search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

گفتگوی تمدن ها
پتريشا کرونه
ديوار بزرگ گرگان
امروز در تاريخ
قبر فيروزان؟؟؟؟
کشفیات!
من و بمب؟؟
بازهم سيصد
ما بالاخره آدميم يا نه؟
اعراب قبل از اسلام و تعصبات ضد کوچ نشينی

archives

July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


گفتگوی تمدن ها

به دستور مستقيم جناب سيلويو برلوسکونی، نخست وزير ايتاليا که عقايد سياسيشون از خاص و عام پوشيده نيست، موسسه کاملا" غير سياسی تحقيقات ايرانشناسی ايتاليا در حال تعطيل شدنه.

اين موسسه سالهاست که يکی از فعالترين مراکز تحقيقی در مورد فرهنگ و تاريخ ايران و افغانستان و آسيای مرکزی بوده. اساتيد مهمی مثل گراردو نيولی، آنتونيو پانائينو، کارلو چرتی، و خيلی های ديگه که کارهاشون روی تاريخ ايران و بخصوص فرهنگ ايران قبل از اسلام به ما وجه های زيادی از تمدن ايران رو نشون دادند، همه از اعضای اين موسسه هستند. موسسه ايرانشناسی ايتاليا در ضمن چندين سال رياست گروه ايرانشناسی اروپا رو هم برعهده داشت.
اين يک فاجعه است...

پ. ن: همين الان اين دوتا لينک جديد در اين مورد رو هم پيدا کردم. لطفا" اظهارنامه رو امضا کنيد اگر مطالعات ايرانشناسی حتی براتون کمی هم مهمه يا اگر دلتون برای ايران می سوزه. اظهارنامه پرفسور توچي. نامه دکتر يارشاطر

Comments (8) | July 1, 2008 09:35 PM



پتريشا کرونه

ديروز، جلسه اول از سه تا سخنرانی خانم پرفسور پتريشا کرونه، استاد تاريخ اسلام موسسه تحقيقات پيشرفته در پرينستون بود. خانم دکتر کرونه معروفترين متخصص تاريخ اسلاميه و سه تا از کتاب هاش، کل تحقيق تاريخی در مورد اسلام رو زير و رو کرده اند (اسماشون هست "هگريسم"، "بردگان بر اسب" و "تجارت مکه و گسترش اسلام"). نظراتش معمولا" بسيار بحث برانگيز و بعضا" برخورنده است و حتی دوستانش هم اعتراف می کنند که حرفاش بعضی وقت ها خيلی واضحانه ضد اسلامه. اما به هرحال، آدم متفکريه و هميشه کارهاش ارزش خونده شدن رو دارند.

از حدود 15 سال پيش، بيشتر و بيشتر به تاريخ ايران و بخصوص نهضت های اجتماعی-مذهبی ايران قبل و بعد از اسلام علاقه مند شده. اولين کارش يک مقاله بود در زمينه مزدک که درش (به نظر من) بطور کاملا" قانع کننده ای نشون داد که شورش های اوايل سلطنت قباد اول (حدود 489 ميلادی) ربطی به شورش مزدک در اوايل دوره خسرو انوشه روان (531 ميلادی) ندارند و احتمالا" شورش های اولی رو خود قباد برنامه ريزی کرده بوده، در صورتی که شورش های بعدی کار مزدک بوده و اين دو شورش رو تاريخ نگاران بعدی مثل طبری و يعقوبی با هم اشتباه کرده اند و همه رو به مزدک نسبت داده اند.

صحبت ديروزش هم در مورد بابک بود. خيلی جالب از يعقوبی نقل می کرد و مراحل مختلف زندگی بابک رو توضيح می داد. صحبتش طولانی تر از اونی بود که بشه در اينجا نوشتش (و شايد بزودی متنش روی اينترنت قرار بگيره که لينک می دم). اما نتيجه اش اين بود که می گفت بابک سعی در حفاظت سيستم قديمی زمينداری داشته و می خواسته قرارهای اجتماعی دوران ساسانی که بر مبنای قدرتمندی يک طبقه خاص اکثرا" جنگجو بنا شده بودند رو حفظ کنه. در مقابل، اون ايرانيانی که باهاش مخالفت می کردند (نه خليفه بغداد، بلکه حتی ايرانی هايی که در همسايگی اش زندگی می کردند و حتی شاه مسيحی ارمنستان که آخر سر دستگيرش می کنه) به اين دليل باهاش مخالف بودند که می خواسته سيستم جديد رو از بين ببره.

به نظر من دوتا مطلب اومد که در موردشون سوال هم کردم. يکی اينکه مراحل شروع و ادامه شورش بابک، شباهت زيادی به داستان آيدين کوراوغلو داره. مثل پدر کوراوغلو، بابک هم در خدمت يکی از بزرگان محليه و کارش پرورش اسبه. مثل کوراوغلو، بابک توی يک قلعه بلند پناه می گيره. در آخر، مثل کوراوغلو، بابک آواز می خونه و ساز می زنه!

مسئله دوم، اين بود که خانم کرونه می گفت که حد فعاليت های بابک محدود به همون منطقه خودش و حداکثر اران و شروان و آذربايجان بوده و هيچ نظری به ايرانيت نداشته. به نظر درست مياد و اصولا" ربط دادن شاخصه های ناسيوناليسم مدرن به شخصيت های تاريخی غلطه. اما به دليل اينکه آذربايجان و اران در دوره بابک، ربط نزديکی به گيلان و ديلم و طبرستان داشته اند و حتی يکی از حاکمان آذربايجان (محمد بن مسافر کنکری) خودش از شاهزادگان خاندان باوندی ديلم بوده، به نظر خيلی عجيب نمی ياد که بابک هم همون تفکراتی که اسپهبد خورشيد دابويهی يا اسفار بن شيرويه يا مردآويج بن زيار داشته اند و می خواسته اند شاهنشاهی ساسانی رو دوباره زنده کنند، داشته باشه.

به هرحال، سخنرانی دوم فرداست، در مورد "ايزد دوباره زاد در اواخر دوره ساسانی و اوايل دوره اسلامی". سعی می کنم در موردش بنويسم.

Comments (1) | February 27, 2008 12:38 AM



ديوار بزرگ گرگان

اين چندروزه بارها در مورد اين "کشف" تازه در مورد ديوار دفاعی گرگان شنيده ام. هرچند که اين کشف اصلا" هم تازه نيست و سالهاست که باستانشناس ها و تاريخدان ها ازش خبر دارند، اما چون تا به حال کسی به تاريخ ايران غير از دوره هخامنشی توجهی نمی کرده، کسی هم براش مهم نبوده که اين ديوار 1500 ساله يکی از جالب ترين آثار تاريخی ايرانه.

اما جالب تر از اون، مطالب اين خبر بی بی سی بودش. توجه بفرمائيد: «تیمی بین المللی از باستان شناسان شواهدی را در ایران کشف کرده است که نشان می دهد ایرانیان باستان از نظر توان نظامی و مهارت های مهندسی با رومی ها برابری می کرده اند.»

خيلی جالبه که يک خواننده يا نويسنده ايرانی بايد اين براش عجيب باشه. يعنی در واقع به تاريخ خودمون از دريچه چشم اروپايی ها نگاه کردن: رومی ها که واضحه بيشترين مهارت نظامی و مهندسی رو داشته اند، حالا يک «تيم بين المللی» آمده و ثابت کرده که ساسانيان (که 450 سال جلوی رومی ها در آمدند، شکستشون دادند، و سه تا از امپراتورانشون را کشتند يا اسير کردند) با روميان برابر بوده اند. به به! چه کشفی! بدون توجه به اينکه بدون بودن ديوار گرگان هم تکنولوژی قديمی کندن قنات يا ساختن گنبد دايره ای روی يک ساختمان چهارگوشه واضح بوده که ساسانی ها نه تنها برابر، بلکه شايد برتر از رومی ها هم بوده اند.

بعد: «دیوار از دیواری که توسط امپراتور آدریان در مرز انگلستان و اسکاتلند احداث شد طولانی تر و از بسیاری از بخش های دیوار بزرگ چین، بیش از هزار سال کهن تر است.»

اسم اين بدبخت در زبان خودش که «هادريانوس» بوده. به انگليسی هم که بهش می گند «هادريان»، اين آدريان از کجا اومده؟ ملت "جنيوری، فبريبری" بگو يک دفعه حالا فرانسوی شده اند؟

در ضمن، تا اونجايی که من خبر دارم آخرين بخش های ديوار چين در دوره سونگ ساخته شده اند (که در قرن 12 از بين رفتند). با توجه به اينکه ديوار گرگان در دوره پيروز اول ساسانی شروع شد و در دوره خسرو انوشه روان تمام شد (اوايل قرن ششم ميلادی)، پس حدود 500-600 سال قديمی تر از بخش های کمی از ديوار چين هستش. ديگه اگر قربون خودمون هم می رويم، زياد نه!


Comments (5) | February 23, 2008 01:23 AM



امروز در تاريخ

امروز روزی است که کورش کبير منشورش را به عنوان اولين اعلاميه حقوق بشر صادر کرد و به همه فهماند که ايرانی ها از همان زمان باستان با حق و حقوق همه بنی بشری غير از هموطنان خودشان آشنا بوده اند.

امروز روزی است که اشو زرتشت قوانين انسانيش را در مورد اصالت تعقل و اصول تکخدايی به از جانب خداوندگار يگانه به او نازل شده بود به ملت عرضه کرد و به همه نشان داد که ايرانی ها از اول دين تک خدايی داشته اند و از همه قبل تر به اين مرحله پيشرفته دينی رسيده بودند.

امروز روزی است که داريوش کتيبه بيستون را نقش کرد و در آن از دروغ دوری جست و به راستی رو آورد و به همه نشان داد که ايرانی ها از اول هم با دروغ دشمن بوده اند و هميشه راست می گفته اند.

امروز روزی است که خسرو انوشه روان دادگاه معروفش را شکل داد و به همه نشان داد که ايرانی ها قبل از همه به اصول عدالت و دادخواهی اهميت می داده اند.

امروز روزی است که باربد و نکيسا با هم تمام گوشه های موسيقی را اختراع کردند و به همه نشان دادند که ايرانی ها قبل از همه مردم دنيا با دستگاه های موسيقی آشنا بوده اند.

امروز روزی است که روزبه پور بابک به قيام برعليه حکومت منحط و نژادپرست اعراب کثيف بيابان گرد سربرداشت و به همه نشان داد که ايرانيان پاک آريايی هيچگاه به زير يوغ اعراب بی فرهنگ و کثيف در نمی آيند.

(از آنجايی که هرروز مناسبت تازه ای برای نشان دادن گل سرسبد بودن ملت آريايی به ميان می آيد، فکر کردم بد نيست اصلا" هرروز را به اثبات برتری ايرانيان اختصاص دهيم. خودتان را زياد برای دقت و مدرک اذيت نکنيد)

Comments (5) | December 17, 2007 10:06 PM



قبر فيروزان؟؟؟؟

اين يکی از بدترين، يکجانبه ترين، و خنده دار ترين مقاله هاييه که تا حالا توی اينترنت خوندم.

مثل اينکه بحث سر خراب کردن يا نکردن قبر فيروزان ابولولو، قاتل عمر، در کاشانه. حالا بگذريم که فيروزان چطوری رفته کاشان، اما کل قضيه خيلی خنده داره و بخصوص حرف های مردمی که فيروزان رو نشانه مقاومت ايرانی ها در برابر اعراب می دونند. بيچاره شخصيت های تاريخی که چطوری بازيچه دست عقده های مردم می شند.

