جنگ تبليغاتی؟
اصلا" از اين قضيه دستگير کردن 15 ملوان انگليسی دل خوشی ندارم. کار بسيار بی مزه ای بوده و به نظرم بدون استفاده از اين روش خشن که خيلی راحت آدم رو ياد ماجرای وحشتناک گروگانگيری سفارت امريکا می اندازه، می شده به هدفی که داره دست پيدا کرد. اما به هرحال نه من سياستمدارم و نه هيچ چی، در نتيجه بهتره حرف نزنم.
اما يک چيزی توی گزارش بی بی سی فارسی در مورد اين مسئله گفته شد که خيلی برام جالب بود. می گفت:«دولت بريتانيا نگران اينست که از اين ملوانان برای يک جنگ تبليغاتی استفاده شود». منظور جنگ تبليغاتی که دولت ايران بر عليه دولت انگليس راه بيندازه ديگه، صحيح؟
سوال سر حقانيت نيست که هردو هيچ حقی ندارند، اما سوال برسر اينه که خوب مشکل چيه؟ از کی تا حالا جنگ تبليغاتی بد شده؟ مگه از قضايای نجات دادن اون سرباز امريکايی از دست عراقی ها هم هفته ها شبکه های خبری امريکا استفاده نکردند و هم در موردش فيلم ساخته نشد؟ مگه همين چند وقت پيش از اسير جنگی از گوانتانامو چند روزی خوراک خبری آماده نشد؟ نکنه که جنگ تبليغاتی فقط از غرب به شرق مجازه؟
بازهم می گم که مخالف اين کار ايرانم و به همه اونهايی که درخواست آزادی بی قيد و شرط اين 15 نفر رو دارند می پيوندم، اما نمی فهمم حتی اگر ازشون استفاده تبليغاتی هم بشه، مشکلش کجاست.
اين هم يک نوشته خنده دار از تری جونز (يکی از اعضای گروه کمدی مانتی پايتن) در همين مورد!
Romani ite domum...
نوروز مبارک
عید همگی مبارک... امیدوارم 1386 سال خوب و پرباری برای همتون باشه. اگر ایران هستید، جای من و همه کسانی که خارج از ایرانند و عیدشون نیم بنده رو خالی کنید...
حال و حوصله ایمیل کردن به همه و تبریک گفتن رو ندارم. چه عیدی؟ دوروز به زور از همه کار و زندگی زدن و به هرحال هم که عید نیست، زورکی سعی در تظاهر به اینکه همون نوروز خودمونه، اما نیست...
دلم برای سرپل و ماهی قرمز فروشه و بوی عید و خوشحالی روی صورت مردم تنگ شده. برای اینکه توی جمعی باشم که نباید براشون توضیح بدم چرا سال نو من وسط ماه مارسه (وقتی می گم خوب اول بهاره، تازه دوزاریشون میافته!).
عیدتون مبارک...این هم بهاریه پر از غرغر من...
دم گوش
بعضی از کسانی که امروز دستگير شدند رو می شناسم، پرستو رو هم که خيلی خوب. خواهر کوچک خودمه. نمی دونم چی بگم غير از اينکه مرده شور اين فاصله رو ببرن...
خبرها رو از اينجا بخونيد...
آهنگ
کسی می دونه از کجا می شه آهنگ های قديمی (نه اونقدر قديمی، زمان بچگی ما) رو پيدا کرد؟ منظورم اون آهنگ های مجازيه که بچه که بوديم توی ايران تلويزيون پخش می کرد.
بخصوص دنبال «آب زنيد راه را» که محمود عليقلی خوندش، «بميريد، بميريد» که خواننده اش رو نمی شناسم، «کاروان» از مهرداد کاظمی، و «مردان خدا» که بازهم خواننده اش رو نمی شناسم هستم...
شوخی شوخی...
بدنبال اون قضایای سومالی، حالا حکايت ماست. در حالی که تمام توجه دنيا و مطبوعات و کنگره امريکا و بقیه به 20000 نفر سرباز اضافه فرستادنه به عراق، کسی سوال نمی کنه که واقعا چقدر اين سربازها به امنيت عراق کمک می کنند و آيا هدف واقعا" امنيت عراقه يا ناامن کردن ايران؟
اين وسط يک ناو جديد به خليج فارس فرستاده شده و وسط شب هم کنسولگری ايران که به خواست رئيس جمهور مثلا" منتخب کشور مثلا" مستقل عراق (البته اينطوری که خانم ته ديگ صحبت می کنند، همچين استقلالی هم در کار نيست!) در منطقه کردستان باز شده، مورد حمله قرار می گيره و کارکنان و کامپيوترها به گروگان گرفته می شند که خوب البته تلافی گروگان گيری 25 سال پيشه که کاری که عوض داره، گله نداره (اسکندر هم دلايل حمله اش رو برای آتنی ها انتقام به آتش کشيده شدن آتن دويست سال قبل از خودش بیان می کرد). اما حال بقيه اش رو سياحت کنيد:
اول ملاحظه بفرمائيد که صاف و ساده بيان شد.
