حکايت شير و بزغاله کوهی
1- بازی ترکيه و کرواسی رو تماشا کرديد؟ من دقيقه 117 يک رستوران پيدا کردم، پنج دقيقه آخر رو که دوتا گل بازی توش بود ديدم! شماها اين همه وقت هدر داديد...
2- کنسرت 127 خيلی جالب بود، هرچند که گروه مورد نظر به شدت آب رفته بود و به کمک چند دوست خوب، کار به هم جوش خورد. کارشون اما خوب بود.
3- در همون حيص و بيص، يک دوست قديمی دوران دبيرستان رو هم پيدا کردم!
4- هروقت مقاله ای در مورد جاده کذايی ابريشم می خونم که سعی در نشان دادن ريشه های تاريخی بين شرق و غرب داره، اگر نويسنده اروپايی باشه، تمام توجهش به روم و يونانه. در صورتی که نويسنده چينی باشه، همه چيز می شه چين و حتی تاجيکستان و افغانستان هم تبديل می شوند به «آسيای مرکزی چين»!!! جديدا" از اونجايی که احساسات دگر-فرهنگ دوستی ملت قلمبه شده، همه سعی می کنند نونی هم به «ملل بدون تاريخ» (به قول اريک ولف) قرض بدند. نتيجه اش هم اينه که کلی پيزور لای پالون هند و بقيه می گذارند (که البته به حق هم هست) و برای اينکه نشون بدند که نژادپرست نيستند، ذکری هم از «دريانوردان عرب» می کنند (کدوم هاشون؟). اين وسط يک فيل بزرگی توی اتاق هست که همه سعی دارند از وجودش چشم پوشی کنند.
5- هامومک مورچه داره...
6- کتاب صدسال تنهايی رو خونديد؟ عشق سالهای وبايی رو چی؟ خوب مبارک باشه، اما صدسال وبايی رو هم خونديد؟!!!
7- بنده به گوگرد حساسيت شديدی دارم. تا حالا ازش با خبر نبودم که دليلش هم اين بود که تا حالا کبريت نخورده بودم...
8- آلوچه خانم، خوبی؟ پسره چطوره؟
9- شماها تا حالا ايروان رفتيد؟ چطوره؟
10- تيتر اين مطلب هيچ ربطی به خودش نداره.
10- اين دفعه بهتون تخفيف دادم، فقط 10 مورد مزخرف...
قبل از توفان
آخر هفته گذشته که يک تعطيلی چهار روزه برای عيد شکرگزاری در امريکا بود، رفتم برکلی ديدن خانواده. چقدر دلم برای اين شهر و کلا" منطقه خليج سانفرانسيکو تنگ می شه. جاتون خالی يک مهمونی هم رفتم که چند نفر از بلاگرهای باحال توش بودند و خلاصه کلی کيف داد که صورت کسانی رو که وبلاگشون رو می خونم، از نزديک ببينم.
دو روز ديگه مونده به امتحان شفاهی که توش بايد کلی از اطلاعات نداشته باستانشناسيم رو برای مردم تعريف کنم. دعا کنيد!
وبلاگ نسيه
وبلاگ نويسی انگار ديگه فاز نمی ده. يعنی يک موقعی بود که راه می رفتم و به هرچيزی که برمی خوردم، براش سوژه وبلاگ فکر می کردم. شايد مسئله اش اين بود که بقيه هم وبلاگ های قابل خوندن می نوشتند و آدم يک کمی به اين قضايايی که وبلاگ نويسی نوع جديدی از ارتباط برقرار کردن و اطلاع رسانيه علاقه پيدا کرده بود. اما فعلا" که الحمدلله دنيای وبلاگ های فارسی هم شده مثل خود جامعه ايران: آدم از زندگی کردن توی هردوش سير می شه!
به هرحال، الان قضيه بيشتر اينه که پنج شنبه آينده بايد قسمت دوم امتحان شفاهی دکترام رو انجام بدم (بخش باستانشناسی و تاريخ اقتصادش رو) و کلی سرم شلوغه. دارم مرتب می نويسم و می خونم. يکی کمی جهت کلی پايان نامه ام رو از تجارت و بازرگانی به توليد محلی و کشاورزی تغيير دادم و براش دارم زبان بلخی می خونم. خلاصه هروقت به فکر اين ميفتم که چيزی برای وبلاگ بنويسم، به نظرم می رسه که بهتره وقت بيشتری برای نوشتن پايان نامه ام بگذارم.
شايد هم کرمم گرفت و نوشتم. نقدا" برکلی هستم برای عيد شکرگذاری اينجا. متوجه می شم که چقدر به لس آنجلس عادت کردم، متاسفانه!
برگشتم
مدتی اين مثنوی تاخير شد
محلتی بايست تا خون شير شد
الان يک مطلب بلند نوشتم که توسط ام تی خورده شد! حوصله دوباره نوشتنش رو ندارم. مختصر اينکه الان لس آنجلسم، بالاخره. کلی کار دارم. دارم دنبال خونه و زندگی می گردم چون آپارتمان ندارم. متاسفم که به دليل نداشتن اينترنت، نتونستم اونطور که می خواستم جزئيات مسافرت امسال رو بنويسم، اما سعی می کنم قسمت های مهمش رو بنويسم و عکس زياد بگذارم.
تا بعد...
حافظه جمعی
من معمولا" در مسافرت های زياد عکس نمی گيرم. يکجورايی از اينی که همه از يک جاهای خاصی هی عکس برمی دارند لجم می گيره و از يک نظری هم به اين فکر ميافتم که خوب هزاران نفر از مثلا" اهرام ثلاثه عکس گرفته اند، حالا من يکی عکس نگيرم اتفاق زيادی در دنيا نميافته، هرچند که هميشه دلمشغولی نگه داشتن خاطره رو داشتم و دارم.
اما با ديدن اين ويديو که درش يک تکنولوژی جديدی که بقول سازنده اش، «عکس ها رو به صورت خاطره جمعی درمياره و به هم ديگه پيوندشون می ده»، نظرم عوض شد! از امروز، از همه چيز عکس می گيرم و سعی می کنم بگذارمشون روی اينترنت!
تکه پاره...
1- هوای شمال اروپا غير قابل پيش بينی کامل است!
2- لندن يا استانبول، اينست مسئله...
3- کريستيان امانپور از ملکه اليزابت داره لقب می گيره...
4- فيلم «جنگ و صلح» به شدت طولانيست...
5- قضيه خره چی شد؟
6- رمزی بودن اين نوشته ها کماکان ادامه دارد.
7- ای بابا، نمی شه ما لای يک روزنامه رو باز کنيم و عکس اين رافائل نادال رو نبينيم؟
8- در همين راستا، دلم اينقدر به حال راجر فدرر سوخت که نگو، آخی، بيچاره چرخش پنچر شد...
9- چطور می شه از شر نگاه يک وری به تاريخ خلاص شد؟
10- کورت والدهايم بيچاره هم مرد، آخی!
11- سيراف يک موقعی از بغداد هم بزرگتر بوده، الان؟ دهکده طاهری....
12- «مرگ شايد صومعه شخصی من باشد»
13- کسی تا حالا با قطار از ترکيه رفته ايران؟
14- شهر انطاکيه هم يکروزی از رم بزرگتر بوده، الان؟ يک شهر درجه سه در جنوب ترکيه...
15- اينطوری که شد، ری و بلخ و استخر رو هم يادتون نره...
16- داره خيلی يکنواخت می شه، نه؟
17- يک خواننده درجه دو ايرلندی يکی از 100 نفر پولدارترين آدم های دنياست
18- بعضی هنرپيشه ها به بعضی فيلم ها اصلا" نمياند...
19- بالاخره سوروس سنيپ دوسته يا دشمن؟ هری پاتر می ميره يا قراره ما هنوز هم ميخ خانم رولينگ بشيم؟
20- مرگ بر اسکاتلند!
21- اين نوشته ها رو اول به صورت مدرن، بعد پست مدرن، بعد هم پست پست مدرن بخونيد...
22- اگر چيزی دستگيرتون شد، به من تلغراف کنيد...
23- خدا به من که عقلی نداده، پولی دستگير شما شد؟
24- با اجازه...
25- اه...بريد يک صفحه ديگه....
26- لينک ها طرف چپ هستند...
27- آبباريکللا!
تکه تکه!
از اين نوشتن تکه تکه مدل خانوم حنا يا زيتون خوشم اومده. بقول ناصرالدين شاه: "تصميم گرفتيم امتحان کنيم"!!!
1- دنیا داره با آخر می رسه: ابراهيم گلستان در يک جمع پيداش شد!
2- اين سارکوزی چرخی از همه چمبر بکنه که بيا و ببين!
3- قديما هرکسی می رفت يک دهی، اول می بردنش خونه کدخدا که اظهار ادب کنه و در ضمن دستش بياد که ريش و قيچی دست کيه. حالا هم هروقت برای کار و کنفرانس و سخنرانی کسی جايی می ره، بايد حواسش باشه که به ريش سفيدان محلی احترامات فائقه رو بگذاره که سر راهش سنگ اندازی نکنند.
4- امشب رفتيم يک کنسرت موسيقی کلاسيک در يک کليسا. خواننده اش هم خانم استادمون بود که در روز روشن، آدم باورش نمی شد اهل کنسرت دادن باشه.
5- يک ماشين کهنه داشتم که مال خودم نبود، مال دست سوم مادرم بود. اهداش کردم به يک موسسه خيريه. حالا توی شهر ماشين های دنيا، من موندم و دو عدد پا!
6- اينهايی که راجع به دخترهای ايرونی می گن درسته؟
7- همه عکس بچه هاشون رو می گذارند روی وبلاگشون. من که بچه ندارم، عکس کی رو بگذارم؟
8- شروع کرده ام به نگاه کردن فيلم های خيلی قديمی. جدی جدی که صنعت سينما هرروز داره پس رفت می کنه.
9- اين چه چيزی رو در مورد جامعه ايران نشون می ده که مسعود ده نمکی فيلم ديدنيش رو ساخته؟
10- کسی سه تا کتابخونه چوبی مجانی نمی خواد؟
11- راکت تنيسم رو اينقدر محکم کوبيدم زمين که قرچی شکست. پول هم ندارم برم يکی ديگه بخرم. بدبختی هی!
12- فعلا" سه تا ورقه دارم برای نوشتن، بجاش نشستم دارم اين مزخرفات رو سرهم می کنم. ای بابا!
13- عددش نحسه. بقول خانوم حنا می کنمش جايی که دق و دلی هام رو سر آدمها خالی می کنم: پائولو کوئيو
14- ديگه چيزی به ذهنم نمی رسه...