اما نمی دونم که آيا واقعيت داره که اجلاس اعراب در دوحه درخواست تخريب اين مقبره رو کرده؟ چون اگر واقعيه، نشون می ده که اونا چقدر احمق تر از اين طرفی ها هستند!

کل قضيه اينه که بنا به قرن 14 ميلادی و قسمت هاييش هم به قرن 11 ميلادی بر می گرده و يک اثر تاريخيه و نماينده يک دوره معماری ايران و به هرحال در مملکتی که از تاريخش خيلی کم خبر داريم، هر بنا و سنگ و کلوخی هم ارزش تاريخی داره. به غير از اون، در هيچ جای دنيا بناهای حتی 100 ساله رو خراب نمی کنند، در نتيجه، بدون توجه به همه هياهوی سياسی (که اينقدر مسخره است که حتی سياسی هم نيست)، لطفا" سعی کنيد از تخريب اين بنا جلوگيری کنيد.

Comments (6) | June 30, 2007 11:19 PM



کشفیات!

البته کشفیاتی که نه به درد دنیای آدم می خوره نه به درد آخرتش، راستش از اون چيزهايی هستش که چون پيداش کردم، اگر يکجا ننويسمش يادم می ره، در نتيجه خودتون رو زياد اذيت نکنيد...

مشغول خوندن کتاب «کاروانسراهای پارتی» نوشته ايزيدور خاراکسی، جغرافی دان و مورخ قرن اول قبل از ميلاد، بودم که وصفيه از فاصله های بين شهرهای مختلف ايران در دوره اشکانی و اينی که توی کدومشون کاروانسرا هست و برای تجارت شرايط فراهم شده. اين تيکه اش جالب بود:

Ενταυθεν [Ραγιανη] Μηδία σχοινοι [νη']. Εν η κωμαι ι', πολεις δε ε'. Από σχοινων ζ' Ραγα και Χαραξ, ων μεγιστη των κατα την Μηδιαν Ραγα. Εις δε την Χαρακα πρωτος βασιλευς Φραατης τους Μαρδους ωκισεν. εστιν υπο το ορος, ο καλειται Κασπιος, αφ' ουπ Κασπιαι πυλαι.

«بعد از آن، ماد رازی 58 فرسنگ. درش 10 کومه (ده) و پنج شهر. هفت فرسنگ بعدتر ری (رغه) و خاراکس (باغ ديوار دار) هستند که در ماد، ری بزرگترين (شهر) محسوب می شه. در خاراکس برای اولين بار شاه فرهاد، مردوها را ساکن کرد. در زير کوهی واقع شده که بهش کاسپیوس خطاب می کنند، بعد از آن، دروازه های کاسپی قرار دارند».

هاه! فکر می کنيد اين خاراکس کجاست؟ اگر بعد از ری قرار داره و زير يک کوه واقع شده و بعدش هم دروازه های کاسپی هستند، نتيجه اش چی می شه؟ فکر کنم منطقه تهران و شميران خودمون. مردوها هم همون ساکنان تهران هستند که در متون قديمی (سترابو) در موردشون نوشته بوده که خيلی جنگجو هستند و با مردم اونور کوه (تبرستانی ها) نزديک هستند. کوه کاسپی هم احتمالا" همين دماونده. دروازه های کاسپی هم فکر می کنم گردنه فيروزکوه باشه يا شايد گذری که از کجور به شهرستانک و بعد هم پس قلعه دربند می رسه. فکر کنم قديمی ترين منبعی باشه که به وجود سکونت در تهران اشاره می کنه (غير از منابع باستانشناسی).

به غير از اين کارهای بی اساس، مشغول جمع و جور کردن هستم چون بايد آپارتمانم رو پس بدم و بيست روز ديگه برای يک برنامه دانشگاهی به همراه استادم و شش نفر از هم کلاسی ها، برم اتريش. يک هفته اونجا هستم و بعد هم می رم مجارستان و آلمان. ممکنه برم ترکيه و سوريه برای ديدن اورفا و نصيبين و انطاکيه و رسافه. بعد هم اگر بشه، ايران که حدود يک ماه روی چندتا سند باستانی کار کنم و چندتا منطقه باستانشناسی (يکيش حتما" تپه حصار دامغان) رو ببينم. دوباره خونه بدوشی شروع شد... دارم پير می شم بخدا...

Comments (5) | May 12, 2007 04:45 AM



من و بمب؟؟

سلمان خان گل لطف کرده و خطاب به من و دونفر از دوستان وبلاگی که افتخار شناختن هيچکدومشون رو ندارم، نامه ای نوشته و توش از اينکه من درمورد فيلم سيصد چيز نوشتم انتقاد کرده. عنوان مطلبش هم هست: «نامه ای به سه دوست بمبگذار»!!!

راستش من موندم سلمان واقعا" اونجوری که توی مطلبش نوشته وبلاگ منو خونده يا برمبنای حرف و شايعه و يک نظر سريع تصميم گرفته؟ چون من نه بمب گوگلی رو حمايت کردم، نه لينک پتيشن مسخره رو گذاشتم، نه هيچ اقدامی رو تبليغ کردم به غير از نوشتن يک بروشور کوتاه در مورد داستان جنگ ترموپيل. در نتيجه، نمی دونم سلمان از کجا منو جزو بمب گذاران گوگلی حساب کرده. من حتی با بمب معروف خليج عربی هم مخالف بودم...

در مورد چندتا از مطالبش مشکل دارم. فکر کنم خواننده های معمولی اين وبلاگ بدونند که من به هرحال کارم تاريخ ايرانه، اما نه هيچوقت وطنپرست دوآتشه بوده ام و نه هيچ زمانی در صدد هندوانه گذاشتن زير بغل فرهنگ کذايی ايرانی. به شهادت اين سه تا مقاله ای هم که اخيرا" توی ايرانيان نوشته ام، از دوستانی که همه اش در صدد استفاده از تاريخ برای جبران عقده هاشون هستند اصلا دل خوشی ندارم. بخاطر همين بازهم نمی دونم سلمان چرا سوال می کنه که «چرا خداداد و نيما و پندار عزيز به عنوان سمبل پيشتازان و گزارشگران فعال حال و آينده، پيشتاز دفاع از نژاد و تاريخ و تبار و گذشته اند؟»

من نه مدافع نژاد نه مدافع تبار، دفاعم از تاريخ هم بخاطر اينه که رشته ام تاريخه!

بازهم: «باور کنيد غربيها با روشن کردن تلويزيون و مشاهده "صحبتهای واقعی" رئيس جمهورهای شرقی، رهبران غارنشين تروريست شرقی و نامه های بمبگذاران شرقی، تصوير ذهنی امروز خودشون از شرق را پيدا کرده اند، نه تماشای پياده نظامهای سپاهيان خشايارشا ...»

يکذره مخالفم جناب سلمان خان، هرچند که اينجور نگاه پست مدرن به تاريخ الان خيلی مد و «سکسی» شده، اما خير. من البته با نگاه غربی ها مشکلی نداشته ام و همونطوری که در پست قبلی هم نوشته ام، به هرحال 2400 ساله که اين نگاه وجود داشته و من خيال ريشه کن کردنش رو ندارم و نداشته ام، اما جان خودم باور بفرمائيد که اين نگاه ريشه اش در همون تصويريه که هردوت از سواره نظام خشايارشا به دست داده. باور نمی فرماييد، پيشنهاد می کنم ديباچه همان کتاب مصوری که فيلم «سيصد» برمبناش ساخته شده رو نگاهی بندازيد و نظرات جناب ويکتور هنسون که استاد تاريخ دانشگاه امريکا و در ضمن مشاور عالی جناب ديک چنی هم هست رو بخونيد.

در آخر: «ای کاش خدادادها، نيماها و پندارهای ايران را هم به جای تلاش برای حفظ تاريخ و تبار و هويت و نژاد، پيشتاز ساخت و پيشرفت می ديديم....»

نيما و پندارش رو نمی دونم، اما اصلا" عقيده ندارم که بدون شناختن تاريخ صحيح خودمون، بخصوص برداشت درست از ريشه های تاريخی شکل گيری جامعه، باورها، سياست، و اقتصاد بتونيم به اين ساخت و پيشرفت مورد اشاره شما دست پيدا کنيم. شايد شما چون مهندس هستيد، مثل بقيه فرزندان وطن، تاريخ رو فقط بازيچه ای در دست کسانی که نوستالژی «گذشته تابناک» دارند تصور می کنيد و فکر می کنيد بنده نشسته ام و تاريخ سلطنت فلان پادشاه و سايز کفش فلان ملکه رو دارم تعيين می کنم.

اما توجه بفرمائيد که در همين ممالک پيشرفته ای که ما بايد برای رسيدن بهشون چهارنعل در شاهراه پيشرفت بتازيم، خودشون هم دستبردار تاريخشون نيستند. روزی نيست که در امريکا به نوعی اشاره ای به «پدران پايه گذار» نبينيد و در اروپا نشانه هايی از تاريخ رو احساس نکنيد. در نتيجه من کلا" متوجه اين برداشت شيک و سوپر مدرن روشنفکران وطنی از تاريخ نمی شم که يعنی چون تاريخ قبلا" اتفاق افتاده و تموم شده، بايد بهش پشت کرد انگار که هيچوقت نبوده.

شما خودتون ساخته تجربيات تاريخ دوران زندگی خودتون هستيد. الان هم اگر پيش روانپزشک تشريف ببريد، اول از دوران بچگی و رشدتون سوال می کنه. تاريخ هم داستان دوران بچگی و رشد جوامعه. دليلی داره بدون توجه بهش فقط يکضرب به طرف آينده بتازيم؟

به هرحال، بازهم سوال می کنم: من و بمب؟؟؟

Comments (15) | March 13, 2007 06:34 AM



بازهم سيصد

داشتم فکر می کردم که مشکل اساسی اين فيلم «سيصد» کذايی، اونطوری که ايرانی ها طبق معمول بزرگش کرده اند، تبليغات ضد ايرانيش نيست. تبليغاتش حتی لزوما" ضد ايرانی هم نيست، چون اگر توجه کنيد، بيشتر مواقع، سياه پوست ها به عنوان نماينده ايران معرفی شده اند و هردو «سفيران» خشايارشا در داستان، که هردو هم به دست اسپارتی ها کشته می شند، سياهپوست هستند.

در واقع بزرگترين مطلب مشکل زا در کل فيلم، مسئله قانون شکنيه. مخاطب واقعی فيلم تماشاگر امريکايیه و هدف هم تکرار 2400 سال تبليغات که «يونانی ها متمدن بودند و ايرانی ها وحشی» نيست. اين قسمت به هرحال چيزيه که در نوشته های هردوت هم آمده و قرن هاست که می شه گفت برطبقش «يونان» (و به تبعيت اون روم و اروپا) خودش رو تعريف کرده. قضيه اصلی اون قسمت هايی از فيلمه که در داستان هردوت نيست!

توی فيلم، لئونيداس (که ذکر نشده که يکی از دوتا شاه اسپارته، چون اسپارت هميشه در آن واحد دوتا شاه داشته)، بدون توجه به قانون اسپارت که می گه بدون اجازه شورای شهر کسی اجازه اعلان جنگ نداره، سيصد نفر رو به عنوان محافظان خودش انتخاب می کنه و به جنگ خشايارشا می ره.