بعدش بقول معروف قرم قرمش رو آمدند...
آخر سر هم که قرمساق
این هم بد نمی گه ها!
بعضی ها هم ديگه حرف آخر رو می زنند و راحتمون می کنند.
حالا چقدر مونده که همه حرفهای اين درست دربياد جالبه!
آمادگی
امروز پنج ساله که من می نويسم و شما می خونيد. نمی دونم از اون کسايی که پنج سال پيش اين ها رو می خوندند (شايان؟) کسی هنوز هم اينقدر بيکار هست که امروز هم بخونه يا نه. به هرحال، پنج سال ارزيابی شتابزده شد. به حساب عمر آدم، اگر اين وبلاگ بچه من بود، امسال بايد می بردمش آمادگی که آماده رفتن به دبستان بشه!
نمی دونم آيا معنی خاصی داره که در سالگرد پنج سالگی وبلاگ من همچين مريض شدم که نگو! سر و سينه و سينوس و کسينوس و تانژانتم همه قروقاطی شدن و فعلا" هيچ چيزی رو درست و حسابی احساس نمی کنم. حالم که بهتر شد بازهم خدمتتون می رسم!
آدميزاد...
به يک آخ بنده...
نمی دونم چی بگم. خيلی خيلی ناراحتم. نوشته هاش قسمت بزرگی از علاقه من به ادبيات رو تشکيل می دادند و بيشتر وقت ها، اکثرا" خواسته و بعضی وقت ها هم ناخواسته، سعی در تقليد از شيوه نوشتنش داشته ام. «حالا حکايت ماست» اون يکی از تکيه کلام های من شده و هرچند که در تمام عمرم فقط يکبار وقتی که 10 سالم بود ديدمش (کتابخونه کانون پرورش فکری خيابون وزرا)، اما هميشه موقع خوندن نوشته هاش يکجوری فکر می کردم که دوستمه.
عمران صلاحی خيلی بی موقع درگذشت، اگر مرگ هم موقع داشته باشه.
از ترسمون سام عليکم...
من مطمنئم که تيم ايران کيفيت هايی داره که من به دليل وطنفروش بودن و اينکه بايد برم مليتم رو عوض کنم، متوجهش نمی شم.
در ضمن، مرحمت فرموده ما را مس کنيد...
از ترسمون سام عليکم...
من مطمنئم که تيم ايران کيفيت هايی داره که من به دليل وطنفروش بودن و اينکه بايد برم مليتم رو عوض کنم، متوجهش نمی شم.
در ضمن، مرحمت فرموده ما را مس کنيد...
سوال اخلاقی
من يه سوال دارم: دليلی داره که آدم فقط بخاطر اينکه اهل يک کشور خاصيه (فرض کنيد ايران)، حتما" طرفدار تيم فوتبال اون کشور باشه، حتی اگر تيم فوتبالش بد باشه؟ قرار مگه نيست که آدم طرفدار تيم های خوب و درست و حسابی باشه؟
دليلی داره که آدم طرفدار تيمی باشه که تا يک گل می زنه، سريع عقب می کشه و 25 دقيقه تموم حتی سعی نمی کنه بازی رو از نيمه زمين خودش به نيمه زمين رقيبش بکشه؟ تيمی که بازيکن سريع و گلزنش کسی رو نداره که بهش توپ پاس بده و حمله اش مسوول کرنر زدن و اوت انداختن؟
من هميشه طرفدار هلند بودم، بخصوص که الان فان باستن مربيشه. در حال حاضر هم بطور عجيبی عاشق مکزيک شده ام، بخصوص اين بچه خوب و پاک و پاکيزه که دوتا گل تميز کاشت توی باغچه تيم مزخرفی مثل تيم ديمی وطنی.
زنده باد مکزيک، زنده باد هلند، تا حد کمتری، زنده باد آلمان (آخريش از ترس دوست دخترست!).
