search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

بازگشت!

archives

October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« July 2008 | Main | October 2008 »

بازگشت!

ديروز از يک سفر سه ماهه برگشتم که حدود يک ماه و نيمش در ايران گذشت. کلی کارها کردم، اما خيلی از کارهايی که می خواستم بکنم، از جمله ديدن بعضی از دوستان، رو وقت نشد که انجام بدم. روزها و ساعت ها خيلی زود گذشتند و تا اومدم ببينم که چه خبره، وقت رفتن بود. وضع به هم ريخته مملکت و درد و سرهای تازه ای که دولت آقای الف. نون برای ملت بدبخت و توسری خورده درست کرده هم که قضيه رو بدتر از قبل قاراشميش کرده بود (حالا می دونم که کامنت گذاران محترمی شروع می کنند به فحش دادن). به هرحال، حالا برگشتم.

از بين همه کارهايی که انجام دادم، دو مسافرت و نصفی که انجام دادم از همه جالبتر بودند. يکی مسافرتی بود که به همراه يکی از دوستان و دونفر از بزرگترين استادان تاريخ و جغرافيای تاريخی ايران انجام دادم. اين يکی ما رو از تهران به سوادکوه و کوه های اطراف ساری و شاهی برد که در ضمنش دو برج از دوران حکومت اسپهبدان باوندی در اسکت و لاجيم ديديم که هردو، علاوه بر کتيبه عربی، کتيبه هايی به پارسی ميانه و خط پهلوی هم داشتند. جالب اين بود که برج لاجيم (که گور شهريار دوم باونديه) در محل به عنوان امامزاده عبدالله مطرح بود!!!

از ساری به طرف بندرگز و کردکوی رفتيم و دوباره زديم به کوه، اينبار حدود 35 کيلومتر در جاده خاکی، تا رسيديم به ده رادکان که بازهم يک برج باوندی درش بود. راننده، که استادی 83 ساله است و خداکنه حداقل 20 سال ديگه هم زنده و پاينده باشه!، اصلا" از جاده اصلی خوشش نمی ياد و همه اش در خاکی می رونه. خلاصه از سرکوه و بعد از رفتن راه اشتباه که ما رو به يک ده بن بست برد، رسيديم به گنبد کاووس (که خودش چندان آش دهنسوزی نبود). اما نزديکش ديوار گرگان رو ديديم که تاسسيات دفاعی ساسانيان بوده در مقابل بيابانگردان آسيای مرکزی و جديدا" چندين تيم باستانشناسی روش کار کرده اند. جالب بود که روی خرابه های ديوار، که الان بصورت تپه در آمده، ترکمن های محلی، مرده هاشون رو خاک کرده اند!

بعد از گنبد، رفتيم به طرف دهی به اسم اسپاخو که بين آزادشهر (شاهپسند) و بجنورد هستش و درش يک آتشکده ساسانيه که تا حالا زياد مورد توجه قرار نگرفته. راستش من و دوستم که هردو روی تاريخ ساسانی کار می کنيم، به اين نتيجه رسيديم که اين آتشکده نيست و يک کوشک محلی يا قصر محل شکارگاه بوده.

از اونجا هم رفتيم بجنورد و اسفراين (که هواش خيلی خوب بود و شهر جالبی هم بود) و بعد هم سبزوار. از اونجا هم دامغان و برگشت به تهران.

سفر دومم به يزد بود و با خانواده که اون هم جالب بود. البته بيشتر مردم می شناسندش و بخاطر همين فقط می گم که از اين که يزدی ها اينقدر به شهرشون می رسند و بافت قديمیش رو نگه داشته اند، خيلی خوشم اومد. محله فهادان بخصوص خيلی زيبا نگه داری شده. اطراف شهر، باغها و خونه های قديمی همونطور نگه داشته شده اند و بعنوان هتل های بسيار عالی ازشون استفاده می شه.

ديگه اينکه از زرتشتيان يزد، که به هرحال بيشترين تعداد زرتشتی رو در ايران داره، خيلی نااميد شدم. آتشکده شون که با اين همه علاقه و همکاری ساخته شده، در وضعيت بديه که کسی رو به ديدنش تشويق نمی کنه. بجای ترجمه های درست از اوستا، مقداری افسانه و خرافات نوشته اند و قاب کرده اند و به ديوار زده اند. ترجمه هاشون وحشتناکه (اسم زرتشت رو دوبار به انگليسی اشتباه نوشته بودند!). به هرحال، آدم به اين فکر ميافتاد که نکنه خودشون بيشتر از هرکسی می خواند که دينشون از بين بره. در ده چم، نزديک تفت، که خيلی جالبه و دخمه و زيارتگاه هم داره، فقط 9 نفر زندگی می کنند، همه زرتشتی...

آخرين سفر هم سفر نبود، کوهنوردی بود. از دربند رفتم دره اوسون که توش ده پس قلعه واقع شده و بعد هم تا آبشار دوقلو. درواقع مکملی بود برای اون چيزهايی که در سفر سوادکوه ديده بودم و آشنايی با راه هايی که رستمداران و اسپهبدهای تبرستان، از طريقش بر مناطق جنوبی البرز هم حکومت می کردند. اين هم جالب بود که به فاصله نيم ساعت پياده از شمال تهران، می شود به جای به اين خنکی و زيبايی و تاريخی رسيد. هرکسی که تهران زندگی کنه و پس قلعه رو نبينه، به خودش ظلم کرده...

Comments (4) | September 26, 2008 06:36 AM