قبل از توفان
آخر هفته گذشته که يک تعطيلی چهار روزه برای عيد شکرگزاری در امريکا بود، رفتم برکلی ديدن خانواده. چقدر دلم برای اين شهر و کلا" منطقه خليج سانفرانسيکو تنگ می شه. جاتون خالی يک مهمونی هم رفتم که چند نفر از بلاگرهای باحال توش بودند و خلاصه کلی کيف داد که صورت کسانی رو که وبلاگشون رو می خونم، از نزديک ببينم.
دو روز ديگه مونده به امتحان شفاهی که توش بايد کلی از اطلاعات نداشته باستانشناسيم رو برای مردم تعريف کنم. دعا کنيد!
وبلاگ نسيه
وبلاگ نويسی انگار ديگه فاز نمی ده. يعنی يک موقعی بود که راه می رفتم و به هرچيزی که برمی خوردم، براش سوژه وبلاگ فکر می کردم. شايد مسئله اش اين بود که بقيه هم وبلاگ های قابل خوندن می نوشتند و آدم يک کمی به اين قضايايی که وبلاگ نويسی نوع جديدی از ارتباط برقرار کردن و اطلاع رسانيه علاقه پيدا کرده بود. اما فعلا" که الحمدلله دنيای وبلاگ های فارسی هم شده مثل خود جامعه ايران: آدم از زندگی کردن توی هردوش سير می شه!
به هرحال، الان قضيه بيشتر اينه که پنج شنبه آينده بايد قسمت دوم امتحان شفاهی دکترام رو انجام بدم (بخش باستانشناسی و تاريخ اقتصادش رو) و کلی سرم شلوغه. دارم مرتب می نويسم و می خونم. يکی کمی جهت کلی پايان نامه ام رو از تجارت و بازرگانی به توليد محلی و کشاورزی تغيير دادم و براش دارم زبان بلخی می خونم. خلاصه هروقت به فکر اين ميفتم که چيزی برای وبلاگ بنويسم، به نظرم می رسه که بهتره وقت بيشتری برای نوشتن پايان نامه ام بگذارم.
شايد هم کرمم گرفت و نوشتم. نقدا" برکلی هستم برای عيد شکرگذاری اينجا. متوجه می شم که چقدر به لس آنجلس عادت کردم، متاسفانه!
عکس های تهران
فعلا" نوشتن اصلا" فاز نمی ده و کلی کار هم دارم. اين عکس های تهران رو تماشا کنيد تا شيراز و بقيه اش هم بياد. بگو الهی اميد!!!