مرز پر گهر
می خواستم يک چيزی بنويسم در مورد اين ماجراهای "قومی" اخير. فکر کردم که بگم که ملت ما به دليل ناآگاهی و خبر نداشتن از بقيه دنيا، فکر می کنند که مشکلاتشون فقط مخصوص خودشونه و همه جای ديگه دنيا بهشته. که فقط تو ايرانه که مردم سربه سر هم می گذارند و برای هم بقول قديمی ها مضمون کوک می کنند.
می خواستم بگم که بابا، توی آلمان مردم فريز شرقی خر هستند، سوابی ها خسيس، ساکسون ها پدرسوخته، بايرنی ها کله خر و دهاتی، توی انگليس اسکاتلندی ها خسيسند، ايرلندی ها احمق، توی امريکا هم لهستانی ها احمق و دست و پا چلفتی و مکزيکی ها نفهم و قس عليهذا. که بابا، سرتيکه انداختن و مضمون کوک کردن تو خيابون ريختن مسخرست. که کسی اگر می گه رشتيه بی غيرته و اصفهونی خسيس و شيرازی تنبل و همدونی پوست خرکن و ترک خر، منظورش اين نيست. که آخه نصف خانواده من هم ترک آذری هستند و هممون همه چيز قاطی داريم.
اما ديدم هرچی من می خوام بگم و حتی بهترش رو اين گفته. دمش گرم....
پاک
عيد پاک و جشن پسح به همه ايرانيان مسيحی و کليمی مبارک.
نوشته های کامران رو در مورد زندگيش در اسرائيل و بخصوص تعريف های جالب و بعضا" خنده دارش از مراسم پسح رو از دست نديد. قلمش بسيار عاليه. به غير از اينها، وبلاگش داره هيچی نشده به مرکزی از اطلاعات دست اول از موسيقی تبديل می شه. دمت گرم کامران.
عيد آمد و ما لختيم!
اين چيزی که می خوام بنويسم شباهت داره به همون گفته معروف کسی که می خواست از يک باغ زيبا هم شاکی باشه و گفت «بوی گند گل و وق وق بلبل»! حالا حکايت ماست...
شايد يکی از بدی های زندگی کردن توی لس آنجلس و از معدود اشکالات هوای خوب و هميشه آفتابيش، دم بهار و قبل از عيد به آدم معلوم بشه. هوای لس آنجلس بيشتر سال بين 10 تا 30 درجه در نوسانه و خيلی کم پيش مياد که گرمتر يا سردتر بشه. توی تابستون چند روزی داغ می شه و توی زمستون هم بعضی روزها سردتر و بارونی، اما نه هيچوقت يخبندون می شه و نه هيچوقت از آسمون آتيش می باره. هميشه می شه با يک شلوارجين و تی شرت گشت و شکايت نکرد.
اما مشکلش اينه که آدم تغيير فصل رو احساس نمی کنه. يعنی آخر اسفند که می شه، آدم نمی بينه که درخت ها شروع کنند به شکوفه دادن و آفتاب دوباره دراومدن و از اين حرفها. آدم تمام زمستون برف پارو نکرده که حالا از تموم شدندش راضی باشه. هيجانی برای از دست ندادن روزهای آخر اسکی کردن وجود نداره. اول فروردين فرق چندانی با اول بهمن نداره اينجا. اينه که حال و هوای عيد و بهار، به غير از دوتا سوپرمارکت و کتابفروشی ايرونی موجود نيست.
بگذريم. ديشب اومدم برکلی خونه مامانم و فعلا" منتظر عيد هستم و روز بعدش هم برگشت به لس آنجلس برای دادن امتحان يونانی. جای همگی پر ديروز توی دانشگاه فولرتن يک کنفرانس يکروزه تاريخ هخامنشی بود که من هم توش يک سخنرانی داشتم و کلی خراب کاری کردم. صداش رو در نمی يارم که آبروريزی نشه!
خداييش فکر نمی کرديد من بتونم راجع به همه چيز قرقر کنم ها!
عيد همه مبارک. صدسال به از اين سالها. سال ديگه بچه بغل خونه شوور. الهی همه کلی عيدی نصيبتون بشه. سرتون سلامت باشه نه نه!
چهارشنبه سوری
خوش به حال همه اونهايی که توی ايران هستند. ديشب چهارشنبه سوری بود و توی اين خراب شده من حتی يادم هم نبود. داشتم يک مقاله می نوشتم که يکدفعه يادم اومد شب چهارشنبه سوريه و من هيچکاری نمی کنم.
