به یاد عمران صلاحی
خدا بیامرز عمران صلاحی (باورم نمی شه هنوز که باید گفت خدابیامرز)، به اين مطلب خيلی گير می داد:
"مرگ کارگر افغان 'در اثر ضرب و شتم توسط پلیس ایران'"
"شتم" يعنی فحش دادن... در اثر ضرب ممکنه آدمی بمیره، اما فحشش خيلی بايد محکم بوده باشه...
با دقت خواندن
داشتم با یکی از استادهام صحبت می کردم در مورد اينکه چرا ما با وجود اينکه بيشتر منابعی که برای کارمون لازم داريم، ترجمه شده هستند، بازهم باید زبانهای باستانی ياد بگيريم. به هرحال، بعيد می دونم که من لازم باشه متنی رو به يونانی يا لاتين بخونم که قبلا" توسط کسانی با دانش بيشتر از من ترجمه نشده باشه.
جوابی داد که خيلی به فکرم انداخت و حتی به فکرهايی خارج از دنيای آکادميک؛ گفت تا حالا شده يک کتابی رو برای بار دوم يا سوم بخونی و ببينی که يک قسمت هايی از داستان يا کتاب بوده که هيچوقت بهش توجه نکردی؟ گفتم: طبيعتا" آره، چطور مگه؟
گفت ببين، هرکسی که يک متن باستانی رو ترجمه می کنه، ازش يک برداشت خاصی می کنه و ترجمه اش هم برمبنای اون برداشته. اما تو ممکنه اگر اون متن رو به زبون اصليش بخونی، ازش برداشت ديگه ای بکنی و شايد اصلا" جمله رو طور ديگه ای متوجه بشی.
گفتم خوب آره، اين حتی توی خوندن متن های به زبون خود آدم هم وجود داره. اصلا" بحث پست مدرنيزم و متن خوانی هم همينا هستند. حقيقتيه که ممکنه من توی يک متن چيزی رو ببينم که بقيه نديده اند.
گفت اصلا" شايد تنها فرقی که يک آدم دانشگاهی، يا کسی که در يک رشته خاص تخصص داره با بقيه کسانی که کارشون اون رشته نيست، همينه. ما درواقع داريم ياد می گيريم که متن ها رو با دقت و موشکافی بخونيم. فکر نکنيم که می دونيم نويسنده می خواد چی بگه، بلکه صبر کنيم که نويسنده حرفش رو عملا" بزنه و ما برداشتمون رو فقط برمبنای همون حرف شکل بديم.
خيلی جالب بود. به اين فکر انداختم که اخيرا" که من زياد در گوشه و کنار دنيای مجازی اينترنت مقاله و نظريه نوشته ام، چند درصدشون از طرف خواننده هايی نقد شده اند که عملا" کل مطلب رو نخوندند. در مورد يکی از اون مطالبی که توی ايرانيان نوشته بودم، کسی بهم ايميل کرد و ازم انتقادی کرد که دقيقا" همون انتقادی بود که من توی نوشته ام مطرح کرده بودم. بهش ايميل زدم و گفتم به نظرم مياد که شما مطلب منو فقط يک نگاه گذرا کرديد و نخونديد و نظرتون رو برمبنای همين برداشت شکل داديد. گفت حق داريد، من مطلب رو نخوندم و فقط بهش يک نگاه انداختم!!
همين مطلب قبلی من توی اين وبلاگ رو هم به نظرم مياد بعضی ها نخوندند و مثلا" توجه نکرده بودند که بعضی قسمت هاش نقل قول بود از سلمان و همين موضوع مطلب رو به نظرشون «ضد و نقيض» کرده بود يا اينکه سه نفر به من ايميل کردند و دقيقا" به من همون انتقادی رو کردند که خودم از بقيه می کنم. در نتيجه خودم هم ياد گرفته ام و اميدوارم بقيه هم اين رو ياد بگيرند که حوصله کردن و با دقت خوندن می تونه خيلی از سوتفاهمات و مشکلات رو حل کنه و در ضمن ماها رو به آدم های دقيق تر و قابل اعتمادتری تبديل کنه.
قلیه و هلیم
پرسید:«قلیه را به قاف کنند یا به غين؟» گفت:«هيچکدام که قليه را به گوشت کنند». (از حکایات فارسی عبید)
حالا حکایت ماست. دوروزه که در حال سروکله زدن با یکنفر هستم که هليم خوردنی رو نباید حلیم (به معنی صبور) نوشت،اما می گه همه جا می نویسند حلیم بوقلمون. حتما" حليمه». حالا از ما بازهم اصرار که همه جا می نويسند اصفهان، اسم فارسی که خدا می دونه صادش از کجا اومده، اما اين که دليل نشد! هلیم را هرچند که به گندم و گوشت کنند، اما به جان خودم به ه دوچشم نویسند....
اشتباهزده
به صرافت اين افتاده بودم که اين بخش کتابزده کنار صفحه رو که خوشبختانه کسی براش تره هم خرد نمی کنه تبديل کنم به بخش «اشتباه زده» و يکخورده از حرص خوردنهام در مورد اشتباهات دستوری و لغوی معمول در وبلاگستان و کلا" تارنماهای فارسی رو توش قی کنم.
به فکرم رسيد که حالا که اين لغات دمکراسی و فمينيسم و بقيه جا افتاده اند، حداقل از اين دوستانی که همه اش پوپوليسم (عوام فريبی، مردم فريبی) و پارادوکس (اضداد) و ديسکورس (مباحثه) به ناف ما می بندند خواهش کنم ديگه بيشتر از اين کلمه برای ما درنياورند. خوبيش اينه که نصف بيشتر اين دوستان ساکن همون خاک آبا اجدادی هستند و نمی شه هم گفت که با بودن توی مملکت غريب، زبونشون چرخيده و واژه ها يادشون رفته.
اما نگاه می کردم ديدم توی وبلاگ يکی از همين دوستان (که اتفاقا" کلی هم انگليسی می اندازه وسط نوشته هاش، باجا و بی جا) در هرکدوم از نوشته هاش می تونم حداقل سه تا غلط دستوری فارسی پيدا کنم! يعنی برفرض هم که دوستمون بجای کلمات انگليسی و حتی عربی، فردا کلمات فارسی قباسه چاکی هم از خودش صادر کنه، هنوز مسئله دستور رو نمی شه کاری کرد.
شما رو نمی دونم، اما يک قسمت اعظم اين وبلاگ نويسی برای من تمرين کردن نوشتن فارسی و زنده نگه داشتن فارسی نوشتاريه، هرچند که يکجورايی هم سعی دارم يک فارسی نوشتاری جديد درست کنم. در نتيجه، راستش مطمئن نيستم کسی که نوشته های فارسی وبلاگش بيشتر به انگليسيه از اين نوشته چه استفاده ای سعی داره به بقيه برسونه و خودش رو هم به کجا.
صفت برتر
از خدا که پنهون نيست، از شمام پنهون نباشه که من همچين دل خوشی از اين قوانين جديد رسم الخط ندارم و کلی از اين نوآوری ها اعصابم خرد می شه.
حرفی نيست که ننويسيم «ميامد» و بنويسيم «می آمد»، اما حالا من هيچی نمی گم، اما «بی آمد»؟ گفتند نيم-فاصله بگذاريد، گفتيم چشم (هرچند که گوش نداديم)، گفتند بعد از نقطه دوتا فاصله نگذاريد گفتيم اطاعت.
بعد هم سر اين پسوند (يا پس وند؟) صفت برتر (همين تر)، دستور آمد که جدا بنويسيد، ما هم گفتيم از شما به يک اشاره، از ما به سر دويدن. خوشگلتر می شه که خوشگل هامون تر باشند. بزرگ تر و درازتر و نزديک تر. سوال کرديم که پس بهتر چی می شه، گفتند اين يکی رو درز بگيريد که بهتر اشکالی نداره، اما کهتر چطور؟
حالا اما مسئله اين شده که جدا کردن تر داره با کارهای باريک می کشه. دوستان چپ و راست از «فيل تر» شدن وبلاگ هاشون می نويسند و من مونده ام چهار شاخ که يعنی وبلاگشون خرطوم در آورده يا يه فيل بزرگ وسط وبلاگشون کار بی ادبی کرده؟
تا از اين سه تر نشده به تره تمومش کنم.