15- ای بابا، برو ديگه!
16- دهه، هنوز که اينجايی!
17- شب خوش!!!
بازی آرزو
اولا" ممنون از همه کسانی که برام در مورد مطلب قبلی نظر گذاشتند. حالم بهتره فعلا" و امیدوارم از این ببعد بهتر هم بشه!
پرستو منو دعوت کرده به اين بازی آرزو. راستش مجبور شدم برم چندتا از مطالب قبلی بقیه رو بخونم تا بفهمم منظور چيه، اما بفرمائيد
1- آرزو می کنم تمام کتاب های مورد نیاز برای کارم رو داشتم
2- آرزو می کنم همه آدمهايی که فکر می کنند اگر شما با عقيده هاشون صد در صد موافق نيستيد، معنيش اينه که با همه چيزشو مخالف هستيد، متوجه بشند که دنيا سياه و سفيد نيست و آدم می تونه عقايد مختلف و حتی به ظاهر متضاد رو در خودش جمع کنه
3- آرزو می کنم که تمام زندانيان سياسی در ايران آزاد بشند و خانم ها بتونند به اين چهارتا آزادی واضح و لازمی که حقشونه و حتی خيلی بيشتر از اونها هم حقشونه، زودتر دست پيدا کنند
4- آرزو می کنم تمام کتاب تن تن های فارسيم رو دوباره پيدا کنم (لعنت به کسی سه تاشون رو کش رفت!)
5- آرزو می کنم يکروز همه ماشين های دنيا از کار بيفتند و آدمها مجبور بشند پياده يا با اتوبوس و مترو سرکار برند و همديگه رو ببينند و با هم دوباره آشنا بشند.
حالا نوبت صنم و شيده و فرجام/آلوچه و کوزه و ولگرد خانه!
موسيقی ايرانی...
من زیاد اهل موسيقی «ايرونی» نيستم، منظورم ابی و ليلا فروهر و سوزان روشن و بلک کتز و از اين حرفاست. نه اينکه مشکلی باهاش داشته باشم، منظورم اصلا" دماغ بالايی و ادای روشنفکری در آوردن هم نيست، اتفاقا" از بعضی هاش (مثل داريوش و بعضی آهنگ های شيش و هشتی) لذت هم می برم، اما به هرحال زياد «تو نخشون» نيستم.
از موقعی که اوهام سرولکه اش پيدا شد، به موسيقی جديد ايران علاقه پيدا کردم، هرچند که آلبوم آخرشون زیاد خوب نبود. يادمه چندسال پيش که ايران بودم با شيده يک کنسرت هم رفتيم از يک گروهی به اسم «تابو» که متاسفانه انگار هيچ وقت به مرحله پخش نرسيد. از خيلی آهنگ هايی که توی فستيوال تهران اونيو هم بود خوشم ميومد و بعضی هاشون رو روی آی پادم هم دارم. کيوسک که شده يکی از گروه های محبوبم و فکر کنم تا حالا حداقل 20 نفر رو مجبور به خريد سی دی شون کرده ام، چهارتاشون غير ايرانی!!!
اين چند هفته گذشته هم که سرم شلوغ بوده، برای تفريح و تنفس، دنبال موسيقی جديدتر گشتم و از بين کلی اونهايی که ديدم، از دوتاشون خوشم اومده. يکيشون «آبجيز» که می بينم دارند محبوب می شند، يکی ديگه هم «لاله» که دختر ايرونيه که توی بلاروس و آلمان و سوئد بزرگ شده و به سوئدی و انگليسی و تک و توکی هم فارسی، آهنگ های خيلی قشنگی می خونه. آبجيز که آهنگ «ادعا» شون عاليه، اما لاله فکر می کنم از بين همه کارهاش از «برادربزرگه» و «فردا زندگی کن» بيشتر از همه خوشم اومده باشه! در قسمت ويديوهاش بگرديد و هردو رو گير مياريد با اين اسمها:
"storebror" and "live tomorrow".
زنده باد موسيقی دانهای با استعداد ايرانی...
لاک پشت
نه فقط در جواب، بلکه بيشتر به عنوان ادامه دادن بحث و جلب توجه ملت به اينکه مسائل تاريخی رو نبايد با ديد قديمی نگاه کردم، برای ايرانيان.کام دوتا مطلب کوتاه نوشتم (اولی و دومی). قصدم اصلا" نه بحث بود و نه کوبيدن کسی، بلکه شروع يک نگاه واقعی به قضايای فتح ايران از طرف اعراب. واقعا" هم از کسی که اين بحث رو شروع کرده بود متشکر بودم و هستم و ازش هم خيلی روراست در اول نوشته هام تشکر کردم، هرچند که چون نگاهش رو غلط و برمبنای يک طرز نگاه غير علمی به تاريخ می بينم، از انتقادش هم خودداری نکردم.
بدی قضيه اينه که حالا ايشون بجای اينکه جواب منو توی همون محلی که هردومون برای انتشار انتخاب کرديم بده، رفته نشسته گوشه و کنار و بدگويی کرده، در يک نوشته بی ربط هم حتی به من و يکی از دوستان خيلی خوبم تکه ای هم انداخته که بخيال خودش يعنی به در بگه که ديوار بشنوه. متاسفم از اين موضوع چون واقعا" قصد باز کردن علمی يک مطلب رو داشتم، نه حسادت و بدگويی و پشت هم اندازی و فحاشی. ايشون به بنده خطاب «دانشمندک جوان» رو داده اند که دانشمندش لطف زياديه و کاف تصغيرش هم بی انصافی و جوان بودندش هم خدا می دونه. اگر قضيه به سن بود که لاک پشت و کلاغ از همه داناتر بودند.
حالا خودتون رو زياد ناراحت نکنيد و بجاش داستان خنده داری در مورد شارلمانی، نوشته خودم، رو بخونيد!
خود-سرکوبی
راستش دخالت در معقولات اصولا" به من نيومده، يعنی هروقت که سعی کردم تو کاری که به من مربوط نبوده دخالت کنم و شايد کمی جوشش بدم، نتيجه اش برعکس دراومده. در نتيجه می ترسم خودم رو هم داخل اين قضايا کنم.
اما می دونيد که قبلا" هم گفته ام که زياد داخل دنيای مجازی ايرانی، يا بقول اين دوستان سوپر مدرن، بلاگوسفر و از اين حرفها نيستم. نوشته ام هم که از اينکه وبلاگ رو جدی کردند و اسمش رو گذاشتند «سايبر ژورناليسم» و قس عليهذا زياد دل خوشی ندارم. يعنی خيلی ها اينقدر تکنولوژی سريع حرکت کرده بود که از خودشون هم جلو زدند و قبل از اينکه هنوز کسی بتونه دست چپش رو از دست راستش توی اين دنيای مجازی تشخيص بده، براش قاعده و قانون ريختند و پيشبينی کردند. هنوز عرقش خشک نشده، پيشنهادات بلند بالا ارائه می شد و تا حالا من خودم از چهار تا رساله دکترا در مورد وبلاگ نويسی فارسی اطلاع دارم. مجلات راه افتاد و گروه ها و دسته ها و سايت هايی که از وبلاگ برای خدمت و خيانت و سرگرمی و بقيه می خواستند استفاده کنند. بدتر هم اينکه مردم شروع کردند به مصاحبه و سخنرانی کردن در موردش و قرار گذاشتن و بحث کردن در مورد چيزی که به هرحال هرکاريش کنيد، جنبه شخصيش به جنبه عموميش می چربه و اگر هم نچربه شايد اصلا" فايده ای هم نداشته باشه.
گير دادن و فحش نوشتن و بی احترامی و از اين حرفها که الحمدلله در جامعه وطنی سبيله و از وبلاگ ها هم غايب نبوده و چند نفری رو که اولا برای خودشون کلی گل کرده بودند به تعطيلی کشوند. اما قضيه به هرحال شخصی بود و می شد کاريش کرد. مشکل از موقعی پيدا شد که اين مسئله «رسالت» کذايی که وبال گردن ادبيات و نقاشی و سينما و موسيقی و همه چيز هنری ما هست، به وبلاگ هم سرايت کرد. حالا ديگه همه خودشون روجدی گرفتند...
اما چند وقتيه که قضيه خيلی جدی شده. وبلاگ و وبلاگ ستان داره خودش رو از درون نابود می کنه. دسته بندی ها جدی شده. فلان کسک رسما" خائن شده برای عقايد تخمی که صادر می کنه، انگار به حرف گربه کوره بارون مياد! يک گروه شده اند دشمنش. اون يکی سعی می کنه برای يکی ديگه پاپوش بدوزه، فحاشی سيستماتيک شده الحمدلله. مردم رک شده اند و پته رو آب می ريزند و رو می کنند که ستاره های خودساخته پيزيشون باد می ده. وبلاگستان شده محل دشمنی و زيرآب زنی و آدم فروشی صرف.
حالا که مدت هاست همه در مورد«اثرات گسترده سياسی و اجتماعی وبلاگ نويسی در جامعه جوان ايرانی» مقاله و رساله نوشته اند و سخنرانی کرده اند، بد نيست که کسی هم در مورد مراحل تخريب از درون و پاشيده شدن وبلاگستان مصنوعی ايرانی هم چيزی بنويسه. فکر می کنم در طولانی مدت، انجام دادن يک روانکاوی جمعی از گروه وبلاگ نويسان ايرانی برای مطالعه جامعه شناسی ايران و بررسی شکل گيری و تغيير شبکه های اجتماعی بد نباشه. کمتر پيش مياد که اين مقدار عظيمی از اطلاعات که الان در وبلاگ های ايرانی در مورد برخورد های اجتماعی وجود داره، به صورت مکتوب و قابل دسترس موجود باشه.
در مورد وبلاگستان: فکر می کنم مثل ساختمانی که از کاه ساخته شده، بزودی فرومی ريزه. اما شايد مثل ققنوس از خرابه ها و خاکسترهاش، يک ساختار ديگه که اينقدر زورکی «متشکل» نبوده باشه سر در بياره...
وقاحت
بقول قدیمی ها، اوا خاک به گور!