حتی حال و هوای عيد هم ندارم. گندش بزنند
زنروز
روز خانم ها مبارک. بخصوص امسال که انگار هرچه خانم ها در عرض چند سال گذشته رشته بودند به دست حسودان پنبه شده. اما راستش فرق هم نمی کنه. حقوق نصف جامعه چيزی نيست که بشه ازش گذشت يا اصلا" فراموش شدنی باشه، هرچند که يک گروهی فکر کنند که ممکنه.
در ضمن، با همه وجود از خانم های محترم گله دارم که به همين هشتم مارس کذايی گير داده اند و همه سعی و تلاششون رو گذاشتند روی اين روز زن. سال 365 روزه.
شهرام حاضری!
دو شب پيش بچه های گروه ايرانی دانشگاه، يک برنامه گذاشته بودند با دوتا فيلم در مورد سهراب سپهری (هردو شون به طرز وحشتناکی کسل کننده!)، اما به هرحال من چون سپهری رو خيلی دوست دارم رفتم و لذت بردم.
اما بهترين قسمتش اين بود که يکدفعه شهرام ناظری و پسرانش سياوش و حافظ يکدفعه اومدند روی صحنه و يکی از شعرهای سهراب رو اجرا کردند و خوندند! کنسرت مجانی بهتر از اين نمی شد، شهرام ناظری هم گلی کاشت. دستش درد نکنه.
بودن توی لس آنجلس اينقدرها هم که من هميشه غرش رو می زنم بد نيست ها!
هواپيما
کسی خبر بيشتری از اين قضايای برخورد هواپيما با ساختمون نزديک مهرآباد داره؟ توی خبر می گه که سرنشينان هواپيما بيشتر روزنامه نگار بودند. يک کمی خبر بيشتر آخه.
توی کجای دنيا ملت رو با يک هواپيمای نظامی اينور و اونور می کنند؟؟؟
تبریک با تاخیر
اگر کسی خواننده این وبلاگ باشه، تاحالا متوجه شده که من یکجورايی از نظر دنيای وبلاگ، در حالت ايزوله و بدون ارتباط به سرمی برم. لينک های کنار صفحه ام فقط به کسانی است که شخصا می شناسمشون و مطالبم هم بيشتر در مورد مسائلی که برای شخص خودم مهم هستند. راستش حوصله درگیر شدن در بحث های وبلاگی و اين حرفها رو ندارم.
دليل اين مطلب ساده است و زياد هم خودآگاه نيست، يعنی نمی شينم فکر کنم که چکار کنم که با بقيه رابطه نداشته باشم. يکجورايی برمی گرده به همين مطلب که اينجا جاييه برای اينکه حرف هايی رو که برای خودم مهم هستند بزنم و خودم رو راحت کنم. فايده اش هم اين بوده که تا حالا گرفتار وسوسه اينکه ملت در موردم چی می گند و چه کسی وبلاگم رو می خونه نشدم و دو به شک نشدم که وبلاگم رو ببندم يا نه. اين چيزی بود که به کوزه هم گفتم، وقتی تصميم گرفته بود وبلاگش رو تخته کنه که خوشبختانه نکرد!
همه اين مقدمه ها رو چيدم که بگم چرا تا به حال در مورد مسابقه وبلاگ ها و برنده شدن دوست خوب و عزيزم که برام هديه تولدهای خوب می خره و روم اسم بد می گذاره (!)، يعنی پرستو خانم گل گلاب، چيزی ننوشتم. خيلی خوشحال شدم از اينکه تلاش های پرستو و ارزش کارش شناخته شد و اميدوارم اين تشويقی باشه که حالا حالاها به صرافت تعطيل کردن وبلاگش نيفته.
زنده باشی و موفق و پرکار و هوشمند و روشنفکر و فمينيست!
يک سخنرانی ديگه
ديشب رفتم سخنرانی آنتونی گيدنز توی دانشگاه. جامعه شناس معروفيه و قبلا" رئيس «مدرسه مطالعات اقتصادی لندن» بود و درنتيجه امضاش روی ورقه فوق ليسانس من! ال اس ای که بودم، دو سه دفعه رفته بودم سخنرانيش، اما هيچوقت باهاش رو در رو صحبت نکرده بودم. از موقعی که از رياست ال اس ای کنار رفته، شده «بارون لرد آنتونی گيدنز» و عضو مجلس اشراف انگليس از طرف حزب کارگر. هميشه هم که از مشاوران تونی بلير بوده، اما فعلا" شده يکی از مشاوران اصليش.
