قبر فيروزان؟؟؟؟
اين يکی از بدترين، يکجانبه ترين، و خنده دار ترين مقاله هاييه که تا حالا توی اينترنت خوندم.
مثل اينکه بحث سر خراب کردن يا نکردن قبر فيروزان ابولولو، قاتل عمر، در کاشانه. حالا بگذريم که فيروزان چطوری رفته کاشان، اما کل قضيه خيلی خنده داره و بخصوص حرف های مردمی که فيروزان رو نشانه مقاومت ايرانی ها در برابر اعراب می دونند. بيچاره شخصيت های تاريخی که چطوری بازيچه دست عقده های مردم می شند.
اما نمی دونم که آيا واقعيت داره که اجلاس اعراب در دوحه درخواست تخريب اين مقبره رو کرده؟ چون اگر واقعيه، نشون می ده که اونا چقدر احمق تر از اين طرفی ها هستند!
کل قضيه اينه که بنا به قرن 14 ميلادی و قسمت هاييش هم به قرن 11 ميلادی بر می گرده و يک اثر تاريخيه و نماينده يک دوره معماری ايران و به هرحال در مملکتی که از تاريخش خيلی کم خبر داريم، هر بنا و سنگ و کلوخی هم ارزش تاريخی داره. به غير از اون، در هيچ جای دنيا بناهای حتی 100 ساله رو خراب نمی کنند، در نتيجه، بدون توجه به همه هياهوی سياسی (که اينقدر مسخره است که حتی سياسی هم نيست)، لطفا" سعی کنيد از تخريب اين بنا جلوگيری کنيد.
حافظه جمعی
من معمولا" در مسافرت های زياد عکس نمی گيرم. يکجورايی از اينی که همه از يک جاهای خاصی هی عکس برمی دارند لجم می گيره و از يک نظری هم به اين فکر ميافتم که خوب هزاران نفر از مثلا" اهرام ثلاثه عکس گرفته اند، حالا من يکی عکس نگيرم اتفاق زيادی در دنيا نميافته، هرچند که هميشه دلمشغولی نگه داشتن خاطره رو داشتم و دارم.
اما با ديدن اين ويديو که درش يک تکنولوژی جديدی که بقول سازنده اش، «عکس ها رو به صورت خاطره جمعی درمياره و به هم ديگه پيوندشون می ده»، نظرم عوض شد! از امروز، از همه چيز عکس می گيرم و سعی می کنم بگذارمشون روی اينترنت!
آپ ديت!
خواستم اطلاع داده باشم که زنده هستم و پاينده، در حال کمی سير و سفر دور و بر اروپا و ديدن مدارک بلخی و فارسی ميانه! به زودی هم استانبول و انطاکيه، اگر همه چيز خوب پيش بره...
در مورد اين آپ ديت هم عرض شود که وقتی ديدم صنم نوشته اجندا ، گفتم اين عجيب قبيح به نظر مياد، حالا ما هم انگليش رايت می کنيم ببينيم چی می شه، به هر حال بدهيبت تر از اون که نمی شه!
در ضمن، محض خالی نبودن عريضه، عرض شود که به شدت با لقب گرفتن سلمان رشدی موافق هستم. جايزه نوبل که نيست، جايزه خدمت به امپراتوری بريتانياست، تعجب از کجاست؟
تکه پاره...
1- هوای شمال اروپا غير قابل پيش بينی کامل است!
2- لندن يا استانبول، اينست مسئله...
3- کريستيان امانپور از ملکه اليزابت داره لقب می گيره...
4- فيلم «جنگ و صلح» به شدت طولانيست...
5- قضيه خره چی شد؟
6- رمزی بودن اين نوشته ها کماکان ادامه دارد.
7- ای بابا، نمی شه ما لای يک روزنامه رو باز کنيم و عکس اين رافائل نادال رو نبينيم؟
8- در همين راستا، دلم اينقدر به حال راجر فدرر سوخت که نگو، آخی، بيچاره چرخش پنچر شد...
