع پيداش شد!
2- اين سارکوزی چرخی از همه چمبر بکنه که بيا و ببين!
3- قديما هرکسی می رفت يک دهی، اول می بردنش خونه کدخدا که اظهار ادب کنه و در ضمن دستش بياد که ريش و قيچی دست کيه. حالا هم هروقت برای کار و کنفرانس و سخنرانی کسی جايی می ره، بايد حواسش باشه که به ريش سفيدان محلی احترامات فائقه رو بگذاره که سر راهش سنگ اندازی نکنند.
4- امشب رفتيم يک کنسرت موسيقی کلاسيک در يک کليسا. خواننده اش هم خانم استادمون بود که در روز روشن، آدم باورش نمی شد اهل کنسرت دادن باشه.
5- يک ماشين کهنه داشتم که مال خودم نبود، مال دست سوم مادرم بود. اهداش کردم به يک موسسه خيريه. حالا توی شهر ماشين های دنيا، من موندم و دو عدد پا!
6- اينهايی که راجع به دخترهای ايرونی می گن درسته؟
7- همه عکس بچه هاشون رو می گذارند روی وبلاگشون. من که بچه ندارم، عکس کی رو بگذارم؟
8- شروع کرده ام به نگاه کردن فيلم های خيلی قديمی. جدی جدی که صنعت سينما هرروز داره پس رفت می کنه.
9- اين چه چيزی رو در مورد جامعه ايران نشون می ده که مسعود ده نمکی فيلم ديدنيش رو ساخته؟
10- کسی سه تا کتابخونه چوبی مجانی نمی خواد؟
11- راکت تنيسم رو اينقدر محکم کوبيدم زمين که قرچی شکست. پول هم ندارم برم يکی ديگه بخرم. بدبختی هی!
12- فعلا" سه تا ورقه دارم برای نوشتن، بجاش نشستم دارم اين مزخرفات رو سرهم می کنم. ای بابا!
13- عددش نحسه. بقول خانوم حنا می کنمش جايی که دق و دلی هام رو سر آدمها خالی می کنم: پائولو کوئيو
14- ديگه چيزی به ذهنم نمی رسه...
15- ای بابا، برو ديگه!
16- دهه، هنوز که اينجايی!
17- شب خوش!!!
ترس
هه، جالبه کسی از من بپرسه از چی می ترسم! من اينقدر آدم ترسویی هستم که اگه لیست رو کامل کنم، شبیه اين ليست ترسهای معمول می شه!!
1- از بلندی می ترسم، به شدت! هواپيما و اينها نه ها، از ساختمون بلند می ترسم. بهش می گن «اکروفوبیا». به يونانی اکرو يعنی بلند و فوبیا هم يعنی ترس...
2- از موش هم می ترسم. اون سه صفحه آخر کتاب 1984 جرج ارول رو نمی تونم بخونم چون توش موش داره! بهش می گن زميفوبیا
3- از آدم های خيلی مذهبی می ترسم. راستش يعنی از صحبت کردن باهاشون، فکر می کنم اينقدر باید بحث های الکی بکنم که آخر سر مجبور می شم برم سر يک ساختمون بلند بين يک گله موش! يکجورایی می شه ثئوفوبیا، اما نه دقیقا"
4- از تاريکی هم می ترسم. ديگه گفتن نداره. قاعده" بايد بشه سکوتوفوبیا
5- از سوسک هم می ترسم، اصلا" هم نمی دونم يونانيش چی می شه!
آخيش! چه سبک شدم...
کشفیات!
البته کشفیاتی که نه به درد دنیای آدم می خوره نه به درد آخرتش، راستش از اون چيزهايی هستش که چون پيداش کردم، اگر يکجا ننويسمش يادم می ره، در نتيجه خودتون رو زياد اذيت نکنيد...
مشغول خوندن کتاب «کاروانسراهای پارتی» نوشته ايزيدور خاراکسی، جغرافی دان و مورخ قرن اول قبل از ميلاد، بودم که وصفيه از فاصله های بين شهرهای مختلف ايران در دوره اشکانی و اينی که توی کدومشون کاروانسرا هست و برای تجارت شرايط فراهم شده. اين تيکه اش جالب بود:
Ενταυθεν [Ραγιανη] Μηδία σχοινοι [νη']. Εν η κωμαι ι', πολεις δε ε'. Από σχοινων ζ' Ραγα και Χαραξ, ων μεγιστη των κατα την Μηδιαν Ραγα. Εις δε την Χαρακα πρωτος βασιλευς Φραατης τους Μαρδους ωκισεν. εστιν υπο το ορος, ο καλειται Κασπιος, αφ' ουπ Κασπιαι πυλαι.
«بعد از آن، ماد رازی 58 فرسنگ. درش 10 کومه (ده) و پنج شهر. هفت فرسنگ بعدتر ری (رغه) و خاراکس (باغ ديوار دار) هستند که در ماد، ری بزرگترين (شهر) محسوب می شه. در خاراکس برای اولين بار شاه فرهاد، مردوها را ساکن کرد. در زير کوهی واقع شده که بهش کاسپیوس خطاب می کنند، بعد از آن، دروازه های کاسپی قرار دارند».
هاه! فکر می کنيد اين خاراکس کجاست؟ اگر بعد از ری قرار داره و زير يک کوه واقع شده و بعدش هم دروازه های کاسپی هستند، نتيجه اش چی می شه؟ فکر کنم منطقه تهران و شميران خودمون. مردوها هم همون ساکنان تهران هستند که در متون قديمی (سترابو) در موردشون نوشته بوده که خيلی جنگجو هستند و با مردم اونور کوه (تبرستانی ها) نزديک هستند. کوه کاسپی هم احتمالا" همين دماونده. دروازه های کاسپی هم فکر می کنم گردنه فيروزکوه باشه يا شايد گذری که از کجور به شهرستانک و بعد هم پس قلعه دربند می رسه. فکر کنم قديمی ترين منبعی باشه که به وجود سکونت در تهران اشاره می کنه (غير از منابع باستانشناسی).
به غير از اين کارهای بی اساس، مشغول جمع و جور کردن هستم چون بايد آپارتمانم رو پس بدم و بيست روز ديگه برای يک برنامه دانشگاهی به همراه استادم و شش نفر از هم کلاسی ها، برم اتريش. يک هفته اونجا هستم و بعد هم می رم مجارستان و آلمان. ممکنه برم ترکيه و سوريه برای ديدن اورفا و نصيبين و انطاکيه و رسافه. بعد هم اگر بشه، ايران که حدود يک ماه روی چندتا سند باستانی کار کنم و چندتا منطقه باستانشناسی (يکيش حتما" تپه حصار دامغان) رو ببينم. دوباره خونه بدوشی شروع شد... دارم پير می شم بخدا...
به یاد عمران صلاحی
خدا بیامرز عمران صلاحی (باورم نمی شه هنوز که باید گفت خدابیامرز)، به اين مطلب خيلی گير می داد:
"مرگ کارگر افغان 'در اثر ضرب و شتم توسط پلیس ایران'"
"شتم" يعنی فحش دادن... در اثر ضرب ممکنه آدمی بمیره، اما فحشش خيلی بايد محکم بوده باشه...