معادل
کسی می تونه يک معادل فارسی خوب و مصطلح برای اصطلاح انگليسی «بازکردن جعبه پاندورا» يا «باز کردن يک قوطی پر از کرم» پيشنهاد کنه؟
Openning the Pandora's Box or Openning a new can of worms.
مفهومش تقريبا" « سر يک صحبت کلا" جديد رو باز کردن» هستش که پيامدش خيلی طولانی و پيچيده است. مثلا" وسط يک صحبت سياسی وقتی کسی يک سوالی می کنه که جوابش احتياج به کلی نظريه پردازی و سروکله زدن داره، می گن داری يک قوطی کرم (به عنوان طعمه ماهی) رو باز می کنی. يا وقتی کسی مسئله ای رو مطرح می کنه که باعث يک مجموعه بحث طولانی و جديد و مشکل زا می شه، می گند «جعبه پاندورا رو باز کرده».
در فارسی براش معادلی در ضرب المثل ها داريم؟
معادل
کسی می تونه يک معادل فارسی خوب و مصطلح برای اصطلاح انگليسی «بازکردن جعبه پاندورا» يا «باز کردن يک قوطی پر از کرم» پيشنهاد کنه؟
Openning the Pandora's Box or Openning a new can of worms.
مفهومش تقريبا" « سر يک صحبت کلا" جديد رو باز کردن» هستش که پيامدش خيلی طولانی و پيچيده است. مثلا" وسط يک صحبت سياسی وقتی کسی يک سوالی می کنه که جوابش احتياج به کلی نظريه پردازی و سروکله زدن داره، می گن داری يک قوطی کرم (به عنوان طعمه ماهی) رو باز می کنی. يا وقتی کسی مسئله ای رو مطرح می کنه که باعث يک مجموعه بحث طولانی و جديد و مشکل زا می شه، می گند «جعبه پاندورا رو باز کرده».
در فارسی براش معادلی در ضرب المثل ها داريم؟
رادیوی ایرانی و ترافيک لس آنجلس
«به نظر من اگر شما توی های اسکول ستادی کرديد و گريداتون تاپ بودن و حالا می خوايد برای کانتينيوئينگ اجوکيشن به يکی از يونيوريستی های کليفرنيا بريد، نبايد توئيشن و مانی ايشيوس باعث اين بشه که شما ديس اپوينتد بشيد. پدر و مادرا که سپند ا لات آو مانی آن تينگز دت آر نات نسسسری، بايد اين جا هم کانسيدر کنند که اين يک يونيک آپرچونيیتی هستش که يک لايف تايم با شما خواهد بود و کرير شما را شيپ می ده، پس مانی کانسدريشن ها رو فورگت کنيد و اپلای کنيد برای اون يونيورسيتی که فکر می کنيد هز د بست ميجر اند پروگرم فر يو».
(راديو 24 ساعته ايرانی لس آنجلس، ساعت 7:30 بعد از ظهر روز 3 اکتبر 2006)
من دانم که من آنم!
آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گيتی بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بيدار نماييش که بس خفته نماند
آنکس که نداند و بداند که نداند
اوهم خرک لنگ به مقصد برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
ايسلند
ايسلند کشوريست در شمال غرب اروپا در ميان اقيانوس اطلس شمالی و بلافاصله جنوب مدارقطبی. حدود هزار و دويست ساله که محل سکونت يک ملت مهاجره از کشورهای نروژ و ايرلند و حدود 1100 سال از این مدت، تنها راه ادامه زندگی مردم در اين کشور کشاورزی بوده و بس.
صدوپنجاه سال پيش، ايسلند فقيرترين کشور اروپا و يکی از فقيرترين کشورهای دنيا بود. به عنوان مملکتی بدون ذخاير طبيعی و دسترسی به اونها، راهی هم برای نجان نداشت. حکومتش در دست اداره امور ايسلند بود که يکی از وزارت خانه های کشور دانمارک به شمار می رفت. مردمش با قايق پارويی ماهی گيری می کردند و با گاوآهن زمين رو شخم می زند. 100 سال بعد از انقلاب صنعتی در اروپا، ايسلند بدون خبر از اين پيشرفت ها و مثل 1000 سال قبل زندگی می کرد. مردمش خيلی محافظه کار و سنتی بودند و خيلی به ادبياتشون می نازيدند. اما از نظر سطح زندگی بسيار پايين بودند.
از اواسط قرن نوزدهم، مردم ايسلند تصميم به بازپس گرفتن حق خودمختاری و استقلال کشورشون گرفتند. تا سال 1910، ايسلند تونسته بود خودمختار بشه. در اين مدت، ايسلندی ها با تکنولوژی کشتی بخار آشنا شده بودند و شروع کردند به صنعتی کردن ماهی گيری و پروسه کردن فرآورده های دريايی . از اين طريق، کم کم تونستند به بازار جهانی راهی پيدا کنند. از طريق آشنايی یا تکنولوژی جديد، کشورشون پيشرفت بيشتری کرد. برای اولين بار دانشگاه در ايسلند افتتاح شد. دهکده دوهزار نفری ريکياويک تبديل شد به يک شهر درست و حسابی. پارلمان ايسلند (آلثينگ) دوباره افتتاح شد. راه سازی و کشتی سازی پيشرفت کرد. کم کم تکنولوژی ظريف به ايسلند راه پيدا کرد و در عرض يک نسل، ايسلند از يک کشور جهان سوم به يک کشور مدرن تبديل شد.
مردم ايسلند خيلی شبيه ايرانی ها هستند. شايد بين همه کشورهای اروپايی فقط ايسلندی ها باشند که مثل ايران اينقدر برای شعر و ادبيات اهميت قائلند و هر ايسلندی مثل هر ايرانی يکپا شاعره. خيلی از اينکه تونسته اند زبان ايسلندی قديم (که همون نروژی باستانه) رو حفظ کنند به خودشون می بالند، مثل ايرانی ها که از حفظ کردن فارسی در برابر عربی به خودشون افتخار می کنند. ايسلند هم مثل ايران با وجود قرنها حکومت خارجی، شخصيت خودش رو حفظ کرد و آخر تونتست موقعيت خودش رو تثبيت کنه.
چرا ايسلند يک کشور مدرن و پيشرفته است در حالی که ايران هنوز اندرخم يک کوچه است؟
طنز و عفت؟
" نيشخند طنز، کنايه آميز است و نشاندهنده خشم و قهری است که با عفتی حکيمانه آميخته است. طنز با نوعی شرم و تملک نفس توام است، اما هزل دريده است و خودداری نمی شناسد. هزل صريح است و طنز، در پرده؛ هزل وقيح است و طنز متين؛ هزل بيرگ است و طنز، متعصب. - طنز دهخدا از اين دست است." (تاکيد از من)
(از مقدمه داستانهای طنزآميز امروز، انتخاب و مقدمه دکتر تورج رهنما، تهران: سخن، 1376)
اين يعنی چه؟ طنز با شرم و هزل دريده به چه معنيست؟ برتری داريم برای طنز «درپرده» بر هزل «صريح»؟
البته تقصير دکتر رهنما هم نيست. خدابيامرز کيومرث صابری که اثرش در روی طنز و ادبيات ايران البته انکارکردنی نيست، روی اين قضيه جاانداختن طنز به عنوان «هنر عفيف» خيلی اصرار داشت. از اولش هم به نظر من سعی زياد بود در راه تعريف کردن کلمات به ميل شخصی. اما اين تعريف ها خيلی جديد بی معنی، و از نظری جانيفتادنی هستند. خطی نيست بين طنز و هزل و فاصله بينشون بيشتر به ميل و برداشت شخصی برمی گرده.