9- چطور می شه از شر نگاه يک وری به تاريخ خلاص شد؟
10- کورت والدهايم بيچاره هم مرد، آخی!
11- سيراف يک موقعی از بغداد هم بزرگتر بوده، الان؟ دهکده طاهری....
12- «مرگ شايد صومعه شخصی من باشد»
13- کسی تا حالا با قطار از ترکيه رفته ايران؟
14- شهر انطاکيه هم يکروزی از رم بزرگتر بوده، الان؟ يک شهر درجه سه در جنوب ترکيه...
15- اينطوری که شد، ری و بلخ و استخر رو هم يادتون نره...
16- داره خيلی يکنواخت می شه، نه؟
17- يک خواننده درجه دو ايرلندی يکی از 100 نفر پولدارترين آدم های دنياست
18- بعضی هنرپيشه ها به بعضی فيلم ها اصلا" نمياند...
19- بالاخره سوروس سنيپ دوسته يا دشمن؟ هری پاتر می ميره يا قراره ما هنوز هم ميخ خانم رولينگ بشيم؟
20- مرگ بر اسکاتلند!
21- اين نوشته ها رو اول به صورت مدرن، بعد پست مدرن، بعد هم پست پست مدرن بخونيد...
22- اگر چيزی دستگيرتون شد، به من تلغراف کنيد...
23- خدا به من که عقلی نداده، پولی دستگير شما شد؟
24- با اجازه...
25- اه...بريد يک صفحه ديگه....
26- لينک ها طرف چپ هستند...
27- آبباريکللا!
اظهار نظرهای بی جا
نه اينکه من متخصص علوم سياسی باشم يا جامعه شناس ها، همون مورخ تاريخ ساسانی که بودم هستم، اما اينها رو به عنوان يک خواننده و ناظر معمولی می گم.
توی دعواهای اخير اينترنتی، بخصوص دعواهای ايدئولوژيک چپ و راست و حزب اللهی و سلطنت طلبی و مدرنيستی و پسا-مدرنيستی که بين نظريه پردازان و فعالان و اپوزوسيون و سينه چاکان و رهبران و استادان مطرح می شه، دوتا قضيه خيلی جلب توجه می کنند. اوليش ساده است و چيزی که خودم هم تا يک حدی بهش اعتقاد دارم، اون هم اينکه اکثرا" مخالفانشون رو به مربوط نبودن و اطلاع نداشتن از وضعيت مملکت محکوم می کنند، بيشتر هم به اين دليل که طرف شش ماه زودتر از نفر اول از ايران بيرون آمده و با مسائل اينقدر آشنا نيست. اين مطلب هرچند که درسته (و يکی از دلايل اصلی که من در مورد سياست صحبت نمی کنم) اما در ضمن تبديل هم شده به چماق در دست مردم و هروقت کسی می خواد کس ديگری رو ذليل کنه، بحث رو می کشونه به "تاريخ آخرين خروج از کشور".
مطلب ديگه که خيلی مهمتره، مسئله اينه که بعضی ها شده اند مثال اينکه طرف رو توی ده راه نمی دادند، سراغ خونه کدخدا رو می گرفت! در حالی که هنوز دردهای سياسی و اجتماعی ما در حد ساده هستند و حتی قشر درسخونده و مثلا" روشنفکر ما هنوز به سختی يک کتاب می خونند و يک لايه سفت و سخت تفکر چپی روی ذهن مردم رسوب کرده، بعضی از خرده روشنفکرانمون آمده اند غرب و می خواند يک شبه، آخرين تفکرات فلسفی و سياسی رو به مردم حقنه کنند.
مثلا" در مملکتی مثل ايران که به دليل اينکه هيچوقت مستعمره درست و حسابی نشد (که ای کاش می شد) و به همين دليل مقدار زيادی از جاهايی مثل هندوستان از نظريات «کلنياليسم» کم داره و يا اينکه هيچوقت درش استراکچراليزم (تفکر ساختاری؟) جا نيفتاده يا مردم بطور عام از «شرقشناسی» (اوريناليسم) خبر ندارند، بعضی از اين دوستان به نويسندگان و نظريه پردازان مملکت می خندند و به خصوص نوشته های اينترنتی شون رو بی ارزش می دونند، چون که شما اصلا" به فلان مسئله پست-استراکچراليزم يا پست-کلنياليسم توجه نمی کنيد و در نتيجه همه حرف های شما «نقش بر آب است».