در مدتی که لئونيداس و يارانش با ايرانی ها، که مرتب تکرار می شه که نيروهای «تاريکی، شر، و ضد آزادی و دمکراسی» هستند، در حال جنگه، زن لئونيداس در اسپارت در حال خواهش و التماس از شورای شهره که برای شوهرش کمک بفرستند. زن لئونيداس هم زن قوی و معتقد به ارزش های مردانگی و شرافت و از اين چيزهاست، به شورای شهر می گه که دارند ضعف نفس نشون می دند. اما شورای شهر می گه که لئونيداس بدون اجازه قانونی جنگی رو شروع کرده که اجازه اش رو نداشته.

حالا توجه کنيد: يک مرد از خود گذشته و فداکار، برای دفاع از ارزشهای شريف و انسانی دفاع از آزادی و دمکراسی در برابر نيروهای تاريکی که از آسيا مياند، يک کمی قانون شکنی کرده و دروغ گفته و جنگ راه انداخته. حالا اين مرد و سربازان جان برکفش در جبهه جنگ در حال جنگيدن قهرمانانه با دشمنی هستند که هدفش نابودی آزادی اونهاست. اما شورای شهرش بخاطر اين مشکل کوچکی که اين مرد از اول جنگ رو با شکستن قانون و گوش ندادن به حرف شورای شهر شروع کرده، حاضر نيست برای اين مرد سرباز کمکی بفرسته که بتونه نيروهای شر رو نابود کنه.

شما باشيد، اين وسط دلتون به حال کی می سوزه؟ چه کسی رو محق می دونيد؟

پ. ن: بجای سر وصدای الکی و پتيشن نوشتن و بمب گوگلی درست کردن، توصيه می کنم کسی که بودجه داره و می تونه، يک ورقه اطلاعات بصورت يک بروشور از جريان واقعی جنگ ترموپيل تهيه کنه و بگذاره داخل سينماهای امريکا. اثرش صد برابر بيشتره و مثبت تر تا اينکه حسب المعمول بشه يک مورد غر غر کردن ايرانی ها و رو کردن حس خودکم بينی عمومی ملت.

Comments (5) | March 12, 2007 09:41 AM



ما بالاخره آدميم يا نه؟

اگر خواننده اين وبلاگ بوديد يا هستيد، و شايد اگر نوشته های منو توی دنيای اينترنت و خارج از اون دنبال کرده باشيد، می دونيد که اهل تاريخ وطنپرستانه نيستم. يعنی راستش از اينکه تاريخ توی ايران فقط به عنوان ابزار تبليغات و آب پاشيدن به حس خودکمِ بينی تلقی می شه کلی هم دلخورم. اصولا" هم کسی نيستم که راحت چيزی بهم بربخوره يا مرتب در حالت دفاعی باشم. اينها رو گفتم که حرفی رو که می خوام بزنم اشتباه برداشت نکنيد.

اين روزها تمام دنيا برعليه ايرانه. گوربابای دولت ايران و سياست، گوربابای اتم و بمب. منظورم ايرانه، خودم مملکت و مردم و خاکش. به نظر مياد که همه بسيج شده اند که هرچيزی که از ايران مياد رو به باد انتقاد بگيرند. مدتهاست عادت کرديم که فرهنگمون رو مسخره کنند (خودمون، خودم هم روش). نه اينکه بد هم باشه، چون به هرحال سعه صدر به آدم حالت خوبی هم می ده، که به اين نگاه کنی که به هرحال هرچقدر هم با فرهنگ خو گرفته باشی، بايد قبول کنی که بازهم فقط يک فرهنگه از همه فرهنگ های دنيا.

اما مشکل اينجاست که بعضی مواقع احساس می کنم اين سعه صدر فرهنگی که خودمون داريم، و خيلی هامون رو هم می شناسم که داريم، بين مردم ديگه چندان معمول نيست. يعنی هنوز هم توی کشورهای مدرن و پست-مدرن، از تاريخ همون استفاده ابزاری و تبليغی می شه. يعنی در حالی که در دانشگاه ها، دانشجويان و محققان در حال به چالش کشيدن مفاهيم مثلا" «ثابت» شده تاريخی نظير سقوط امپراتوری روم و... هستند، وقتی که قضايا به نگاه مسخره يونانی های باستان به فرهنگ های اطرافشون، بخصوص ايران، کشيده می شه، کسی حتی زحمتی هم برای شک کردن به خودش نمی ده. يعنی تمام قضيه دربست قبول می شه.

اين شايد مهم نباشه، به هرحال چه فرقی می کنه که 2400 سال پيش چه اتفاقی افتاده؟ قبول هم دارم و خودم هم بيشتر مواقع همين فکر رو می کنم. اما بعد پيش مياد که می بينم که انگار بله، فرق می کنه! يعنی من به قضيه با ديد بازتری نگاه می کردم تا دوستان.

حقيقتيه که در 600 سال گذشته در اروپا و در 200 سال گذشته در امريکا، يکی از ابزارهای مهم ساختن هويت جمعی و فراهم کردن تداوم فرهنگی جامعه، استفاده از فرهنگ يونان و روم بوده. کشورهای اروپايی بعد از رنسانس و عصر روشنگری، و امريکا که بعد از همه اينها آمده، هميشه خودشون رو به عنوان فرزندان يونان و روم مطرح کرده اند. بگذريم که از نظر تاريخی اين مطلب قابل اثبات نيست، اما مسئله اينه که در فرهنگ سياسی و اجتماعی اين جوامع، اين به عنوان يک حقيقت تلقی شده. نگاه کنيد که مجلس امريکا اسمش «سنا» ست، يعنی مستقيما" از روم گرفته شده. اسم حکومت امريکا «جمهوريه» (رپابليک) که مستقيما" از «رس-پوبليکا» (مسئله ملی) لاتين گرفته شده. ادعای فرهنگ سياسی، «دمکراسيه» (حکومت اقشار)، اسمی که دولت آتن به خودش داده بود. بيشتر نويسنده های اروپايی و امريکايی که در مورد سيستم حکومتی نوشته اند هم خودشون رو ادامه دهنده همين سيستم می دونستند. حتی پايه گذاران حکومت امريکا در 200 سال پيش، خيلی آگاهانه سعی در پياده کردن اون تصويری که خودشون از روم داشتند در حکومت جديدالتاسيس می کردند.

در اينجا، هويت «غير» هميشه بر مبنايی که يونانی ها و رومی ها هم به اين غير نگاه می کردند بنا شده. خيلی ها در مورد اينکه «يونان» شخصيت خودش رو برعليه شخصيت «غير»، دشمن خارجی، «بربرها» (در اينجا ايرانيان) تعريف کرده نوشته اند. روم هم خودش رو به همين صورت تعريف می کرد. همين نگاه به غير هم در دوران جنگ های صليبی استفاده می شد. اگر به قرن 19 و مارکس هم برسيد، می بينيد که تمام تئوری ها بر مبنای تجارب اروپا پايه گذاری شده و تمام جوامع شرقی، اسم «خودکامگی آسيايی» گرفته اند.

هدفم اينجا اين نيست که تاريخ هويت سازی غربی رو وصف کن و يا حتی نقد کنم. منظورم فقط مثال بود تا به حرف اصلی برسم. امروز، مسئله اينه که تبليغات بر ضد همين غير، حالا ايران باشه يا چين يا عراق، گذشته از اينکه يک بعد واقعی سياسی دارند، دارند بعد فرهنگی هم پيدا می کنند. يعنی به غير از مشکلات سياسی و حتی اينجور حماقت های مسخره، مسئله در جامعه هم که بی طرفه داره بالا می گيره. حالا ديگه حتی مردم قاعدتا" بی طرف و روشنفکر هم صحبت از برتری فرهنگی می کنند. شايد بشه گفت که تمام قضيه عين همون ماجرای نژادپرستی، داره به فرهنگ پرستی تبديل می شه. نتايجش هم البته شايد به همون بدی باشه.

حالا همه اينها رو گفتم که بگم برای اولين بار توی عمرم، چقدر با يک فيلم مخالفم و ساختش رو فرصت طلبی منفی می دونم. فيلم سيصد نفر رو می گم. تا حالا خيلی فيلم ضد ايرانی ساخته شده. برعکس خيلی ها، از فيلم «اسکندر» نه بدم اومد نه توهين آميز دونستمش. حتی فيلمی رو که قبلا" هم از ماجرای ترموپيل ساخته شده ديده ام و خيلی هم ازش خوشم مياد. اما اين فيلم جديد به نظرم بسيار منفيه و ساختش هم مخصوصا" با نگاه فرهنگپرستانه به قضايای سياسی فعلی صورت گرفته. توی فيلم، به اين بسنده نشده که ايرانی ها (نماينده فرهنگ غير، کسانی که از ما نيستند، غيرخودی ها) فقط خودکامه و زورگو و بی خبر از مفاهيم آزادی هستند (چيزی که به هرحای 2400 سال قبل هرودوت گفته و چه فرقی هم می کنه). اينبار، قضايا به اينجا کشيده شده که مخالفان يونانيان آزادی خواه، حتی ديگه انسان هم نيستند! يعنی موجوداتی هستند شبيه همون غولها و هيولاهايی که توی «ارباب حلقه ها» ديديمشون (که اتفاقا" همون تيم فيلمسازی هم اينو ساخته). يعنی نه تنها «فرهنگ»، بلکه حتی «انسانيت» هم از اين «غير» گرفته شده. يعنی ديگه فقط دفاع از خود در برابر اين غير کافی نيست، بايد رفت و از بين بردش.

می دونم که فيلم برمبنای يک کتاب مصور ساخته شده و بيشتر شبيه «سين سيتی» هستنش تا هرچيز ديگه ای، اما باور کنيد که با چشم باز به ديدن نسخه اوليه اش رفتم و اصلا" خيال جهت گيری درش نداشتم، اما اينهايی رو که نوشتم واقعا" خود فيلم به خوردم داد!

Comments (5) | February 22, 2007 10:35 AM



اعراب قبل از اسلام و تعصبات ضد کوچ نشينی

يک مقاله کوتاهی نوشته ام توی ايرانيان که گفتم شايد برای بعضی ها جالب باشه. اگر دلتون خواست نظرتون رو برام اينجا بنويسيد.

پ. نون: در ضمن، کتاب مستطاب آلوچه خانم به قلم خوشتاب فرجام رو از دست نديد. ياد «هامون» ديدن افتادم که می گفت: "ما که هيچ پخی نشديم" و راست هم می گفت... يادتون نره که از پايين به بالا بخونيد!

Comments (4) | February 4, 2007 09:08 AM



کمک

يک کمکی از همه خوانندگان گل و گلاب اين وبلاگ می خوام (ديگه ازتون تعريف کردم، توی رودربايستی می مونيد و مجبور می شيد کمکم کنيد!!).