بی معنی تر از همه اينه که سعی کنيم شخصيت های تاريخی رو توی اين تعريف مدرنيستی بگنجانيم. مثلا" بر مبنای اين تعريف، اين قطعه طنز است:
«طلحک را به مهمی پيش خوارزمشاه فرستاندند. مدتی آنجا بماند، مگر خوارزمشاه رعايتی چنان که او می خواست نمی کرد. روزی پش خوارزمشاه حکايت مرغان و خاصيت هريکی می گفتند. طلحک گفت: هيچ مرغی از لک لک زيرکتر نيست. گفتند: از چه دانی؟ گفت از بهر آنکه هرگز به خوارزم نمی آيد.»
به همين ترتيب، اين هزل است
«پسر خطيب دهی بامداد در پايگاه رفت، پدر را ديد که خر می ...يد. پنداشت همه روزه چنان می کند. روز جمعه پدرش بر سر منبر خطبه می خواند، پسر بر در مسجد رفت و گفت: بابا، خر را می ..يی يا به صحرا برم؟»
اما پس اين کجای اين معادله قرار می گيره؟
«شخصی مولانا عضدالدين را گفت: اهل خانه من ناديده به دعای تو مشغولند. گفت: ناديده چرا؟ شايد ديده باشند.»
هر سه تا از يکجا هستند، رساله دلگشای املح الشعرا، نظام الدين عبيدالله زاکانی.
به نظرم مياد که همونطوری که مدتهاست سعی می کنند به همه ثابت کنند که همه «شراب» و «شاهد» و «ساقی» های حافظ معانی فلسفی دارند و اشاره به دين و حکمت و حافظ تمام عمر سربر زانو گذاشته و يک قطره هم عرقيات مصرف نکرده، امروزه هم خيلی ها خيال دارند که به ما ثابت کنند لطيفه و شوخی و جک، هرزه درا و بی مقدار هستند و يک چيزی به نام «طنز» به معنای اخص و خالص وجود دارد که شرم دارد و عفيف است.
عفت خانم عجوزه ای بود که عمرش را داد به شما. اميدوارم نوه و نتيجه ای ازيشان به جا نماند!
رسم الخط (1)
دارم روی مسئله خط و نوشتن و ربطش به غرور ملی و يکپارچگی زبانی فکر می کنم و احتمالا" در موردش يک چيزی می نويسم.
دوست دارم بدونم که بقيه در اين مورد چی فکر می کنند. بدون اينکه خيلی فيلسوفانه بهش فکر کنيد يا عالمانه، لطفا" اولين برداشتتون رو از ربط خط و زبان بنويسيد. به نظرتون تا چه حد خطی که يک زبان بهش نوشته می شه، برای هويت اون زبون اهميت داره. آيا با تغيير خط، می تونيم بگيم که زبون هم تغيير کرده؟
غلط نامه
اين هم نوبت ششم غلط نامه جناب آسيد رضا شکرالهی. راستش اولينشه که کاملا" باهاش موافقم. حرفاش درسته.
اين آق رضا دست به کامپيوترش هم خوبه ها!
چهارتا کلمه سريع
کلی حرف حسابی و ناحسابی برای نوشتن دارم، اما اين چند وقت که اينجا تعطيلات نوئل و سال نو بوده، سرم خيلی شلوغه. يک هفته سان فرانسيسکو بودم که همش بارون اومد و همين، اما ديدن مادر و پدر و بقيه اش عالی بود. الان هم در حال آماده شدن برای ترم هستم که دوشنبه شروع می شه.
اينروزها اما مشغوليتم، غير از درس و کار معمول، شده مطالعه در مورد پدران ادبيات مدرن ايران. يعنی می خواستم بدونم چه کسانی مسوول تبديل کردن زبان نوشتاری ما از نثر دوره صفوی و افشاری به نثر دوره پهلوی هستند؟ ساده نويسی و نوشتن سهل و ممتنع مثلا" صادق هدايت از کجا مياد؟
فعلا" به اينجا رسيدم که سرسلسله کارها قائم مقام فراهانی و «منشئاتش» بودند. بعد از قائم مقام هم، فرهاد ميرزا معتمد الدوله (عموی ناصرالدين شاه)، بعد حسنعلی خان اميرنظام گروسی، بعد هم علامه علی اکبر دهخدا که با «چرند پرندش» اين نثر رو به عامه معرفی کرد و آخر هم محمد علی جمالزاده که برای اولين بار از نثر سهل و ممتنع برای ادبيات به صرف ادبيات استفاده کرد.
البته اين وسط اشخاصی مثل ايرج ميرزا و ميرزا آقاخان کرمانی هم بوده اند که از همين روش و نثر استفاده می کردند، اما فکر کنم اصل قضيه و ترتيب خلافت همونی بوده که نوشتم.
اگر کسی اطلاعی در اين مورد بخصوص داره، خيلی خيلی ازش متشکر می شم.
ابتذال زبان؟
ای بابا! اين قضيه ابتذال رو هم انگار بعضی ها ول کنش نيستند. مسئله احاطه زبان نوشتاری بر زبان گفتاری رو خيلی ها پيش کشيده اند و اين بحث رو که «صحيح» نويسی يک مطلب مطلق نيست. حقيقتش اينه که صورت صحيح هر زبانی، در واقع صورت غلط مرحله قبلی زبانه. وقتی که ملت شروع کردند به «غلط» صحبت کردن زبان فارسی باستان، زبان فارسی ميانه (پهلوی) متولد شد، و وقتی که زبان فارسی ميانه شروع کرد به مبتذل شدن و غلط استفاده کردن از دستور زبان و کلمات غيرفارسی استفاده کردن، به «فارسی نو» کلاسيک تغيير پيدا کرد.
اين يعنی اينکه غولهای ادب فارسی که ما صحبتشون رو می کنيم (فردوسی و رودکی و قس عليهذا) در واقع داشتند به يک نوع مبتذل زبان فارسی ميانه می نوشتند! اين ابتذالی هم که شما صحبتش رو می کنيد يعنی اينکه لامحاله اين زبان فارسی امروزه من و شما داره تغيير می کنه و شايد دويست سال ديگه کم کم تبديل بشه به يک زبان کاملا" متفاوت (فارسی خيلی خيلی نو؟) و برای خودش کلاسيک شدن. پس دست از سر زبان فارسی برداريد و سعی نکنيد براش نقش قيم و ولی بازی کنيد. زبان خودش هوای خودش رو داره!
دنباله: وقتی که اين مطلب رو نوشتم، فکر نمی کردم برای بعضی ها اينقدر مهم باشه، و بعضی ها هم سوال ها يا نظرات جالب و به جايی داشتند، بخصوص در مورد مقايسه اين مطلب با مطلب در مورد کلمه "نويسش".
فکر کنم بايد يک توضيحی در مورد تغييرات زبان بدم. هرزبانی برای خودش ساختار خاصی داره و در چارچوب اين ساختار حرکت می کنه و تغيير می کنه. يکی از اصلی ترين اين ساختارها، صرف لغته که حتی بيشتر از نحو، يا ساختار کلی جمله، اهميت داره و نشون دهنده شخصيت خاص يک زبانه.
اين صرف معمولا" در زبان های مختلف بجا می مونه و تغييرش اکثرا" به معنی به وجود آمدن يک زبان جديده. مثلا" زبان های فرانسوی و ايتاليايی و اسپانيايی، همه از گويش های مختلف زبان لاتين بوجود آمده اند، اما همه زبان های مستقلی هستند، در صورتی که مثلا" گويش فرانسوی سوييس، هنوز هم همون زبان فرانسه است. اين فرق بين زبان ها، از تغييرات اساسی زبان ايجاد شده، و اکثرا" هم در حد صرف لغاته، چون در بعضی مواقع، مثل اصول دستوری يا ساختار ترتيبی جمله، مثلا" ايتاليايی يا اسپانيايی خيلی هم شبيه هم هستند.
وقتی که من گفتم هر زبان نوع "مبتذل" زبان قبليشه، منظورم در همين حد بود. مثلا" در پارسی ميانه، علامت جمع «-ان» بوده و علامت «-ها» نقش دستوری ديگری داشته، اما فارسی نو با استفاده «غلط» از علامت «-ها» برای ساختن جمع، حالت صرفی خاصی رو برای زبان درست کرده. يا برای مثال، فارسی نو با انتقال نشانه های شخصی از اسم به فعل «زدش» (او را زد) به جای «او-ش زد» در واقع يه يک نوآوری (يا فکر کنيد ابتذال) دست زد که الان در زبان ما «درست» به شمار مياد.