به همين خاطر به نظر مياد که اين دوستان اصلا" مخاطب و يا طرفشون مردم مملکت خودشون نيست، يا حداقل قشر مثلا" روشنفکر و تعيين کننده و «خط بده» اش، بلکه بيشتر با همون محيط کشورهای ميزبان و از يک نظرهايی با دلمشغولی های اونها و به تنگ اومدن هاشون از بن بست های فکری و فلسفی اين کشورها صحبت می کنند.
تا يک حدی اين مطلب منو ياد يکی از مشکلات اصلی اقتصاد ايران می اندازه. اون هم اين مسئله که يک گروه «کلج ديده، فکولته» های اواخر عهد قاجار که در مهد کشورهای اروپايی که خودشون تازه صنعتی شده بودند زندگی کرده بودند، برگشتند به ايران و نسخه معالجه اقتصادی ايران رو در صنعتی شدن پيچيدند. کسی هم توجه نکرد که صنعتی شدن اروپا ربط مستقيمی به شرايط اقليمی و نيروی انسانی اونجا داشته و لزوما" به همين صورت در ايرانی که شرايط کاملا" متفاوتی داره، کار نمی کنه، کما اينکه عملا" صنعتمون شد مونتاژ و دستمون در پوست گردوی اقتصادی...
حالا هم می ترسم با اين تزريق زورکی نظريات هنوز نپخته و در حال کار در فلسفه اينور خط، که خيلی وقتها جالب بودن و خوش نقش و نگار بودنشون اين تصور رو پيش مياره که آيه حقيقت هستند، جو کلی مملکت ما بجای اينکه بطور طبيعی از مراحل فکری بگذره، يکدفعه بدون مقدمه بيافته وسط سرخوردگی و بن بست فکری که اينوری ها باهاش طرف هستند....
خبری نيست!
راستش اينی که چيزی نمی نويسم الانش بخاطر اينه که خبری نيست... روزهام به خوندن، نوشتن و فکر کردن در مورد کارم می گذره، بقيه اش هم به تصحيح کردن ورقه های شاگردهام که خدا عوضشون بده، تا دلت بخواد نوشتند و من بدبخت بايد بخونم!
تا يک هفته ديگه اگر همه چيز درست بشه (پول بيشترش) می رم انگليس که چند تا مدرک بلخی که به درد کارم می خورند (قراردادهای فروش زمين از اواخر قرن ششم ميلادی) رو ببينم. بعدش هم احتمالا" روانه وطن، هرچند که کمی نگرانم.
هرچقدر بيشتر در مورد شرايط اقتصادی و اجتماعی منطقه غرب آسيا و آسيای مرکزی بين قرون دوم تا دهم ميلادی می خونم، بيشتر قانع می شم که اين منطقه رو نمی شه با هيچ جای ديگه ای مقايسه کرد و حتما" بايد براش يک دوره بندی جديد پيدا کرد، چون دوره بندی "باستانی" و "اواخر دوره باستان" و "قرون وسطی" درباره اش صدق نمی کنه. فکر کنم يک فصل کامل پايان نامه رو بايد به اين موضوع اختصاص بدم.
خلاصه از همه اينها دستگيرتون می شه که سرم فقط تو کتاب هاست و يک کمی از عالم معمول به دور. انشالله به زودی برمی گردم به حالت آدمانه! بگو الهی آمين!
آلمان
الان آلمانم. چهارروز قبل از اتریش اومدم آلمان، اما برلين بودم و دسترسی راحت به اينترنت نداشتم. به هرحال، همين که اينجام و حالم خوبه. ممکنه تا چند روز ديگه برم انگليس، حالا بايد ديد. بعدا" بيشتر می نويسم...
