آرتور سی کلارک
اين خبر رو در مورد مردن آرتور سی کلارک، نويسنده داستان های علمی-تخيلی، خوندم. خيلی ناراحت شدم، اما نه اينقدری برای مردن مردی که وقتی هم که باهاش آشنا شدم (يا با کارهاش) مرد پيری بود، بلکه بيشتر از اينکه قسمتی از بچگی های خودم فراموشم شده بود.
فکر کنم هممون بچه که بوديم، داستان های کلارک و آسيموف و بردبری رو می خونديم و لذت می برديم. کلارک خالق داستان 2001: اديسه فضايی بود و خيلی داستان های ديگه. ساکن سری لانکا بود و گوشه گير و کم صحبت و جالب. حتی برای من که خيلی هم به مسائل علمی علاقه نداشتم و بيشتر اهل علوم انسانی بودم، نوشته های نويسنده های علمی تخيلی مثل کلارک جالب بود. هنوز اون شماره مجله دانشمند که شماره مخصوص داستان های علمی تخيلی بود رو دارم و توی يک کيسه بدون هوا نگهش داشتم که باقی بمونه.
يادم مياد روزی که توی نمايشگاه کتاب تهران، کتاب 2010: اديسه ديگر که مثلا" بخش دوم 2001 بود در اومده بود، من و هفت تا از دوستام رفتيم و هرچندا از کتاب که موجود بود رو خريديم، جوری که انتشاراتيش مجبور شده بود بازهم از انبارشون سفارش بده. دنيايی بود کتاب خوندن و در بين کتاب ها غلط خوردن و لذت بردن. دنيايی بدون اينترنت که برای پيدا کردن اطلاعات در مورد کلارک نمی شد فقط اسمش رو گوگل کرد، بلکه مجبور بوديم هر ذره از جزئيات کار و زندگيش رو از روی توضيحات مختصر پشت کتاب يا مقاله های مجله ها سر هم کنيم.
حالا امروز که اين خبر رو خوندم، به اين صرافت افتادم که شايد 5 سالی باشه که حتی به ياد اسم آرتور سی کلارک هم نيفتادم و اين آدمی که قسمتی از بچگی هام بوده رو فراموش کردم. راستش نمی دونستم حتی زنده است يا مرده، و حالا می دونم که مرد. شايد از اين به بعد بيشتر به يادش بيفتم...
امتحان شفاهی
خوب بالاخره رفتم بالا، اومدم پايين، کلی باستانشناسی و تاريخ اقتصاد غير مارکسيستی خوندم و امتحان های دوره دکترام، از جمله امتحان شفاهی کذايی رو تموم کردم! پوف! خيالم راحت شد.
حالا معنيش اينه که اگر يکی از اين سالها، عملا" پايان نامه رو بنويسم و تمومش کنم، ممکنه بهم يک دکترا بدند که بتونم باهاش برم يک رستوران گارسون بشم! بگيد باريکلا!!!!
ترس
هه، جالبه کسی از من بپرسه از چی می ترسم! من اينقدر آدم ترسویی هستم که اگه لیست رو کامل کنم، شبیه اين ليست ترسهای معمول می شه!!
1- از بلندی می ترسم، به شدت! هواپيما و اينها نه ها، از ساختمون بلند می ترسم. بهش می گن «اکروفوبیا». به يونانی اکرو يعنی بلند و فوبیا هم يعنی ترس...
2- از موش هم می ترسم. اون سه صفحه آخر کتاب 1984 جرج ارول رو نمی تونم بخونم چون توش موش داره! بهش می گن زميفوبیا
3- از آدم های خيلی مذهبی می ترسم. راستش يعنی از صحبت کردن باهاشون، فکر می کنم اينقدر باید بحث های الکی بکنم که آخر سر مجبور می شم برم سر يک ساختمون بلند بين يک گله موش! يکجورایی می شه ثئوفوبیا، اما نه دقیقا"
4- از تاريکی هم می ترسم. ديگه گفتن نداره. قاعده" بايد بشه سکوتوفوبیا
5- از سوسک هم می ترسم، اصلا" هم نمی دونم يونانيش چی می شه!
آخيش! چه سبک شدم...
نتيجه...
گفتند: «تجزيه ات خوبه، اما مرده شور ترکيبتو ببرن!»
یک اصطلاحی هست توی انگليسی که می گه طرف اينقدر به درخت ها دقيق شده که عملا" جنگل رو نمی بينه! حالا حکايت ماست...
پروژه ام رو براشون توضيح دادم و همه سوالات رو هم جواب دادم. بعد رسيد به مرحله ای که قرار بود ازم بپرسند خوب حالا فرض کنيم ما به تو گفتيم برو اين پروژه رو انجام بده، فلان و بهمانش چی؟ مثلا تو که همه پروژه ات بر مبنای آثار باستانی بنا شده، از فلان تئوری خبر داری؟ نظرت راجع به نظريات ياردانقلی بيگ بيات استاجلو در مورد پرورش گوسفند پردمبه در کوهستانهای دورقوزآباد غربی چيه؟ بنده هم جواب دادم والا نمی دونم، می شه برم از بابام بپرسم؟ بی مزه ها گفتند نخير!
خلاصه اش اينکه فرمودند باشه، پسر خوبی باش و اين تزت رو روش کار کن، اما قبل از اينکه از اين غلط ها بکنی، اول برو ياد بگير آش باستانشناسی چقدر روغن می گيره... مختصر اينکه خراب کردم، حالا همه مجلس روضه راه بندازيد!
وبلاگ و وبال گردن
درس، کلاس، نوشتن مقاله تحقيقی، سعی در چاپ کردن مقاله تحقيقی در مجله معتبر، نوشتن یک مقاله دیگر، سعی در ارائه مقاله در يک کنفرانس معتبر، امتحان کتبی، نوشتن خلاصه تحقيق، امتحان شفاهی، بازهم درس دادن، کلاس گرفتن، بحث کردن، کتاب خوندن و...
این ها کلماتی هستند که زندگی من و همه کسانی که خودشون رو گرفتار درس خوندن در اين مرحله کرده اند تعريف می کنند. هميشه از اينکه دنيای آکادميک يک دنيای بسته بوده بدم آمده. نظرم اين بوده که به هرحال، وظيفه و هدف اين درس خوندن من غير از اينکه خودم ازش لذت می برم، اينه که به بقيه هم چيزی ياد بدم. شايد بخاطر همينه که هم پرحرفم و هم در اين وبلاگ زياد از کارهای خودم می نويسم.
اما حالا چند نفر از استادان بلندپايه که توی اينترنت اين وبلاگ کذايی منو خونده اند بهم گفته اند که اگر می خوام موفق بشم و کارم جدی گرفته بشه، بايد در اين وبلاگ رو تخته کنم و تمام وقت بپردازم به کار اصليم. راستش با توجه به اين که کلی کار دارم، کلی مقاله نیمه کاره و تحقيق تموم نشده، سه ، چهار روزی بود که در موردش فکر می کردم. يادم افتاد که کار سيما هم که جدی شد، قضيه وبلاگ رو تعطيل کرد و رفت.
اما راستش دلم نمی ياد بگذارم و برم. به اين فکر افتادم که مثل آقای همخونه، وبلاگ رو بکنم جايزه اينکه کارهای ديگه ام رو انجام بدم. خلاصه تحقيق دکترام رو بايد تا آخر اين هفته تموم کنم و بعد هم چندتا بررسی کتاب و بعد هم مقاله های مختلف نيمه کاره. از اين ببعد، فقط وبلاگ رو وقتی می نويسم که يک کار اصلی رو تموم کرده باشم. هم شماها از دست من راحت می شيد و هم من به کارم می رسم!
آزاد
هردوتاش تموم شد! آخ جون! از الان تا سه روز من فقط كتاب داستان و تن تن و آستريكس مي خونم و فيلم و تلويزيون تماشا مي كنم...
يونانيه به اون بدي هم كه فكر مي كردم نبود. شايد بود اما من انقدر از ترسم خر زده بودم كه وقتي امتحان رو ديدم و ديدم كه عملا" بيشترش رو مي فهمم به نظرم خيلي هم سخت نيومد. حداقل خطش از سانسكريت يا پهلوي وامونده راحتتره!