اما مشکل من با «نويسش» اين بود که اين کلمه، يا کلمات شبيه به اين، کلماتی نيستند که بطور محاوره ای ساخته بشند و تغييری که در صورت صرفی زبان ايجاد می کنند، همه گير و يکنواخت باشه (مثل جايگزينی علمامت جمع «ها»)، بلکه اختراعاتی هستند که از سوی «خواص» صورت می گيره و مثلا" قراره خط دهنده به گويش «عامه» (يعنی شاخص اصلی تغييرات زبان) باشند. ساختن کلمات به صورت مصنوعی و برمبنای شباهتشون با کلمات ديگه (نويسش برمبنای کوشش و گفتمان بر مبنای راندمان!)، در واقع يک نوع ابتذال رسميه که سعی داره برای اينکه از «ابتذال» عامه جلوگيری کنه، با ساختن کلمات مصنوعی و غيرلازم، قيم و ولی زبان بشه. در نتيجه، اين نوشته من در مورد اينکه دوستان لطفا" دست از يقه زبان بردارند دقيقا" به همون مطلب نويسش برمی گرده.
اما مسئله تاثير خارجی هم پيش مياد که برای خيلی ها سواله و اينکه اصطلاحاتی ساخته می شند و بقول يکنفر، به خورد مردم و بخصوص جوان ها داده می شند (اين «جوان ها» هم فعلا" کيسه مشت زنی همه هستند برای دعواهای فرهنگی!). اينکه فکر کنيم اثر خارجی مال امروز و ديروزه و قبلا" وجود نداشته، کاملا" ساده انگارانه است. در فارسی ميانه هم اثر کلمات آرامی، اصطلاحات معمول روزانه، و حتی کلمات به قرض گرفته شده از زبان های ديگر ايرانی مثل خوارزمی و سغدی و بقيه ديده می شه. يک قسمت زيادی از تغييرات فارسی جديد، بخصوص نوشته شدن فارسی گفتاری اواخر دوران ساسانی و اوايل دوره اسلامی که در واقع همين فارسی کلاسيک خودمونه، هم در تحت تاثير عربی بوجود اومده. پس تاثير خارجی روی هرزبانی هم اجتناب ناپذيره، حالا سغدی و عربی باشه يا انگليسی و فرانسه.
بازهم منظورم اين نيست که بايد زبان رو فراموش کنيم. طبيعيه که هرکسی به فرزندان خودش زبان خودش رو ياد می ده و هرکسی هم به زبان «مادريش» صحبت می کنه و در چارچوب اون زبان هم بايد قواعد و قوانينش رو يادبگيره که بتونه با بقيه ارتباط برقرار کنه. اما اين معنيش اين نيست که اگر تغييراتی در سطح گسترده در زبان اتفاق افتاد (مثل حذف «-ر» يا «ت» در آخر بسياری از کلمات) ما بايد با رگ های ورم کرده به نجات زبان بريم و فرياد وامصيبتا سربديم. هرزبانی خودش قابليت حلاجی و تصفيه کلمات رو داره و با استفاده از نوآوری های معمول، به خط سير خودش ادامه می ده و به مراحل جديد پا می گذاره. بهتر هم هست که قبول کنيم زبانمون در حال تغييرات سريع تره و در آينده نزديک، شايد غير از فرزند مستقيم زبان فارسی، زبان های ديگری هم از همين زبان امروز ما مشتق بشند، همونطور که زبان های ايتاليايی و فرانسوی و اسپانيايی از يک زبان مشتق شدند. زبان ابتذال پذير نيست، چون هميشه در حال تغييره.
بوقلمون
اين آخر هفته گذشته توی امريکا، تعطيلات عيد شکرگزاری بود. اين عيد يک عيد قديميه که ريشه اش به انگلستان قرن 16 برمی گرده و نهضت «پيوريتن» (منزه طلبان) که درواقع هسته اصلی جمعيت امريکا رو هم تشکيل می دادند، اونو جشن می گرفتند. دليلش هم احتمالا" در اصل يکی از اعياد پايان برداشت محصول بوده و به هرحال باقی مونده هاش رو توی امريکا و کانادا (که عيد شکرگزاريش يک ماه پيش بود) می شه ديد.
توی امريکا، ريشه اين جشن به روابط مهاجران انگليسی با همسايگان سرخپوستشون برمی گرده. خلاصه اش اينکه مهاجران که با شرايط اقليمی امريکا آشنا نبودند، سعی می کردند اصول کشاورزی و دامداری انگليس رو توی امريکا پياده کنند. نتيجه کارشون اين می شه که تمام حيواناتشون می ميرند و غله شون هم تموم می شه و به قحطی می افتند. همسايگان سرخپوستشون که اين رو می بينند، با هديه دادن چند تا بوقلمون به مهاجران، از گرسنگی و مرگ نجاتشون می دند و ريشه جشن شکرگزاری امريکايی و سنت خوردن بوقلمون رو می گذارند.
البته برای ما که اين جشن معنی زيادی نداره و مثل بقيه تعطيلات اينجا، فقط بهانه ای هستش برای اينکه بريم و خانواده رو ببينيم. اين چهار روز هم جای شما خالی من رفتم سانفرانسيکو و با خانواده بودم و يک کمی هم بوقلمون خوردم. از شما چه پنهان، گوشت خشک و چقری داره و من زياد ازش خوشم نمی ياد!
اما اين بهانه ای شد که در مورد اسم بوقلمون حرف بزنم. اين پرنده محليه امريکاست. يعنی اينکه از امريکا به بقيه دنيا رفته. معنيش هم اينه که تا قبل از 400 سال قبل، مردم اروپا و آسيا و افريقا، بوقلمون رو نمی شناختند. بيشتر محصولاتی که اين وضعيت رو دارند، يعنی از امريکا و قاره جديد اومدند، به يک صورتی قابل شناسايی هستند، حداقل در فارسی. مثلا" گوجه فرنگی اسم «فرنگی» (به معنی ضمنی غير ايرانی) روشه. سيب زمينی هم يکجورايی قابل تشخيصه (اسم فارسيش ترجمه کلمه به کلمه است از اسم فرانسويش).
اما اين بوقلمون عجيبه! کلمه بوقلمون در فارسی کلاسيک هم وجود داشته، يعنی قبل از اينکه خود پرنده به ايران وارد بشه. تعبير «عالم بوقلمون» (به فتح قاف و سکون لام) در متن های کلاسيک فارسی وجود داشته. حالا قضيه چيست؟
جوابش اينه که لفظ بوقلمون (که از يک کلمه سريانی، و در اصل از يک ريشه يونانی به فارسی وارد شده)، در فارسی کلاسيک به معنی «رنگارنگ، چيزی با ظاهر غير قابل تشخيص، دو رو و ناپايدار و غيرقابل اطمينان» به کار می رفته (در کلمه «عالم بوقلمون» به معنی دنيای ناپايدار و چندرو به کار رفته).
به همين صورت، وقتی اين پرنده عجيب اولين بار در دوره قاجار وارد ايران می شه (احتمالا" دوستعلی خان معيرالممالک اولين بار به ايران آوردش)، مردمی که به پرنده نگاه کردند و نمی دونستند که اين مرغه يا مرغابی يا قرقاول، اسمش رو گذاشتند «مرغ بوقلمون» ، يعنی پرنده ای که نمی شه فهميد چيه!
حالا کسی برای من حل کنه که چرا اسم اين پرنده به انگليس هست «ترکی» که همون تلفظ کشور ترکيه است؟
دستور زبان
فکر کنم از خوندن اين وبلاگ دستگير همه شده باشه که من از زبان خوشم مياد و دوست دارم همه زبون ها رو ياد بگيرم. زبون های زنده و مرده فرق نمی کنه، فقط اينکه يک زبون جديد و ترجيحا ناشناخته باشه!