غريبه در مه
کار وين تموم شده و چند ساعت ديگه عازم آلمان هستم. کلی با گروه دانشگاه موزه و کلیسا و از اين حرفا رفتيم که راستش حتی برای من هم ديگه زيادی بود. نقدا" رودل تاريخی گرفتم، مقداری خاکشی تاريخی مورد نياز است (سه وعده کتاب عزيزنسين ترجمه نه ثمين باغچه بان!).
اما يک چيزی بگم که ببينيد من چقدر خوش شانسم. همون روز اولی که نوشتم اومدم وين، نويسنده وبلاگ قاصدک* برام ايميل زد که می خوام ببينمت. من هم که هميشه عشق گشتن و با آدمها آشنا شدن دارم و خلاصه گفتم رو چشم. اينجا و اونجا و خلاصه قراری گذاشتيم و يک بعد از ظهر قهوه و بعد هم ديروز ناهار در بهترين رستوران ايرانی که تا حالا تو عمرم ديدم (پارس در وين). آقا، اين خانم گل، اينقدر آدم باحاليه، اينقدر آدم باحاليه، آدم اصلا" کلمه کم مياره در موردش صحبت کنه! ببينيد، يک چيزی می گم يک چيزی می شنويد ها! يعنی آدم اينقدر بامعرفت، اينقدر ايرونی، اينقدر باحال من که تاحالا نديده بودم. نمی گم برای اينکه با وجود تمام اصفهانی بودنش، ديروز پول ناهار رو حساب کردا (!!!)، اما بخاطر اينکه به شدت ازش خوشم اومده. دومين آدميه که در عرض سه ماه گذشته بطور اتفاقی باهاشون آشنا می شم و احساس می کنم حدود سه قرنی باهاشون رفيق خواهم موند.
حالا انگار اين کافی نباشه، شب که قاصدکمون رو باد برد، يک آدم خودمونی و يک ليوان چای داغ (وای اين چقدر مغز داره! هوس کله پاچه کردم!) هم آمدند و حتی بيشتر ما رو محلول حال خودشون کردند. اين خودمونی که سنگ تموم گذاشت، دنبال من خل و ديوانه راه افتاده موزه (کونست هيستوريشه موزئوم، خيال بد نکنيدها، اون کونستش يعنی هنر!:)، بقيه اش هم يعنی موزه تاريخ هنر) که من مجسمه کله امپراتورهای رم رو نگاه کنم و دنبال ظرف نقره ای ساسانی بگردم! بعد هم رفتيم با هم قهوه خورديم و کلی صحبت های معقولانه کرديم. بسيار آدم فعال و پرکاری که با وجود همه جوون بودن و به نسبت تازه بودنش توی اين جامعه، داره به طرز احسن از امکاناتش استفاده می کنه و فايده می بره و می رسونه. بعد به وجود ذيجود حامد خان چای داغی مفتخر شديم که هنوز ابتدا به ساکن، عرقش خشک نشده، شروع کرد به چالش کشيدن پايان نامه ننوشته ما! يک گيری می ده اين بشر به اقتصاد که من اگر اقتصاد بودم، می رفتم جامعه شناسی می شدم! آخرش هم رفتيم شام غذای ترکی خورديم که اين حامد ترک بودنش رو با خوردن يک کاسه آش دوغا نشون داد! جاتون خلاصه خيلی خالی بود. بقول قديمی ها، نه چک زديم نه چونه، سه تا دوست خيلی باحال و فهميده و روشنفکر و درس خونده و با معرفت گيرمون اومد. بخاطر هيچی ديگه هم نشده، بخاطر اين سه تا، وين رو شديدا" توصيه می کنم.
سیب و پشم در اواخر دوره باستان!