اما امتحان دكترا خيلي جالب بود. قرار بود ساعت 10 دفتر استادم باشم كه بهم امتحان رو بده و بعد من بشينم توي اتاق كامپيوتر دانشگاه و سه ساعت در مورد تاريخ قرون وسطي و ساساني ها قلمفرسايي (ببخشيد كي بورد فرسايي) كنم.
اما از ترسم ده دقيقه زود رسيدم. استادم هم با خونسردي گفت: ده دقيقه وقت داري. من هم گفتم با اجازه پس مي رم "دست به آب"!!! و بعد هم يه ليوان چاي داغ. خلاصه ده دقيقه بعد برگشتم و من و جناب پرفسور 20 قدم تا اتاق كامپيوتر رو رفتيم و من نشستم پشت كامپيوتر. ايشون هم دست كرد توي جيبش و يك پاكت نامه دربسته حاوي ورقه سوالها درآورد و گفت: موفق باشي و رفت.
من يه نفس عميق كشيدم. كامپيوتر رو آتيش كردم (!!) و دستام رو باز و بسته كردم و بعد با هيجان پاكت رو باز كردم كه توش .... يك نامه بود به يك دانشگاه ديگه؟!!!! فكر كردم استادم دوباره شوخيش گرفته (آدم باحال و شوخيه). اما ديدم نه انگاري نشاني روي پاكت هم همينطوره! توصيه نامه است براي يك بدبختي!
سريع دويدم دفترش و ديدم داره با منشي دپارتمان حرف مي زنه. گفتم استاد اين چيه دادي دست ما! آقا صورتش از سفيد به صورتي و بعد قرمز جيگري وبعد بنفش مايل به سياه تغيير رنگ داد و گفت: اي بابا! عجب حماقتي كردم! ببخشيد. اي واي چقدر من احمقم! پاكت امتحانت رو امروز صبح پست كردم!!!!
حالا من و منشي دپارتمان داريم به هم نگاه مي كنيم و نمي دونيم بخنديم يا بريم براي اين بيچاره آبقند بياريم!!! خلاصه دوباره به سه چهار تا معذرت خواهي رفت گه از خونه براي من يك كپي امتحان رو بياره (با ماشين تايپ كرده بود بجاي اينكه با كامپيوتر بكنه. بيچاره سني ازش گذشته از دستش ناراحت نباشين!). من هم با يكساعت وقت اضافه نشستم به خوندن يوناني كذايي (توكيديدس كه فكر كنم يكي از سخت ترين متن هاي يونانيه). خلاصه 45 دقيقه بعد پيداش شد كه خود پاكت اصليه رو از توي صندوق درآورده بود.
دوباره روز از نو روزي از نو. پنج تا سوال بود كه بايد دوتاش رو جواب مي دادم (چگونه و با استفاده از چه منطقي تاريخ را زمان بندي مي كنيد و دومي هم مقايسه نهادهاي اقتصادي-سياسي و اجتماعي اواخر عصر ساساني و اوايل دوره اسلامي). خلاصه راحت و بي دردسر و يك كمي هم زيادي بقول معروف "هلو توي گلو"! يعني اينها رو مي شد با استفاده از تعداد خيلي كمتري از اوني كه من اين سه ماهه پدر خودم رو درآوردم و خوندم جواب داد. اما حداقل الان خودم حاليمه كه دنيا دست كي بوده...
به هرحال تموم شد. انگار از زندان آزاد شده باشم. با اينكه هنوز كلي كار دارم اما از اينكه ديگه نگراني ندارم خيلي خوشحالم...
امتحان
فردا دوتا امتحان دارم. اول امتحان کتبی دکترا، يعنی مرحله اول امتحاناتی که اگر قبول بشم (بخصوص مرحله بعدی که شفاهيه)، ديگه کارم از نظر کلاس گرفتن و از اين حرف ها تموم می شه و بين من و مدرک دکترای تاريخ، فقط يک پايان نامه ناقابل چندصد صفحه ای می مونه که اون هم به اميد «ثوث» (خاوندگار نويسندگان!) يک دو، سه، چهار، پنج سال ديگه ای تموم می شه!!!
اما راستش اينقدری در مورد اين امتحان نگران نيستم که در مورد امتحان کذايی يونانی نگرانم. تا حالا کلی سانسکريت و لاتين و فارسی ميانه و اوستايی و سغدی و ايسلندی و کوفت و زهرمار خونده ام، اما اين يونانی وامونده از همشون سخت تر بوده. نمی تونستن اينها عين آدم حرف بزنند؟ :)
خلاصه اگر زنده موندم فردا شب براتون خبر ميارم...
باخانمان
بالاخره خونه دار شدم. خونه که نه، آپارتمان، «دار» هم نه، اجاره! (شد عين خالکوبی شير اون پهلوون پنبه!).
خلاصه اش اينکه بعد از يک دوهفته دربه دری و روی مبل خونه رفيقم خوابيدن، بالاخره خونه پيدا کردم و امروز اومدم اينجا. جای خوبيه، هرچند کوچک و نقلی. به هر حال هم راحته و هم تو جای خوبيه و هم نزديک دانشگاهه وهم اينکه ديگه همخونه ای ندارم که خيلی خيلی خوبه.
فعلا" هنوز فقط يک دشک آوردم اينجا و کامپيوتر و سه تا کتاب! اين چندروز آينده خرحمالی خواهد بود!
اينه معنی روزمرگی
(بابا، اين کيوسک کی آلبوم جديد درمياره، مُرديم از خماری! آرش بدو بابام جان)
غرض اينکه عرض شود (توجه پرداختيد به اين نکته که غرض و عرض با هم فقط يک نقطه تفاوت دارند؟) که بنده اين چند روزه تمام وقت به روش سگ سوزن خورده دنبال خونه می گشتم توی اين شهر خراب شده لس آنجلس. آخر سر به يک قيمت نجومی يک آپارتمان شيش در چهار گير آوردم که حالا برای کسب افتخار اينکه اجاره سه برابر بدم، بايد اعتبارم رو هم نگاه می کردند و مطمئن هم می شدند که کار خلاف نکرده ام و همه چيز. خلاصه حداقل جا گير آمد، حالا تا هفته بعد که آماده بشه و من بتونم اسباب کشی کنم، سر يکی از دوستام خراب شده ام. در نتيجه اينترنت زياد راه دست نيست و از اين حرف ها، هرچند که کلاس ها هم فردا از راه می رسند (حسنی به مکتب نمی رفت، وقتی می رفت جمعه می رفت که منظور حضورتون هست؟).
خلاصه يک يک هفته ديگه هم برای شنيدن فرمايشات گوهربار من دندون روی جيگر بگذاريد تا خدمتتون برسم (اون هم چه خدمتی).
در ضمن، صحبت گوهر شد، حرف تو حرف مياد، ببخشيد ديگه، حرف نشخوار آدميزاده! اين کلمه «گوگيجه» که در فارسی بصورت طهارت نگرفته «گه گيجه» گفته می شه و اخيرا" هم در راستای از بين رفتن عفت (و رفعت و فاطی و بقيه) در وبلاگات هم به وفور يافت می گردد، در اصل هيچ ربطی به غذای شما، بيست و چهار ساعت بعد از هضم، نداره. اصلش همون «گو گيجه» است و گو هم يعنی گاو و سرهم يعنی «گاو گيجه» و همونيه که مطبوعات وطنی، در راستای ترجمه کلمه به کلمه از انگريزی، بهش می گند «بيماری جنون گاوی». اين هم از ما گفتن (البته حق مولفش مربوطه به يکی از عموجان ها که پزشکه و کلی با اين اطلاعاتش حال داده).
زياده عرضی نيست.
مرگ قهرمان کشف نشده!
بدبختی و ناراحتی هم وقتی قراره که نازل بشه، همه با هم روی سر آدم می باره. جالبه که ديشب داشتم فيلم قيصر رو می ديدم که همه اش راجع به مردنه.