بدبخت ها رو گرفته اند به جرم مسافرت. بهشون می گند خرید و نمی فهمید و ما باید ارشادتون کنیم. زندانيشون کرده اند و ساعت 12 شب بازجويی. اتهام هم احساس ناامنی دولتی که احساس می کنه که انتقاد يعنی براندازی. که هرکسی که تلاش کنه، يعنی داره تلاش می کنه بر علیه اونها، اونهم توی مملکتی که ضرب المثلش هست «آنکه حساب پاکست، از محاسبه چه باک است»؟
بعد اين طرف خط، يارو نشسته کنار گود، داره به به چه چه می کنه از اينکه چقدر خوبه که بجای اينی که اينها رو بهشون تجاوز کنند و کتکشون بزنند، باهاشون رفتار انسانی کرده اند!!!
بقول گفتنی، اين هم نبود ديگه می خواستيم چو کنيمشون؟؟
ستاره شناسی
یک کار انجام شد، يک وبلاگ جايزه به خودم...
اين چند هفته گذشته، اثرات لس آنجلس يک دفعه روی من زیاد شده و اون چيزهايی که آدم فکر می کنه توی اين شهر بی در و پيکر می شه پيدا کرد، عملا" طرفهای من پيداشون شده!
توجه بفرماييد: لس آنجلس شهر هاليوود و سينما و موزيک و از اين مزخرفاته، صحيح؟ اينقدر قراره توی اين شهر ستاره سينما و خواننده گروه راک ريخته باشه که آدم بايد مواظب باشه پاشو روشون نگذاره، صحيح؟
اما من دوسال و نيمه اينجام و معروفترين آدمی که ديده بودم، جناب مراد برقی بود! خلاصه گفتم همه اين ستاره ها يکدفعه تصميم گرفتند تا ما اومديم اينجا، مهاجرت کنند به يکجای ديگه؟
اما يک دفعه، در عرض سه هفته، من هی ستاره بارون شدم، ملاحضه بفرمائيد:
1- در حال مسافرت به برکلی برای ديدن خانواده محترم. کی جلوی بنده وايساده توی صف؟ جناب شهرام شب پره.
2- وسط خيابان در حال قدم زدن. بعض شما نباشه، خانم زيبايی با يک آقايی. نگاه طبيعتا" جلب خانم می شه، اما آقا کی باشند؟ مت ديمون!
3- وسط دانشگاه يو سی ال ای در حال دويدن به طرف کلاس. يک فروند آدم چاق جلوی آدم سبز می شه که عينک آفتابی بزرگی هم به چشم زده. قيافه آشناست، به خيال اينکه از دانشجوها يا استادهاست يا يک چيزی تو همين مايه، سلام بی حالی ارائه شده و بعد راهی کلاس. حدود پنج ثانيه بعد: ای بابا، اين جيسن الکساندر بود!!!
4- ديشب، جلوی سينما برای ديدن يک فيلم مزخرف به همراه دوستان. منتظر دوستان هستم که شخصيتی با ريشها نتراشيده و شلوار گرمکن، به همراه يک پسر بچه 14-15 ساله پديدار می شود و خيلی راحت دوتا بليت برای همان فيلم ابتياع فرموده 10 دقيقه بعد دو صندلی آنورتر جلوس می نمايد: رابرت داونی جونيور!
فکر می کنيد اينها دارند جاسوسی منو می کنند که بعدا" راضيم کنند برم توی يکی از فيلم هاشون بازی کنم؟؟
جنگ پشه در حبشه
نمی دونم کسی از ایران یا بقیه جاهای دنیا این قضیه رو دنبال می کنه یا نه، اما من از حدود یک ماه پیش که توی نیویورک تایمز یک خبر به ظاهر بی گناهانه در مورد صف کشیدن نیروهای اتیوپی در جلوی مرزهای سومالی رو خوندم، به کل قضیه علاقه مند شدم و دارم یک مجموعه خبرها و مقاله های اينترنتی در اين مورد رو جمع می کنم که ببینم اثرات این تئوری جدید «جنگ پيشگيرانه» تا کجا کشیده می شه.
البته اگر جزو اون دسته دوستان سوپر مدرنی هستید که عقیده دارید قدرتهای بزرگ وظیفه دارند به بقیه دنیا آزادی و دمکراسی خقنه کنند و هرکی قداره کش محل باشه بايد به ضرب دگنک بقیه رو هم به راه خودش بياره که شايد از کل قضیه لذت هم ببريد. اما به هرحال، متشکر می شم که اگر از مقاله يا خبری در اين مورد اطلاع داريد بهم خبر بديد...
زلزله
توی اين منطقه اطراف خليج سانفرانسيکو، که برکلی هم جزوشه (نگفتم بهتون که يک هفته است آمدم برکلی برای ديدن خانواده محترم) يکی از عادی ترين اتفاقات اومدن زلزله است. کل منطقه روی دو گسل بزرگ زلزله واقع شده و تعداد زيادی زلزله تقريبا" هرهفته کمی منطقه رو تکون می ده. اکثريت قريب به اتفاقشون اينقدر خفيف هستند که آدم ها احساسشون نمی کنند، اما هرچندوقت يکبار، زلزله های بالای 3 ريشتر هم مياد که قفسه ليوان ها رو تکون می ده و محسوسه. يکی از بزرگترين وحشت های همه هم "گنده هه" هستش که قراره بياد و بزنه کل منطقه رو نابود کنه!
حالا اين ها رو گفتم که بگم يکدفعه از چهارشنبه تا امروز، سه تا زلزله سه و نيم تا چهار ريشتری اينجا اومده. امروز صبح بخاطر يکيشون از خواب بيدار شدم که خونه رو تکون می داد. خيلی جالبه و به آدم ديد متفاوتی از زندگی می ده. اگر مجبور باشی به اين فکر کنی که هرلحظه ممکنه اين خونه های چوبی اينجا روی سرت خراب بشه و تمام زندگيت از بين بره، نگاه جديدی نسبت به زندگی پيدا می کنی.
فعلا" همه چيز سالمه، تا بعد چی بشه...
بازی اول زمستان
از اين کار سلمان در مورد راه انداختن بازی شب يلدا، و حالا به گفته پرستو بازی شروع زمستان، خوشم اومده. اين هم پنج تای من!
1- اصولا" ترسو هستم و از خيلی چيزها می ترسم، اما از همه بيشتر از بلندی!
2- از بادمجون، کدو، و باميه خيلی بدم مياد...
3- با اينکه از خوندن کتاب خوشم مياد، اما هيچوقت از مدرسه و درس خوشم نيومده
4- احتمالا" بدترين دروغگو و رسواترين خالی بند دنيا هستم: اگر من چاخان کنم براتون، سر سه سوت می فهميد!
5- اول که وارد دانشگاه شدم، بجای تاريخ و زبان که الان شده اند زندگی و کارم، رشته زيست شناسی و ژنتيک می خوندم.
حالا نوبت کيه؟ پيام، صنم، کوزه، آلوچه خانم، کيوان، و جوانه.
شب يلداتون اميدوارم خوش گذشته باشه...
الکل طبی و الکل توريستی
اين مقاله رو که لينکش رو حسين داده بود می خوندم که به ياد يکی از حرف هايی افتادم که مدتهاست بين من و دوستانی که می شناسمشون مطرح می شه.
خيلی وقته ملت متوجه شده اند که توريست خارجی همچين بد هم نيست و آدم می تونه ازش کلی پول دربياره، حالا غير از اينکه چيزی هم ياد بگيره. دستندرکاران سازمان توريسم کشور هم شايد متوجه شده اند که اون شاهی که پشت سر خود مرده اش فحش می دادند و به جشن های دوهزار و پانصدساله اش خرده می گرفتند، قصدش همچين هم بد نبود و با همون جشن های پرزرق و برق، کلی تصوير مملکت ما رو کرد توی صفحه تلويزيون ها و سينماهای دور دنيا و شايد کارهاش در طولانی مدت خيلی هم به نفع صنعت توريسم مملکت تموم می شد.
سالهاست که می بينم به طرق مختلف، مسوولين سازمان گردشگری و ايرانگردی هی صحبت از جذب توريست می کنند و هی طرح های بلند و عريض و طويل صادر می کنند. بيشتر آدم هايی هم که ايران زندگی می کنند يا مرتب به ايران سفر می کنند، می تونند راحت مشکلات جذب توريست رو براتون بشمرند. از غلاظ و شداد دولت و «خواهر حجابت رو رعايت کن» گرفته تا نبودن هتل درست و حسابی، ساختار حمل و نقل قابل اعتماد، پول غيرقابل اعتماد، و... بعضی از چيزهايی هستند که هرکسی می تونه براتون در موردش صحبت کنه.
اما يکچيزی هست و اونهم درک کليه از توريسم. توريست آلمانی يا فرانسوی يا انگليسی که مياد ايران، سيستم گردشگری ايران محکومش می کنه به اعمال شاقه بجای گردش و لذت! مردم فکر می کنند «ما اين همه چيزهای ديدنی داريم، توريست ها هم برند تخت جمشيد و پاسارگاد و کنگاور و بقيه روببينند!». کسی نمی گه که اين يارو که تمام سالش رو کار کرده و پولش رو گذاشته رو هم و اومده دوهفته گردش، نيامده که شکنجه بشه! ديدن «افتخارات ملی» يک قسمتی از قضاياست، اما طرف می خواد راحت باشه، توی يک هتل خوب بخوابه، غذای مناسب بخوره (نه هرجايی که راننده اتوبوس نامرد باهاش قرارداره و چلوکباب گوشت الاغ به خورد آدم می ده) و آخر روز هم می خواد دست زنش رو بگيره و بره بشينه يکجا يک ليوان شرابش رو بخوره و فرضا" يک برنامه موسيقی يا رقص يا تئاتر نگاه کنه، يا اصلا پاشه بره خودش برقصه و کيف کنه!
اما ما می گيم نخير. بايد ساعت 8 صبح از خواب پاشه، همون صبحونه ای که ما بهش می ديم بخوره، بشينه سوار اتوبوس و دوساعت برونه و بره پاسارگاد. زير آفتاب داغ به افتخارات گذشته ما نگاه کنه، دوباره سوار اتوبوس بشه و بره درب داغون ترين رستوران سرراه غذا کوفت کنه، شب هم توی هتل (حالا حداقل هتل های جديد شيراز خيلی خوبند) بشينه و يک شام بخوره بعد هم بچپه توی اتاقش يا حداکثر بره حافظيه که بفهمه ما ايرانی ها چقدر شپشمون منيجه خانمه!