صحبتش راجع به «گلوبالايزشن» (جهانی شدن؟ فارسيش بايد همين باشه، درسته؟) بود. بيشتر معرفی بود و ساده و بقول معروف برای شنونده عام. بيشتر وقتش رو گذاشت به تعريف کردن مفهوم جهانی شدن و اجزای تشکيل دهنده اش. بقيه وقت رو هم صرف صحبت در مورد خطراتی که جهانی شدن رو تهديد می کنه و بخصوص تروريسم کرد.
موقعی که استاد بود، حرف هاش خيلی علمی بود و بی طرفانه، هرچند که اونموقع هم مشاور بلير بود. اما الان که تمام وقت شده سياستمدار، حرف هاش بوی شديد سياسی می داد و بعضی وقت ها مثل شبکه های خبری 24 ساعته حرف می زد! بعضی از صحبت هاش هم شديدا" بوی سياست انگليس پير رو می داد که دائی جان ناپلئون های وطنی خيلی اهلش هستند. من هميشه مخالف اين ترسيدن ها بودم، اما واقعا بعضی از حرفهاش (مثلا" در مورد اثرات "مثبت" جهانی شدن در شناخته شدن حقوق اقليت ها!) شبيه نظريات استعمارگری قديمی بودند..
به هرحال، شنيدن حرف هاش جالب بود و جواب هاش به سوال های مردم که بعضی مواقع کمی با لحن عصبی بيان می شدند.
اين هم نتيجه جستجو در گوگل در موردش!
رودی مته
امشب توی دانشگاه سخنرانی دکتر رودی مته ، استاد تاريخ ايران در دانشگاه دلاور بود. تخصصش تاريخ ايران دوره صفويه و دکتراش رو هم از همين يوسی ال ای گرفته.
صحبتش در مورد مخدرات و دخانيات و مشروبات از دوره صفوی تا دوره مشروطه بود. منظورش از دخانيات که مشخصه و مشروباتش شامل قهوه و چای و همه چيزهای تهييج کننده ديگه هم می شد.
کتابش بسيار عاليه و جزو تاريخ نگاری جديدی که بقول خودش غير از نگاه کردن به زندگی شاهان و طبقه بالا، سعی داره به فراوندهای اجتماعی و تاريخ «مادّی» هم نگاه کنه. تمام تاريخ ما در مورد معقولات و معنوياته و نوشتن چيزی در مورد رفتارهای هرروزه مردم به نظر وقت تلف کردن مياد.
کتاب با استفاده از تم مصرف مخدرات و بقيه تهييج کننده ها در جامعه و طرز مصرفشون (از جمله نگاه کردن به نقش قهوه خانه ها و ديگر محل های عمومی) تاريخ بسيار جالبی از زندگی مردم ايران به دست می ده.
گفتم به قول خودش، چون سخنرانيش به فارسی بود! يک مرد هلندی که در امريکا درس خونده، اما فارسی رو به خوبی صحبت می کنه (البته لهجه داره که طبيعيه). کلماتی استفاده می کنه که معلومه از زياد خوندن متن های صفوی ياد گرفته، اما جالبه که مثل خيلی های ديگه که فارسی ياد گرفته اند،کتابی حرف نمی زنه و دستور زبانش دستور زبان گفتاريه.
خلاصه که سخنرانی خوبی بود. کتابش هم کتابیست عالی و همين يکماه پيش منتشر شده (اين هم يک مطلب در موردش توی بی بی سی!). اميدوارم زودتر در ايران ترجمه و منتشر بشه، چون اين نوع تاريخ نگاری جديد در ايران بسيار لازمه.
اکتور شروو
این چند روزی که نمی نوشتم، سرم شدیدا" با یک سری سخنرانی توی دانشگاه شلوغ بود. سخنران محترم هم جناب پرفسور پرودز اکتور شروو، ایرانشناس معروف و استاد دانشگاه هاروارد بود که به عنوان سخنران ششمین دوره برنامه ای که به همت پرفسور احسان یارشاطر پایه گذاری شده، سه جلسه در مورد زرتشت و سنت شفاهی در ایران صحبت کرد.
جلسه اول که سه شنبه انجام شد، جالب بود، اما بيشتر به کلیات پرداخت و هدفش هم فکر کنم بیشتر جذب مخاطب عام بود. استاد سانسکریتم، دکتر جیمیسون، هم اومد، اما فکر کنم چيز دندونگیری پیدا نکرد!