به هرحال، دائی مادرم که به خانواده ما خيلی نزديک بود و به دليل نداشتن همسر و فرزند، بيشتر از يک دائی بزرگ در خانواده ما داخل بود، چندروز قبل به دليل سکته قلبی فوت شد. سال پيش شروع کردم اين مجموعه داستان طنز رو در موردش نوشتن و حالا يک کمی عذاب وجدان در موردش گرفتم. آدم انگار فقط وقتی کسی می ميره متوجه می شه که چقدر توی زندگيش نقش داشته و ازش خاطره داره.
دائی ممد جون، خداحافظ...
خريت
در راستای اون نقل قول معروف چند هفته پيش که :«تنها چيزی که حدی نداره، خريته»، بنده امروز احمقانه ترين عمل زندگيم رو انجام دادم.
صبح يک کمی دير از خواب بيدار شدم و چون مجبور بودم که سريع خودم رو برسونم به کلاسم، تصميم گرفتم بجای اينکه با اتوبوس برم دانشگاه، با ماشين خودم برم. وقتی که رسيدم، هنوز حدود 10 دقيقه به شروع کلاس باقی مونده بود. کنار خيابون جلوی يکی از اين پارکمترها پارک کردم و پريدم پايين و به اندازه يک ساعت سکه انداختم توی پارکمتر. يکدفعه به صرافت افتادم که کلاس حدود يکساعت و نيمه و من ديگه سکه ندارم. پيش خودم گفتم سريع می رم دم يک مغازه و ازشون خواهش می کنم بهم چندتا سکه بدند.
اين قسمت مشکلی نداشت و من با کمال افتخار برگشتم دم ماشين. اما ديدم اه! پارکمتره می گه : وقتتون تموم شده! پيش خودم فکر کردم يعنی چه؟ من همين سه دقيقه پيش به اندازه يکساعت پول ريختم توی اين دستگاه! مرده شور اين پارکمترهای دانشگاه رو ببرند که هميشه يکچيزيش لنگه...!
اما يکدفعه متوجه شدم که مشکل چيه: دوتا پارکمتر کنار همديگه هستند، يکی برای ماشين عقبی، يکی برای جلويی. من پول رو ريخته بودم توی پارکمتر ماشين جلويی که يک ب. ام .و. نو و شيک و تميز سياه رنگ کوپه بود! يکساعت هديه مجانی به مناسبت روز اثبات حماقت من. خودم داشتم يک ده دقيقه ای به خودم می خنديدم!
فکر کنم امروز روزيه که من بالاخره تبديل شدم به يک پرفسور کم حافظه!
حلوا حلوا کردن
ببخشيد که دارم خودم رو وارد اين دنيای خيلی مسخره جنگ های وبلاگی می کنم. هميشه گفتم که فکر می کنم آدم های وبلاگ نويس و وبلاگ خوان، هردو دارند قضيه رو به شدت جدی می گيرند و بقول معروف، امر بهشون مشتبه شده. يک سری آدم بيکار هم هستند که آتش اين قضيه رو خيلی تند می کنند و به مشکلات اضافه می کنند. تمام اين داد و هوار در مورد اينکه بعععله، وبلاگ رسانه جديده و فلان و بهمان می کنه و نثرش خاصه و هدفش اينطوره و طبيعتش آنطور، همه به نظرم خنده دار مياد. پانصد سال وقت گرفت که بفهميم اهميت اختراع کوچک گوتنبرگ در فرهنگ انسانی تا چه حد بوده، يا اينکه چاپ اولين روزنامه چقدر تاثير گذار بوده و هکذا. اين کوتاه شدن حافظه ها و نگاه کردن به وقايع امروز به صورت «تاريخ زنده» داره شديدن مشکل می شه. نگاه کردن به وبلاگ و هياهو دور و برش هم همينطوره. (فکر کنيد اگر در همون زمان گوتنبرگ، اينقدر کتاب که در مورد وبلاگ در اومده و اينهمه تحقيقات دانشگاهی که در همين چهارسال عمر وبلاگستان ايرانی انجام شده، در مورد کار گوتنبرگ نوشته شده بود!!!).
حالا منظور؟ منظورم اين قضايای تهمت زدن به وبلاگ نويس ها، عاصی کردنشون، و مجبور کردنشون به تعطيل وبلاگشونه. به اين خاطر نمی گم که صنم دوستمه و حالا که تصميم گرفته ننويسه، يک کمی ناراحتم کرده، به اين خاطر می نويسم که اين مسئله کلا" از همه جهت برام جالب، و تا حدی خنده دار و بی منطقه. صورت های ديگه مسئله هم به دعواهای اخير سر حسين هم مربوطه، هرچند که خدا می دونه به چه دليلی، پوست حسين کلفت تر از اينها بوده!
مشکل اول از اونجا ناشی می شه که وبلاگ نويس ها خودشون شروع کردند به نوشتن برای مردم. هدف دفترچه خاطرات شخصی از ياد رفت و عنوان گنده و دهن پرکن «ژورناليسم سايیر» (بيچاره زبان فارسی) بهش تحميل شد. «روزمرگی» شد گناه و بد. همه قراره مطالب پرفايده بنويسند و رسالت نويسندگيشون (کذا) رو انجام بدند. حالا غافل از اينکه دفتر خاطرات نويسی کار بسيار خوبيه. ما خيلی بيشتر از اينکه از نقاشی های لئوناردو داوينچی چيز ياد بگيريم، از دفترچه خاطراتش ياد می گيريم. حالا اين مسئله بدانگاشته شدن «روزمرگی» نويسی توی ايران هم خودش جالبه، چون اگر توجه کنيد، هيچکدام از بزرگان ما (از بيرونی گرفته تا بهار) دفترچه خاطرات و زندگينامه از خودشون به جا نگذاشتند. اسمش هم هست «فروتنی» و هنوز هم در ملت سوپر مدرن و «سايبر ژورناليست» ما از بين نرفته.
بگذريم. بله، اشکال اول اين بود که مفهوم وبلاگ عوض شد و نوشتن شد هدفدار و با رسالت، يعنی همون بلايی که سرداستان نويسی مدرن ايران اومد با اين قضايای مسخره رسالت نويسنده. همينی که امروزه بدون دندون قروچه کردن نمی شه داستان فارسی خوند. اينکه شاعرانه نوشتن مطالب بی معنا به ساده نوشتن غلبه کرده.
بعد از اون، می رسيم به خواننده و هدف خواننده. خواننده ايرانی هم مثل نويسنده ايرانی، ياد گرفته که به همه چيز بطور هدفدار نگاه کنه، يعنی پشت هرچيزی يک مفهموم مخفی ببينه. اگر بخوام از مفاهيم علمی-مذهبی استفاده کنم، خواننده ايرانی يک طبيعت باطنی داره. اين خواننده هم وقتی وبلاگ های هدفدار و مسوول و رسالتمند (عاشق اين کلمه مسخره فارسی عربی هستم، نشانه کامل ناآگاهی ملت از قوانين زبان!) رو می خونه، در آن واحد سعی می کنه منظور نويسنده رو کشف کنه. لازم هم نيست ذکر کنم که ملت آريايی، هميشه خودش رو درست می دونه و فکرش رو عين حقيقت. نتيجه؟ برداشتی که خواننده مورد بحث از نويسنده می کنه، تبديل می شه به حقيقت محض. از اين به بعد، همه نوشته های طرف، حتی صحبتش راجع به سگ همسايه، مربوط می شه به هدفی که قراره داشته باشه.
با اين تصوری که از نويسنده شکل داده، خواننده به خودش حق می ده که نويسنده رو در چارچوب اون اهدافی که تصور می کنه، مورد بحث، نقد، احترام، و هتاکی قرار بده. از اون به بعد، نويسنده می شه مسوول توقعات خواننده و اگر از اصولی که خواننده براش تعريف کرده تجاوز کنه، مورد سرزنش قرار می گيره، بهش تهمت زده می شه، و سرنگون می شه.
