search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

حکايت شير و بزغاله کوهی
برش شديد!
جميله

archives

July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« May 2008 | Main | July 2008 »

حکايت شير و بزغاله کوهی

1- بازی ترکيه و کرواسی رو تماشا کرديد؟ من دقيقه 117 يک رستوران پيدا کردم، پنج دقيقه آخر رو که دوتا گل بازی توش بود ديدم! شماها اين همه وقت هدر داديد...

2- کنسرت 127 خيلی جالب بود، هرچند که گروه مورد نظر به شدت آب رفته بود و به کمک چند دوست خوب، کار به هم جوش خورد. کارشون اما خوب بود.

3- در همون حيص و بيص، يک دوست قديمی دوران دبيرستان رو هم پيدا کردم!

4- هروقت مقاله ای در مورد جاده کذايی ابريشم می خونم که سعی در نشان دادن ريشه های تاريخی بين شرق و غرب داره، اگر نويسنده اروپايی باشه، تمام توجهش به روم و يونانه. در صورتی که نويسنده چينی باشه، همه چيز می شه چين و حتی تاجيکستان و افغانستان هم تبديل می شوند به «آسيای مرکزی چين»!!! جديدا" از اونجايی که احساسات دگر-فرهنگ دوستی ملت قلمبه شده، همه سعی می کنند نونی هم به «ملل بدون تاريخ» (به قول اريک ولف) قرض بدند. نتيجه اش هم اينه که کلی پيزور لای پالون هند و بقيه می گذارند (که البته به حق هم هست) و برای اينکه نشون بدند که نژادپرست نيستند، ذکری هم از «دريانوردان عرب» می کنند (کدوم هاشون؟). اين وسط يک فيل بزرگی توی اتاق هست که همه سعی دارند از وجودش چشم پوشی کنند.

5- هامومک مورچه داره...

6- کتاب صدسال تنهايی رو خونديد؟ عشق سالهای وبايی رو چی؟ خوب مبارک باشه، اما صدسال وبايی رو هم خونديد؟!!!

7- بنده به گوگرد حساسيت شديدی دارم. تا حالا ازش با خبر نبودم که دليلش هم اين بود که تا حالا کبريت نخورده بودم...

8- آلوچه خانم، خوبی؟ پسره چطوره؟

9- شماها تا حالا ايروان رفتيد؟ چطوره؟

10- تيتر اين مطلب هيچ ربطی به خودش نداره.

10- اين دفعه بهتون تخفيف دادم، فقط 10 مورد مزخرف...

Comments (9) | June 21, 2008 08:07 AM



برش شديد!

بقول بگوری شاعر، اينها برش شديد بيد، خوب بيد!

1- در برکلی هستم
2- بی کار و بی عار هستم
3- حماس با اسرائيل آشتی کرد!
4- کنسرت 127 فردا شبه
5- کلا" نظر شما چيه؟
6- در ترم گذشته زبان سريانی ياد گرفتم، بقول اينجايی ها، زبان حصرت عيسی...
7- ای خسرو خوبان نظری سوی گدا کن...
8- بليت هواپيما گران شده.
9- خدمتتون در مورد اين دخترهای ايرانی عرض کردم؟
10- احساسات شاعرانه بعضی از دوستان زيادی لبريزه.
11- هيچ چيز مقدس نيست، حتی تقدس.
12- مردم وور و وور دارند عروسی می کنند، چه خبره؟ قرعه کشی می کنند؟
13- عرض کرده بودم خدمتتون که يک ماشين فولکس واگن قورباغه خريدم؟
14- فکر کردن به پايان نامه از توشتنش سخت تره.
15- کسی حاضره يک کتاب رو از انگليسی به فارسی ترجمه کنه؟ 470 صفحه ناقابل.
16- دارم می رم مسافرت، دوباره!
17- بنده رسما" بی خانمان هستم، در چهار کشور دنيا!
18- اين دست استخون نداره، ميل پشت بوم نداره...
19- هويج
20- بعضی ها خيلی گير می دند
21- مقاله در شماره جديد مجله ره آورد.
22- حتما" سايت ساسانيکا رو زيارت کنيد
23- تو محور شرارت، ژيان و عشق سرعت؟
24- يک فيلم ديدم بسيار جالب: ملاقاتی
25- قربون شما...