دو تا جلسه بعدی بیشتر به جزئیات پرداخت و کلی هم محبوبیت پیدا کرد. شروو در ضمن این جلسات این تئوری معروف خودش و ژان کلنز رو مطرح کرد که احتمالا" شخصيتی به نام زرتشت، به عنوان پيغمبر دين مزديسنی، اصلا" وجود نداشته! خيلی دقيق از متون مختلف، بخصوص از يشتها و گاثاها دليل آورده بود.
من قبلا" راجع به اين تئوری مطالعه کرده بودم و با استادم در برکلی، که نظر کاملا" مخالفی داره، در موردش صحبت کرده بودم. راستش شديدا" دلم می خواست که شروو يا کلنز دلايلشون رو کاملا" مطرح می کردند. مسئله اصلی اينه که خوب، فرض هم بکنيم که زرتشت وجود نداشته، بازهم مسئله وجود عقايدش و همچنين وجود 17 تا قصيده که همه با يک تم خاص و به يک زبان نوشته شده اند (گاثاها) رو نمی شه فراموش کرد. به هرحال، تئوری ایه که به نظر من بيشتر به یک نوع منبع، متن، وابسته است و کل تصوير رو در نظر نمی گيره. اصولا" هم من طرفدار نظريه «اگر ما چيزی رو نمی بينيم، پس وجود نداره» نيستم. زرتشت که نمی تونسته شناسنامه داشته باشه!
به هرحال، غير از اين، کل قضيه خيلی جالب بود. هردوشب بعد از سخنرانی، با شروو و چند نفر ديگه رفتيم بيرون برای شام و گپ زدن و تا پاسی از شب گذشته هم نشسته بوديم و در مورد در و ديوار و ايرانشناسی و زبانشناسی و همه چيز حرف می زديم. شروو خودش نروژيه و از اينکه من دارم نروژی باستان ياد می گيرم خيلی خوشش اومده بود! اصولا" آدم بسيار جالب و سرزنده و دبشيه.
از مسائل جالب ديگه هم وجود يک شخصيت آزاردهنده بود که هميشه در سخنرانی هایی که در مورد زرتشتی گری تشکيل می شه شرکت می کنه و چون خودش زرتشتیه و کمی هم فلسفه خونده، ديگه خدا رو بنده نيست! هميشه سوالاتی می کنه که خودش جوابشون رو می دونه و همه چيز رو ربط می ده به چيزی که خودش می خواد. شروو در مورد خاصه های زبانی گاثاها صحبت می کرد، اين آقا گير داده که زرتشت اولين فيلسوف بشريت بوده و شما چرا اين مسئله رو به رسميت نمی شناسيد! يک «سوال» هم کرد در مورد نقش زرتشت در جامعه امروز که هيچ ربطی به بحث نداشت، شروو هم راحت گذاشت توی کاسه اش که اين مشکل من نيست، مشکل شماست!
خلاصه، سه روز پربار و خوبی بود، بخصوص ول گشتن با اساتيد محترم در حالت های غير رسمی. به صورت جالبی کيف داد!
ماجرای شيخ عطار و تيارت سمبوليک!
خوب، براتون نقل کنم از عشق رابعه، بنت کعب قزداری به بکتاش! بله، شيخ عطار برای ما تعريف می کنه که اين رابعه، دختر پادشاه بلخ بود و شاعر بود شاعره غلطه، در فارسی ما علامت تانيث نداريم، در فارسی، خانم ها هم شاعر هستند!). خلاصه، اين خانم شاعر، که احتمالا" اولين شاعر زن پارسی گوی بعد از اسلامه، عاشق بکتاش می شه، اما برادرش حارث از اين مطلب زياد خوشش نمی ياد و دستور می ده که رابعه جان رو بندازند زندان و رابعه هم در زندان، با خون خودش، تمام در و ديوار رو پر شعرهای عاشقانه می کنه (ببينيد نبودن ناشر خوب چه به روز آدم مياره؟!). داستانی که عطار تعريف می کنه خلاصه کلی دل انگيزه و اگر حوصله خوندن بيت های سنگين و فلسفی شيخ رو نداريد، توصيه می کنم «داستانهای دل انگيز فارسی»، گردآوری زهرا خانلری رو بخونيد که مجموعه عالیه اما بشنويد از ما (بنده، سرکار پينکفلويديش، سرکار فمينيست اين رزيدنس، جناب نقاش باشی ) ، که برای گذراندن يک شب پنجشنبه، تشريف برديم نمايشنامه «رابعه »، نوشته خانم چيستا يثربی و به کارگردانی جناب حسين سحرخيز که در ضمن نقش
حارث رو هم بازی می کرد (تالار رودکی). بنده اصولا" به تئاتر علاقه دارم علاقه به تاريخ هم که از دوست و دشمن پوشيده نيست، در نتيجه، با کلی ديد
باز و نظر مثبت وارد سالن شدم.
