بهانه
هيچی، اومدم بهانه بيارم که چرا نمی نويسم. راستش حالش نيست. عادتش از سرم افتاده. به فکرش هم نمی افتم. می دونم که کسی هم داشت روی من حساب می کرد که بهش در مورد مسافرت توصيه بدم. ببخشيد. کلی کار دارم. هرروز بايد درس بدم و بنويسم و از اين حرف ها. خلاصه زياد دليلی برای وصل شدن و نوشتن نمی بينم. قول می دم دوباره بيام توی عادت...
حالا امروز اولين قسمت از خلاصه مسافرت رو براتون می نويسم. بعد از ترکيه که خاطرتون هست، با کلی زحمت و خواهش و تمنا، يک بليت پيدا کردم برای ايران. خيلی جالبه که توی ترکيه، چقدر دفترهای مسافرتی ايرانی (که توی يکی از محله های وسط شهر فراوون هستند و فکر کنم غير از کار مسافرتی، کلی کارهای قانونی و غير قانونی ديگه هم می کنند!) اصرار دارند که آدم با اتوبوس بره ايران و خيلی راحت، جمله وطنی "نمی شه، امکان نداره" رو تحويل آدم می دند. يک دفتر ديگه ترک، وسط شهر، سر پنج دقيقه با ايران اير برام جا گير آورد. خلاصه روز آخری رو به خداحافظی از اياسوفيه و گشت زدن توی استانبول گذروندم. بطور اتفاقی يک کليسای ارمنی پيدا کردم که مسيحی پروتستان امريکايی (اونجليکال: انجيلی) بودند. توی کليسا با يک گروه ايرانی که مسيحی شده بودند ملاقات کردم که عين همه کسانی که دينشون رو عوض می کنند، بلافاصله شروع کردند به بحث و دعوا و سعی در اينکه ما رو هم مسيحی کنند. من هم به اينکه بابا، ايران 20 سال سعی کردند ما رو مسلمون کنند، کار نکرد، حالا شماها همين يک روزه می خواهيد ما رو نصرانی کنيد؟:) اما در ضمن قضايا، با دوتا دانشجوی کرد ترکيه آشنا شدم که دارند سعی می کنند در دانشگاه استانبول، تاريخ ايران بخونند. اما نه در استانبول امکاناتی هست، نه کسی از ايران کمک می کنه. خودشون با انگليسی دست و پا شکسته، سعی داشتند خاکی به سرشون کنند و من هم بهشون ايميل دادم و گفتم که اگر کمکی از دستم بربياد، دريغی ندارم.
بعد صبح زود رفتم فرودگاه و سوار هواپيمای ايران اير شدم. خدا نصيب نکنه، البته باز هم يله که می تونند اين هواپيماهای قراضه رو به پرواز دربيارند، اما فکر نکنم من ديگه جرات کنم سوار ايران اير بشم! با سلام وصلوات سوار شديم و پرواز کرديم. يا ايران اير قديم بخير. چلوکباب و غذای ايرانی می داند و حداقل فيلم و تفريحات نبود، غذای خوبی براه بود. اين بار که ايران اير هم همون يک تکه مرغ شبيه چرم و سيب زمينی پخته های سه روز مونده بقيه هواپيمايی ها رو به خوردمون داد! پاينده باشی ايران!!
بعد از ورود به ايران هم که رفتم منزل (که خودش کلی ماجرا داره) و سعی کردم به اينترنت وصل بشم که نتيجه اش شد همون پست سه خطی که ديديد. برادرم همون بعد از ظهر از امريکا رسيد (من قبل از دوازده ظهر تهران بودم) و دوست دختر مربوطه هم طرفهای ظهر. چند روزيمون به گشتن در تهران و ديدن دوستان و رفقا و رفتن به دربند و درکه گذشت. اين تنديس وامونده رو هم ديدم با اون رستوران گوساله بنفش. توی تهران گشتن هميشه زنده کردن خاطره هاست و فحش توی دل به کسانی که خاطرات قديمی رو دارند خراب می کنند و البته انگار جلوی پيشرفت رو نمی شه گرفت و ماشالله امامزاده صالح هم داره تبديل می شه به امامزاده سوپردولوکس!
بار بعدی، براتون از ديدن نقاط تاريخی نزديک شهر خودمون می نويسم. برای ديدن تاريخ ساسانيان، نبايد زياد از تهران دور بشيد!