اما من يک راز هم اين وسط دارم و اون اينه که هيچوقت دستور زبان رو ياد نگرفته بودم! توی ايران که الحمدلله کسی به آدم درست و حسابی دستور زبان ياد نمی ده. انگليسی رو هم که من از موقعی يادگرفتم که بچه تر از اونی بودم که دستور زبان برام مهم باشه. بقيه زبان ها رو هم همينطوری کشکی کشکی خوندم و بازهم به دستور زبان نمی رسيدم.
اما از موقعی که شروع کردم به يادگرفتن زبان ها مرده، متوجه شدم که اين موضوع ندونستن دستور زبان می تونه خيلی مشکل زا باشه. اما بازهم سخت بود که يادبگيرم. حقيقتش اين بود که در مرحله ای از تحصيلاتم بودم که همه انتظار داشتند دستور زبان رو بدونم، اما من به زور فرق بين صفت و قيد رو می دونستم. سرکلاس های زبان، بخصوص زبان هايی مثل اوستايی و سنسکريت، تمام اصطلاحات زبانشناسی سردرگمم می کردند. چندبار سعی کردم با خوندن کتاب های مختلف اين ضعف رو جبران کنم، اما نمی شد!
خلاصه قضايا به طول کشيد تا پارسال که شروع کردم به خوندن پارسی ميانه به صورت جدی. قبلا" به عناوين مختلف پارسی ميانه خونده بودم (تهران، لندن، برکلی...)، اما اکثرا" فقط يک متن رو با استاد خونده بودم و ترجمه کرده بودم، بدون اينکه لزوما" ربط منطقی کلمات رو به همديگه بفهمم. اما از پارسال تا حالا شروع کرده ام به خوندن پارسی ميانه به صورت اصولی. استادم دکتر رحيم شايگانه که زبان شناس خيلی عاليه هستش و خودش شاگرد اکتور شروو معروف که استاد هاروارده. دکتر شايگان فکر کنم از نگاه اول متوجه شد که من دستور زبان بلد نيستم، به همين دليل از همون اول شروع کرد به بقول معروف "گير دادن" به من در اين مورد. هردفعه به يک فعل می رسيديم، ازم می پرسيد که چجور فعليه و من بايد می گفتم مثلا" «سوم شخص مفرد مضارع التزامی» و اين چيزها! روزهای اول، کلی زور می زدم که اين چيزها رو يادم بمونه (هنوز هم عين بلبل نمی تونم بگم ها!)، اما از اون موقع تا به حال کلی پيشرفت کردم و ديگه عملا" می تونم نقش دستوری کلمات رو بفهمم.
برای خودم خيلی جالبه که چطوری اين اتفاق افتاد که من حالا می تونم دستور زبان رو بفهمم! واقعا" دست دکتر شايگان درد نکنه! اما اين داستان رو تعريف کردم برای کسانی که يک موقعی ممکنه خيال داشته باشند زبان بخونند. مردم ما در مورد زبان خيلی بی توجه هستند و کمتر کسی توی مدرسه در مورد زبان ياد می گيره و نشونه اش هم اينکه گويندگان راديو و تلويزيون ما اشتباهات فاحش دستوری مرتکب می شند. اگر خيال داريد که يک موقع رشته ای شبيه رشته من رو بخونيد يا زبان های خارجی رو، اول مطمئن باشيد که دستور زبان و اصطلاحاتش رو بلديد.
حالا کاری که مونده اينه که اين اصطلاحاتی رو که به انگليسی ياد گرفتم، فارسيشون رو هم ياد بگيرم! به فارسی چطور بايد گفت
third person plural aorist subjanctive passive?
می باشد
بسیار جای تاسف می باشد که مسوولین متعهدی که در راستای آرمان های ملی و اسلامی ما مسوولیت صیانت از فرهنگ مملکت ما را عهده دار می باشند، محض رضای عمر نمی توانند دو کلمه فارسی درست و بی غلط صحبت کرده می باشند.
مخ بنده از اين استفاده مسخره از وجهه التزامی فعل «بود» در حال پکيدن می باشد. در رابطه با نجات دادن جان يک جوان اين مملکت (اين جانب)، بالاغيرتا" اين زبان مادر مرده فارسی را دريابيد.
زياده عرضی نمی باشد.
تاریخ زبان فارسی
نمی دونم که این مطلب به درد کسی می خوره يا نه، اما اين چند وقته که مطالب مختلفی در مورد زبان نوشتم، چندين نفر بهم ايميل زدند و در مورد مسائل مختلف سوال کردند. اکثر سوال ها در مورد مسائل خاص بود که جواب هاشون هم خاص بودند، اما در بين همه اين سوال ها متوجه شدم که خيلی ها، در درجه اول فرق بين زبان و گويش رو نمی دونند، و در درجه دوم هم از تاريخچه زبان فارسی بی خبرند. اميدوارم اين مطلب کوتاه به درد چند نفری بخوره. البته، بهترين کار مراجعه به منابع شناخته شده است در اين مورد، مثل ترجمه کتاب "زبان های ايرانی" که اخيرا" به همت دکتر رضائی باغ بيدی صورت گرفته و چاپ شده. بزودی هم دکتر شروو مقاله طولانيش رو در اين مورد در ايرانيکا منتشر می کنه. من هم يک خلاصه کوتاه در اين مورد قبلا" نوشته بودم.
خيلی ها وقتی که در مورد "زبان های" ايرانی صحبت می کنند، اين اصطلاح "زبان های ايرانی" رو معادل "فارسی" می دونند. من حتی شنيدم که بعضی ها می گند: "کردی يکی از لهجه های فارسيه" (کذا) که البته و صد البته اشتباهه.
ادامه "تاریخ زبان فارسی"اسمهای عربی شده
اگر مثل من اهل خوندن متن های قديمی، از چند قرن اول اسلامی، باشيد، حتما" به مسئله اسم های عربی شده برای آدم های ايرانی برخوردید. آدم هايی که اسم های عجيبی دارند که به نظر عربی نمی ياد، اما کاملا" فارسی هم نيست. مثلا" يکی از پادشاهان سلسله کاکويه، اسمش هست ابوکاليجار!
عربی کردن اسم ايرانی ها در اوايل دوره اسلامی چندين راه داشت. بعضی از اين راه بسيار جالب و تفکر برانگيز هستند، بعضی ديگه هم ساده و قابل فهم.
اولين و ساده ترين راه، تغيير دادن صداهايی بود که در عربی وجود نداشتند. پيروز تبديل شد به فيروز و گشسنپ به جشنسف. البته من هيچوقت نفهميدم چرا خسرو به کسری تبديل شد!
راه ديگه، ترجمه اسمهای فارسی بود به عربی: روزبه پسر اسوار بدل شد به محمد بن مسافر (سرسلسله کنکريان).
راه سوم، تبديل اسم های سخت پارسی ميانه بود به دو کلمه معمول: بسياری از کسانی که اسمهايی مثل آذرنرسه يا ويندفر داشتند، اسمشون به سهل (به معنی آسان!) و يا فضل (به معنی دانش) تبديل شد: نمونه اش فضل بن سهل، يا ابوسهل کوهی، يا سهل بن احمد...
يک راه ديگه، تغيير تلفظی اسمهای فارسی بود که در خط عربی قابل اشتباه بود (و من هم برای توضيحشون مشکل دارم، چون نمی تونم توی يک خط هم فارسی و هم لاتين بنويسم). برای مثال، اسم سیبویه با فتح «ز» و کسر «و» خونده می شد. اصولا" همه اسم های فارسی ميانه که به -ویه تموم می شند رو بايد به صورت «اوی» تلفظ کرد. برای مثال، ابن بابويه.
It should be read "ibn Baboy", not ibn Babwayh; or the name of the grammarian is Seboy, not Sibawayh.
نکته ديگر هم جنسيت دادن به اسم های فارسی بود. مثلا" در فارسی، ما راهی برای تغيير جنسيت اسم نداريم (عربی حميد برای مرد و حميده برای زن). اما در فارسی، کم کم -ه پايانی عربی هم برای مشخص کردن اسم های زنانه به کار رفت: فرزانه و فيروزه و هديه تبديل شدند به اسم های مختص خانم ها.