بدتر از همه اون نويسنده هايی هستند که خودشون رو با چارچوبی که خواننده ها (اکثرا" «طرفدارها») براشون قرار دادند تعريف می کنند و بعد برای خواننده می نويسند. يعنی شخصيت نويسنده شروع می کنه به شکل گرفتن برمبنای انتظارات خوانندگان. نتيجه اين کار هم در مملکت آريايی اينه که فلان نويسنده زيادی بزرگ می شه و بعد به اين دليل که در پس ذهن خواننده وطنی، موفقيت شخصی امکان نداره و شخص موفق هميشه دمبش به جايی بنده، لازم می شه که نويسنده رو سرنگون کرد و روی جسدش رقصيد.
خوشحالم که کسی برای حرفهای من تره هم خرد نمی کنه. حداقل لازم نخواهد بود که سرنگون بشم!
اتلاف وقت؟
بزرگان فرموده اند که وقت تلف نکن بچه! وبلاگ نوشتن نه آب می شه و نه آجيل. وقت هدر دادنه. بجاش بشين و درست رو بخون و مقالات سنگين بنويس و کتابهای سنگين تر. مقالاتی که فقط خود بزرگان خواننده اش هستند و کتاب هايی که بزرگان می خرند و می گذارند توی تاقچه منزل و هيچوقت هم نمی خونند. مقالات و کتابهايی که همه عنوان های دوقسمتی دارند که با : از هم جدا شده اند.
بزرگان فرموده اند که نثر وبلاگی نثر مبتذل است. که اگر در حرف هرروزه می گوييم «خوار و مادرتو سگ فلان»، در نثر نوشتاری بايد با چنگال و چاقو صحبت کنيم. نثر بايد پخته باشه، حتی اگر مفهموم خام.
تحقيقات که براه است. ديشب بقول پدرم به «اشراق» رسيدم و يکدفعه نتيجه شش ماه خوندن در مورد اقتصاد غرب ايران و عراق و سوريه، بالاخره فهميدم برای اين تز دکترا چه غلطی بايد بکنم. انشالله در طول همين عمر شما و بنده، يک عدد کتاب به اين (!) کلفتی خدمتتون تقديم می کنم در مورد موضوعی که نه شما بهش علاقه داريد و نه حاضريد وقت تلف کنيد که بخونيد، اما به هرحال ازش تعريف می کنيد.
يک روزی بابابزرگ وبلاگ يک حرف جالبی زد. گفت وبلاگ نوشتنم نمی ياد چون وقت خوندن ندارم و بدون خوندن هم نمی شه نوشت. راست می گه. البته من غير از خوندن کاری بلد نيستم، اما خوندنی های امروزه ام به درد وبلاگ نمی خوره. خيلی وقته يک داستان نخونده ام. تصور هم نمی کنم شماها زياد علاقه داشته باشيد مزخرفات من در مورد تجارت در منطقه بين النهرين رو ملاحظه کنيد. در نتيجه، ببخشيد که نوشتن اينجا شده قرضی. اما سعی می کنم اين وبلاگ تک خطی ها رو مرتب بنويسم.
ايدون باذ!
شخصی
امشب يک اتفاق بدی برام پيش اومد. مطلبی که مدتهاست نگرانشم و فکر کنم امروز به خودم ثابت شد که نگرانيم به جا بوده.
رفته بودم خونه يکی از دوستام، توی يک جمع کوچک. يکی از معدود ايرانی هايی که من اينجا می شناسم و باهاشون رفت و آمد دارم. دور هم نشسته بوديم و حرف می زديم، اما من يک احساسی داشتم که بقيه با من راحت نيستند. من همون کارهايی رو انجام می دادم و حرف هايی رو می زدم که در جمع های دوستان ديگم می زنم، اما بين اين گروه ايرانی ها، همه چيزم به نظر عجيب ميومد. نه من راحت بودم و نه اطرافيانم.
مدتهاست که از اين موضوع می ترسم که ديگه ايرانی نباشم. هيچوقت درست و حسابی بلد نبودم در جمع های ايرانی (حتی در ايران) رفتار کنم و هميشه يک کمی عجيب بوده. اما احساس می کنم که کم کم دارم تبديل می شم به يک موجودی که هيچ چيز خاصی نيست. نه ايرانی، نه فرنگی. خودم هم موندم که چيم و کيم.
خيلی بده که من بين يک گروه ايرانی هم سن خودم نمی تونم جا بگيرم و راحت باشم.
ببخشيد که يک دلمشغولی شخصی رو در ملاء عام مطرح کردم. راستش يک کمی دلم گرفته.
تنه به تنه بزرگان!
جای همگی خالی، امروز با چند نفر از بزرگان فرهنگ و ادب ايران (خيلی خيلی بزرگ هاش، جدا"!) رفتم ناهار و کلی کيف کردم. در ضمن غذا خوردن که همه گرم صحبت در مورد فلان نسخه خطی بودند و امثال اينها، يکدفعه فکر کردم که خيلی جالبه که وسط لس آنجلس نشستم بغل دست کسانی که از بچگی کارهاشون رو می خوندم و با مجلاتی که اداره می کردند و کتاب هايی که چاپ کرده اند و مقالاتی که نوشته اند، بزرگ شدم و اصلا" به تاريخ و زبان و ادبيات علاقمند شدم.
يکی شون به اندازه کل عمر پدر من در کار تحقيق و مطالعه بوده و اسمش به صورتی با بيشتر تحقيقات جدی و حسابی 50 سال گذشته ايران در زمينه ادبيات و تاريخ و ايرانشناسی گره خورده. اونيکی از بزرگترين استادان ادبيات فارسيه و دانشش از ادبيات کلاسيک و تاريخ اوايل دوره اسلامی ايران بی نظيره. سومی از بهترين استادان و مهمترين نظريه پردازان تاريخ ايران قبل از اسلامه. خلاصه، خيلی برای خودم کيف کردم که من يک الف بچه، نشستم و دارم کنار دست اينها چلوکباب می خورم و الکی و الکی به اندازه ده تا مقاله، به صورت شخصی که نصيب هرکسی نمی شه، ازشون چيز ياد می گيرم و وقتی هم پررو بازی درميارم و دو تا کلمه می گم، حرفم رو می شنوند و راهنماييم می کنند.
خيلی کيف داد، جاتون خالی!
احساس بی سوادی
صنم يک مطلب جالب و يک کمی دردآور نوشته در مورد کلاس هاش. قبلا" هم به طرق مختلف در مورد مشکلاتش در دانشگاه و اينکه احساس می کنه کمتر از بقيه می دونه و براش سخت تر از همشاگرديهاشه، نوشته و گفته. توی کلاس هايی که گرفته احساس کمبود و کم خوندن و کم داشتن می کنه. بقول خودش احساس می کنه که بی سواده و وقتش رو تلف کرده. هرچند که مطمئنم اين احساسات و فکرها رو داره زيادی جدی می گيره و به زودی هم عادت می کنه و هم مجبور به خوندن بيشتر می شه و به بقيه همشاگردی هاش می رسه، اما اين نگرانيش منو ياد خودم انداخت.
من البته به لطف مادر و پدرم امکان اين رو پيدا کردم که تحصيلات بعد از دبيرستانم رو خارج از ايران انجام بدم و از بدبختی دانشگاه آزاد نجات پيدا کنم. هم دست پدرومادرم درد نکنه و هم دست دانشگاه های اينجا که حتی اگر کمبود هم داشته باشند، حداقل دست آدمی رو که به يادگيری علاقه داشته باشه باز می گذارند که بخونه و بپرسه و ياد بگيره. به هر حال، به هردليلی هست، اين احساس کمبود و عقب موندن رو ندارم، اما البته جلو هم نيستم.
ولی مسئله اين نيست. مسئله اينه که من مرتب در ميان جمعيت ايرانی و غيرايرانی، يک احساس عجيبی پيدا می کنم. بين ايرانی ها، تا سريک مطلبی من چهارتا کلمه در مورد رشته ام می گم (حالا چيزهای پيش و پا افتاده ای که توی هر دائره المعارفی هم هست)، همه به به و چه چه می کنند و هندونه زير بغل من و پدر و مادرم می گذارند که :«ماشالله، خداداد خيلی می دونه و بلده و قس...» و خلاصه انگار که بقول معروف شاخ غول شکستيم! بی تعارف، با اينکه خودم بهتر از همه می دونم که چقدر نمی دونم، يک مدت زيادی که اين تعريف های گنده گنده رو می شنوم، امر بهم مشتبه می شه که نه بابا، من هم پخی هستم ها!