دم دريا هم که می ره نه خودش و نه خانمش حق مايو تن کردن و شنا کردن ندارند مگر اينکه توی پلاژهای جداگانه باشند و لذتی رو هم که آدم بايد از کنار دريا بودن ببره، مثل انجام وظيفه ببرند! برای اين مسافرت توريستی، جناب نابغه فعلی نفری 200 دلار هم پرداخت کنه، کسی مرض نداره که بياد و خودش رو توی ممکلت اسلامی خسته کنه. می ره راحت يونان و هم آثار باستانی درخشان می بينه و هم لذتش رو می بره. بعد هم به همه می گه که مهد همه تمدن ها يونان بود و ايران محل وحشی ها و کسانی که می خواستند جلوی آزادی رو بگيرند. و مگه دروغ می گه هم؟؟
همين الانش، شراب شيراز که توی مملکت ما سابقه حداقل هشت صد ساله داره (رجوع بفرمايد به «شيرازی، خواجه شمس الدين محمد حافظ. "ديوان غزليات" هر غزلی که دلتون خواست) الان توی دنيا داره معروف می شه و از محبوبترين شراب هاست. اما نه به اسم ايران، که خيلی ها حتی نمی دونند شيراز يک شهره توی ايران، بلکه به اسم استراليا که انگور رو پرورش می ده و شرابش رو می اندازه. هزاران چيز ديگه غير از آثار باستانی و فرهنگی هست که به درد کار جذب توريست می خورند و حتی با همين وضعيت فاجعه سياسی ايران در حال حاضر، بازهم می شه توريست آورد. از آزاد کردن شراب، حداقل برای توريست ها و در هتل ها، گرفته تا راه انداختن محل تفريح و آرامش. البته همه اينها حرفه تا موقعی که دولت فکر کنه وظيفه اش بجای خدمت به مردم و محافظت از اونها، «حکومت» کردنه به اونهاست. اما اگر کسی موقعی خواست دلی به حال توريسم اين مملکت بسوزونه، در نظر داشته باشه که غير از سنگ و کچ و آثار باستانی، بايد به چيزهای ديگری هم توجه کنه.
پ.ن: ياد اين حکايت افتادم که «شيخی در بستر افتاده بود، طبيبی خواندند، نبظش بگرفت و قدحی شرابش بداد که «بنوش«. گفت «اگر بنوشم به دوزخ شوم» گفت «اگر ننوشی زودتر روی»!!! حالا حکايت ماست....
بازهم اوریانا!
اين چندروزه، هرچی دوروبر سایت های ایرانی نگاه می کنم، از وبلاگ گرفته تا بی بی سی، همه راجع به اوریانا فالاچی و نظرات صادر شده از ايشون در چندسال اخير که برضد اسلام و مسلمانان و مردم خاورميانه و از اين حرفهاست نوشته اند. حالا بماند که ايشون کتاب کذايیشون در اين مورد رو سه سال پيش منتشر کردند و حالا بنده مانده ام که چطور ملت در دنيای سايیبر کوفت و زهرمار، اينقدر کند متوجه شدند، اما بگذريم.
مسئله مهمتر اينه که برای خيلی ها مسئله «مردن» يک قهرمان بوده و پايان کسی که فکر می کرده اند روشنفکره و حالا متوجه شده اند که کليشه نگر بوده و قس عليهذا. حالا اگر کسی به ايشون به عنوان يک قهرمان، از نظر توانايی های روزنامه نگاری و بخصوص مصاحبه کردن، نگاه می کرده که مزخرفات گفتنشون نبايد فرقی در قضيه ايجاد کنه، چون ايشون به هرحال ژورناليست خوبيه و دليلش هم که ببينيد که هنوز نوشته هاش، هرچند چرند، خونده می شند.
اما اگر کسی براش فالاچی قهرمان بوده برای نظرياتش و حالا مرده برای اينکه نظرياتش به درد عمه اش می خوره که وای بحال شما. اگر به فالاچی و حتما" اين روزها هم به فلان و بهمان روزنامه نگار به عنوان قهرمان عقيدتی و روشنفکر و از اين حرف ها نگاه می کرديد، بدونيد که اشتباه می کرديد و هنوز هم اشتباه می کنيد. هرکسی که چهار کلمه حرف همراه با زمان زد که روشنفکر نمی شه. خانم فالاچی که توی آب و هوای دهه شصت و هفتاد، حرف های دهه شصت و هفتادی می زد، خوب لابد در دهه 2000 هم حرفها دهه دوهزاری (با دوزاری اشتباه نشه) می زنه ديگه! مگر اين اصلا" خاصيت روزنامه نگاری نيست، نشون دادن شرايط زمان؟
همين انتظار رهبر و قهرمان بودن از نويسنده و ژورناليسته که باعث شده خيلی از بزرگان «اپوزوسيون» ايرانی در اينور خط، حالا هروقت از هرکس ديگه ای دست می کشند، يقه جلال آل احمد رو ول نمی کنند که اين فلان فلان شده برای جوانان شد رهبر و بعد گولشون زد و بدبختشون کرد. جواب بنده هميشه به اين گروه جوانان گول خورده اينه که خاک برسر شما که گول يک نويسنده خشک و خالی طالقونی رو خورديد. مگه جلال و امثال جلال رهبر بودند و فرمانده؟ گيرم هم که بودند، شما عقل در سرتون نبود که «گول شون» رو نخوريد؟ شما گوسفند بوديد به دنبال بزگر راه افتاديد و از دره پرت شديد؟ اصلا" اين قهرمان پرستی و قهرمان سازی چيه؟ نتيجه اش اين می شه که يا 40 سال بعد از مرگ جلال هنوز فحشش می ديد و شب سالش که می شه، مجلس يادبودش که قراره توش يکی از داستان هاش رو بخونند به هم می ريزيد که اين مردکه خائن و از خودفروخته بوده (تهمت های هميشگی ايرانی) و برای هر کسی شماره مخصوص مجله منتشر می کنيد به غير از جلال، يا اينکه اوريانا فالاچی «روشنفکر» توزرد از آب درمياد و می شينيد غصه اش رو می خوريد که ای وای، چرا مصاحبه گر گمراه شده و خيانت کرده و حالا برای ما مرد!
پ. ن: ببخشيد، از دست خيلی ها عصبی بودم سر اين قضايا و اين هم کمی خشمگين در آمد.
انقلاب فرهنگی دوم
به عنوان يک دانشجو، فکر نمی کنم هيچکدوم از سياست های دولت فعلی ايران به خطرناکی اين بوده باشه (و با توجه به يک سال گذشته، اين واقعا" زحمت شاقيه!!! اينجا رو هم ببينيد). واقعا" مونده ام که اين تفکرات از کجا ناشی می شه و اصلا" کسی اين وسط جوانب رو هم می سنجه يا همينطور کاتوره ای صحبتی می شه و بقيه اش هم به هوا؟ راستش کمی هم مونده ام که اين جناب اصلا" معنی "ليبرال" رو می دونه و خبر داره که يعنی "آزادی"؟ وقتی می گه «دانشجو بايد برعليه انديشه های ليبرال اعتراض کند» يعنی که دانشجو، کسی که کارش فکر کردنه، بايد بر عليه تفکر آزاد حرف بزنه؟!!! جل الخالق!
من انقلاب فرهنگی اول رو نبودم (يعنی هنوز مدرسه هم نمی رفتم)، اما به می تونم ده ها نفر رو نام ببرم که زندگيشون سر اون قضيه خراب شد، و حتی سردمداران اون انقلاب فرهنگی که کله شون گرم بود و مدل کمونيستی خيال فرهنگ سازی داشتند (انگار فرهنگ قابلمه است!)، هم الان قانع شده اند که کارشون درست نبوده و شده اند "روشنفکران دينی" (حالا اين خودش بماند). در نتيجه، هيچ جور فکر نمی کنم که اين عمليات جديد غير از نتيجه بد، چيز ديگه ای می تونه دربر داشته باشه. خود وهومنه (خدای دانش و تفکر) کمکون کنه، از بقيه که من دست شسته ام!
اينها رو هم ببينيد: يک و دو
تبليغات
گفتم اگر کسی واقعا" دلش برای شطحيات من تنگ شده و احتياج مبرم به خوندن مطالب نوشته شده توسط اين کمترين داره، می تونه بره و اين داستان کوتاهی رو که توی ايرانيان نوشتم بخونه!
چندتا لينک
وقتی يک نئو-کان درس انسانيت می دهد
آرزوی برادران شاه پرست داره عملی می شه، بگو الهی آمين!
هويت ايرانی؟
داشتم بندهای مختلف اين قانون «مد و لباس» رو می خوندم که حرف اصليش، دوری کردن از الگوهای غربيه که با هويت ايرانی خوانايی ندارند!
بگذريم از اينکه در اين قانون «مد و لباس»، که می خواد از الگوهای غربی مارو نجات بده، خود اسم قانون غربيه و الگوش هم به همينطور و اين قانون هم به هيچ جايی نمی رسه (اصلا" قوانينی که سعی دارند مردم رو دسته بندی کنند هيچوقت به نتيجه نرسيده اند، هيچ جای دنيا!). قسمت هيجان انگيز قضيه، اين «هويت ايرانيه». من خبر نداشتم هويت ايرانی (حالا چه جونوری هست بماند) برای خودش مد لباس داره! خوبه، اگر ما هويتمون طراح لباسه که خيلی وضعمون بهتری از اونيه که من فکر می کردم. برای ملت آريايی يک اسفندی بايد دود کرد که کاری که هيچ ملت ديگه انجام نداده رو ماها انجام داديم. صدساله، هم هويت ايرانی اختراع کرديم (حالا دوستان خط فاصله دارش هم کرده اند، به صورت هويت ايرانی-اسلامی!)، و حالا هم هويت ايرانيمون خانه مد و مزون ايو سن لوران درآورده. آباد باشی ايران! حق گفته اند که هنر نزد ايرانيان است و بس.
در جهت روشن شدن افکار اين بنده سر کنده، امکان داره مسوولين محترم (که فکر می کنند مسووليت يعنی اينکه تعيين کنند تن مردم چی بايد باشه)، برای بنده تعريف کنند که اين هويت ايرانی چه موجوديه؟ هويت ايرانی تهرانی يا اصفهانی يا کردی يا رشتی يا بلوچی يا تبريزی يا اردبيلی يا مشهدی؟ اين هيچ ربطی به هويت افغانی هم داره؟ هويت تاجيکی چطور؟ در وسط ايرانی-اسلامی بودن، ايرانی-کليمی و ايرانی-مسيحی و ايرانی-زرتشتی و ايرانی-هندو و ايرانی- مندائی رو هم تو خودش جا می ده يا نه؟
بيچاره هويت...
نوشتن بی دليل
ساعت پنج صبح به وقت لس آنجلسه. بخاطر پروازم، ساعتم بهم ريخته و الان از خواب بلند شدم. حوصله کتاب خوندن نداشتم و گفتم بجاش بيام کمی با وبلاگم ور برم.