البته اين موضوع آخر تا دوران ما هم ادامه داره. امروز هم خيلی ها بر مبنای تقارن زبان های اروپايی، با اضافه کردن يک الف به آخر اسم ها، اسم مونث درست می کنند: سهيلا. حتی در بعضی موارد، مردم فکر می کنند که اسم هايی که به الف ختم می شند، حتما" اسم دختر هستند. مثلا" اسم ميترا که در اصل اسم يک خدای مذکره، در فارسی امروزه تبديل شده به يک اسم زنانه.
کسی مثال های ديگری به ذهنش می رسه؟
پانوشت: جهت راحتی خيال ابوکاليجار کاکویه، عرض شود که اسم ايشون یک تلفظ بسيار متفاوت عربی بوده از يک اسم ديلمی. در واقع اسمش هست ابوکارزار: «پدر جنگ» يا به اصطلاح مدرن، «چاقو کش محل»!
لغت سازی و لغت بازی
بعضی کلماتی رو که در عرض صد سال گذشته به جای کلمات فرانسوی يا عربی ساخته شده اند خيلی دوست دارم. به نظرم «خوراکی» و «ضبط صوت» و «فرودگاه» کلمات خيلی "دبشی" هستند.
بعضی ها رو هم اصلا" نمی تونم تحمل کنم: راستش منو ذره ذره هم کنيد حاضر نيستم به هليکوپتر بگم «چرخ بال» يا به کراوات، «درازآويز زينتی».
توجه می کنيد که کلماتی که بهشون راحت تر عادت می کنيم، در بيشتر مواقع ساخته مردم کوچه و خيابون هستند، نه از اختراعات فرهنگستان؟ اونهم فرهنگستانی که کلمه سازانش بقول صادق هدايت انگار فقط به يک نسخه کهنه «برهان قاطع» دسترسی دارند!
اولين باری که يک مکانيک ماشين، اسمهای «سگ دست» و «ياتاقان» رو روی قسمت های يک اتومبيل گذاشت، کاری کرد که کسی حتی اسم فرنگی اين کلمات رو هم نشنيد. همونطوری که همون اوايل ورود «اروپلان» و «ترن» به مملکت (با واسطه «طياره») ، ما «هواپيما» و «قطار» دار شديم.
پيدا کردن معادل، کاريست که سياستگذاران فرهنگی ما که اکثرا" دانش آموخته فرانسه بودند، تحت تاثير سياست های فرهنگی دولت فرانسه و «آکادمی فرانسه» انجام دادند. درست و غلطش بماند، فقط اينکه بعد از 70 سال فعاليت، ديگه خيلی دير شده که در درست يا غلط بودن موجوديت فرهنگستان زبان فارسی شک کنيم.
مساله واقعی در اينجا اينه که اين کلمات تازه ساز و معمول شدنشون، تا چه حدی در جامعه مورد استفاده قرار می گيرند؟ به نظر مياد که هرچقدر زمان ورود کلمه جديد نزديکتر به زمان ورود مفهوم مورد ارجاع باشه، احتمال مقبوليت کلمه جديد زيادتره. «سخت/نرم افزار» الان جزو گنجينه لغات روزمره فارسیه، اما «رايانه» به نظر آينده روشنی نداره. اينترنت و وب و داونلود و سرور و هوست و دومين هم به نظر ماندنی مياند، هرچند که هنوز شايد براشون بشه کاری کرد.
اما راستش رو بخوايد، به نظر من واجب ترين کار، پيدا کردن يک کلمه مناسب برای اين «سورپريز» واموندست! خسته شدم اينقدر همه همديگر رو برای تولدشون، سورپريز می کنند. کسی نظری نداره؟
سخن ويژه
«آمدند و کشتند و کندند و سوختند و بردند و رفتند»
«و بسيار صاحبان کلام گفته اند که در پارسی، سخن از اين ويژه تر نباشد و هرآنچه در اين باب نقل شده است، هم در اين معنی جمع آمده...»
فارسی؟
بيشتر کسانی که زبون مادريشون فارسيه، به راحتی بيشتر کلمات غير فارسی رو تشخيص می دند. کلماتی که از زبانهای اروپايی وارد شده اند (تلويزيون، ماشين، ...) به راحتی قابل تشخيص هستند، هرچند که در بعضی مواقع چنان به زبان فارسی خورانده شده اند که در نگاه اول، به نظر نمی ياند: بودجه، آسانسور...
مردم راه آسونی هم برای جدا کردن کلمات عربی دارند: معمولا" کلماتی که با حرفهای ح، ع، ط، ظ، ص، ض، يا ذ نوشته شده اند رو مردم عربی می دونند.
تعداد کمتری از مردم هم می دونند که کلماتی که با ق نوشته می شوند يا ترکی هستند (قاشق، بشقاب) يا عربی عرق).
البته در تمام اينها، استثناهايی هست: مثلا اسم شهرهايی که با ق نوشته می شند، در واقع عربی شده کلمات فارسی هستند: قم، قزوين.
در چند مورد، مردم اشتباهاتی هم مرتکب می شند که در اينجا، منظور من اشاره به اينهاست. يکی اينکه خيلی ها فکر می کنند حرفهای ث و ذ و غ فقط در کلمات عربی پيدا می شند. اين تصور اشتباهيه. زبانهای ايرانی ميانه و حتی زبان فارسی نو کلاسيک، اين سه حرف رو داشته. به کلماتی مثل مرغ يا کيومرث دقت کنيد، اينها فارسی هستند.
موضوع ديگه، "فارسی" دونستن بسياری از کلماته. فارسی، فقط يکی از زبانهای خانواده زبانهای ايرانيه. در بين زبانهای ايرانی نو، به غير از فارسی، به کردی، پشتو، بلوچی، زازاکی، کمزاری، تاتی، و آسی می شه اشاره کرد. همه اين زبانها، ريشه در زبان باستانی و فرضی دارند که «زبان پيش ايرانی» خوانده می شه.
اين زبان پيش ايرانی در زمانی حدود 4 هزار سال قبل، به زبانهای مختلفی تقسيم شد که از جمله اونها، فارسی باستانی (زبان هخامنشی ها) و اوستايی (زبان اوستا و بخصوص گاثاها) بود. در دوران ميانه (200 قبل از ميلاد تا 1000 بعد از ميلاد) هم زبانهای مختلفی جزو خانواده زبانهای ايرانی شمرده می شدند. از جمله مهمترين اين زبانها، فارسی ميانه (زبان ساسانيان)، پارتی (زبان اشکانيان)، بلخی، سغدی، خوارزمی(زبان مادری ابوريحان بيرونی) و سکايی بود.
همه اين زبانها روی زبان فارسی نو (زبان ما) تاثير گذاشته اند. از جمله اين تاثيرات، کلمات زيادی است که از اين زبانها (بخصوص سغدی) به فارسی وارد شده اند. برای مثال، کلماتی مثل آغاز، ملخ، مغز از زبان سغدی، فغفور و نقره از زبان خوارزمی، و وجب از زبان بخاری وارد فارسی شده اند.
پس از اين ببعد، وقتی که تصميم می گيريد کلمات "غير-فارسی" رو شناسايی کنيد، متوجه باشيد که ريشه خيلی کلمات فارسی در زبانهای ديگر ايرانيست و همه از زبانهای خارجی قرض گرفته نشده اند.
پارسی
يکی از کسانی که لطف کرده و برای مطلبی که در مورد حرف ربط نوشته بودم، نظری نوشته، سوالی کرده که عينا" اينجا می نويسم:
Now, tell us who turned Parsi into Farsi(which is too, an Arabic term for Parsi)? Roba
جواب سوال بالنسبه ساده است. بيشتر ما ايرانی ها می دونيم که در عربی، حرف «پ» وجود نداره. اين قاعده کليه که وقتی در زبان شما يکی از صداهای يک زبان خارجی وجود نداره، يک صدای نزديک به اونرو جايگزين می کنيد. مثلا" در يونانی، حرف «ش» وجود نداره و به همين دليل اسم فارسی «کورش» در يونانی به صورت «کورس» نوشته می شه.