Comments (5) | June 17, 2008 09:44 PM



جميله

زيرزمين خونه ما سه تا اتاق داشت و کفش هم از جنس سنگ بود و هميشه سرد. تابستون های گرم، خيلی کيف می داد که روی يکی از مبل های قديمی که مادرم در زيرزمين گذاشته بوده، بين شيشه های مربا و ترشی و رخت خواب ها و چمدانها، و از همه مهمتر روبروی کتابخانه نيمه شکسته ای که کتاب های قديمی پدرخوانده ام درش بودند، بنشينم و همينطور اتفاقی (يا بقولی کاتوره ای!)، کتابی رو بيرون بکشم و بخونم. خيلی کتاب ها رو همينطور خوندم، چون به دليل عجيبی که الان کاملا"خاطرم نيست، به خودم قول داده بودم هر کتابی رو باز می کنم، تا آخر بخونم. به همين دليل خيلی کتاب هايی که هيچوقت ازشون چيزی نفهميدم رو در سنين کم خوندم. سرمايه مارکس در 11 سالگی و کتاب های فرانتس فانون همان روزها و ازهمه بعدتر، اميل نوشته ژان ژاک روسو رو حدود 12 سالگی!

بعضی وقتها هم پيش می آمد که کتاب جالب و خوبی به دستم می رسيد و ازش لذت می بردم. بينوايان رو همينطور خوندم و کلی توی يک دائره المعارف غرق شدم. با عزيز نسين همانجا آشنا شدم و اولين بار اسم گورکی رو روی کتاب مادرش ديدم. دنيای بی دغدغه و لذت بخشی بود "آب بی فلسفه می خوردم، توت بی دانش می چيدم!"

يکی از اون روزها، کتابی با جلد بنفش بدرنگ و با چاپ عجيب و غريبی رو بين چندتا کتاب سياسی پيدا کردم. اسمش جميله بود که به نظرم اومد يا در مورد هنرمند رقاصه معروفه يا از آثار حسينقلی مستعان. اسم نويسنده اش هم به نظر فارسی می آمد، چنگيز آيتماتف. کمی با بی ميلی و کمی هم از سر کنجکاوی برش داشتم و شروع کردم به خواندن. در مورد يک سری آدم در يک مزرعه بود و از دريچه چشم يک پسر بچه گفته شده بود. خيلی زيبا بود، دنيايی رو تعريف می کرد که برای من کاملا" غريبه بود و در عين حال فريبا و جالب. کتاب رو، که چندان هم بلند نبود، يک نفس خوندم و بعد با خودم به اتاقم بردم. به حساب خودم از مجموعه کتاب های دور انداخته شده و زندانی در زيرزمين، به کتابخانه خودم ارتقا پيدا کرده بود. هنوز هم همانجاست...

سالها بعد وقتی شروع کرده بودم به ياد گرفتن زبان خارجی، با کمک فرهنگ لغات، جميله يکی از اولين کتاب هايی بود که به آلمانی خوندم. حتی با همه زحمتی هم داشت، هنوز لذتش رو از دست ندادم. به نظرم آمد که آيتماتف يکی از بهترين نويسنده های دوران ماست، از اونهايی که اما زياد معروف نبوده اند.

حالا مرد، باز هم قسمت ديگری از گذشته من رفت. آدم جالبی بوده وخوشحالم که می بينم حداقل در کشور خودش معروف بوده...

Comments (4) | June 14, 2008 11:04 AM