راستش يکی از دلايلی که ديگه زياد وبلاگ نمی نويسم اينه که حدود سه، چهار هفته ای می شه که وبلاگم بيمار شده. اگر نگاه کنيد، آرشيو اختصاصی هرنوشته خراب شده و کار نمی کنه. من هم بلد نيستم درستش کنم و اون دوستی هم که بلده، سرش شلوغه و وقت نمی کنه. من هم هی فکر می کنم اگر هم چيز خوب و بدردبخوری بنويسم، چون نمی شه که به تنهايی ديده بشه، حيف می شه. خلاصه دست و دلم زياد به نوشتن نرفته.
از طرفی هم کلی کار دارم و نوشتن جدی. مقاله و از اين حرف ها. يک مقاله نوشتم در مورد تاريخنگاری ماليات در اوايل دوره اسلامی. در واقع بررسی نوشته های تاريخدان های معاصر بود در مورد ماليات های خراج و جزيه در دوره فتوحات اسلامی و اوايل حکومت اموی. برای خودم جالب بود و کلی چيز ياد گرفتم، از جمله اينکه جمعيت ايران حدود 200 سال بعد از اسلام شروع می کنه به مسلمون شدن!
يک مقاله ديگه هم نوشتم (و هنوز هم در حال نوشتنش هستم!!!) در مورد روابط تجاری شاهنشاهی ساسانی و امپراتوری بيزانس در قرن ششم ميلادی. توجهم بيشتر به منطقه شمال سوريه و عراق بود، بخصوص شهرهای نصيبين، کالينيکوم، و ارشکان در ارمنستان. کلی متون اصلی از قرنهای ششم تا دهم ميلادی خوندم که جالب بودند. از جمله چيزهای خوندنی، نوشته های راهب های نستوری سريانی بود در مورد اين جنگ ها و اينکه در اين دوره، سريانی ها چطور سعی داشتند خودشون رو بين اين دو امپراتوری عظيم حفظ کنند. اسم مقاله رو هم گذاشتم «بين پتک و سندان»!!!
همينطور که می بينيد، کارم شده فقط درس و مشق. زياد نه وقت خوندن چيزهای غيردرسی دارم، نه اينکه با جمعيت دوستان قديم و قديمه، رابطه ای. دوستان جديد مدرسه ای هم که برای کسی لطفی ندارند. خلاصه توی يک نوع موقعيت بقول شاعران مدرن، «سترون» قرار گرفتم! وبالگه رو هم که می خونم می بينم شده اند جای فحش و فحش کاری و خلاصه زياد از وجود خودشون به عنوان وبلاگ و رسانه و از اين مزخرفات باخبر شدن. اين بدبختی قديمی «رسالت نويسنده» بدجوری خفت دوستان رو گرفته و همه توهم برشون داشته که علی آباد هم شهريه. يکی شده شيپور اسرائيلی و به عبری و عربی دونستن اون يکی گير می ده، يکی همه فمينيستها رو خراب می دونه و اونيکی همه مردها رو شوونيست. يکی شده فدايی فلان سيد و يکی هم در حال فحش دادن بهش. شير تو شير روشنفکرانه زورکی شده که نگو و نپرس. خدا کنه يک بيکاری پيدا بشه و اينها رو روی کاغذ چاپ کنه که برای فردای مورخين خيلی خوبه!
تا بعد.
تولد، تولد، تولدش مبارک
آخی، اين وبلاگ گردن شکسته من هم چهارساله شد! ای وای، انگار همين ديروز بودها (از همين حرف های آبدوغ خياری که هميشه می شنويد!). نشسته بودم توی کامپيوتر لب دانشگاه لندن و داشتم وبگردی می کردم که راهنمای وبلاگ های حودر رو ديدم و بعد هم وبلاگ صنم رو خوندم و ديگه همين.
اولاش که می نوشتم، هيچکسی غير از اين شايان مشاطيان از کوچ برام تره هم خرد نمی کرد. الان فرقش اين شده که هيچ کس برای حرف هام تره خرد نمی کنه، حتی شايان مشاطيان!!!! فکر کنم يکی از اين روزها به اين سبکی که مد شده، برم يک آسيب شناسی کنم که چطوره که بعضی ها توی وبلاگشون آروغ هم که می زنند 150 تا نظر براشون می نويسم، اما من مقاله تحقيقی هم که می گذارم مردم به دماغشون هم حسابش نمی کنند!
آره، اولش حتی بلد نبودم ويرگول بذارم و حرف وامونده پ رو هم پيدا نمی کردم. خلاصه که نوشته هام جالب بودند (حالا جالب تر هم شده اند). اولين کسی که براش لينک فرستادم پيام بود که بهم ايميل زد که اين چيه؟ گفتم وبلاگه بابا، تو که کارت چرند گفتن هست، حالا بيا چرند هم بنويس، که خودش برای خودش کاری شد (پيام بيچاره اين روزها فقط مزخرف می گه و چرندگويی بلد نيست، از دست اين شيده!).
خلاصه اين وبلاگ چهارساله که جايی شده برای من که حرف دلم رو بنويسم، نظراتم رو روی يک سری آدم بيچاره امتحان کنم و بعد هم آدم ها رو سرکار بگذارم. باعث شده که با چند نفر آدم خوب دوست بشم که از بودنشون وشناختنشون لذت می برم و خلاصه يک جهتی به زندگيم اضافه شده که برام خيلی دوست داشتنيه. اميدوارم که حالا حالاها ادامه پيدا کنه
كار مفيد
اين هفته توي امريكا هفته "عيد شكرگزاريه". در واقع خود جشن روز پنج شنبه است ولي ملت تقريبا تمام هفته رو تعطيل مي كنند. كلاس ها تق و لق مي شند و اگر هم داير باشند بيشتر يا كارهاي متفرقه انجام مي دند يا مثلا يك فيلم نشون مي دند در مورد موضوع كلاس (امروز توي كلاسي كه من كمك استادش هستم يك فيلم نشون داديم در مورد "راه ابريشم").
اين موضوع منو به ياد مسئله مهم "كار مفيد" انداخت: بحث مهمي در مورد اينكه در روز يك كارمند يا كارگر چقدر كار مفيد انجام مي ده. موسسات مختلف در اين مورد تحقيق مي كنند و مثلا مي گند كه كارمندان آلماني يكي از بالاترين درصدهاي كار مفيد رو دارند (چهارساعت و اندي در روز).
يكي از مسائل جالب كار مفيد هم طول هفته است. داشتم با خودم فكر مي كردم كه روزهاي كاري هفته چقدر در اين مطلب مهم هستند. مثلا" توي بيشتر كشورهاي غربي شنبه و يكشنبه اداره ها و بعضي مواقع مغازه ها هم تعطيل هستند. جمعه ها هم كمابيش تق و لقه و مردم از ظهر به بعد كار رو تعطيل مي كنند (دانشجوها كه اصلا سعي مي كنند جمعه ها كلاس نگيرند!). يعني طول هفته كاري چهارروز و نصفيه.
خوب حالا اينو مقايسه كنيد با شش روز هفته "كاري" توي مملكت آريايي! چطوره كه ملت پركار بازده كاريشون نصف اين ها نيست؟ يكروز و نصفي بيشتر وقت براي كار كردن داريم. پس چي شد؟ كسي وقت داره يك جواب علمي به من در اين مورد بده؟
نوميد کننده ها
مقدمه: اين مطلب نظر شخصی منه در مورد مطلبی که درش تخصص خاصی ندارم. حرف هام بقول معروف شکميه و نظراتم هم غير علمی هم غير معمول. سعیيست از طرف من برای فهميدن فرهنگ ماشينی امروز.
همه ما برای خودمون يک دسته خاطرات شخصی داريم و چيزهايی که ازشون لذت می بريم. يک کتاب
خاص، يک موسيقی خاص، يک فيلم خاص. از خوندن کتاب تن تن وقتی که بچه بوديم تا ادای زورو در آوردن يا عاشق مدونا و بون جووی شدن. بزرگتر هم که می شيم، به اين خاطرات و چيزهايی که برای ما خاطره آفريدن، پابند می مونيم . ازشون لذت می بريم و سعی می کنيم با ادامه دادنشون، خاطرات شيرين رو تکرار کنيم. اين موقعست که تبديل می شيم به «طرفدار» اون چيز خاص شدن.
کسانی هم که متولی اين چيزها هستند، نويسنده کتاب، شرکت فيلمسازی، يا گروه موسيقی، از اين علاقه ما به ادامه دادن نوستاليژی هامون کاملا" با خبرهستند. سعی می کنند به توليد اين محصول ادامه بدند و مارو به عنوان طرفداران خودشون نگه دارند. نتيجه هم اکثرا" خوبه و هم ما راضی هستيم و هم اون ها.
جديدا" اما من متوجه يکچيزی شدم. به نظر مياد که همراه با رشد سرمايه داری افسار گسيخته، اين روند زنده نگه داشتن داره به صورت خيلی مسخره ای تغيير می کنه. نمی دونم دليلش خود طرفداران هستند يا سازندگان، اما حقيقتش اينه که سازندگان همه يادشون رفته که دليل اصلی ای که محصولاتشون رو جالب و دوست داشتنی می کرد چيه. چون طرفدارانی نظير ما بيشتر به يک گروه نشانه های خاص اين محصولات اشاره می کنند و بهش علاقه دارند (شمشير بازی دارت ويدر، جيغ زدن های فلان خواننده....)، سازندگان براشون اين سوتفاهم پيش اومده که اين چيزها در واقع قلب محصولاتشون هستند و تنها چيزهآيی که بايد مورد توجه قرار بگيرند.
مثلا" توی فيلم «جنگ ستارگان»، فراموش می کنند که دليل اصلی محبوبيت فيلم، اشاره های فلسفيش بود، نه صحنه های جنگ و دعوا. هرچند که اون صحنه ها بقول معروف «باحال» هستند، اما اصل فيلم نيستند. با ساختن يک فيلم با جلوه ها ويژه عالی، اما بدون يک داستان قوی، نمی شه انتظار داشت که به بيننده همون احساس نوستاليژيک رو داد و راضيش کرد.