قبل از بالا رفتن پرده، کمی موسيقی سنتی پخش شد. بعد يهو: پوف، صحنه پر آدم، يک تخت خواب با يک مرد سپيد موی درش، همه آدمها هم لباسهای قديمی پوشيده اند از اونجايی که من منصب قرزن السلطنه رو بر عهده دارم، اول نگاه کردم به لباسها! ای بابا! رابعه حدودا" قرنهای سوم و چهارم هجری بوده، اين لباسهای اينها چرا اينجوريه؟ وزير اعظم لباس موبدهای ساسانی پوشيده، سپاهيان لباسی دارند مابين لباس سربازان عرب و سربازان ايلخانی، خانمها هم ملبس به پوششی فی مابين لباسهای «محلی» (از نوعی که طراحان پست مدرن وطنی اينروزها طراحی می کنند) و لباسهای زنان در نقشهای ساسانی خوب، بگذريم و برسيم به ديالوگ! آوخ! اينها چرا همچين حرف می زنند که انگار دارند ديالوگها رو از روی تخته می خونند؟ اصولا" هيچوقت باور نداشتم که مردم 1000 سال پيش به اينصورتی که فيلمهای تلويزيونی «تاريخی» ما نشان می دهند حرف می زده اند. نثر و گفتار ادبی تا زمانی نزديک زمان ما، نثری متفاوت از گفتار مردم بوده (مطمئنا" مردم زمان فتحعليشاه مثل نوشته های رستم الممالک حرف نمی زدند!). فکر کردم نمايشنامه نويسهای ما پيشرفت کرده اند و حداقل فهميده اند که ديالوگ طبيعی و قابل فهم، راه مهمی برای ارتباط با نويسنده است. پيرمرد روی تخت، کعب پدر رابعه و حارث، از روی تختی که درآخر صحنه قرارداده شده، بدون ميکروفون، مشغول ادای ديالوگهاييست که گفتنش برای يک آدم سالم و سرومروگنده هم سختست، اما به فرمايش نويسنده و کارگردان، اعليحضرت کعب مجبورند اينها را قبل از قالب تهی کردن به همراه ناله ها و عربده های دلخراش (يعنی من خيلی مردنيم، اما خودم هم نمی دونم چرا خفه نمی شم!)، ادا کنند. صداشون هم که به گوش ما نمی رسه که از خرد و پندهای مرد رو به
مرگ استفاده کنيم. يعنی ميکروفون در وطن اينقدر گران است؟
بعد از مردن کعب (بيچاره اينقدر حرف زد که خناق گرفت!)، صحنه تشييع جنازه بود. اينجا، کارگردان محترم آمده بود که از هنرهای ملی استفاده کنه (هنرنزد ايرانيان است و بشت!) و به سمبوليسم تعزيه خوانی عاشورا و سوگ سياوشان رو آورده بود که نتيجه اش شده بود شاهکاری که شما رو ياد رقصهای سرخپوستی دور آتش در فيلمهای جان وين می انداخت! (من می گم ريشه همه پيشرفتهای بشری در ايرانه، حالا شما بگيد نه).