ديروز در سمينار، گزارشی که بايد از پايان نامه ام می دادم رو ارائه کردم. قبل از من، بيشتر دانشجوها و محققين ديگه فقط در مورد قرون وسطی در اروپا و مسائلی مثل مفهوم مکان در کليسا و گسترش قدرت در جامعه صحبت کرده بودند. اينها مسائلی است که به دليل اينکه مفاهيم کلی تاريخ قرون وسطی در اروپا ثبت و دانسته شده اند، در حال حاضر قسمت اصلی تحقيقات تاريخی در مورد اين دوران رو تشکيل می دند. يعنی در واقع مسئل از فقط تحقيق در مورد تاريخ سِياسی يا مذهبی گذشته و محققين در حال سعی در فهم جهانبينی مردمی هستند که در اون دوران زندگی می کردند.
به غير از من، فقط يکی از دوستانم بود که اون هم باز در مورد مفهوم مکان های عمومی در انطاکيه صحبت می کرد. اما پايان نامه من که در مورد توليدات کشاورزی در دوران ساسانی که بخصوص برای تجارت و سودسازی هستند و اثر اين تجاری شدن اقتصاد در سياست اواخر دوره ساسانی و گسترش اسلام هستش، بيشتر آدم ها رو انگشت به دهن گذاشت. نه برای اينکه خيلی جالب بود، بلکه بخاطر اينکه اصلا" نمی دونستند من داردم در چه موردی صحبت می کنم! وقتی شروع کردم در مورد بلخ و آسيای ميانه حرف زدم، استادم مجبور شد بره يک نقشه پيدا کنه و بياره که مردم بفهمند من دارم چی می گم!!!
به هرحال، خيلی خوب بود چون همون چند نفری که کار تاريخ اقتصاد کرده بودند، پيشنهاد های خيلی خوبی دادند که خيلی کمک خواهند بود. تا اينجا که سفر عالی ای بوده!
صابون
مثل اينکه اتريشی ها صابون دوست ندارند. امروز سه تا دستشويی مختلف رفتم، يکيش توی دانشگاه، دوتاش توی رستوران های مختلف، همه آب و دستمال کاغذی داشتند، اما صابون نه...
يعنی چه؟
اتریش
اتریش هستم، بعد از طولانی ترین و وحشتناک ترین مسافرتی که تا حالا به اروپا کردم! دست دفتر مسافرتی دانشگاه درد نکنه. از لس آنجلس به فیلادلفیا، بعد به مونيخ، بعد پنج ساعت توی قطار به وین! کل قضیه حدود 22 ساعت طول کشید!! البته خوب از قدیم گفته اند که دندون های اسب پيش کشی رو نمی شه شمرد. به هرحال، زنده در وين، فعلا" هم ساعت پنج و نيم صبحه کی بيدارم. بقول فرنگی ها: «جت لگ»!
يکی از دوستانم اينجا دوتا آپارتمان اجاره کرده که من و يکی ديگه از پسرها يکيشون رو با هم شريک هستيم و چهارتا دخترها هم اون يکی ديگه رو. جالبه با اينها مسافرت کردن. هيچ کدومشون از دوستان نزديک من نيستند و هميشه باهاشون يک رابطه کاری و کمی سرد داشتم. فکر می کردم در مسافرت می تونم باهاشون دوستان خوبی بشم، اما انگار ممکن نيست. همه به من می گند که مورخان قرون وسطی يک کمی عجيب هستند، اما باورم نمی شد! دلم برای دوستانم تنگ شده.
به هرحال، يک هفته ای اينجا هستم قبل از رفتن به آلمان. از امروز هم قراره موضوع های پايان نامه هامون رو با همکاران اتريشی در ميان بگذاريم و دوروز يک سمينار داشته باشيم. يعنی خلاصه نصفش رو در حال چرت زدن خواهم بود!!!
پرواز
اينها رو دارم از فرودگاه لس آنجلس می نويسم، قبل از پرواز به وين (از راه مونيخ). به لطف و محبت استاد تاريخ قرون وسطامون، امسال يک هفته مهمون آکادمی مطالعات قرون وسطی اتريش شديم که من هم از فرصت استفاده کردم و بليت برگشتم رو گرفتم برای چهارماه ديگه. در نتيجه، يک مدتی امريکا نخواهم بود و در عوض اگر خدا بخواد، می رم ايران.
بعدا" بيشتر می نويسم... فعلا" پرواز.