اين موضوع رو من جديدا" توی همه چيزهايی که خودم بهشون علاقه دارم و بقول معروف طرفدارشون هستم، می بينم. کتاب جديد آستريکس، پر از صحنه های کليشه ای که انگار از مجموعه کتاب های قبلی به هم چسبونده شده اند.خواننده يکی از گروه های محبوبم از تمام هنر خوانندگی قبليش فقط جيغ کشيدنش رو حفظ کرده، فيلم هايی که می بينم همه تکرار کليشه های فيلم ها قبلی هستند. انگار ديگه کسی زحمت نمی کشه که يک ايده جديد و تازه مطرح کنه و فقط به نشخوار ايده های قديمی بسنده می کنه.
تصور می کنم که اين روند فقط تا يک حدخاصی می تونه پيشرفت کنه. به هرحال، يا طرفداران يک روز از خواب بيدار می شوند و متوجه می شند که بخشی از يک دسيسه هستند و تصميم می گيرند که دست از سر نوستالژی بردارند، يا اينکه حداقل از کيفيت پايين محصولات و قيمت بالاشون خسته می شند و پولشون رو تلف نمی کنند. در هردو صورت، سازندگان بالاخره متوجه حقيقت می شوند و يا کلا" از ادامه کار دست برمی دارند، يا زحمت می کشند و کار جديدی ارائه می دهند. همه اينها البته در يک دنيای خيالی امکان داره، چون حقيقت اينه که در اين دنيای واقعی که ما درش زندگی می کنيم، قدرت تبليغات چنان زياده که من مطمئنم تا خدا خدايی می کنه، کلی آشغال به خورد ما خواهند داد و ما هم فکر خواهيم کرد که داريم لذت می بريم.
سردرگم
اينروزها زياد نمی نويسم، بيشتر به اين دليل که حرفی برای گفتن ندارم، دليلش هم اينه که وقت ندارم زياد به چيز خاصی فکر کنم!
در عرض هفته گذشته وقتم تمام مدت به مسائل درس و مدرسه گذشته. امتحان يونانی، کلاس پارسی ميانه، کلاس تاريخ بيزانس. بعد هم تصحيح ورقه های کلاسی که استاديارش هستم (تاريخ جهان): 95 تا ورقه که خوندنشون به دليل خط نويسنده هاشون و اينکه نمی دونند چطوری انشا بنويسند، به شدت وقت تلف کننده است.
به همه اين دلايل، وقت ندارم به چيز خاصی برای نوشتن فکر کنم. يعنی اگر حساب کنيم که اين وبلاگ محليه برای من که فکرهايی که ذهنم رو مشغول می کنه توش بنويسم يا اينکه ازش به عنوان يک مفر استفاده کنم، در اين موقعيت چيز زيادی غير از درس و مشق برام نمونده که بهش فکر کنم!
به غير از اينها اما مشغول خوندن يک کتاب خيلی جالب هستم به اسم «تاريخ بازرگانان سغدی» که پايان نامه دکترای يکی از ايرانشناسان فرانسويه به اسم اتين دولاوازيه و واقعا" خوندن داره. خلاصه که دارم خيلی ازش لذت می برم.
بلاگ نويسی از کلاس!
باهاتون شرط می بندم کسی تا حالا اين کار رو نکرده: اين ها رو دارم سر کلاس می نويسم! الان نشستم سر يک کلاس درس در مورد قانون و روابط قانونی در امپراتوری بيزانس.
يکی از همکلاسی هام داره مثلا" يک گزارش می ده در مورد مجموعه قوانين امپراتور تئودوسيوس و امپراتور ژوستن. متوجه نيست که يکنفر قبلا" همينکار رو انجام داده. خلاصه حوصلمون سر رفت.
خدا صبر بده!
کيوسک
بابا! من خودمو خفه کردم اينقدر به اين آلبوم گروه کيوسک گوش دادم! ديروز صبح برای اولين بار ويديوی آهنگ «روزمرگی» رو ديدم و فهميدم که آلبومشون رو می شه توی همين تهرانجلس خودمون خريد. ديشب آلبوم رو خريدم و از اونموقع تاحالا فکر کنم 10 دفعه بهش گوش دادم!
موزيکشون که عاليه و يک مخلوطيه بين «داير ستريتس» و «سولز اسايلم» اما اشعارشونه که خداست! يکی از آهنگهاشون به اسم «زوربای ملايری» خنده دارترين و جالبترين شعری رو داره که من تاحالا شنيدم و ازطرفی هم حرف راست می زنه! صدای خواننده شون هم خيلی شبيه مارک ناپفلره، اما با اينکه ممکنه به نظر بياد فقط دارند کپی می کنند، کارشون خيلی تازه و جالبه.
اينجور که من می فهمم، گروهشون مثل اوهام دور دنياست و يکيشون توی ايرانه و يکی توی کانادا و يکی توی امريکا. به برکت اينترنت به هم وصل شده اند و به هرحال کار بسيار خوبی رو ارائه دادند. من که هيچوقت آهنگ ايرونی گوش نمی دم و از افشين و هومن و نازی و ليلا و بقيه فراريم دارم دوباره به موسيقی ايران اميدوار می شم. فقط خدا کنه مثل همه کارهای ايرانی اولش خوب نباشه و بعد از آلبوم دوم، تبديل بشه به يکچيز معمولی و بدرد نخور.
خلاصه که توصيه می کنم حتما" آلبومشون رو گوش کنید.
مصاحبه خانم دانشور
خيلی دير متوجه اين مصاحبه شدم، اما بعد از خوندنش کلی تعجب کردم.
گذشته از اينکه متعجبم که چطور يک روزنامه متن يک مصاحبه رو بدون ويراستاری و قراردادنش بصورت يک مصاحبه و بقول معروف «خام» چاپ کرده، تعجبم از حرف های خانم دانشوره.
کسی اطلاع داره که آيا اين حرف ها رو از لابلای صحبت های خانم دانشور انتخاب کرده اند و غرضی داشته اند يا اينکه واقعيه؟
جل الخالق!
جنگ
اين چند روزه انگار به مناسبت سالگرد جنگ ايران و عراق، خيلی ها شروع کرده اند به نوشتن در مورد جنگ و اينکه در موردش چی فکر می کنند. اين کار خيلی جالبه، چون توی فرهنگ ما جنگ و تحليل روانی مردم از جنگ هنوز جا نيفتاده. خشونت تا حدی جزوی از ضمير ناخودآگاه ملت ايرانه و جنگ هم يکی از واقعيت های زندگی که شايد اجداد ما، و حتی خودمون، زياد بهش توجه نداريم.
در کشورهای اروپايی و امريکا، جنگ مسئله بسيار مهميه که در ادبيات و هنر انعکاس زيادی پيدا می کنه. داستان های گی دو موپاسان در مورد جنگ فرانسه و آلمان در قرن نوزدهم و داستان های هاينريش بل و خيلی های ديگه در مورد جنگ جهانی دوم، از بهترين مثال های اين مسئله هستند.
در ايران اما مسئله جنگ و بخصوص تاثيرش روی ادبيات و هنر بيشتر در سطح سرگرمی بوده (هرچند که در دنيای فيلم خيلی بيشتر بهش توجه شده: نمونه اش آژانس شيشه ای). يک ژانر خاص ادبيات جنگی نوشته شده، اما شايد تا به حال به دليل محدوديت های سياسی، کسی واقعا به يک برداشت روانشناسی اجتماعی از جنگ دست نزده.
از اينها گذشته، من فکر می کنم همه ما کسانی که دوران جنگ رو تجربه کرديم، هنوز در يک نوع شُک به سر می بريم و هنوز خودمون هم به عمق مسئله پی نبرديم. وقتی من وضعيت خودم رو با شخصيت های کتاب هايی که در مورد جنگ جهانی نوشته شده مقايسه می کنم، ترس برم می داره. من دوستانی داشتم که در دوران جنگ بيشتر خانواده شون رو از دست دادند. بهترين دوستم مجبور شده بود از شهر خودشون مهاجرت کنه به تهران چون دزفولی وجود نداشت. من در دوران موشک بارون درس خوندم و صدای برخورد يک موشک رو به خونه ای کمتر از يک کيلومتری خونمون رو تجربه کردم. همه ما از اين خاطرات داريم، اما داريم راست راست راه می ريم انگار نه انگار. هرچند که بعضی وقت ها همون ضمير ناخودآگاه زنده می شه: من تا يک صدای بلند و شبيه انفجار می شنوم، بدون اينکه متوجه بشم فکر می کنم موشک باران شده، حتی توی لس آنجلس!
جنگ ايران و عراق اولين باری بود در 150 سال گذشته که ايران با يک کشور خارجی می جنگيد (از زمان جنگ محمدشاه برای پس گرفتن هرات). ما مدتها تجربه جنگ نداشتيم، و بعنوان يک مورخ می گم که تا نسل ما هنوز زنده است، نمی تونيم به يک ديد صحيح از جنگ برسيم. اما تا نسل ما زنده است، وظيفه ماست که برداشت های خودمون رو از اين هشت سال جهنمی، با همه عقده های سياسی و غيرسياسيش، و هرچقدر هم خام، روی کاغذ بياريم و برای مورخ 100 سال ديگه بجا بگذاريم.
پیشرفت
در خیابان اصلی یک شهرک يا شهرکوچک در اين مملکت که قدم بزنيد، نيمی از مغازه ها به خوراک اختصاص دارند، يک چهارم لباس و جواهرات و طلاسازی، و اينجا جالب است: يکچهارم هم مغازه های فروش وسايل کامپيوتر، موبايل، و سی دی های بازی و فيلم!!! (آمارگيری ناشيانه و خيلی غير علمی از حدود 5-6 شهرکی که در عرض اين 20 روزه ديدم). سالن بيليارد (ايت بال!!!) هم زياد.
از اين بين، فقط در يکی از اين شهرک ها يک کتابفروشی ديدم که اونهم نصفه عقبی يک لوازم تحرير فروشی بود.
هری پاتر
ديشب جلد ششم کتاب هری پاتر رو که حدود ده روز پيش در اومده بود، تموم کردم. اسمش هست «هری پاتر و شاهزاده نيمه-اصيل» (بفرما ترجمه!). Harry Potter and the Half-Blood Prince
کلی چيز راجع بهش دارم که بنويسم، چون اگر نخنديد بهم، کلی نتايج غير ادبی (نه اينکه بی ادبی، منظورم سياسی) از اين کتاب گرفتم.
الان در راهم، اما بزودی می نويسم.
پانوشت: لطفا" اينجا رو نگاه کنيد، بخصوص قالب جديد رو. به کسانی که مسئووليت اين قالب رو بر عهده دارند، بخصوص اونی که اسمش با «ح» شروع می شه، اخطار می کنم...:)
گل گفتی...
بدون شرح
«درآمد ما از موسیقی میتواند چندین برابر نفت باشد. »
«در عرصه ی هنر به استادانی چون ایرج قادری یا سعید راد جفا شده است.»