اما خودم حال می کنم وقتی برمی گردم دانشگاه و با دوستان و همکارهام می گردم. اونوقت دستگيرم می شه که چندتا مقاله است که نخوندم و چندتا نويسنده مهم که حتی اسمشون رو نشنيدم و چندتا تئوری مختلف که اصلا" به گوشم هم نخورده و چقدر راحت بقيه آدم ها خيلی بيشتر از من می دونند. حتی فکرش رو هم بکنيم که از نوشته های قديمی زياد خونده باشم، هنوز هم از ارسطو و افلاطون چيز زيادی نخوندم. هنوز کلی کتاب و مقاله و نوشته هست که نگاهشون هم نکردم. خلاصه، با يک جلسه سرکلاس نشستن و فقط به حرف زدن دوستام گوش دادن، نه تنها مطمئن می شم که هيچ پخی نيستم، بلکه به توسر زنی به خودم هم می رسم که چقدر نادانم و چقدر ديگه بايد بخونم.
نمی خوام نظرات دور و دراز و گنده بدم، اما از «اخلاقيات ما ايرانيان...» يکی هم اينه که خيلی کم می خونيم و کم می دونيم، و وقتی کسی يک ذره هم می دونه (بقول مادر من، ته بازار کهنه فروشها، جنس اعلاست!)، فکر می کنيم که طرف خيلی داناست و حتی به خودش هم اين رو القا می کنيم، تا اينکه طرف در موقعيتی قرار بگيره که بفهمه چقدر نمی دونه. نخوندن درد بزرگ جامعه ماست.
هلویین
جای همگی خالی، امشب رفتيم خونه يکی از دوستام برای مهمونی هلويين (شب بالماسکه). خوش گذشت و جالب بود. اين هم عکساش اگردل کسی خواست که ببينه.
اين هلویین و ربطش به جشن های سلتی (کلتی) و آئين های باستانی هندو-اروپايی هم جالبه. از گالاتیای ترکيه تا ايرلند، هرجا که پای کلت ها رسيده، اين آئين هم به صورتی به جا مونده. البته در خيلی جاها کليسا سعی کرده با موسوم کردنش به «شب تمام قديسين»، کمی قضيه رو مذهبی کنه که البته فايده نداشته!
شباهتش به چهارشنبه سوری ما عجيبه. هردو عامل ترس و ريخته شدن ترس رو در بردارند. هردو به نوعی به جادو ربط دارند، و مراسم هردو (لباس مبدل پوشيدن يا چادر به سر انداختن) و گدايی کردن (قاشق زنی و آب نبات خواستن بچه ها) باز هم خيلی شبيهند. نمی دونم کسی تا به حال در اين مورد چيزی نوشته يا نه. به هرصورت، شب جالبی بود.
کتاب خونی و مقاله خونی
يک چيز بدی که در اثر درس خوندن توی اين رشته (و احتمالا" رشته ها ديگه) آدم درگيرش می شه، خوندن زياد مقاله است. نه اينکه نفس خوندن مقاله بد باشه، اما عادت کردن بهش مشکل آفرينه.
مقاله يک موضوع خاص و محدود رو در برمی گيره و بين 10 تا 50 صفحه است. هرچقدر هم خوندنش سخت باشه، بازهم فقط يک قسمت محدودی از توجه آدم رو احتياج داره. مثل يک کتاب لازم نيست که برای مدت طولانی آدم يک مطلب رو به ياد داشته باشه و بهش توجه کنه.
در نتيجه، فکر کنم شش ماه می شه که من يک کتاب رو از سرتا ته نخوندم، حداقل يک کتابی که همه اش در مورد يک موضوع باشه يا يک داستان. داستان های کوتاه خوندم (مثل زندگينامه هوشنگ مرادی کرمانی)، اما زياد ديگه پيش نمی ياد که بقول معروف « از ب بسم الله تا تای تمت» يک کتاب رو بخونم (شايد کمتر از شش ماه، کتاب «نوشتن با دوربين» در مورد ابراهيم گلستان رو خوندم).
اين مسئله ای هستش که مدتيه ذهنم رو مشغول کرده. ديگه وقتی يک کتاب رو دستم می گيرم برای خوندن، بخصوص اگر کتاب در مورد درسم باشه، فقط ورقش می زنم و سعی می کنم اصل مطلبش رو بفهمم و بعد می گذارمش کنار. اصلا وقت و حوصله نمی کنم که يک کتاب رو کاملا" بخونم. توی دنيای داستان هم بيشتر داستان کوتاه می خونم (مدتی افتاده بودم روی دور که همه داستان های رولد دال رو بخونم!). اين مطلبيه که برای من که علاقه اولم کتاب خوندن بوده يک کمی سخته.
راه حلی داريد؟
کارنامه يک هفته ای
فکر کردم چون اسم وبلاگم از يکی از کتاب های جلال آل احمد گرفته شده، پس بد نباشه که اسم يکی از مطالبم هم شبيه اسم يکی ديگه از کتاب های جلال باشه.
هفته اول مدرسه ها تموم شد. يک هفته بدو بدو و توی سرخود و کلاس ها زدن. از تاريخ بيزانس به يونانی و از يونانی به پارسی ميانه و بعد رفتن به سنتا مونيکا کالج و درس دادن و بعد برگشتن به دانشگاه و بازهم درس دادن و بعد هم ايسلندی باستان و بعد هم برگشتن به خونه و عين جسد روی تخت افتادن.
اما بهترين قسمت قضيه (يا بقول صادق هدايت: غزيه!) درس دادن اين دوتا کلاسی بود که توشون کمک استاد هستم. کلاس هايی که دانشجوهای زيادی دارند به اين صورت کار می کنند که سه روز در هفته، تمام دانشجوها (130 نفرشون)، می نشينند سر کلاس و استاد صحبت می کنه. بعد، هر بيست نفرشون بايد يک روز در هفته به مدت دوساعت هم به کلاس اضافی بياند که توی اين کلاس، کمک استادها کمی درس می دند، کمک می کنند که مطالب رو متوجه بشند، و برای فهم متون تاريخی بهشون کمک می کنند. دانشجوها هم در کلاس بايد بحث کنند و سوال و از اين حرف ها. من هم دوتا از اين کلاس های اضافی رو برای يک کلاس «تاريخ جهان» درس می دم.
تاريخ جهان يک بحث بالنسبه جديد تاريخيه که تا اونجايی که من می دونم، هنوز توی ايران مطرح نشده و در دانشگاه ها تدريس نمی شه. بحث درس تاريخ جهان اينه که تاريخ رو نبايد از اول به صورت يک مجموعه جزئيات و تاريخ ها و اسم ها نگاه کرد و سعی کرد که سرگذشت يک مملکت يا ملت رو درس داد. بايد اول در مورد نيروها و کشش های جهانی، در زمينه های اقتصادی و اجتماعی و سياسی و زيست محيطی، تحقيق کرد و فهميد که تمدن ها و مردم مختلف دنيا تحت تاثير چه عواملی شروع کردند به درست کردن تمدن هايی که ما می شناسيم. مثلا نيروهايی که باعث شدند تقريبا در يک برهه از زمان، در مصر و بين النهرين و دره رود سند و اطراف يانگ تزه تمدن هايی تشکيل بشه، چه نيروهايی بودند. در واقع، دلمشغولی «تاريخ جهان» پيدا کردن يک نگاه وسيع و جهان شموله به شرايط تاريخی که مسوول بوجود آمدن اتفاقات تاريخی هستند.
اين ها رو گفتم که بگم توی اين کلاس های اضافی، من راجع به همين مطالب صحبت می کردم و يکدفعه فهميدم همين صحبت کردن راجع به اين مطلب باعث شده که فهم خودم ازش بيشتر بشه. تلاش اينکه بتونم اين تئوری ها رو برای بقيه مفهوم کنم و توضيح بدم، باعث اين شده که در مغز خودم هم همه اين تئوری های مختلف مرتب بشند و باعث بشند که خودم بهتر و شفاف تر در موردشون فکر کنم.