می دونيد که توی ايران، معمولا" به فرآورده های کشاروزی، بخصوص ميوه ها، نسبت شهر يا منطقه ای که درش کشت می شند رو می دند، مثل «آلو بخارا» يا «خيار دولاب» و «گلابی نطنز». من تا حالا اينها رو پيدا کرده ام، اگر چيز جديدی بيادتون مياد، می شه لطفا" برام بنويسيد

گيلاس اصفهان
خربزه مشهد
هندوانه شريف آباد
مرکبات بم (و شهسوار)
سيب شميران
گوجه برغان
انگور قزوين

Comments (22) | December 19, 2006 08:13 AM



تحصيلات سلطنتی

شاپور عليرضا پهلوی، دومين پسر محمدرضا شاه، در رشته ادبیات و زبانشناسی ایران از دانشگاه هاروارد درجه دکترا داره و با يکی از بزرگترين ایرانشناس های زنده، پرودز اوکتور شروو، درس خونده. يکجايی خوندم که ويليام، نوه ملکه اليزابت و احتمالا" بعد از پدرش شاه آينده بريتانيا، از دانشگاه سنت اندروز درجه فوق ليسانس گرفته و بدين ترتيب درسخوانده ترين عضو خانواده سلطنتی انگليسه در کل تاريخ اين مملکت.

می دونم که شاهزاده ای که اگر رومانی هنوز سلطنتی بود، شاه اونجا می شد، از اسپانيا درجه مهندسی راه و ساختمان داره. هاکون، پادشاه آينده نروژ هم همونموقعی که من در مدرسه مطالعات اقتصادی لندن بودم، اونجا بود و داشت برای فوق ليسانسش درس می خوند. گوستاف ششم، پادشاه قبلی سوئد هم فکر کنم فوق ليسانس باستانشناسی داشت.

اما هيچکدوم از اينها درجه دکترا ندارند. اگر اين درست باشه، عليرضا پهلوی ممکنه درسخوانده ترين عضو خانواده های سلطنتی در طول تاريخ باشه!

Comments (6) | December 10, 2006 02:53 AM



عراق و ما

می خواستم بگم که با همه این اتفاقاتی که توی عراق میافته و ما عين خيالمون نيست، گفته باشم که ما همچين هم دور نيستيم از اونها.

از امام حسين و کربلا و نجف گذشته، اين «بقوبا» که همه اش ازش بوی خون و اخبار مرگ مياد، همون «بهقباد» (يا به کواذ) خودمونه که يک موقعی محل قصر ييلاقی پدر خسروانوشيروان بوده. اون شهر و استان «انبار» هم که می شنويد و می بينيد که اسمش آشناست، همون انبار دوره ساسانيه که انبار آذوقه ارتش بوده و اسم اصليش هم بوده «پيروزشاپور». فلوجه هم که هرروز اسمش رو می شنويد، در واقع «پهلوگاه» کشتی های تجاری بوده که از فرات می آمدند بالا.

همون نجف هم محل شهر «حيره» است که اگر کسی يکروز وقت کرد و شاهکار دکتر محمد محمدی ملايری به اسم «تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوران ساسانی به دوران اسلامی» رو خوند، متوجه می شه که چقدر در تاريخ روابط ايرانيان و عرب ها مهم بوده و سقوطش چقدر به شکست ساسانی ها از لشکريان مسلمان کمک کرده. عراق مملو است از تکه ها و قطعات تاريخی که هم برای عراق و هم برای ايران بسيار بسيار مهم هستند. عراق رو از ياد نبريد.

Comments (7) | November 19, 2006 05:07 AM



درهم و دينار

قبل از اين چندين بار در مورد تاريخچه پول در ايران اينجا نوشته ام و کلی هم از خوانندگان باسوادم ياد گرفته ام (اینجا و اینجا)
. چون اين مسئله هنوز برام مهمه و دارم در موردش تحقيق می کنم، هم بخاطر اينکه خودم يادم بمونه و يادداشت هام رو خلاصه کرده باشم، هم به منظور اينکه شايد چند نفر ازش استفاده کنند، اين چند خط رو هم اضافه می کنم.

در همه نوشته های قبلی گفته ام که واحد پول ايران برمبنای دينار بنا شده و مثلا" «صنار» صد دينار بوده (يا يک محمودی) و عباسی 200 دينار و همين الان هم «ريال» مبناش ديناره (يک ريال مساويست با 1000 دينار).

اما مثل همين ريال، که برمبنای رئال اسپانيا هستش، جالبه که همه واحدهای پول ما برمبنای واحد پول تمدن های مديترانه بنا شده که نشون دهنده نزديکی تمدن ايران به تمدن های اطراف مديترانه و وابستگيش به اقتصاد اون منطقه است.

اولين واحد پول ايران، همونطور که توی کتاب های تاريخ دبستان هم نوشته اند، «دريک» بوده که در زمان هخامنشيان برمبنای استاندارد طلا (زر، زريک، دريک) ضرب می شده. اما اين واحد پول هيچوقت به معنی واقعی وارد اقتصاد ايران نشد و بيشتر حالت تجملی و رسمی داشت، چون مبنای اقتصاد و درآمد دولت هخامنشی (اخذ ماليات) هنوز برمبنای جنس و محصول بود. در نتيجه، دريک، با وجود باارزش بودنش هيچوقت به عنوان واحد معامله به کار نمی رفت.

اما با حمله اسکندر، قلمرو هخامنشی به اقتصاد تجاری منطقه مديترانه ارتباط پيدا کرد. در اين دوره، شهر آتن در تجارت دريايی اين منطقه قوی ترين قدرت بود. در نتيجه، دولت سلوکی که جانشين اسکندر در ايران و عراق و سوريه شده بود، واحد پول آتن رو که سکه نقره ای بود به نام «دراخما» اقتباس کرد و سکه های يک دراخمی و چهاردراخمی (يک درهم و چهاردرهم) ضرب کرد. اين واحد پول نقره اولين مبنای پول در منطقه ايران بود.

بعد از سلوکيان، اشکانيان فرمانروای منطقه ايران و عراق شدند و يکی از اولين اقداماتشون برای نشون دادن قدرتشون و جايگزينيشون بجای سلوکی ها، ضرب سکه های يک و چهاردرهمی بود به اسم شاهان اشکانی. از اين طريق، واحد درهم در ايران نهادينه شد و تبديل شد به واحد اصلی سکه که برمبناش، غير از يک و چهاردرهمی، سکه های مسی و سربی هم ضرب می شد که برای معاملات هرروزه به کار می رفتند. همين وضع در دوره ساسانی هم ادامه داشت و درهم واحد پول ايران و منطقه غرب آسيا بود و با دستيابی شاهنشاهی ساسانی به معادن نقره در کوه های غرب ايران، شمال شبه جزيره عربستان و هند، ضرب سکه نقره و شکوفايی اقتصاد ساسانی ادامه پيدا کرد.

در همين مدت، امپراتوری روم که دسترسی محدودتری به نقره داشت، اما از طريق تاجران شمال افريقا به معادن طلای غرب افريقا راه داشت، بجای مبنای نقره، مبنای طلا رو برای سکه هاش به کار گرفت و سکه ای ضرب کرد به اسم «ديناريوس» که بزودی واحد پول روم شد و برای معاملاتش در مديترانه به کار می رفت.

اما تاجران سوری و عربی که در منطقه مرزی بين اين دو امپراتوری زندگی می کردند، به استفاده از هردو اين سکه ها عادت داشتند و نرخ تعويض رو هم کاملا" می شناختند. به همين دليل، بعد از پايگرفتن امپراتوری اسلامی، هردو سکه دينار طلا و درهم نقره، واحد پول روم و ايران به ترتيب، برای معاملات استفاده می شدند. چون امپراتوری اسلامی هم معادن نقره رو در اختيار داشت و هم تجارت شمال افريقا رو، ضرب هردو سکه براش امکان پذير بود.

ما از چند منبع مختلف در مورد نرخ و ارزش اين سکه ها اطلاع داريم (بلاذری، مسعودی، استخری) و می دونيم که در اوايل دوره عباسی، درهم معمولتر بوده که می شه اين مسئله رو از طريق ارتباط نزديک خانواده عباسی با ايران حل کرد. اما در اواسط دوره عباسی، تورم و مشکلات اقتصادی، کم کم درهم رو بی ارزش می کنه و دينار رو به عنوان واحد اصلی در جريان قرار می ده. در همين زمانه که بی ارزش شدن پول لزوم ضرب سکه های «شاهی» و «محمودی» رو پيش مياره (50 دينار و 100 دينار به ترتيب) و از اين طريق، دينار رو به عنوان واحد پول اصلی در منطقه غرب آسيا نهادينه می کنه.

حالا مسئله ای که بايد در موردش بيشتر بخونم اينه که در اين دوره، واحد پول شمال افريقا و اسپانيا چه بوده و آيا درهم در اونجا بيشتر مورد استفاده بوده يا دينار. و در ضمن، از دست رفتن شمال افريقا در زمان ضعف عباسيان، چه مشکلی رو برای واحد دينار پيش آورده و در همين مورد، آيا فتوحات محمود غزنوی (کسی که محمودی رو ضرب کرد) در هند به خاطر دستيابی به طلای مورد لزوم برای ضرب دينار بوده؟

Comments (8) | November 13, 2006 03:11 AM



شجره نامه و سيره اسلامی

وسط همه اين کارهای ديگه، اين روزها مشغول پيدا کردن شجره نامه چندتا از شخصيت های صدر اسلام هستم که احتمالا" همه اسمشون رو شنيديد: ابوسفيان و ابولهب و ابوجهل.

دليلش اينه که خاندان اميه (بنی اميه) که توی اون نسخه ای از تاريخ که در ايران درس داده می شه (و منبعش تاريخ های نوشته شده در دوره عباسی هستش)، اسمشون خيلی بد در رفته. حالا من هم کاری به آبروی خاندان بنی اميه ندارم، اما خيلی جالبه که اينها چه کسانی بودند و واقعا" از نظر تاريخی چه اهميتی داشته اند. خلاصه اش هم اينه که بنی اميه احتمالا" ثروتمندترين و متشخص ترين خاندان مکه بوده اند و بيشتر از همه خانواده های ديگه با دنيای اطرافشون در تماس. افراد خاندان بنی اميه از زمان حرب، پسر اميه، با طوايف عرب مقيم سوريه در تماس بوده اند و ابوسفيان قبل از اسلام در خارج دمشق صاحب يک باغ بوده (که ارتباط خانواده با دمشق، پايتخت آينده خلافت بنی اميه رو هم مشخص می کنه).

به هرحال، الان به دوتا بن بست برخوردم که گفتم شايد از بين خواننده های وبلاگ، کسی باشه که بتونه کمکم کنه. خوب، اسم «ابولهب» در واقع «عبدالکعبه» بوده (شايد براتون جالب باشه که برادرش ابوطالب هم اسمش بوده عبدمناف). اما من نتونستم اسم واقعی ابوسفيان رو پيدا کنم. ابوسفيان کنيه اشه، يعنی پدر سفيان، اما اسم واقعيش چی بوده؟

بعد هم، ابوجهل اسمش همه جا «عمر بن هشام» ذکر شده، اما نوشته اند که پدرش وائل ابولعاص بن اميه بوده (بدين ترتيب يعنی پدرش عموی ابوسفيان بوده و خود ابوجهل هم عموی خليفه عثمان و در ضمن عمروعاص می شه). اما اگر پدرش وائل بوده، چرا بهش می گن «عمر بن هشام»؟ در ضمن، متوجه هم شدم که لقبش در اصل «ابوالحکم» بوده که بخاطر کارهاش در حق مسلمون ها شده «ابوجهل»، اما از اين موضوع می شه اين نتيجه رو هم گرفت که «ابوالحکم» که يعنی پدر حکم، معنی اين رو پيدا می کنه که ابوجهل پدر حکم هستش و پدربزرگ مروان بن حکم، چهارمين خليفه اموی!! بيا و درستش کن!