بخاطر همين هم، راحت می شه تصور کرد که چون عربی «پ» نداره، بجاش حرف «ف» رو جايگزين کرده. اما اين مساله از چند نظر مشکل داره. همه حرفها، يک نوع نزديک به خودشون رو دارند که اکثرا" انواع صدا دار يا بی صدای همين حرف هستند (مثل زوجهای ز و س، ک و گ، د و ت؛ هرکدام از اينها از يک مخرج تلفظی مشترک مياند و تنها فرقشون، صدا دار يا بی صدا بودنه).
زوج حرف «پ» (که بی صداست)، حرف «ب» هستش. پس به قاعده، کلمه پارسی در عربی بايد به صورت بارسی می بود. پس چرا فارسی؟
يک دليل که به نظر من منطقی مياد اينه که در تلفظ عربی 1400 سال قبل، صدایی که دقيقا" مثل «پ» يا «ف» باشه وجود نداشته! حرف «ف» در عربی قديم، نشاندهنده صدايی بوده بين اين دو: چيزی شبيه «پف» که در آلمانی امروزه هم وجود داره (هردو رو بايد ساکن بخونيد). در واقع چيزی شبيه پ با بازدم بسيار زياد، يا شايد بهتر باشه بگيم «په».
در نتيجه، فارسی احتمالا" در تلفظ 1400 سال قبل، «پفارسی» خونده می شده که شبيه حرف «پ» در پارسی ميانه بوده و بخاطر همين هم برای اسم زبان به کار رفته.
فارسی و عربی
در صد سال گذشته، به دلايل مختلفی، بخصوص احساسات وطنپرستی، اقدامات زيادی برای جايگزين کردن کلمات خارجی، بخصوص عربی، در فارسی انجام شده. اثرات خوب يا بد اين کار، توسط خيلی ها نقد شده و نه از عهده من برمياد و نه در حوصله اين وبلاگه.
به نظر من، اين اقدام در کل مثبت بوده و با در نظر گرفتن اينکه زبان، يک مجموعه زنده است، خود متکلمان زبان فارسی (من و شما)، تصميم گرفته اند که کدوم کلمات رو ترجيح می دهند و در گفتگوی هرروزه استفاده می کنند (هواپيما بجای طياره و ارتش بجای عسکر جا افتاد، اما هنوز هم مردم سلول رو به ياخته ترجيح می دند).
اما بجز جايگزينی کلمات، يکی از مسائل مهم، مسئله تصحيح دستور زبانه. در حالی که من با وطنپرستی دو آتيشه برای «پاک» کردن زبان فارسی از کلمات عربی (سره نويسی) شديدا" مخالف هستم و فکر می کنم وقتی کلمه ای وارد زبان فارسی شد، جزو زبان ما می شه، در عين حال طرفدار کامل تصحيح دستور زبان هستم (به زودی در مورد اين مسئله کلمات "فارسی" هم خواهم نوشت).
در اينجا، دو تا مسئله دستوری مورد نظرمه. يکی جمع مکسر، و اکثرا" جمع مکسر غلط، عربی برای کلمات فارسی (يا کلمات ديگر غير عربی)، و يکی ديگه، استفاده از پسوند مونث ساز برای کلمات.
در مورد اول، بخصوص در موارد رسمی، مسئله مسخره می شه. مثلا"، کلمه دفتر که يک کلمه يونانيه، به صورت دفاتر جمع بسته می شه. اسم طايفه ارمنی ، تبديل می شه به ارامنه! حالا خوبه که جمع مکسر طايفه های ديگه که تا صد سال قبل معمول بود، حالا ديگه استفاده نمی شند: اکراد (برای کردها)، اتراک (ترکها)،و الوار (لرها)!!! (باور نمی کنيد، مدارک دوره قاجار رو بخونيد!).
جمع مکسر عربی در زبان فارسی قابل استفاده نيست. علامت جمع در فارسی، کلمه "ها" است و در بعضی مواقع "ان" (درختان).
مسئله دوم، استفاده از پسوند "ه" است برای مونث سازی. زبان فارسی، فاقد علامت مونث سازی است. هيچ کلمه فارسی دارای جنسيت نيست، و اگر کلمه ای وارد فارسی شده، حتی اگر در زبان اصلی دارای انواع مونث و مذکر بوده، در زبان فارسی فقط يک جنسيت اون استفاده می شه.
بخاطر همين، استفاده از کلماتی مانند "شاعره"، " مديره"، "زوجه"، و "نجيبه" در فارسی اشتباهه. پروين اعتصامی و ناصر خسرو در فارسی، هردو شاعر هستند، و يک مرد يا يک زن، هردو نجيب .
جانا، سخن از زبان ما می گويی!
«کار اين ملک به رشوه است و عشوه...
رشوه را مال ندارم و عشوه را جمال!»
'va' and 'o'
اميدوارم که خيلی بد نباشه اگر من اينجا خلاصه يکی از مقالاتم رو بنويسم که شايد برای بيشتر دوستان مفيد باشه. اين يک بحث اشکال گيری مدل خداداد نيست، بلکه حل کردن يکی از مسائل زبان فارسيه که اکثر ما، حتی کسانی که استاد زبان فارسی هستند، دچارش هستند.
يکی از مهمترين مسائلی که من بهش برخورد می کنم، دانش ضعيف خيلی از مردم مملکت ما از زبان فارسی، بخصوص از تاريخ و طرز شکل گيری اين زبانه. به نسبت کشورهای ديگه که تا حد زيادی از شکل گيری زبانشون با خبر هستند، ايرانی ها بالنسبه چيز زيادی در اين مورد نمی دونند. جزئيات اين مطلب فرصت بيشتری می خواد که الان نه جاش هست و نه وقتش.
خيلی از مواقع، وقتی ايرانی ها به "فينگليش" (فارسی با خط لاتين) می نويسند، من متوجه اشتباهات اساسی می شم که مرتکب می شوند. يکی از چشمگيرترين اين اشتباهات، استفاده غلط از حرف ربط فارسی، يا همون "و" است.
در فارسی، حرف ربط با حرف "و" (واو) نشان داده می شه. در صحبت هرروزه، اين حرف به صورت "او" تلفظ می شه (سيب او
پرتقال). اما در بسياری مواقع که ايرانی ها سعی در لفظ قلم حرف زدن دارند، اين حرف ربط رو به صورت "و" با فتحه تلفظ می کنند: va
در باور هرروزه مردم، طرز تلفظ به اصطلاح «عاميانه» و به صورت "او"، در واقع يک نوع اشتباه از تلفظ رسمی "و" هستش که در موارد جدی تر، بايد به صورت «کتابی» تلفظ بشه.
اما در حقيقت، اين تصور غلطه! حرف ربط واقعی فارسی، همون «او» هستش! ريشه اين حرف ربط، کلمه «اود» در فارسی ميانه است که با حذف «د» در آخر کلمه، به صورت «او» در آمده.
حرف ربط به اصطلاح رسمی «و»، در واقع يک حرف ربط عربيه و نبايد بطور معمول در فارسی استفاده بشه.
برای نشون دادن اين مطلب، سعی کنيد هر شعر فارسی رو که حرف ربط درش هست، بلند بخونيد:
بريد و دريد و شکست و ببست
يلان را سر و سينه و پا و دست
(که در اينجا همه «و» ها بايد بصورت «او» تلفظ شوند)
همينطور
من و ساقی بهم سازيم و بنيادش براندازيم
حتی در موارد نوشته های نثر در فارسی کلاسيک، اگر «و» به صورت «او» خونده بشه، متن درست تر در مياد:
منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزيد نعمت...
اما به هر دليل، در ادبيات نوين فارسی، استفاده از تلفظ عربی اين حرف ربط (و با فتحه)، جا افتاده و حتی وارد شعر نو شده:
...و مادری بهتر از برگ درخت
و دوستانی بهتر از آب روان
و خدايی که در اين نزديکيست...
البته اگر توجه کنيد، در بيشتر اين موارد، حرف ربط آغاز کننده جمله است که از نظر تاريخی، در زبان فارسی بی سابقه بوده.