درس دادن واقعا تجربه خيلی خوبيه. توصيه می کنم که اگر می تونيد، حتما" در مورد مطلبی که دوست داريم درس بديد يا در برابر يک جمع سخنرانی کنيد. حتما" خودتون بيشتر از جمع ياد می گيريد.
مسائل کاتوره ای!
اين چند روزه، تمام زندگی من قاتی پاتی شده! اولا" که هفته ایه که دانشگاه شروع می شه. ثبت نام برای کلاسها، جور کردن وقتشون که با هم ديگه برخورد زمانی نداشته باشند، و حساب اينکه بالاخره کدوم کلاس رو بگيرم و کدوم رو نه.
از اونطرف، امسال کمک استاد هم هستم در يک کلاس تاريخ جهان. امروز شش ساعت جلسه داشتيم (جلسه اجباری برای آموزش کسانی که کمک استاد هستند. زيادی مرتب بودن اين دانشگاه هم همين مشکلات رو داره!). بعدش هم هفته ای حداقل شش ساعت سر کلاس که با اينکه به نظر نمی ياد، ولی کلی کاره.
بعد، من هنوز هم توی کالج سنتا مونيکا يک کلاس تاريخ تمدن درس می دم که خودش هم باز شش ساعت درس دادنه. اين هفته هم امتحان نيمه ترم گرفتم که حالا بايد بشينم و ورقه هاش رو تصحيح کنم (خود کرده را تدبير نيست).
بعد از اون، هفته ای هم هست که تمام دوستان از سفر تابستونی برمی گردند و همه می خوان دور هم جمع بشند و خاطرات رو تازه کنند و حرف بزنند و تعريف کنند. يعنی شب هم خواب نداريم.
تازه برای اينکه گلستان بشه، جای همگی پر، اين آخر هفته گذشته، در يک جريان ورزشی، شونه بنده در رفت! بله، يعنی کتف محترم "تق" صدا کرد و از جاش آمد بيرون. حالا درد بيرون اومدن يکطرف، درد جااندختن رو خدا سر هيچ کسی نياره. فعلا" هم که سه روزه با قرص زنده ايم!
خلاصه، اگر فکر می کنيد خيلی داره خوش می گذره، به عرضتون برسونم که از دور بوی کباب مياد، از نزديک خر داغ می کنند!
پانوشت: قسمت کتابزده (معرفی کتاب) حالا نظرخواهی هم داره. برام بنويسيد که کلا در موردش چه فکری می کنيد.
غم
حالا بگيد که شکايت های من از ترافيک و رانندگی توی ايران بيخوده و همه چيز رو گنده می کنم.
تصادف رانندگی 29 سال پيش باعث مرگ پدر و مادر بزرگ من شد.
همين تصادف رانندگی ديروز باعث مرگ برادر يکی از دوستان خوبم، حميد رضای گل، هم شد.
نمی تونم حتی بگم تسليت. به نظر غيرواقعی مياد. حميد، فقط می توم بگم که احساست رو می فهمم.
انفعال
بعضی وقت ها برای نوشتن خيلی چيزها هست، بعصی وقت ها هم هيچ چيزی نيست. کلی حرف برای زدن دارم و طبق معمول، کلی نظريه و ارزيابی شتابزده، ولی بقول معروف، حالش نيست.
چهار روزه که از آلمان برگشتم امريکا و الان در منزل مامان جانم، مشغول استراحت و وقت تلف کردن هستم. راستش بعد از دوماه و نيم مسافرت، خيلی خوشحالم که فرصتی دارم که هيچ کاری نکنم، و خوب اين هيچ کاری نکردن، شامل وبلاگ نويسی هم می شه!
پس فردا دارم برمی گردم لس آنجلس سرخونه و زندگيم و درس و کار. مدرسه آخر ماه شروع می شه، اما بايد درس بدم و کلی کار دارم، از تموم کردم مقاله و کتاب گرفته تا خريدن ميز و صندلی! هروقت که فکر می کنم که يکی از پروژه هايی رو که برای اين وبلاگ دارم بايد شروع کنم، يادم مياد که الان 10 ماهه ايرانولوژی رو دست نزدم و کلی کار داره و کلی سرش آبرو از دست دادم.
خلاصه که لذت اين مسافرت تابستونی بزودی از دماغم درمياد! انشالله در جريانتون می گذارم که از دور بهم بخنديد!
الهی، نه نه!
يکروزی بود، روزگاری بود، پشت حموم، انباری بود...
نخیر غلط شد. خلاصه اش اينه که يک پسر خوبی که خودم باشم، يک دوست خوب تری داشت که اين باشه. بعد، خودم وقتی رفتم ايران، به ضرب خواهش و تمنا و تهديد و رشوه و گوش کشيدن، پسر خوبه رو مجبورش کردم که وبلاگ فکسنی منو مدرن کنه! پسر خوبه هم گوش کرد.
نتيجه اش اينی شده که می بينيد. زياد زنگوله و آب و روغن نداره. ساده و کارآمد. يک بخش معرفی کتاب دارم که انشالله به زودی راه ميفته، بعد هم نوشته ها رو بر مبنای کاتگوری گذاشتم که دسترسی به مزخرفاتم راحت تر بشه.
خلاصه همينه. دست حميد رضای گل درد نکنه. انشالله هميشه به فيلم ديدن!
تولدم مبارک!
بيست و نه سال پيش، در چنان روزی (يعنی 22 مرداد ماه 1355، برابر 13 اوت الحرام سنه 1976 نصاری)، وجود ذی جود طفلی پا به عرصه هستی گذاشت که سرنوشت برای او آينده درخشانی را رقم زده بود. در زمان تولد اين نادره روزگار، ستارگان در آسمان پرنور تر درخشيدند، درياها طوفانی شدند، کوهها به حرکت در آمدند، و کنگره های کاخ ظالمان ويران شدند...
ای وای، انگار زيادی همذات پنداری کردم، ضمير ناخودآگاهم با فانتزی های کارتونی و عقده های توسری خورده دوران کودکی آبروغن قاطی کرد و تبديل شد به اين گلواژه هايی که ملاحظه فرموديد!
خلاصش اينکه ديروز تولد 29 سالگی من بود. جای شما خالی ديشب و امشب با دوستان کلی گفتيم و خنديديم و خورديم و کيف کرديم (و البته هديه گرفتيم). واقعا که داشتن دوست، بخصوص دوست خوب، نعمتيه.
زياده عرضی نيست، انشالله عروسی (ای وای، شما بايد اين يکی رو می گفتيد، نه من!).
مرثيه ای برای يک شهر
من اهل شمال تهرانم. نه اينکه بقول معروف، «اصل و نسبم» اهل شمال تهران (يا همون شميران خودمون) باشند. نه، خانواده مادريم تا اونجايی که می شه پيدا کرد، اهل بازار تهران (بقول معروف «ناف تهرون») بوده اند و خانواده پدری هم اهل طالقان (يا تالقان يا تالکان)، مجموعه ای از روستاها در کوهپايه های البرز، بين کرج و قزوين.
اما من بزرگ شده شمال تهرانم. شمال تهرانی که وقتی من بزرگ می شدم، مجموعه ای بود از باغ های بزرگ و متوسط که من هم توی يکيشون بزرگ شدم. آب و هوای خوبی داشت و هرچند که در اونزمان هم چندنفر «خرپول» درش زندگی می کردند، اما به هرحال جای زندگی بود. خونه ما توی يک خيابان هشت متری، نوک تپه الهيه بود و توی خيابون ما، فقط دوخانواده ديگه زندگی می کردند و بين خونه هامون هم زمين های باير (بقول ما «خرابه») بودند. شايد بدليل زندگی کردن توی همين منطقه بود که من هيچوقت توی کوچه با کسی بازی نکردم و درنتيجه الآن هم بلد نيستم فوتبال بازی کنم.