حالا اگر کسی بيشتر از اين موضوع خبر داره يا طبقات الاشراف بلاذری جلوی دستشه، يک کمکی به من بيچاره بکنه!

Comments (13) | November 6, 2006 05:41 AM



حلقه گم شده

داشتم توی اين کتابفروشی های ايرانی لس آنجلس می گشتم و کتاب های تاريخی جديدی رو که در ايران چاپ شده اند نگاه می کردم. به نظر تعدادشون خيلی زياد ميومد و خوب طبق معمول هم تعدادی که به تاريخ 100 سال اخير پرداخته بودند بيشتر از همه دوره های تاريخی ديگه رو هم بودند!

اما در مورد دوره ای که من بهش علاقه دارم (هزاره اول ميلادی) يک مقدار محدودی کتاب هست که نگاه کردن بهشون به آدم تصور قابل قبولی از مقدار دانش موجود از اين دوره در ايران می ده. برای من جالب بود که ببينم تاريخ نوشته شدن اين کتاب هايی که در ايران ترجمه (يا تاليف) و چاپ شده اند کی بوده. يک شاخه، کتاب هايی هستند که حدود پنجاه تا هفتاد سال پيش نوشته شده اند و توسط مترجمان معروف ايرانی (رشيد ياسمی، کريم کشاورز، ...) به فارسی ترجمه شده اند. اين ها متن هايی هستند که بقولی در زمينه مطالعات تاريخی "کلاسيک" محسوب می شند (ايران در زمان ساسانيان، تاريخ ماد، تاريخ اشکانيان) و اکثرا" از نظر تحقيق "خارج از زمان" و غير قابل مصرف هستند. شاخه دوم، که خيلی هاشون رو ديدم، کتاب های جديدی هستند که در عرض 10 تا 20 سال گذشته در مورد تاريخ ايران، بخصوص، نوشته شده اند و آخرين دستاوردهای تحقيق تاريخی رو به نمايش گذاشته اند. اين هم خيلی خوبه، بخصوص برای دانشجويان تاريخ در ايران که اکثرا" از نظر دسترسی به تحقيقات(بخصوص بخاطر ندانستن زبان های اروپايی) خيلی در مضيقه هستند.

اما اين وسط به نظر من يک مطلب پايه ای گم شده. بين اون دورانی که کتاب های تحقيقی "کلاسيک" مثل کريستن سن و مينورسکی نوشته شده اند و زمانی که اين تحقيقات نو و دست اول نوشته شده اند، حدود 50 سال فاصله است. در اين دوران، جنگ جهانی دوم اتفاق افتاده، جنگ ويتنام تمام شده، نهضت حقوق مدنی دهه شصت و حرکت های مردمی دهه 1960 به وقوع پيوسته. در اين بين،همه مورخينی که در اين 50 سال گذشته زندگی می کردند و می نوشتند، تحقيقاتی کردند که بعضا" پايه های علوم انسانی رو تکان داده و اصلا" طرز ديد مورخين 70 سال قبل رو کنار گذاشته. يعنی اصلا" تحقيق تاريخی از يک نظری زير و رو شده و الان نگاه به تاريخ تحت تاثير يک مجموعه تفکرهای متفاوتيه از اونی که مورخين اوايل قرن بيستم داشتند. اما اينها در مجموعه کتاب های امروزه ايران به هيچوجه قابل ديدن نيستند. يعنی دانشجوی امروزه که برمی داره يک کتاب در مورد تاريخ ساسانيان می خونه، اصلا" از اينکه اين کتاب با توجه به نظراتی مثل مکتب "آنال" فرانسه نوشته شده خبر نداره و ممکنه خيلی از نکاتی که نويسنده در نظرداره اصلا" براش قابل فهم يا لمس نباشه. حالا اين غير از اين مشکل هميشگيه که در ايران، کسی به تاريخ بيرون از ايران کاری نداره و به زحمت می شه مثلا" يک کتاب جديد و قابل اطمينان در مورد تاريخ بيزانس يا روم در بين کتاب های ايرانی پيدا کرد. ترجمه کتاب های پايه ای در مورد تاريخ و روش مطالعات تاريخی، به علاوه کتاب هايی که دوره های خاص تاريخی رو بدون نظر به محدوده های جغرافيايی و با ديدگاه زمانی بررسی می کنند بسيار لازمه.

Comments (4) | October 29, 2006 10:41 PM



چند تاريخ ساده

امروز داشتم کتابی می خوندم به اسم «اومانيسم در عصر نوزايی اسلامی: گشايش فرهنگی در دوره بوييان» نوشته جوئل کريمر. توش به خيلی چيزهای جالب برخوردم، اما اين تاريخ های بخصوص برام جالب بودند:

329 هجری مطابق با 941 ميلادی: تاريخ شروع «غيبت کبری»

334/944: معزالدوله ديلمی (احمد بويه) خليفه المستکفی را از خلافت خلع می کند و المطيع را به خلافت انتخاب می کند

352/963: اولين برگزاری مراسم عاشورا

352/ 964: اولين برگزاری مراسم غدير خم

حالا اين هم توضيحات: آل بويه از منطقه ديلم برخواستند که محل دعوت شيعيان زيدی بود، اما مهمترين اميران آل بويه مثل همين معزالدوله و عضدالدوله، شيعه امامی بودند.

اين دوران، دوره گسترش شيعه اماميه (که هنوز اثنی عشری نشده) و بحث بين فرقه های مختلف شيعه است. شروع غيبت کبری آخرين امام شيعه، همزمانه با گسترش قدرت شيعيان ديلمی (اول تحت حکومت اسفار شيرويه و مردآويج زياری، بعد هم برادران بويه). در همين مدت زمان هم هست که آل بويه دستور اجرای مراسم عاشورا رو می دند و تشريفات عزاداری معمول در ديلم (به سر و سينه زدن) رو معمول می کنند و در همين حال هم عيد غدير خم رو راه می اندازند.

اين گسترش قدرت در ضمن همراهه با هرچه ضعيفتر شدن قدرت خلفای عباسی اول به دست حمدانيان (که بازهم شيعه امامی بودند) و بعد به دست آل بويه که شروع می کنند به انتخاب و خلع کردن خليفه به ميل خودشون. کل مسئله خيلی ساده است، اما نکته جالبش به نظر من اين بود که شروع غيبت کبری هم همزمانه با آغاز حکومت آل بويه.

Comments (6) | October 21, 2006 06:07 AM



استوانه کورش

اين چند روزه بطور اتفاقی، به چندتا سايت برخورد کردم که هرکدومشون يک ترجمه از استوانه کورش بزرگ رو ارائه کرده بودند. برام جالب بود که هيچ کدوم از ترجمه ها با هم همخوانی نداشتند. بعضی هاشون سه تا خط اول رو درست آورده بودند و بقيه مطلب دلمشغولی های خودشون بود و چيزهايی که دلشون می خواست که کورش گفته باشه. حتی توجه هم نداشتند که مثلا" اين استوانه در چند جا شکسته و بعضی مواقع پنج خط پشت سرهم غيرقابل خوندن هستند. متن يکدست و زيبا و انساندوستانه ای ترتيب داده بودند که خود کورش رو هم به خجالت وا می داشت.

جالب تر از همه، وارد کردن دلبخواهی های دينی در قضيه است. آوردن اسم اهورامزدا (يا در يکی از سايتها، بطور خودمانی و فقط «مزدا») بدون توجه به اينکه محض نمونه، يک بار هم کورش اسم اهورامزدا رو نياورده! در خود متن اصلی استوانه (که به زبان اکدی نوشته شده، نه به پارسی باستان که حداقل دوتا از سايت ها ادعا کرده بودند)، کورش تمام پيروزی هاش رو به مردوک (خدای شهر بابل) نسبت می ده که در اون زمان کار معمول بوده. همه مردم در هر شهری که بودند، خدای اون شهر رو می پرستيدند و وقتی به شهر جديدی می رفتند، برای خدای شهر جديد قربانی می کردند. مفهوم يک خدای جهانشمول که در همه جا وجود داره و بايد پرستيده بشه در بين النهرين باستان وجود نداشته.

به غير از مردوک هم کورش از بعل و نبو، خدايان معروف اکدی ياد می کنه و از اون ها کمک می خواد که بازهم چيزيه که بايد انتظارش رو داشته باشيم. به هر حال، منظور اينه که کلی ترجمه بی پايه از اين استوانه در اينترنت پيدا می شه که فکر می کنم بدتر به لوث شدن قضيه و تبديل شدندش به يک مسئله فقط ملی گرايانه و سياسی می شه و اهميت تاريخيش رو از دست می ده.

اين هم يک ترجمه استاندارد متن اکدی استوانه کورش به انگليسی. بهترين ترجمه اش به آلمانيه که اگر فرصت بشه پيدا می کنم و می گذارم اينجا.

پ.ن: خودم متن رو ترجمه کردم به فارسی و می گذارم اينجا برای کسانی که علاقه دارند.

ترجمه متن استوانه کورش بزرگ (متن اصلی اکدی). ترجمه از روی متن انگليسی با توجه به متن اکدی

ادامه "استوانه کورش"
Comments (10) | October 1, 2006 09:35 PM



دستور بی دستور

قضيه اين نامه خمينی در مورد پايان جنگ اين روزها خيلی داغ شده، هرچند که من نمی فهمم چرا. تا اونجايی که من يادم مياد، و خوب يادم مياد، ما همون موقع هم اين ها رو می دونستيم.

اما از وجه سياسيش گذشته، نکته جالب به نظر من نثر نامه است. به نظر مياد که حضرت جانشين برحق هم مثل بقيه مسئولين بلند پايه و پايه بلند و مجريان تلويزيونی و بقيه، بی خيال دستور زبان فارسی بوده اند. ملاحظه بفرمائيد:

«اينجانب با آتش بس موافقت مي‌نمايم و براي روشن شدن در مورد اتخاذ اين تصميم تلخ به نكاتي از نامه فرمانده سپاه كه در تاريخ ‪ ۶۷/۰۴/۰۲‬نگاشته است، اشاره مي‌شود»

دهه! يکدفعه از اول شخص مفرد چطور پريد به سوم شخص مفرد (همون سوم شخص مجهول که قبلا" هم در موردش نوشتم)؟؟ بيچاره زبون فارسی. اما خودمونيم، عربی های آخرش حرف نداره!

Comments (10) | October 1, 2006 07:25 AM



خبر خوب

امروز توی دانشگاه برکلی يک مجموعه خيلی جالب ديدم که نمی تونم زياد راجع بهش حرف بزنم، اما همينکه تاريخيه و کلا" وضعيت درسی و کاری منو عوض خواهد کرد.

در واقع با ديدن و دست پيدا کردن به اين مجموعه، تمام قطعات و خرده ريزهای پايان نامه دکترام که دارم روی طرحش کار می کنم و مدت هاست هم با خرده هاش ور می رم، به هم جفت و جور شد و الان کاملا" می دونم که چيکار خواهم کرد.

خيلی خيلی خوشحالم و اگر بتونم، بيشتر در موردش می نويسم.