حالا ببينيم چرا اين حرف ربط که بايد به صورت «او» تلفظ می شده، از اول به همون صورتی نوشته شده که حرف «و» عربی؟ دليل ساده و اول، استفاده زياد از حرف ربط و آسان بودن نوشتن آن با يک حرف به جای دو حرفه (مثلا" در زبانهای اروپايی، حرف ربط به علامت & تبديل شده) .
اما دليل دوم احتمالا" به يک مسئله نوشتاری ربط داره. خط پهلوی که برای فارسی ميانه به کار می رفت، خطی بود که علامتهای هزوارش (انديشه نگاری) زيادی داشت. اين انديشه نگارها، بيشتر کلمات آرامی بودند که به دليل استفاده زياد در فارسی ميانه، به همون صورت آرامی نوشته می شدند، اما به صورت فارسی ميانه تلفظ می شدند.
يکی از اين انديشه نگارها، انديشه نگار حرف ربط بود که به صورت آرامی «و» نوشته می شد، اما به فارسی ميانه، به صورت «اود» تلفظ می شد.
شباهت زياد اين انديشه نگار آرامی با حرف ربط عربی (عربی و آرامی هردو زبانها سامی هستند و طبيعتا" حرف ربطشون شبيه هم)، باعث اين مسئله شد که وقتی خط فارسی-عربی برای نوشتن زبان فارسی به کار رفت، علامت انديشه نگار آرامی هم به راحتی به يک نوع انديشه نگار «عربی» تبديل شد!
اما کاملا" واضحه که اجداد ما که فارسی خوب بلد بودند، می دونستند که اين علامت رو بايد «او» خوند و در اشعار و نوشته هاشون هم ازش به همين صورت استفاده می کردند. اما در دوران ما، به هردليلی، رشد عربی نويسی و کمبود دانش تاريخ زبان فارسی، باعث شد که تلفظ عربی به عنوان تلفظ صحيح تر و تلفظ فارسی به عنوان تلفظ عاميانه تلقی شوند.
پس يادتون باشه، از اين ببعد اگر حرف می زنيد يا به خط انگليسی مي نويسيد، بنويسيد:
be weblog-e man khosh aamadid o omeedvaaram baaz ham bargardid!
نوشتن اصولی در مورد اصول نوشتن
از اونجايی که در دنيای وبلاگستان مد شده که همه کسانی که اهل بخيه هستند، شروع کنند به توضيحات و رهنمون های سنگين در مورد صحيح نوشتن زبان فارسی، من هم فکر کردم که بايد به سهم خودم چيزی به اين اقيانوس دانش اضافه کنم!
البته همونطور که مطلع هستيد، در حالی که دوستان گرفتار نيم فاصله و تکرار فعل «می باشد» در هر جمله هستند (يعنی به اصطلاح زبانشناسی، بيشتر نگران دستور زبان و رسم الخط هستند)، من بيشتر نگران حفظ کردن همين چهارتا کلمه صحيحی هستم که فعلا وجود داره و قربانی «اوکی» و «کول» نشده.
در همين راستا (و چپا)، متوجه شدم که بعضی ها که می خواند مثلا" لفظ قلم بنويسند و از «ابتذال» شکسته نويسی دست بردارند، بقول نجف دريابندری يک کم زيادی تلاش می کنند و از آنطرف زياده روی می فرمايند!
يکی از مهمترين و دردناک ترين اين تلاش ها، نوشتن «من را» بجای «مرا» است. بله، بنده هم استظهار دارم که مرا از به هم چسبيدن من و را به وجود آمده، اما جان من، شما هم باور کنيد که اين اتفاق همينطوری کتره ای و بی دليل نيفتاده! من را شکل «درست» من را نيست، خود مرا درسته!
بعضی وقتها زرنگی زياد مايه جوونمگريه.
قر زنی شتابزده
قُر زنی شتابزده!اينروزها راستش اتفاقات زياد جالبی نمی
افته که براتون بلاگش کنم. بعد از مسافرت شيراز، دوروز ديگه موزه ايران باستان بودم و داشتم پروژه رو تموم می کردم، بقيه وقت هم به لهو و لعب با
دوستان گذشت و از اين حرفها!
اما چيز جالبی که من متوجه شدم اينه که بعضی از مردم، روزنامه نمی خونند و
اخبار نگاه نمی کنند که اعصابشون از شنيدن اخبار خرد نشه. قضايای ما اما
جور ديگريست. اخيرا" متوجه شدم که من تلويزيون نگاه نمی کنم و روزنامه نمی
خونم و راديو هم گوش نمی کنم که مجبور نشم اشتباهات املايی و دستوری و
ساختاری موجود درشون رو تحمل کنم. اخبارگوها و نويسنده ها اشتباهات چنان
فاحشی می کنند که يا آدم خنده اش می گيره، يا از عصبانيت می خواد موهای سر
خودش رو از ريشه بکّنه!
برای مثال: شبکه اول امروز در «راستای» سال پاسخگويی ملت به دولت، داشت
تبليغ يک برنامه جديد رو می کرد که مخصوص پاسخگويی مسئولانه به مردم. تا
اينجاش درست، اما اسم برنامه جالبه: «پرسمان»! ای دل غافل! کدوم شيرپاک
خورده ای پسوند «مان» فنارسوی (مثل «راندمان») رو به خورد زبان فارسی داد؟
اول گفتمان داشتيم که از بعضی سياستمداران فعلی بعيد نبود، اما حالا متولی
فرهنگ مملکت، برامون پرسمان درآورده! پسوند حالت نقلی در فارسی، «-ِش»
هستش، مفهوم سوال رو می شه با کلمه «پرسش» نشان داد، يا اگر منظور پرسيدن
و جواب متقابله، پرسش و پاسخ، اما «پرسمان» حيوانيست که از شتر-گاو-پلنگ
هم غريبتر است و با هيچ چسبی به بيخ ريش زبان فارسی نمی چسبد.
زياده جسارت است.
امام بومیم
اين ترم، توی دانشگاه برکلی مشغول ادامه
دادن پارسی باستان هستم (زبان شاهنشاهان هخامنشی). از شما چه پنهان، من با
اينکه الان 10 سالی می شه بقول معروف "اينکاره" هستم، اما خودم بهتر از
هرکسی می دونم که در ياد گرفتن دستور زبان کلی مشکل دارم. پارسی باستان هم
که ماشالله به آلمانی و روسی گفته غلط نکن، يعنی از مذکر و مونث بودن
اسمها و تثنیه و جمع که بگذريم، هشت تا هم حالت مختلف صرفی داره و قس
عليهذا!
خلاصه که کارم در اومده و سر کلاس وقتی بقیه مشغول خوندن و ترجمه
کردن کتیبه داريوش در الوند هستند، من عين بچه کلاس اولی ها نشستم و سعی
دارم بالاخره بفهمم اين «وزرکا» حالتش فاعلی يا مفعولی يا خطابی يا يکی
ديگه از اين حالتها! خجالتش هم در اينه که من ايرانيم و اين زبون هم به
هرحال پدربزرگ زبون مادری من، بعد فرانسويه بهتر از من می فهمه داريوش چی
می گفته.
همه اينها مقدمه ای بود برای يک کلمه که توی اول متن يکی از
کتيبه ها بهش برخورديم. اينطوری نوشته شده (به آوانويسی با خط لاتين ):
baga.vazrka.auramazda.hya.imam.bumim.ada...
(کلمه به کلمه يعنی: خدای بزرگ اهورامزدا که اين سرزمین را آفريد)
حالا من با جديت تمام در صدد پيدا کردن حالتهای دستوری اين کلمات، بخصوص
«هیا» و «بوميم» هستم که يکدفعه جناب پرفسور لوده ما می گه:«البته در
اينجا شخص "امام بوميم" که از دانشمندان معروف اسلاميه رو به جا
مياريد!!!». نتيجه هم حالت بهت زده ما برای سه چهار ثانيه و بعد هم خنده و
به هم ريختن کافه و بالاخره هم ما نفهميديم اين «بوميم» حالت مالکيته يا
حالت مفعولی! اين هم از نتايج تحصيل در نزد اساتيد بزرگ.