«ببینید دختران ما از خوش سلیقه ترین دختران دنیا هستند. این هم به فرهنگ چند هزارساله ی ما بر می گردد.»
Are you for real??
به حق چيزهای نشنيده و نديده و نخورده.
دوره آخر زمون رسيده.
در روزگاران دور...
يکی بود، يکی نبود، غير از خدا، هيچکی نبود....
توی يک دشت بزرگ، چند تا مرغزار خوش آب و هوا بود که توی هرکدومش، کلی گوسفند زندگی می کرد. اين مرغزارها هم از همديگه با کوه های بلند جدا بودند و گوسفندها نمی تونستند همديگه رو زياد ببينند.
يکی، دوتا از اين مرغزارها به غير از گوسفند های معمولی، قوچ های گردن کلفتی هم داشت که در حال زور گفتن به بقيه بودند. اينها با گرگ هايی که توی کوه ها کمين کرده بودند سر و سری داشتند و هرچندوقت يکبار، دو، سه تا گوسفند چاق و چله به گرگ ها هديه می کردند. در عوض، هروقت که گوسفندها جونشون به لبشون می رسيد و می خواستند بپرند به قوچ ها و شکمشون رو با دندوناشون پاره کنند، گرگ ها به کمک قوچ ها می اومدند و قضيه رو حل و فصل می کردند.
وقتی که قوچ های اين مرغزارها حسابی چاق و چله شدند و گوسفند های خودشون رو حسابی برده و بنده خودشون کردند، به فکرشون رسيد که چرا همين کار رو با گوسفند ها مرغزارهای بغلی هم انجام ندهند و اصلا" يک فدراسيون جهانی گوسفندان بوجود بيارند؟
به همين خاطر، شروع کردند به سربازگيری از بين گوسفند های خودشون و آماده شدند برای اينکه حمله کنند به مرغزار بغلی و گوسفند هاشون رو آدم (!!) کنند. اما مشکل اين بود که افکار عمومی گوسفندان اين مرغزار، دليلی برای حمله به مرغزار بغلی نمی ديد و هی می گفت «خدا کنه خودمون از اين چريدن نيفتيم».
قوچ های کلک هم فهميدند که اين گوسفندها «کلج ديده، فکولته» هستند و بايد احساسات گوسفند دوستانشون رو تحريک کرد. بخاطر همين هم دم گرفتند که اين گوسفند های مرغزار بغلی همه تحت فشار هستند و اصلا" از پيشرفت های ما اطلاع ندارند و اصلا" نمی دونند آغل مدرن چه شکليه و هنوز بيچاره ها توی دشت ولو می گردند دنبال يک دسته علف، عوض اينکه مثل ما تلفن بزنند که براشون علف تازه بياد دم آغل. ميش هاشون بدبخت هستند و توسری خور، قوچ هاشون هم بی فرهنگ و همه دنبال دعوا کردن و شاخ به شاخ شدن. ما گوسفندان پيشرفته که به سرسبزترين مرغزار اين دشت تعلق داريم، وظيفمونه که بريم و پيشرفت هامون رو به اين همنوعان بدبختمون معرفی کنيم.
اما مشکل اين بود که گوسفند های مرغزار بغلی، هرچند که همه آغل هاشون مرمرنشان نبود و به سيستم بع بع از راه دور مجهز نبود، اما همچين هم عقب افتاده نبودند. خيلی هاشون بهتر از بيشتر گوسفندهای مرغزار بغلی با پيشرفت ها آشنا بودند. ميش هاشون همچين توسری بخور هم نبودند و کلی هم از قوچها نسق کشيده بودند. خلاصه، واقعيت توی اين مرغزار، با چيزی که قوچ های مرغزار بغلی وصف می کردند، سر و مويی فرق داشت.
قوچ های مرغزار بغلی، ديدند که اگر گوسفندانشون حمله کنند و مرغزار بدبخت ها رو تسخير کنند و بعد معلوم بشه که همه حرفاشون دروغ بوده، قضيه ممکنه بد بشه. به همين دليل، با کلی گرگ های تحصيل کرده مشورت کردند و بعد، يک نماينده مخفی فرستادند به مرغزار بدبخت ها. اين نماينده هم اونجا بطور مخفيانه با مقامات نيمه صلاحيت دار انترويو کرد و به نتايجی رسيد.
از فردای اونروز، چند تايی از قوچ هايی که توی مرغزار بدبخت ها بودند، شروع کردند به جفتک انداختن و اعلام اينکه مرغزار ما بايد از اين ظواهر چشم شويی کنه و دست برداره از تقليد کردن از مرغزارهای خارجی. آغل مرمر اصلا" بهداشتی نيست و اين سيستم های بع بع از راه دور هم عامل فساد! ما بايد برگرديم به آغل های کاه گلی اجدادمون که اصالتمون رو حفظ کنيم.
خلاصه اينجوری شد که گوسفند های بدبخت يواش يواش شروع کردند به عقب گرد. در حالی که در طول تاريخ مرغزارشون، هميشه توی آغل های سنگی زندگی کرده بودند، مجبور شدند برطبق مدل «جديد»، آغل کاهگلی بسازند که شبيه چيزی بشه که قوچ ها گفته بودند. ميش ها که هميشه توی جمع کردن علف داخل بودند، مجبور شدند که بمونند توی آغل و صبر کنند که قوچ ها براشون علف بيارند. اينطوری، مرغزار بدبخت ها، از اولش هم بدبخت تر شد و تبديل شد به چيزی که قوچ های مرغزار بغلی تعريف کرده بودند.
بعد، گوسفندان مرغزار بغلی، ريختند توی مرغزار بدبخت ها و به ضرب لگد و گاز گوسفندی، مرغزارشون رو فتح کردند. وقتی که مرغزار فتح شد، ديدند که چه وضعيت فاجعه ای داشته. بخاطر همين، کلی از اينکه اين عمل گوسفند دوستانه رو انجام داده بودند خوشحال شدند و به خودشون مدال افتخار گوسفندی دادند.
بع بع!
پانوشت: اين فقط يک حکايت بود که من از زبان گرامستانی ترجمه کردم. هرگونه ارتباطی به مسائل امروزه، فقط تصادفيه.
سرخوردگی
يکی از چيزهايی که همه ايرانی ها، گذشته از اينکه اهل تاريخ باشند يا نه، هميشه بهش افتخار می کنند، اين حقيقته که اجداد ما هيچوقت از شکست ها سرخورده نشدند و سرشون رو برای جلادها روی کنده نگذاشتند.
يونانی ها، هون ها، عرب ها، مغول ها، و خيلی های ديگه، مملکت ما رو فتح کردند و بهش حکومت کردند، اما در آخر هم در مملکت ما جذب شدند و شکری شدند در کاسه شيری که ايرانه. بارها شنيديم که ايران تنها کشوری بود که در صدر اسلام فتح شد، اما فرهنگ و زبانش رو از دست نداد، که البته دلايل پيچيده تری از اين داره؛ اما بطور مختصر، حقيقت همينه.
اجداد ما در جنگ ها شکست خوردند، تحقير شدند، مجبور به رها کردن آب و خاک و فرهنگ شدند، اما هيچوقت نااميد نشدند.
همه به کورش و داريوش و شاه عباس افتخار می کنيم، اما شايد بزرگان مملکت ما همون دهقانانی باشند که داستان های باستانی رو برای فردوسی تعريف کردند، يا شايد بايست شيخ حسن جودی و ابن المقفع بيشتر برای ما مايه افتخار می بودند تا بقيه.
اما بقول يک کسی که مدت ها قبل، اثرات استعمارگری اروپا در مملکت ما رو نقد می کرد، انگار اروپايی ها از همه موفق تر بودند. شايد بهتر بود که مملکت ما هم مثل هند و الجزاير، واقعا" مستعمره می شد تا وقتی که استعمارگران رو بيرون می انداختيم، مثل هندی ها می تونستيم به خودمون افتخار کنيم. اين نيم مستعمره شدن ايران در 200 سال گذشته، اثرات بسيار مخربی روی ما گذاشته.
فکر کنم بزرگترين اين اثرات، حس بی قدرتی و تسليمه. قدرت پنهان استعمار، به ما اين احساس رو داده که چون دشمنمون غير قابل ديدنه، پس ما هم در مقابلش چاره ای نداريم. اثر منفی ديگه هم عجله است. فکر می کنيم که آزادی خواهی و تغيير، حتما" بايد از نوع ابومسلم خراسانی و مازيار و حسن صباح باشه.
حقيقت اينه که همه اين آزادی خواهانی که در مدت کم، به نتايج زيادی دست پيدا کردند، هيچکدوم موفق به حفظ اين نتايج نشدند. قيام ابومسلم نتيجه اش شد خلافت عباسی، و حسن صباح هم به تاريخ پيوست و کتاب های داستان.
آزادی خواه واقعی که تونست نتيجه واقعی بگيره، کسی بود که زبان فارسی رو در شرق ايران حفظ کرد. اون دبيری بود که اصول حکومت ايرانی رو وارد دربار عرب کرد. کسی بود که غازان خان رو مجبور به رسمی کردن زبان فارسی کرد و مسلمان شدن. اون اشخاص بی نامی که کم کم، بدون صدای زياد و وارد شدن در تاريخ رسمی، توانستند فرهنگ ما رو نگه دارند. بله، هزاران سال هم طول کشيد، اما انجام شد.
اما در زمانی که ما زندگی می کنيم، انگار يادمون رفته که تغيير، زمان می خواد. که فرهنگ و هويت ما يکروزه به وجود نيامده. سريعا" از هر شکستی سرخورده می شيم و فکر می کنيم که دنيا با آخر رسيده. مثل بچه با قهر کردن (بخونيد تحريم)، سعی داريم لج دشمنانمون رو دربياريم. فکر می کنيم شجاعت يعنی که شکم خودمون رو پاره کنيم. تا چيزی به ميل ما پيش نمی ره،خودمون رو در اتاق خوابمون (بخونيد حفره مغزمون) حبس می کنيم و می شيم مخالف دور از واقعيت.
ما خيلی چيزها بايد از اجدادمون ياد بگيريم، بزرگترينش اينکه ما با همه مشکلاتمون، فردا به سر می رسيم، اما اين دنيا، آرام آرام به راه خودش ادامه می ده.
سرخورده نشيد، فردا روزی ديگر است.
رای
در بلژيک، رای دادن يک وظيفه مدنی شناخته می شه. کسی که شهروند بلژيک باشه و رای نده، 450 يورو جريمه می شه.