صحنه بعدی، گفتار آتشين دو سرباز با کوس و کرنا بود (يکيشون صداش درنمی آمد، ميکروفون هم که به ميهنی بودن قضيه صدمه می زد!). بعد از نقالی
سربازان (و حتما" جنگ نقالان!)، قسمت حرکات موزون بود (رقص سابق، در تالار رودکی سابق، در خيابان حافظ سابق، در شهر تهران سابق، در کشور ايران سابق بزودی در کره زمين سابق!). رقص قاسم آبادی با الهام از رقص چوب بجنوردی و کاساچوک قزاقی به موزيک رپی که به وسيله يک خواننده ترک زبان در حال زدن ترومپت اجرا شده بود و با قيچک همراهی می شد. آش شله قلمکاری که بيا و ببين! فکر کنم کارگردان محترم با الهام از آثار وطنی قباسه چاکی نظير «اشکها و لبخندها»، تصميم گرفته بود قدری ساز و آواز، برنامه رو از خشکی نجات می ده (روغن کرچک استعمال بفرماييد!). بعد، جناب حارث با وزير اعظم (همونی که لباس موبدهای زرتشتی پوشيده بود!)، به صحنه تشريف آورد و در يک صحنه نمادين، تاج به سر خودش گذاشت. دوباره، يک فروند خانم به همراه حرکات موزونشون (ايندفعه رقص عربی در مايه های باله درياچه غول!)، با تعارف کردن قهوه (شراب سابق، در تالار رودکی سابق... بقيشو خودتون استظهار داريد!) به مهمانان محترم (اشقيا)، به مجلس حالی بخشيدند. در همين زمان، رابعه خانم با خشم شروع به ترک صحنه کرد (فکر کنم خانم مرجانه گلچين هم از دست اين نمايش خسته شده بود!)، اما حارث خان جلوشون رو گرفتند. ديالوگ نمادين بين اين دو، بيننده محترم رو به اين نتيجه می رسوند که عذاداری خوبه و رابعه خانم از اينکه داداش حارثشون زودتر از چهلم ابوی محترم، تاجگذاری کرده و به رقص و پايکوبی (ای وای، حرکات موزون و سرود منظورم بود) پرداخته ناراحت شده. من برم غيرتو خلاصه، بعد از خروج رابعه خانم از حاکميت، جناب حارث و موبدشون (وزير اعظم)، شروع کردند به بحث در مورد اينکه جناب حارث نبايد به مردم سخت بگيره و دستور بده که ماليتها زياد بشه و هرکسی توی محل کارش، تصوير آقا حارث رو آويزون کنه! خوب، اون که از رقص و آواز، اينهم که از کنايه سياسی ديگه نسل جوان چی می خواد از جون اين نمايشنامه وطنی؟
نسل جوان (چهار نفر ما)، وقتی صحنه تاريک شد، ديگه نتونست تحمل بياره و فکر کرد نيم ساعت عذاب کافيه. در نتيجه، جيم شد و در سالن انتظار يک شليک خنده نمادين سر داد و بعد رفت که يک شام ملی بخوره.
بدون عنوان
ارزيابی شتابزده: بلاگ خداداد رضاخانی
8 آذر 1380 / 29 نوامبر 2001
این هم از ورود وجود ذی جود من به عرصه وبالگه (جمع مکسر از ريشه وب لاگ!!!) جناب استاد درخشان که سمت استادی مارا در زمينه وبلاگيدن دارند دستور فرمودند که اگرحرفی برای گفتن داريم دست به ساختن وبلاگ بزنيم. حرف برای زدن که چه عرض کنم فعلا با اين کی برد عجيب غريب تا صدای من دربياد شما همه خوابتون برده! من به کی برد به اصطلاح "گردسوز" عادت دارم بالنتيجه تا من به اين عادت کنم شماها از دست پر حرفی من خلاصيد!
با اجازه اول خودم را معرفی کنم و بعد شان نزول اسم اين بلاگ رو. اسمم خداداد رضاخانی 25 ساله بچه تهران شميران، اللهيه. از سال 1995 مقيم امريکا، الان هم ساکن لندن انگلستان. در حال حاضر دانشجوی فوق ليسانس تاريخ اقتصاد در مدرسه مطالعات اقتصادی لندن LSE. قبل از اين در
دانشگاههای برکلی و Texas A&M تاريخ و ايرانشناسی خوندم. بيشتر
اوستايی و پارسی ميانه. از خيلی قبل هم به کامپيوتر و اينترنت علاقه داشته ام وب سايت من اولين
سايت در اينترنت بود که تماما" به ايرانشناسی و تاريخ ايران اختصاص دارد. اين هم تبليغ!
اما قضيه اسم اين بلاگ. اگر عمری باشه و بتونم اين بلاگ رو ادامه بدم متوجه خواهيد شد که من به ادبيات مخصوصا" نثر و داستان نويسی علاقه زيادی دارم و خودم هم به اصطلاح دستی بر آتش دارم. از نويسندگان معاصر به هدايت و آل احمد، حداقل در سبک نوشتن، ارادت دارم. خيال هم دارم در اين بلاگ راجع به ادبيات و زبان و ايرانشناسی کلی حرف بزنم. خدا به شماها رحم کنه! به هر حال اسم اين بلاگ با توجه به موضوعش از يکی از کارهای جلال
گرفته شده. مثل يکی ديگه که اسمش رو از شعر اخوان ثالث "روی جاده نمناک گرفته
به هر حال اين هم از بلاگ ما تا چه بشود! راستی هرکی ميدونه با اين کی برد چطوری می شه "ويرگول" نوشت لطفا به من خبر بده. پير شی ننه!