Comments (4) | September 21, 2006 01:57 AM



معرفی نامه

اگر به تاريخ ايران باستان علاقه داريد، از اين ببعد يادتون باشه که به «فصلنامه تاريخ ايران باستان» سر بزنيد. اين فصلنامه اولين مجله اينترنتی مخصوص تاريخ و فرهنگ ايران باستانه که به صورت کاملا" آکادميک و با مرور کردن تمام مقالات وارده توسط متخصصين، مقالات مربوط به تاريخ ايران قبل از اسلام رو به فارسی منتشر می کنه. شماره دوم داغ داغه و تازه در اومده و چند مقاله در مورد باستانشناسی دوره عيلامی، باسنانشناسی اطراف تهران و تاريخ دوره اشکانی داره و چند تا هم بررسی کتاب خوب و در ضمن فهرستی از آخرين مقالات منتشره در مورد تاريخ ايران در مجلات معتبر بين المللی.

فصلنامه تاريخ ايران باستان که هر سه ماه يکدفعه منتشر خواهد شد، حاصل همکاری چند نفر از استادان و متخصصين تاريخ ايران باستان در داخل و خارج ايرانه و به نظر من در آينده بسيار نزديک به يکی از مهمترين مجلات تخصصی اين رشته تبديل می شه و بخاطر استفاده اش از تکنولوژی اينترنت، آينده درخشانی خواهد داشت.

Comments (3) | September 15, 2006 06:27 PM



شکوفه های دانش

اول اينکه بنده برکلی هستم، بگيد باريکللا!

دوم، در زمان اين غيبت ما، والده مکرمه به همراه اخوی معظمه تشريف برده بودند تورنتو به ديدن همشيره جان. در بازگشت، به عنوان سوغات به غير از تی شرت و از اين حرف ها، در راستای اينکه ايشون می دونند من از خوندن مجلات ايرانی که در خارج از کشور منتشر می شوند لذت کاملی می برم و کلی با مسخره کردنشون تفريح می کنم، ايشون هم برای بنده يک شماره از مجله وزين (تقريبا" 200 گرمی!) «شهرما» هديه آورند. مجله که چه عرض کنم، از 100 صفحه، حدود 98 صفحه اش تبليغات و 2 صفحه هم «مطلب». حالا در اين بين، بنده در صفحه 44 شماره 89 اين مجله، مورخ 19 مرداد 1385، به مطلبی برخوردم که چند پاراگراف اوليه اش رو براتون می نويسم که حظی ببريد. اسم مطلب هست: «نهضت بابک خرم دين گوشه ای از تاريخ پرافتخار آذربايجان (به مناسبت 30 جون روز تولد بابک خرمدين)» و البته که «نوشته و تحقيق: دکتر فرجاد پور».

(جهت اختصار، از آوردن پاراگراف اول که دل نگرانی های آقای دکتر از ندانستن تاريخ توسط جوانان امروزه، اين گردن شکستگانی که هيچ چيزی نمی دونند، است صرف نظر شد. با هم به بطن «تحقيقات» دکتر می پردازيم. سفت بگيريد که نيفتيد!)

«با فروپاشی شاهنشاهی ساسانی توسط اعراب که از ژرفای بيابانهای عربستان به ايران آمده بودند، نظامی را برپا کردند که ايران را به ماقبل دوران مادها برد. ولی خوشبختانه با پيروزی انقلاب بزرگ شرق به رهبری بزرگمردی به نام ابومسلم خراسانی، نظام شبه برده داری و شبه فئودالی اعراب به يکباره فروريخت و تلاش برای از بين بردن برده داری اعراب در ايران آغاز گرديد.

از پيشگامان اين شورش بزرگ از جمله می توان به استادسيس، يوسف برم، سپيد گامگان، سرخ جامگان، حمزه آذرک سيستانی، و بابک خرم دين اشاره کرد. خرم دين در آن زمانی به کسانی گفته می شد که دارای دين زرتشتی بودند و پيرو مزدک و زبان آنها نيز ترکی آذری بوده است. در انجمن بابک گريستن معنی نداشت و آنان از آئين زرتشتی و مزدکی پيروی می کردند و گريستن را جزو مکروهات دين ميدانستند و شاد زيست را جزو مستحبات می دانستند.

اما شاد زيستن بر آنان به اين معنی بود که تنها زمانی انسان ميتواند شاد باشد که در جامعه محروميت نباشد و مردم در رفاه باشند. آنان از آئين زرتشتی پيروی ميکردند و و چراگاه ها و رودخانه ها و زمينهای کشاورزی را برای مردم رايگان قرار دادند تا اربابان نتوانند حقی از کشاورزان ضايع کنند. و سپس ازدواج يک مرد با دوزن را در يک زمان منع کردند و مساوات بين زنان و مردان برقرار کردند»

(تشديد بعضی کلمات از اين بنده سرافکنده است)

بدين ترتيب، پس «خسن و خسين هرسه دختران ابوپکرند».

Comments (3) | September 14, 2006 09:07 PM



ربّی و آخوند...

بی بی سی نوشته که در يکی از سخنرانی هاش در امريکا «خاتمی از مسلمانان آمريکا خواست شهروندان خوبی باشند».

بدون توجه به جوانب سياسی قضيه، اين گفته منو ياد نوشته های ربّی های کليمی انداخت که در تلمود بابلی نوشته شده اند. اين گفته خاتمی معنيش اينه که مسلمانان مقيم امريکا بايد از قوانين و روش های امريکا پيروی کنند و خودشون رو با اونهاوفق بدند و شهروندان خوبی باشند، يعنی مثل يک شهروند واقعی امريکايی رفتار کنند. نظير اين مطلب هم در تلمود بابلی در اواخر دوره پارتی در مورد کليميان مقيم منطقه «آسورستان» (بين النهرين) نوشته شده بود.

در اين بخش های تلمود، ربّی ها به کليميان تعليم می دهند که دنباله روی از قوانين دولت اشکانی به اندازه اطاعت از قوانين تورات اهميت داره. کليميان در اونزمان، بين قوانين موجود در تورات (نظير مسئله اطاعت از حکومت يا زندگی کردن با غير يهوديان و دادوستد با اونها) و قوانين اجتماعی و اقتصادی دولت اشکانی تضاد زيادی می ديدند و به دليل سرپيچی از قوانين محلی، تبديل شده بودند به اقليتی جدا از بقيه جامعه. بيشتر صاحبنظران مثل نوسنر، گفته های ربّی ها مبنی بر هماهنگ بودن قوانين تورات و قوانين اشکانی رو به اين صورت توضيح می دهند که ربّی ها می خواستند وجود و اقامت کليميان را در آسورستان نهادينه کنند و اونها رو از حالت يک اقليت محدود در بيارند و به جامعه اصلی وارد کنند. در واقع هم اين مسئله در اواخر دوره اشکانی اتفاق افتاد و در اوايل دوره ساسانی، کليميان آسورستان شروع کردند به فعاليت در منطقه و طی چند نسل مانند بقيه مردم منطقه به موقعيت های مناسبی دست پيدا کردند، طوری که برای مثال، مادر نرسی، هفتمين شاهنشاه ساسانی، به گفته مدارک پهلوی (شهرستانی های ايرانشهر)، دختر رئيس کليميان (رش گالوتا/راس جالوت: «فرمانده تبعيديان») بوده و بسياری از اشراف و بخصوص زمينداران عمده منطقه کليمی بوده اند. نوشته های ربّی ها در اين دوره که بيشتر در مورد قوانين اجتماعی و اقتصادی دوره اشکانی و ساسانی هستند و در تلمود حفظ شده اند، الان يکی از مهمترين مدارک ما هستند در مورد قوانين دوره اشکانی.

اگر بطور تاريخی به اين واقعه نگاه کنيم، اين دعوت کليميان برای اطاعت از قوانين مملکتی که درش زندگی می کنند و سعی در همخوان کردن خودشون در جامعه، به اين صورت نتيجه داد که کليميان ايران توانستند در جامعه ايران موفق بشند و حداقل تا اواخر دوره ساسانی با راحتی و رفاه زندگی کنند. با توجه به اينکه در حال حاضر مسلمانان امريکا (و اروپا) هم در موقعيتی قرار دارند که بين قوانين خودشون و قوانين محلی ناهمخوانی می بينند، اين دعوت خاتمی و شباهتش به گفته های ربّی های 1900 سال قبل خيلی جالبه...

Comments (2) | September 10, 2006 09:42 PM



درونی کردن

امروز متوجه مسئله جالبی شدم که گفتم شايد برای بعضی ها مهم باشه. اسمش هست «درونی کردن» و عبارت است از درونی کردن يک فاجعه. در مورد شخصی، يک روانشناس خيلی بهتر از من می تونه مسئله رو شرح بده، اما در مورد تاريخی می تونم چندتا مثال بزنم که يکيشون برای ايرانی ها قابل لمسه، و بعدش هم منظورم رو می گم.

اگر کسی اسکندرنامه های مختلف يا داستان اسکندر در شاهنامه رو خونده باشه و نگاهی هم به داستان اسکندر در عربی کرده باشه (قصه ذوالقرنين)، به اين مسئله برخورده که در اين داستان ها، اسکندر يک فاتح خارجی معرفی نشده. از طريق يک مجموعه افسانه بسيار ظريف، اسکندر در اين داستان ها تبديل شده به شخصی که می خواد حق قانونيش رو بگيره. داستان به اين صورته که داراب، پادشاه ايران، کنيزی رو به فيليپوس (فيلقوس، فيليپ)، پادشاه مقدونی هديه می ده و از اين کنيز، اسکندر متولد می شه. اما قضيه اينه که کنيز قبل از رفتن به مقدونيه، با داراب خوابيده و در زمان ازدواج با فيليپ، اسکندر رو از داراب بارداره. وقتی که اسکندر بزرگ می شه، تصميم می گيره به ايران حمله کنه که تاج و تخت پدرش (داراب) رو پس بگيره و در طی جنگ، دارای دارايان رو (که در اين داستان تبديل می شه به غاصب) می کشه. پس در اين داستان، اسکندر يک خارجی نيست که ايرانی ها رو شکست داده، بلکه يک ايرانيه که داره حق مسلمش رو پس می گيره!

حالا اين هم جالبه که تواريخ رسمی (خدای نامه ساسانی و حتی اوستا) اسکندر رو ملعون و هيولا خطاب می کنند و يک مهاجم خارجی، که البته برای ما آشناتر و قابل باورتره. اما اين هم جالب خواهد بود اگر روايت افسانه ای بالا در واکنش به روايت رسمی بوجود آمده باشه.

به هرحال، چيزی که من جديدا" بهش برخورد کردم، ادامه اين مرحله درونی کردن در مورد وقايع بسيار متاخرتره. در ضمن گفتگو با چندنفر افغان و پاکستانی پشتون، متوجه شدم که اين مسئله در مورد حمله چنگيزخان هم صدق می کنه. در اين افسانه، تموجين مغول تا قبل از آمدن به خراسان (در اينجا افغانستان)، فاتح بزرگی نبوده و فقط فرمانده يک قبيله کوچک (اجداد هزاره ها) بوده. اما وقتی به افغانستان می رسه، کابل و هرات رو فتح می کنه و بعد با قبايل پشتون متحد می شه. اين قبايل هم در يک مجلس «لويه جرگه» به تموجين لقب «چنگيزخان» می دند و چنگيزخان هم چنان خوشحال می شه که حتی اسم پسرهاش رو می گذاره خان (اينجا، اين حقيقت که امروزه «خان» در افغانستان و پاکستان تبديل شده به يک نام خانوادگی، بسط داده شده به 700 سال قبل و مثلا" «تولی خان» شده اسم کوچک و اسم خانوادگی پسرچنگيزخان!).