وقتی من بچه بودم، خيابون فرشته جای دنجی بود با درخت های بلند. بله، بقول معروف محله «شيک» تهران هم بود، اما ساکنينش زياد خودشون رو با اين شيک بودن اذيت نمی کردند. نخير، کسی از اينکه بچه اش رو بفرسته توی کوچه برای بازی ابايی نداشت و می شد که طرف های عصر، مردم در حياطشون رو باز بگذارند و بنشينند روی صندلی کنار کوچه و از هوای خوب لذت ببرند. بله، بی تعارف يکچيزی که شمال تهرانی ها کلی در موردش به بقيه تهرانی ها فخر می فروختند، هوای خوب بود.
مواضع شتابزده
جمهوری خوبه، دمکراسی بده...
رای خوبه، رای اکثريت بده...
شورا خوبه، مجمع بده....
گروه خوبه، حزب بده...
اعتصاب خوبه، تحريم بده...
عصبيت خوبه، سرخوردگی بده...
صبر خوبه، عجله بده...
کتاب خوبه، تلويزيون بده...
فکر خوبه، افکار عمومی بده...
تبليغ خوبه، تحميق بده...
جنگ ستارگان
ديشب با يک گروه 10 نفری رفتم به تماشای قسمت جديد «جنگ ستارگان». خلاصه اينکه يک چيزی بود توی مايه های نمايشنامه «رابعه» که قبلا" خدمتتون نقدش رو عرضه کردم.
بقيه اش رو هم توی وبلاگ انگليسيم نوشتم.
خدايا مارو از دست جرج لوکاس نجات بده!
ايرانی های دو آتيشه
به نظر مياد که توی اين دنيای مجازی اينترنتی، يک "بلاگوسفر" کامل شامل کلی بلاگ در مورد تاریخ و فرهنگ ايران هست (لينکهاشون رو در اين وبلاگ ببينيد).
آدم تصور می کنه که به دليل اينکه من مثلا" کارم همين تاريخ و فرهنگ ايرانه، بايد جزو گروه اين دوستان باشم (بخصوص که ايرانولوژی من اولين سايت مختص تاريخ ايران توی اينترنت بود، زمانی که همه توی اينترنت فکر پول در آوردن بودند يا دسته بندی!). اما به هر دليلی، که راستش خودم هم نمی دونم به چه دليلی!، وبلاگ من محل نوشتن يک سری مطالب شده که به هم هيچ ربطی ندارند. از سفرنامه گرفته تا مقاله در مورد اسمهای باستانی.
خيلی از اين سايتها خوب هستند و نوشته های جالبی دارند و بعضا" مقالات معروف از دانشمندان جهان رو جمع کرده اند و روی وب گذاشته اند. البته معدودی هم هستند که بقول صادق هدايت، ايرانی قبا سه چاکی هستند و طرفداران "هنر نزد ايرانيان است و بس"، که خدا به همراهشون!
نمی دونم، اين وبلاگ من چيز بدردبخورتری می شه اگر من هم شروع کنم همين مقالاتی رو که هرروز توی دانشگاه روشون کار می کنم، بگذارم توی وبلاگم؟ يا اينکه اينجا برای من شده مفری از همون چيزهايی که هرروز باهاشون سرکار دارم و جايی که بدون درد و سر، می تونم با دوستانم برخورد داشته باشم و دلخوری هام رو بيان کنم؟
در خانه
دوروزه که از آلمان برگشتم. سفر خوبی بود. هوای شمال آلمان عالی بود، آفتابی و صاف و تميز. خلاصه خوش گذشت.
اسلوونی هم جالب بود که راجع بهش نوشتم (اما انگار کسی نديد!)، ولی دوست دارم بازهم موقعی که هوا بهتر باشه، برم اونجا.
اين چند روزه هم کلی کار دارم برای کلاسهام ، به علاوه اینکه هفته ديگه، شنبه، برای کنفرانسی تاریخ، يک مقاله دارم در مورد مزدک و عقايد اجتماعيش که بايد تمومش کنم. مختصر اينکه سرم خيلی شلوغه.
امروز و فردا توی دانشگاه، فستيوال کتاب هستش. وقتی که داشتند غرفه ها رو برپا می کردند، نگاه کردم و به نظر مياد که خيلی خيلی بزرگ باشه. امروز می رم گشت و گذار و شايد عکس هم گرفتم. از جشنواره کتاب تهران تا به حال، هيچ جشنواره کتاب ديگری نرفتم!
اسلووني
خوب شکر خدا به سلامتي و ميمنت از اسلووني برگشتيم. احتمالا کشور جالبي مي بود اگر يکضرب بارون رو سر ما نميومد!
اسم پايتختش ليوبلياناست و از نظر معماري مخلوطيه از اروپاي شرقي و اتريش. در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم کلي از پيشرفتهاي هنري استفاده کرده و کلي ساختمانهاي جالب داره. در دوره يوگوسلاوي هم به نظر مياد که پيشرفته ترين و غير محدودترين جمهوري ها بوده.
مثل همه کشورهاي اين منطقه اروپا اسلووني هم پر از قلعه و کليساست و جاهاي ديدنيش هم بيشتر همينها. البته پلهاي روي رودخانه ليوبليانتزي هم جالب بودند.
ديدن مغازه هايي که نظيرش رو توي خيابون آکسفورد لندن و بقيه شهرهاي اروپاي غربي مي شه ديد نشونه پيشرفت اقتصادي کل مملکته که با توجه به اينکه تا ۱۵ سال پيش يک کشور کمونيست بوده جالب بود!
يک شهر کوچک هم رفتيم که باز يک قلعه داشت که زير بارون تا دم درش رفتيم اما معلوم شد بسته است. بقيه شهر هم زياد تماشايي نداشت و بخاطر همين زود برگشتيم ليوبليانا!
اما از علائم پيشرفتشون هم انگار نقشهاي گله به گله صليب شکسته بود روي ديوارها! توي هر خيابون سه چهارتا صليب شکسته روي ديوارها نقش بسته بود!
فرزندان اکبيري تيتو و پرينسيپه و قره جورجويچ هنوز هيچي نشده خودشون رو از نژاد برتر مي دونند! نامردها فرصت ندادند نکبت دوران تيتو کاملا پاک بشه!
بازهم مسافرت!
اين فقط يک مطلب کوتاهه براي اينکه بگم من الان در آلمان هستم. حدود ده روز اينجا مي مونم و بعد برمي گردم امريکا. فردا صبح هم سه روز دارم مي رم اسلووني (يک کشور کوچک که قبلا جزو جمهوري يوگوسلاوي بود).
سعي مي کنم بروز کنم و عکس هم بفرستم.
پينگيليسی
اولين زبان اروپايی که به ايران وارد شد، زبان فرانسه بود. فرانسوی ها برای اولين بار مدارس لوئی لوگران و ژاندارک رو در ايران راه اندازی کردند. تحصيل کرده های ايرانی، مثل مشيرالدوله و بقيه، هم درس خوانده فرانسه بودند (البته استثناهايی مانند مهديقلی خان مخبرالسلطنه هدايت هم بود که در آلمان تحصيل کرده بودند).
به هرحال، اولين برخورد ايرانی ها با زبان های اروپايی، از طريق فرانسه بود. از آن زمان به بعد، بيشتر کلمات اروپايی از طريق فرانسه به فارسی وارد شدند.
از جمله اين کلمات، اسم ماه های سال در تقويم اروپايی است. همه ما به شنيدن «ژانويه، فوريه، مارس، آوريل، مه، ژوئن، ژوئيه، اوت، سپتامبر، اکتبر، نوامبر، دسامبر» عادت کرديم.
اما از زمانی که بعد از انقلاب، تعداد زيادی از ايرانی ها به امريکا آمدند، احساس کردند که تلفظ انگليسی کلمات، تلفظ درست آنهاست. بسياری از کلماتی که هرروزه در فارسی استفاده می شود، به دست اين دوستان تغيير کرده اند.
به نظر من، اين تغييرات خيلی نامناسب و بی ربط هستند. نوشتن جنيوری، فبریبری، مارچ، ايپريل، می، جون، جولای، آوگوست، سپتمبر، اکتبر، نومبر، و دسمبر به فارسی نه تنها سخته، بلکه به گوش هم راحت نمی ياد و تغيير دادن اسم هايی است که سالهاست مورد استفاده بودند.