جنگجوی سيزدهم
اين مطلب با معذرت خواهی از جناب آقای طويل الملک تمام فلزی (!) نوشته می شود.
ديشب با دوستام قرار داشتيم که فيلم جنگجوی سيزدهم (با بازی آنتونيو بندارس) رو ببينيم. نمی دونم کسی اين فيلم رو تماشا کرده يا نه، اما اگر ديديدش، حتما" از تيتراژ اولش فهميديد که برمبنای يک کتاب مايکل کرايتون به اسم «مرده خورها» نوشته شده. برنامه ديدن فيلم هم به تشويق من بود، به دليلی که بعدا" توضيح می دم.
کتاب «مرده خورها» در واقع بر مبنای دو اثر تاريخی/ادبی نوشته شده. قسمت اول کتاب، سفرنامه شخصيه به اسم احمد ابن فضلان که در سال 921 ميلادی از طرف خليفه عباسی المقتدربالله به عنوان سفير به دربار خان بلغارهای ولگا فرستاده شد. اين ترم آخر، من برای کلاس تاريخ قرون وسطی، يک مقاله 30 صفحه ای در مورد همين سفرنامه و شخص ابن فضلان نوشتم. به همين دليل هم علاقه داشتم که ببينم کتاب کرايتون و فيلم، چطوری از اين منبع منحصر به فرد (تنها نسخه اش در کتابخانه آستان قدس رضويه) استفاده کرده اند. به همين دليل هم ديروز قبل از فيلم، کل کتاب مرده خورها رو خوندم، و خوندنش رو به همه توصيه می کنم.
بخش دوم کتاب بر مبنای بلندترين قصيده در زبان انگليسی قديم، شعری به اسم «بئوولف» نوشته شده. فکر نمی کنم کسی تا به حال اين شعر رو به فارسی ترجمه کرده باشه، اما مثل ساگاهای ايسلندی، يک ماخذ بسيار جالب برای تحقيق تاريخيه.
به هر حال، از خوندن کتاب کرايتون خيلی خوشحال شدم، هرچند که فيلم طبق معمول فقط يک قسمت از کتاب رو گرفته بود و بقيه رو فراموش کرده بود. کرايتون اما کلی در موردش تحقيق کرده و در آخر کتاب داستان، هفت صفحه کتابشناسی آورده (قابل توجه دانشمندان وطنی که کتاب های چند صد صفحه ای می نويسند، بدون يک ماخذ!).
قسمت اول کتاب کرايتون، ترجمه کلمه به کلمه سفرنامه ابن فضلانه. تمام توضيحات ابن فضلان در مورد خوارزمی ها، اوغوزها، پچنگ ها، خزرها، بلغارها و البته وايکينگ ها رو آورده. البته بعد از اينکه به قسمت وايکينگ ها می رسه، کرايتون دست از ابن فضلان می کشه و با قرار دادن ابن فضلان در بطن داستان بئوولف، يک کتاب رمان تاريخی عالی درست می کنه.
خلاصه اينکه واقعا" خوشم اومد و توصيه می کنم «مرده خورها» رو بخونيد. داستانی که به طرز سبک و راحتی نوشته شده، اما بسيار جالب و خواندنيه.
فضولی توی کارهای جدی
نه که فکر کنيد من يکی از اون آدمهايی هستم که هميشه می گم:«من که قبلا" گفتم!» يا اينکه «من از قبل خدمتتون عرض کردم»، يعنی کسی که بعد از اينکه اتفاقی مي افته، تازه شروع می کنه به ادعا کردن که از قبل همه چيز رو می دونسته. نه به خدا، من اينطوری نيستم!
اما هرروز زندگی که می گذره، دور و برم رو نگاه می کنم و راجع به چيزهای مختلف، توی مغز خودم نظر می دم. وقتی «امريکا آن لاين» (شرکت کذايی اينترنت) بعد از کمتر از ده سال سابقه، شرکت معظمی مثل «تايم/وارنر» رو خريد، پيش خودم گفتم اين به زودی می شه داستان يکی از خريتهای اقتصادی.
يکی دوسال بعد، همين ماه آبان گذشته خودمون، مدير جديد شرکت، توی يک مصاحبه با مجله «فوربز» يک چيزی گفت توی مايه «عجب غلطی کرديما!».
عين همين مورد توی قضايای «وورلد کام» و چند ماجرای ديگه هم پيش اومد. همچين که پيش خودم فکر کردم يا من خوابنما می شم، يا اينکه اين جور پيش بينی ها خيلی دو دوتا، چهارتا هستند و هرکسی که پول کور نکرده باشدش، به راحتی می فهمه که يک شرکتی که پنج، شش ساله موفق شده، زورش نخواهد رسيد که جور يک شرکت هشتاد ساله رو بکشه؟!
.
حالا جديدا" اين خوابنما شدن بنده، به عرصه بی ريخت سياست هم کشيده. در نتيجه، گفتم برای ثبت در جريده تاريخ (که آدمهای بيکاری مثل خودم صدسال بعد برن خاکبرداريش کنند)، يکی از اين خوابنما شدنها رو اينجا بنويسم:
دوشب پيش، جناب جرج واکر بوش، رئيس جمهور دولت فخيمه امريکا (يا بقول املها، اتازونی!)، اعلام کرد که دستور داده که يک کمسيون بازرسی مخصوص از هردو حزب دمکرات و جمهوری خواه تشکيل بشه. حالا اين وعده بی طرف بودن و دوحزبه بودن کمسيون که بماند،ا کار اين کمسيون قراره اين باشه که در مورد وجود سلاحهای هسته ای در عراق و« ديگر کشورها»، تحقيق کنه.
خيلی اتفاقی، همون شب، وسط اين برنامه تحصنات و استعفاجات ايران، پاکستانی ها در مياند و خيلی بدون غرض، اعلام می کنند که دانشمند اتميشون به ايران اطلاعات فروخته. من اصلا" اين صداقت پاکستانی هاست که دلم رو برده، بخصوص که بدون هيچگونه برنامه ريزی قبلی، تصميم می گيرند که همون شبی که بوش بالاخره زايمان سياسيش رو انجام می ده، اين کار رو بکنند، به عنوان چشم روشنی!
حالابنده خواب نما شده ام که اين کميسيون بی طرف و بی عرض که بالا خدمتتون عرض شد، به زودی متوجه خواهد شد که دانشمند محترم پاکستانی به ايران ياد داده چطوری بمب اتمی بسازه، عمو صدام هم همه اين سلاحهای کشتار جمعی که امريکايی ها از اول «مطمئن» بودند وجود دارند رو فرستاده ايران، در نتيجه ايران می شه خطر دست اول برای امريکا! حالا ما صحبت اين رو نمی کنيم که چرا دولتی که خودش بزرکترين توليد کننده سلاحهای کشتار جمعیه، اينقدر نگرانه که بقيه کشورها از اين کارها بکنند (کافر همه را به کيش خود پندارد)، اما شديدا" فکر می کنيم که يک فروند مانور سياسی در راستای پرت کردن حواس ملت امريکا (که به طور طبيعی حواس پرت هستند) بلافاصله قبل از انتخابات امسال امريکا، حدود اواخر شهريور، انجام خواهد گرفت.
امروز رو به خاطر داشته باشيد، اگر اين اتفاق افتاد، برگرديد همينجا، دخيل ببنديد، شايد شفا هم دادم!
قفقاز
اين چند روزه اگر اينور اقيانوس اطلس بودید، می
ديديد که صحبت همه راجع به مراحل مقدماتی انتخابات ریاست جمهوری امریکاست.
خیلی ها اصلا سر از این سیستم مقدماتی درنمیارند، و این مختص خارجی هايی
مثل بنده و شما نیست. خود امریکايی ها هم صد در صد دستگیرشون نمی شه که
قضیه چیه!
توی زبون انگریزی امریکا، به اين مدل انتخابات اولیه می کن «کاکس» (بی ادب
نباشید و کاف ثانوی رو به کسره بخونید!)، که به لهجه خودمون شبیه قفقاز می
شه! به ظاهر، ماجرا از اين قراره که مردم يک ايالت که از اين انتخابات
قفقازی دارند، یکروز بلند می شند و تشريف می برند که انتخاب خودشون رو در
مورد اينکه چه کسی نامزد حزبشون در انتخابات باشه، بيان می کنند. خوب
نامزد حزبی که در قدرته (در اين مورد، جناب جرج بوش و گله اطرافش و حزب
جمهوری خواه) که معلومه. اينجا مسئله نامزد حزب دمکراته (برعکس نهند نام
زنگی کافور!)، در نتيجه، اونهايی که هنگام ثبت نام برای رای دادن (بله،
برای رای دادن بايد ثبت نام کرد که کسی دو دفعه نتونه رای بده)، خودشون رو
دمکرات معرفی کردند، می تونند توی انتخابات قفقازی، به نامزد مورد علاقشون
رای بدن. همين و همين! گذشته از ريشه اين رسم، جالبيش به حرفيه که نوآم
چامسکی حدود يکسال پيش توی تلويزيون زد، وقتی که ازش در مورد اصلاح قانون
انتخابات سوال کردند. چامسکی گفت که طوری که انتخابات فعلی پيش می ره،
هرکس بيشتر پول داشته باشه و بتونه تبليغات تلويزيونی بخره و هو چو بازی
در بياره، برنده می شه (نمونش جناب بوش کذايی).
اما هدف اين انتخابات قفقازی در اصل اين بوده که گروههای مختلف هر منطقه، تصميم بگيرند که چه
چيزی توی يک رئيس جمهور براشون مهمه، بعد نامزدها رو دعوت کنند که بياند و
صحبت کنند و به سوالات اين گروهها جواب بدند. بعد هر گروهی تصميم بگيره که
به چه کسی رای بده. اين حرف يعنی معنی واقعی تکثر عقايد و آرا، آرزوی همه
مردم دنيا و کابوس همه سياستمداران. ريشه اين انتخابات قفقازی هم در همين
طرز تفکره: اينکه رای مردم برای کسيه که به خواسته های مردم اهميت بده و
بتونه اکثريت رو از خودش راضی کنه و انتظاراتشون رو برآورده کنه، نه مثل
اين دمکراسی بی يال و دم و اشکم فعلی که نقدا" در اختيار اونهايیه که
قبلا" پول خوبی جور کرده اند و دم افراد صاحب نفوذ رو ديدند. ما هم فعلا"
مصداق اين بيت هستيم:
چون ميسر نيست بر من کام او
عشق بازی می کنم با نام او