از طريق اين افسانه، چندتا هدف ارضا می شوند. اول، حمله چنگيزخان و فتح و تخريب کابل و هرات، تبديل می شه به فتوحات يک فاتح داخلی که برای بوجود آوردن اتحاد انجام شده. دوم، قبايل پشتون شريک اين فتوحات درخشان می شوند و «حق آب و خاک» پيدا می کنند و سوم، شکل گيری افغانستان به صورت يک کشور شخصيتی تاريخی و قومی (پشتون) پيدا می کنه.

جالب خواهد بود که ببينيم چقدر هزاره ها در اين قضيه نقش داشته اند و اينکه آيا اين افسانه، وجود هزاره ها (باقی مانده های واقعی يکی از قبايل مغول در افغانستان که امروزه فارسی زبان هستند) رو هم توجيه می کنه يا نه. مسئله قابل توجه ديگه اين خواهد بود که ببينيم آيا هيچ افسانه درون کردنی در دست ساخت هست در مورد حمله امريکا و فتح افغانستان در همين چند سال اخير؟

Comments (6) | September 4, 2006 12:11 PM



یادبود

امسال سال بدی بود برای ايرانشناسان و علاقه مندان به ايران. چند ماه پيش، ايرانشناس معروف انگليسی، مری بويس، فوت کرد و حالا...

دکتر عليرضا شاپور شهبازی، مورخ و ايرانشناس بزرگ، در اورگن، امريکا، در اثر بيماری سرطان، فوت کرد.

دکتر شهبازی متخصص تاريخ قبل از اسلام ايران، بخصوص دوره هخامنشی و ساسانی بود و تقريبا" در همه عرصه های تاريخ قبل از اسلام از صاحبنظران بزرگ و قابل اعتماد محسوب می شد. يکی از بهترين تحقيقاتشون هم به نظر من در مورد تاريخ زندگی زرتشت بود که برخلاف نظر خيلی ها، از جمله و.ب. هنينگ، عقيده داشتند که زرتشت حدود 1000 سال قبل از ميلاد زندگی می کرده.

دکتر شهبازی سالها استاد تاريخ دانشگاه شرق اورگن بود و حدود يک سال بود که با سرطان دست و پنجه نرم می کرد. از ايشون همسر و دخترشون بجا مونده اند. مرگ دکتر شهبازی ضربه بزرگی به ايرانشناسی و تحقيق تاريخی است.

روحشون شاد.

Comments (5) | July 18, 2006 12:13 AM



بابک و قلعه اش

اين چند روزه قضيه دعوا بر سر جمع شدن مردم در سالروز (قراردادی) مرگ بابک خرمدين و «تدابير امنيتی» که در اطرافش در نظر گرفته شده، کلی بالا گرفته. حقيقت اينه که بابک و قيامش با حکومت عباسی در ابتدا به صورت بسيار خوبی شده بود نمادی از مقاومت و پايمردی، اما متاسفانه حالا به دست يک عده ای که هدفشون رو خودشون می دونند و بس، تبديل شده به نماد جدايی طلبی و برتری طلبی قومی. حالا دوستانی که به همين گروه آخر تعلق دارند دوباره لطف خواهند کرد و ما رو مديون خودشون می کنند، اما چاره چيست؟

خيلی جالبه که قيام بابک اصلا" صورت ملی به خودش گرفته، حالا هر ملتی. دعوا در اول سر ملت نبود و بی تعارف، تا قبل از اينکه اروپايی ها در قرن 19 «مليت» به خورد ما بدند، اصلا" از مليت خبری نبود. قضيه اين قيام، بيشتر از اينی که ربطی به مليـت داشته باشه، ربط به اقتصاد و دين داره، هرچند که تخم لق ملی کردن اين قيام و بقيه قيام های سه قرن اول اسلامی رو بعضی از «استادان» خودساخته بدون استفاده از کوچکترين مدرکی و فقط با علم لدنی (!) در دهن مردم کاشتند.

قيام بابک يکی از چند شورشی بود که بعد از کشته شدن ابومسلم خراسانی به دست منصور دوانيقی شروع شدند. غير از بابک، سنباد و مقنع هم رهبران قيام هايی شبيه بابک بودند در خراسان و ماورالنهر و هردو هم بعد از مدتها مقاومت مجبور شدند يا تسليم عباسی ها بشند يا خودشون رو بکشند. وجه مشترک همه اين قيام ها، شخصيت ابومسلم بود که به درجه پيامبری رسيده بود و مرگش دستاويزی شده بود برای انتقام و شورش.

اما گذشته فکری همه اينها، شورش مزدکی در اواخر دوره ساسانی بود. قيام مزدک از درون اختلافات مذهبی و اجتماعی جامعه ساسانی برخواسته بود و بيشتر بنياد فکريش بر برداشت ها و تاويل های مختلف از اوستای تازه نوشته بنا شده بود. در واقع يک مجموعه اختلاف نظرهای مذهبی در مورد مسائل اجتماعی که در نتيجه تفسيرهای متفاوت از اوستا انجام گرفته بود، در محيط جامعه ساسانی که بعد از شکست های متعدد از هفتاليان در حال از هم پاشيدن بود، محبوبيت پيدا کرده بودند و منتظر اظهار وجود بودند. يکی از مفسرين اوستا همين مزدک بود که خودش احتمالا" اول يک موبد زرتشتی بوده و بعد با برداشت های خاصش از اوستا سعی داشته که جامعه رو اصلاح کنه، بخصوص در مورد برابری طبقات اجتماعی و تقسيم ثروت که در اواخر قرن پنجم ميلادی در ايران منجر به ايجاد اختلافات طبقاتی فاحشی شده بوده.

با وجود سرکوبی قيام مزدک، طرز فکر و برداشت مزدکی با نام زنديک (زنديق)، يعنی کسی که تفسير می کند (زند= تفسير اوستا)، در جامعه ايران ادامه پيدا می کنه و در محيط اوايل دوره اسلامی، محبوبيت بيشتری هم پيدا می کنه. طرز فکر اشتراکی مزدکی و اينکه طبقات مردم رو با هم مساوی می دونسته و اصرار به تقسيم ثروت داشته، در جامعه اسلامی که هدفش از بين بردن اختلافات قومی و يکی کردن «امت اسلام» بوده، اجازه بقا پيدا می کنه و چه بسا گسترش طرز فکر مزدکی در ميان اعراب حيره و کندی قبل از اسلام خودش روی همين طرز فکر اثر گذاشته باشه.

به هر حال، نهضت مزدکی به صورت های مختلفی زير حکومت اسلام به زندگی خودش ادامه می ده و در بين طبقات پايين جامعه ايران رشد می کنه. به نظر مياد که اين طرز فکر در بين سربازان ابومسلم که از خراسان و شرق میومدند و در به خلافت رسوندن السفاح، اولين خليفه عباسی، شرکت داشتند، عموميت تامی داشته. همين سربازها و فرماندهانشون نظير سنباد هم هستند که بعد از قتل ابومسلم، دست به قيام می زنند و ابومسلم رو شخصيتی مقدس اعلام می کنند.

در اين بين، بابک و اطرافيانش که به طور واضحی يک فرقه مزدکی بودند (ابن نديم و ابوحنيفه دينوری کاملا" به اين موضوع اشاره می کنند)، در پيامد همين قيام های خونخواهی ابومسلم به قلعه ای در آذربايجان پناهنده می شوند و برعليه عباسيان می جنگند. در هيچ مرحله ای از اين قيام هم صحبتی از جنگ ملت ايرانی يا فارس يا ترک يا آذربايجانی بر عليه عرب و بقيه نبوده و قيامی بوده برعليه حکومتی که زورگو و غير عادل شناخته شده بوده. پيروان بابک هم از مليت يا قوميت خاصی نبودند و از همه جا آمده بودند. حتی در اون زمان، يکی از پشتيبانان بابک سلسله «مسافريه» (فرزندان محمد بن مسافر) بوده که اصلا" اهل مازندران بودند و در اونزمان منطقه شمال آذربايجان رو تحت حکومت داشتند.

نظير قيام بابک هم در طول تاريخ قرون ميانه اسلامی زياد اتفاق افتاده، از مقاومت اسپهبدان تبرستان تا قيام حسن صباح و اسماعيليان الموت، و در هيچ کدوم از اين موارد هم مسئله قومی و ملی نبوده و هدف هم به همچنين. حتی اينو می شه در تم های ادبی هم ديد که اتفاقا" يکيش داستانی آذربايجانی و بسيار زيباست که شايد سمبل بهتری برای يک هويت ترک زبان باشه: «کوراوغلو». توی اين افسانه هم آيدين کوراوغلو (روشن کورزاد) از قلعه ای برفراز کوه (چنلی بئل) برعليه يک خان زورگو قيام می کنه. اما بازهم می بينيد که قضيه قومی نيست و کوراوغلو و خان هردو ترک هستند و قضيه سر ستم هاييه که خان به مردم می کنه و بلايی که سر پدر کوراوغلو آورده.

به هرحال، بزرگداشت قيام بابک کار بسيار خوب و نمادين و زيباييه، اما بهتره همه يادشون باشه که شخصيت های تاريخی بازيچه ما نيستند و تاريخ هم داستان حسن کچل نيست که هرجوری دلمون خواست دستکاريش کنيم!

Comments (20) | July 2, 2006 10:43 AM



حرف حساب

اين يکی از بهترين نقل قول هايی هستش که من تا به حال در مورد تاريخ نگاری در ايران خوندم.

«برای لئوپولد فون رنکه، تاريخ گزارشی بود از آنچه واقعا" اتفاق افتاده بود. بعضی ديگر کمتر خوشبين بوده اند و تاريخ را آنچيزی دانسته اند که مورخ فکر می کرده که اتفاق افتاده است. در ايران می توان حتی از اين مرحله هم گذشت و گفت که تاريخ چيزی بوده که مردم فکر می کرده اند بايد اتفاق ميافتاده»!!

(از مقاله «متودولوژی در تاريخ ايران» نوشته ريچارد فرای)

Frye, R. N. "Methodology in Iranian History" in Neue Methodologie in der Iranistik: Festschrift fuer W. Lenz, ed. R. N Frye, Wiesbaden: Otto Harrassowitz, 1974. p. 59

Comments (5) | June 25, 2006 12:10 PM



مورخ؟

چند روز پيش، يک مهمونی نامزدی دعوت بودم (جای همگی خالی!). چون اين روزها زياد فارسی حرف نمی زنم، در نتيجه تا می بينم يکجايی هستم که ملت فارسی زبانند، فرصت رو از دست نمی دم!

به هرحال، يکی از مهمون ها که پيرتر بود و مدتی بود منو نديده بود، ازم سوال کرد که چيکار می کنم. براش توضيح دادم که دارم درس می خونم و سعی دارم دکترام رو در تاريخ اقتصاد اواخر عهد عتيق و اوايل قرون وسطی بگيرم. اينها رو که گفتم، يک سوال جالبی ازم کرد. گفت: خوب، بعدش چيکاره می شی؟ اقتصاددان؟

گفتم نه، مورخ می شم. گفت: دهه! واسه مورخ شدن که آدم دکترا لازم نداره، من هم مورخم! مورخ، تاريخ می نويسه. من هم اين روزها دارم تاريخ خانواده خودم رو می نويسم. تو چطور لازم داری دکترا بگيری؟

راستش حرفش همچين هم بی ربط نبود. مورخ يعنی تاريخ نويس. يعنی هرکدوم از ما و شما که امروز قلم برداريم و شرحی از اتفاقاتی که اطرافمون می افته بنويسيم، فردا نوشتمون می شه يک مدرک تاريخ و ما هم مورخان اين دوران.