لطفا" عادت کنيد و تلفظ قديمی و «ايرانی» شده را استفاده کنيد.
بازگشت اژدها!
بازگشت اژدها!بالاخره اين ارتباط اينترنت ما جور شد و
از جنوب فرانسه، برای شما می وبلاگيم. واقعا تاريخ تکرار می شودها! همين
ماجرا دوسال پيش هم در حدود همين موقعها تکرار شد، و اونموقع هم من توی
وبلاگم نوشتم، که در ضمن نشون می ده که من دوسال و نيمه دارم اينها رو می
نويسم. سه شنبه پيش رسيدم لندن و بعد از گرفتن هتل و کمی استراحت کردن،
رفتم دنبال کارهام. از توی هواپيما شروع کردم به سفرنامه نويسی. به نظرم
اومد مثل يک وبلاگ کاغذيه، اما يکباره به صرافت افتادم که ای دل غافل،
وبلاگ خودش قرار بود دفتر خاطرات الکترونيکی باشه! عجب اين تکنولوژی زندگی
ما رو تحت تاثير گرفته!
به هر حال، در عرض ده روز گذشته، از لندن رفتم به کيمبريج و شب پيش دوستم
جانی چوينگ که اونهم ايرانشناسه (متخصص زبان آسی، الان هم روی مدارک بلخی
کار می کنه) موندم. جانی توی «موسسه هند و ايران باستان» (يعنی توی
ساختمان موسسه) زندگی می کنه. ساختمان و کتابهای موسسه، متعلق بوده به سر
هرولد بيلی، ايرانشناس معروف انگليسی و متخصص زبان سکايی ختن. جای جالبيه
و شب در اونجا خوابيدن بسيار هيجان انگيز بود.
از کيمبريج با هواپيما پرواز
کردم به تور در فرانسه و از اونجا هم با قطار به اورلئان، برای ديدن مرحوم
امير حسابدار! امير همونروز امتحان شفاهی داشت، اما به موقع آمده بود
ايستگاه قطار دنبالم. رفتيم دانشگاه و استادها و دوستهاش رو ديديم و
ايميلمون رو نگاه کرديم (تنها موقع در طول سفر)، و بعد هم شام و خواب. از
شانس من، بدون اينکه خودم بدونم، همون سه، چهار روزی که من اورلئان بودم،
سالگرد ژاندارک معروف بود و شهر تبديل شده بود به مجموعه ای از مردمی که
لباسهای قرون وسطايی پوشيده بودند و رژه می رفتند و توی بازارهای مثل قرون
وسطی، شير مرغ و جون آدميزاد می فروختند. من که بقول معروف خوره همين
چيزهام و با امير کلی گشتيم و دخترهای مردم رو ديد زديم (فتبارک الله احسن
الخالقين، در ضمن شانس آورديم دوست دختر مربوطه فارسی بلد نيست!). من هم
يک پيرهن و يک دستبند قرون وسطايی خريدم و خلاصه خودم رو خفه کردم! تنها
چيز بد اين چند روز، هوای مزخرف بود که حال ما رو گرفت و هی باريد و
باريد! اما در عوض، من و امير کلی حال کرديم و حرف زديم و از در و ديوار
گفتيم و خلاصه دلی از عزای دوستی درآورديم. کی ميگه وبلاگ بده اگر می تونه
يک همچين دوستی هايی بوجود بياره؟
روز سه شنبه اين هفته هم رفتم
پاريس و دوساعتی گشتم و ياد قديمها کردم که دور و بر اين شهر درندشت، چرخ
می زدم و از روی نوشته های الکساندر دوما در مورد پاريس چهارصد سال پيش،
شهر رو برای خودم کشف می کردم! فکر کنم من هنوز بهتر بتونم به کسی آدرس
بدم که جای زندان ونسن هفتصد سال پيشی رو پيدا کنه تا مغازه کارتيه مدرن!
سه شنبه عصری هم رسيدم نيس و خونه و خواب و شام و باز خواب!!! دوروز گذشته
هم جای شما خالی، هی از اين تپه رفتم پايين و هی اومدم بالا، خريد کردم و
بارها رو کشيدم بالا! بايد يک وصف درست و حسابی از اين ويلفرانش
که توش هستم براتون بنويسم.
دنيای وارونه مدتی هست که
دنيای وارونه
مدتی هست که به يک افسردگی خاص دچار شدم. از اون افسردگی هايی که قديميها
در وصفش گفته اند: «از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست.»
متعجبم که از کی تا به حال، تمام روابط انسانی ما وارونه شده؟ از کی تا به
حال، وقتی کسی توی خيابون به آدم گدا کمک می کنه، با تعجب بهش نگاه می
کنيم؟ از کی تا به حال وقتی کسی داد می زنه که کمک می خواد و چيزی توی
گلوش گير کرده، همه از اونور خيابون می ريم و فکر می کنيم طرف حتما"
ديوانست، واللا موسسات جامعه مدنی ما که اگر کسی کمک بخواد، حتما" بهش کمک
می کنند!!!!
چرا وقتی کسی که از قيافش معلومه کمی عقب ماندگی ذهنی داره و
داره آروم برای خودش تو خيابون راه می ره و سر راهش، در يک سطل آشغال
بوگندو رو که باز مونده، می بنده، فکر می کنيم طرف کار عجيبی کرده؟ چه
بلايی سر خيرخواهی و انساندوستی اومد؟
از کی تا به حال يادمون رفته که
خودمون هم به عنوان انسان، وظيفه هايی داريم و همه چيز رو نمی شه به عنوان
اينکه ما فقط يک «شهروند» هستيم، از سرمون رفع کنيم؟ آيا همين بی توجهی
ما، همين واگذار کردن کارها به «کاردونها» بجای اينکه خودمون مسئوليت
برعهده بگيريم و عمل کنيم، آيا همين سهل انگاری های خودمون، باعث اين نيست
که دولتهای مدرن زمان ما، هنوز با ما مثل دولتهای قرون وسطی رفتار می کنند
و هنوز هم سياستمداران بی توجه به خواسته مردم و حتی قوانين، هرکاری که
دلشون می خواد می کنند و ما هم دلمون خوشه به اينکه رای می ديم و در اداره
خودمون داخليم؟ از کی تا حالا، نظر داشتن و ابراز نظر کردن و برمبنای نظر
و عقيده عمل کردن، تبديل شده به يک چيز بد؟ اين دنيای وارونه مال کيه؟
پایان خواب خرس!
خوب، فکر کنم ديگه زمستون داره سر مياد
و خواب بنده هم به سر آمد! چند هفته ای شد که من کمتر سراغ اينترنت رفتم و
تقريبا" هيچ چيز بدردبخوری ننوشتم. اما امروز بالاخره خانم بچه ها تشريف
بردند، سر ما دوباره خلوت شد!
يکماه گذشته جالب بود، البته غير از اون قسمتهاييش که من بايد می رفتم سر
کار و از اين حرفها. اما بد نگذشت. يک مسافرت کوتاهی کرديم به تاهو که
يک درياچه است نزديک اينجا و دور و برش پر از کوه و توی اين فصل، نقش
ديزين رو بازی می کنه، يعنی پيست اسکی! خلاصه دلی از عزای اسکی در آورديم
جای همگی خالی. يعنی بعد از سه سال اسکی نکردن، فکر کردم با مغز بخورم
زمين، اما گوش شيطون کر، هم پيج جفت پا يادم مونده و هم اينکه يکبار بيشتر
با برفها ملاقات نزديک نکردم.
بقول قديمی ها، طرفه آنکه خوش گذشت، جای
همگی خالی. اما فردا براتون تعريف کنم از وضعيت فرودگاه در اين مهد آزادی
!
پانوشت: از همه کسانی که برای
دوسالگی اين وبلاگ، تبريک گفتند، تشکر می کنم، هرچند که الان نزديک دوسال
و دوماهشه. بزرگ شده ماشالله، حرف می زنه عين بلبل، هرچند که موقع راه
رفتن، تاتی تاتی می کنه! مادر به قربونش!