اما از يکنظری فکر کنم اين مشکل زبانه. برای ما، بيهقی و خواندمير و بلاذری و طبری، «مورخ» هستند. اينها کتاب های بزرگی نوشته اند در وصف وقايع زمان خودشون و چيزهايی که از دوران گذشته شنيده بودند. کلمه مورخ هم برازنده شونه.

اما اونوقت آدم هايی مثل برادل، توينبی، زرياب خويی اين وسط چکاره هستند؟ من در اينده چکاره خواهم شد؟ مورخ؟ من هيچ علاقه ای به نوشتن وقايع امروز ندارم. کارم در واقع موشکافی در نوشته های اون مورخ هاييست که اسم بردم و استفاده از مدارک ديگه مثل سکه ها و مهرها برای فهميدن وقايع.

خودم نمی دونم بايد به اين کار چی بگم و اسم خودم رو چی بذارم. «تاريخ دان» ترکيب ثقيليه، «مورخ» مشکل زاست. تاريخ نگار که صد در صد نيستم. کسی توصيه ای نداره؟

Comments (14) | June 10, 2006 05:29 AM



قرون وسطی

برای من که از يک کشور مذهبی اومدم و نتيجتا" زياد دل خوشی از مذهب ندارم، خيلی جالبه که چقدر از وقت جوانان اين مملکت صرف مذهب و دين می شه. تعداد آدم های هم سن من که مسيحی بالنسبه سفت و سختی هستند خيلی زيادتر از اونيه که آدم توی ايران می بينه.

جالب تر از اون تعداد دانشجوهای تاريخ قرون وسطی و اواخر عهد عتيقه که سرگرم مسائل مذهبی هستند و خودشون هم حسابی مذهبی. من اکثر وقتم به خوندن در مورد تاريخ اقتصاد می گذره، اما دوستانم همه هم و غمشون شکل گيری دين مسيحيته و عين آخوندها بی جا و جادار از انجيل و تورات و آگوستين قديس و ژروم نقل قول می کنند. حتی يکی رو داريم که نظرش اينه که مسلمونا دارند فرهنگ اومانيستی اروپايی رو از بين می برند و ايشون برای نگهداری از اين فرهنگ، داره در مورد تاريخ جنگهای صليبی تحقيق می کنه که بفهمه چطور می شه مسلمون ها رو شکست داد. جالبه که برای حفاظت از فرهنگ اومانيستی به فرهنگ تفتيش عقايد پناه برده.

شايد داريم به جايی می رسيم که تخم و ترکه فرهنگ اومانيستی دارند برمی گردند به نقطه شروع و فرهنگ مذهبی و در عوض ما که اسما" از يک جامعه مذهبی ميايم، کم کم بشيم حافظان اومانيسم؟ کی به کيه؟

Comments (13) | May 8, 2006 01:14 PM



کنفرانس بيزانس

هفته پيش توی دانشگاه يک کنفرانس يکروزه داشتيم در مورد تاريخ و فرهنگ امپراتوری روم شرقی (بيزانس). در هر موردی، از کاشيکاری های سقف کاخ فلان پادشاه گرفته تا شجره نامه بهمان شخصيت، يک مقاله موجود بود. معمولا" توی اين کنفرانس ها، من هميشه وسوسه می شم که يک بالش با خودم ببرم و تخت بخوابم، چون اکثر سخنرانان محترم انقدر کسل کننده هستند و فقط از روی کاغذ می خونند و سرشون رو هم بلند نمی کنند که آدم بودن يا نبودنش چندان تفاوتی نمی کنه و چه بهتر که يک قيلوله تميزی بکنه.

اما اين يکی حقا" به حقا جالب بود و درصد خواب آوريش پايين. کلی آدم های خل و نيمه خل و بيکار (نظير خود بنده) تحقيقات جالب انگيزناک کرده بودند که آدم را به تفکرات می انداخت و حس مورخی آدم رو زنده می کرد. يک استادی در مورد شهر قسطنطنيه صحبت کرد و يک آقای يونانی حاضر در جلسه هم به سبک همين هموطنان خودمون بلند شد که يک «سوال» بکنه که خدا صبرتون بده. نيم ساعت برای روضه خون ها موعظه کرد و بخيال خودش به اين چهارتا مورخ شته زده تاريخ ملی يونان درس داد و خلاصه همه ما سربه ديوار می کوبيديم که اين حريف بی انصاف نکرده حداقل کتاب تاريخ دبيرستانش رو بخونه و بعد بياد نظريات پرتاب کنه، که بماند.

اما از اونجايی که هر چيز خوبی بايد يک شاهکار هم داشته باشه، يکی از سخنرانان که دکتر ماريا مورودی اسمش بود (به فتح ميم و سکون واو بخونيد)، يک مقاله ای خوند در مورد يک کتاب پزشکی يونانی که به عربی ترجمه شده و بعد در خود قسطنطنيه از طرف يونانی ها و عرب ها و ايرانی ها مورد استفاده قرار گرفته و همه هم دورش به زبون خودشون يادداشت نوشته اند و اطلاعات اضافه کرده اند. هم يونانی بلد بود (خودش يونانيه) و هم عربی و هم فارسی و هم لاتين و هرکوفت ديگه ای که بخواهيد. يعنی تحقيقش خلاصه مو لادرزش نمی رفت (ببخشيد برای استفاده از اين اصطلاح بی ادبی) و کارش عالی بود. يکی از معدود زمان هايی که آدم نمی تونست بگه که طرف نصف منابع رو نگاه نکرده و از اين حرف ها. خلاصه کلی منو شارژ کرد و دوباره اميدوار به کاری که خودم دارم می کنم. جای شماها خالی، البته اگر اينقدر بيکار باشيد که به اين چيزها اهميت بديد.

پانوشت: بدون هيچ دليل خاصی، تصميم گرفتم يک وبلاگ کوچک توی بلاگ اسپات راه بندازم. توش نقل قول و فکرهای تک خطی می نويسم، احتمالا" بيشتر به انگليسی، ولی احتمالا" به زبون های ديگه هم (فارسی و غيره...). اگر فارسی کامل بود، اسمش رو می گذاشتم: «زوايد عقايد بنده».

Comments (1) | April 15, 2006 07:07 AM



اسلام در ايران

اين چند وقته که زياد نمی نوشتم، بيشتر مشغول کار کردن روی دوتا مقاله بودم. يکی در مورد ماليات های جزيه و خراج در اوايل دوره اسلامی، يکی هم در مورد روابط تجاری شاهنشاهی ساسانی و امپراتوری بيزانس در قرن ششم ميلادی.

چيزهايی که در مراحل مختلف نوشتن يادگرفتم خيلی زيادند.از مقاله اولی ياد گرفتم که بخشايش ماليات جزيه به کسانی که مسلمون می شدند در اوايل دوره اسلامی وجود نداشته، اينکه طرز محاسبه و پرداخت ماليات خراج چطوری بوده، و اينکه صلحنامه ها چطور نوشته می شدند.

از مقاله دوم هم ياد گرفتم که اقتصاد اواخر دوره ساسانی در حال رشد و گسترش بوده، در حالی که اقتصاد بيزانس در حال عقب نشينی و پس رفت بوده. تجارت و کشاورزی در منطقه شمال عراق و سوريه خيلی نزديک به شرايط اقتصادی ايران بوده و قبايل مختلف عربی که در منطقه سوريه و اردن زندگی می کردند، از اين گسترش اقتصادی خيلی استفاده کردند و شايد بشه گفت مقداری از خرج فتوحات صدر اسلام از کيسه اين عرب ها رفته.

اما دو نکته بخصوص برام خيلی جالب بودند. يکی اينکه چقدر قبايل شمال شبه جزيره عربستان به دولت ساسانی نزديک بودند و در عمليات نظامی ساسانی عليه بيزانس شرکت می کردند، و ديگه اينکه بخش اعظم جمعيت ايران، برخلاف چيزی که شايد بيشتر ايرانی ها تصور می کنند، تا حدود 150 سال بعد از اسلام هنوز مسلمون نشده بودند! اولی به اين موضوع کمک می کنه که شرايط داخلی شاهنشاهی ساسانی در دوره قبل از اسلام بسنجيم و متوجه بشيم که عرب ها کاملا" هم ناآشنا با شرايط ساسانيان نبودند، و دومی هم مسئله جالبيه که بايد مورد توجه اکثر کسانی باشه که به شرايط مسلمان شدن ايران علاقه مند هستند.

اما غير از همه اينها، يک مطلب اصلی توجهم رو جلب کرد: اينکه چقدر منابع در مورد تاريخ اين دوره (صدسال آخر دوره ساسانی و اوايل دوره اسلامی) به زبان فارسی کم هستند. مقالات و کتاب هايی که در اين مورد نوشته شده اند به فارسی ترجمه نشده اند و اکثر کارهايی که در اين مورد موجود هستند، يا از ديدگاه مذهبی نوشته شده اند يا از ديد ضد دينی و وطنپرستانه.

به هر حال، اگر اينجا زياد نمی نويسم برای اينه که سرم شلوغ نوشتن و خوندنه و شديد دارم از اين عالم بی خبری و غرق شدن در کتاب هام لذت می برم.

Comments (102) | April 11, 2006 08:40 AM



اتفاقی

داشتم توی دانشگاه دنبال کتاب و مقاله برای تحقيقم می گشتم که به اين مقاله برخوردم. يک بررسی کتابه در سال 1912 در مورد کتاب «اختناق ايران» نوشته مرگان شوستر توی يک مجله امريکايی اونموقع چاپ شده. خيلی خيلی جالبه. حتما" بخونيدش.

Comments (17) | February 24, 2006 04:20 AM



لبه تيغ

بطور عجيبی احساس می کنم که دارم در يک دوره مهم تاريخی زندگی می کنم. به عنوان يک دانشجوی تاريخ، هميشه برام سوال بوده که مثلا" کسانی که در دوران رنسانس زندگی می کردند، خودشون می دونستند دوره زندگيشون، بعدها به عنوان يک دوره اثرگذار ديده می شه؟

اما الان احساس می کنم که اين سوالم تا حد زيادی جواب داده شده. بدجور احساس می کنم که اين روزها، روزهايی هستند که بعدها کلی ورق در موردشون سياه خواهد شد. همه چيز دنيا به نظر زير و رو مياد و خارج از قاعده. در خيلی مواقع، دستاوردهای به ظاهر خدشه ناپذير بشر در 400 سال گذشته دارند کاملا" زيرپا گذاشته می شند. تمام دنيا آبستن يک حادثه، يا يک رشته حادثه هاست.

اينروزها رو خوب به خاطر داشته باشيد که سال ها بعد، وقتی نوه و نتيجه هاتون ازتون می پرسند که از اين روزها چه به خاطر مياريد، جوابتون اين نباشه که من اون موقع ها حواسم به اين چيزها نبود. هرکدوم منبع دست اولی خواهيم بود برای اين روزهای مهم تاريخی.

Comments (8) | February 17, 2006 11:23 AM



نت نويسی

امروز يکی از اون روزهايی بود که من يادم اومد چرا تصميم به داشتن يک زندگی دانشگاهی گرفتم. يکجورايی دوباره لذت دونستن و آکادميک بودن رو کشف کردم.

يک شخصيت بسيار جالبی به اسم پرفسور