search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

برش شديد!
چکمه
باد
همه چیزدارها...
بگير جلوی منو...
برای تنبل ها!
تهديد
دوباره بهرام
خوشمزگی
آشفتگی و نظم

archives

June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


برش شديد!

بقول بگوری شاعر، اينها برش شديد بيد، خوب بيد!

1- در برکلی هستم
2- بی کار و بی عار هستم
3- حماس با اسرائيل آشتی کرد!
4- کنسرت 127 فردا شبه
5- کلا" نظر شما چيه؟
6- در ترم گذشته زبان سريانی ياد گرفتم، بقول اينجايی ها، زبان حصرت عيسی...
7- ای خسرو خوبان نظری سوی گدا کن...
8- بليت هواپيما گران شده.
9- خدمتتون در مورد اين دخترهای ايرانی عرض کردم؟
10- احساسات شاعرانه بعضی از دوستان زيادی لبريزه.
11- هيچ چيز مقدس نيست، حتی تقدس.
12- مردم وور و وور دارند عروسی می کنند، چه خبره؟ قرعه کشی می کنند؟
13- عرض کرده بودم خدمتتون که يک ماشين فولکس واگن قورباغه خريدم؟
14- فکر کردن به پايان نامه از توشتنش سخت تره.
15- کسی حاضره يک کتاب رو از انگليسی به فارسی ترجمه کنه؟ 470 صفحه ناقابل.
16- دارم می رم مسافرت، دوباره!
17- بنده رسما" بی خانمان هستم، در چهار کشور دنيا!
18- اين دست استخون نداره، ميل پشت بوم نداره...
19- هويج
20- بعضی ها خيلی گير می دند
21- مقاله در شماره جديد مجله ره آورد.
22- حتما" سايت ساسانيکا رو زيارت کنيد
23- تو محور شرارت، ژيان و عشق سرعت؟
24- يک فيلم ديدم بسيار جالب: ملاقاتی
25- قربون شما...

Comments (5) | June 17, 2008 09:44 PM



چکمه

در پی ممنوعيت پوشيدن چکمه در تهران، از ورود ولاديمير پوتين، رئيس جمهور سابق روسيه، به تهران جلوگيری به عمل آمد...

Comments (3) | May 12, 2008 07:53 AM



باد

baadl.jpg

باده بده، باد مده، از غم خود ياد مده...

Comments (6) | August 21, 2007 09:32 AM



همه چیزدارها...

«اگر در دنیا فقط یک آریا یا یک شاهین دارید، همه چيز داريد...»

و اگر ندارید، آدم بی همه چیزی هستيد!!

Comments (2) | May 20, 2007 10:10 AM



بگير جلوی منو...

اين ويروس «من ديگه وبلاگ» نمی نويسم که معرف حضورتون هست؟ هرچند وقت يکبار، يکی از بزرگان طايفه مبلگون کاسه کوزه رو بهم می زنه و مياد و می نويسه که من ديگه اصلا" نمی نويسم و همين و همين. بعضی ها پای حرفشون می مونند (مثل اون ندای افکار پراکنده که رفت که رفت) و بعضی ها هم برمی گردند و با يک سرعتی پشت سرهم می نويسند که آدم فکر می کنه می خواند اين چندوقت نبودن رو جبران کنند (مثل اونی که اسمش رو نمی برم!). حالا اينکه بعضی ها هم سرحرفشون می مونند هنوز مسئله ايست حل نشده.

اکثر دوستان هم بهانه شون اينه که يا وبلاگشون زياد وقتشون رو می گيره (که يعنی بيشتر از اونی که بايد سرش وقت می گذارند) يا اينکه اصلا" از نوشتن سير شده اند (ارواح بابای من) يا اينکه مثل يک تعداد معدودی لوس بی مزه، از نظرات خوانندگان ناراحت شده اند و قهر ورچسونده اند (که خوب به درک!). خلاصه از يک نظری اين اعلاميه های بلندبالايی که «من رفتم » و قهر قهر آدمو ياد دعواهای پهلوون پنبه ای توی مدرسه می اندازه که يارو خودش رو می انداخت توی دست رفيقاش که «منو بگيريد والا می زنم اينو خرد و خاکشيرش می کنم!».

اما بقول مرحوم عمران صلاحی (آدم باورش نمی شه)، حالا حکايت ماست. من هم از اونجايی که هيچکدوم از کارهام به آدم نمی خوره، دارم فکر می کنم که شايد من هم بايد اين دفتر و دستک رو تعطيل کنم. نه بخاطر اينکه وقتم رو می گيره يا اينکه از نوشتن سير شده ام (حاشا و کلا) يا اينکه نظرات خوانندگان (همون دوتا خل و چلی که برای من نظرات می گذارند) بهم برخورده. فکر کنم دليل بزرگش نوشته های همسايگان وبلاگی باشه که ماشالله ماشالله روز به روز مزخرفتر و بی معنی تر و لوس تر می شند. يکی به اون فحش می ده، اون يکی سه تا کتابی رو که خونده به رخ بقيه می کشه و توی زمينه های رئاليسم و پست مدرنيسم و مدرنيسم و مدرنيته و ربط چاه مستراح خونه وبر به قبر بابای مارکس داد سخن می رانه، فلان وبلاگ روبا سازمان تبليغات اسلامی و غير- اسلامی اشتباه گرفته و بهمان هم کارش شده گيردادن به خلق الله و از ملت آدرس شمارشگر وبلاگ بقيه رو می خواد که ببينه خودش کجاست.

بعضی وقت ها ترس برم می داره که نکنه توی اين تاريخ کذايی مزخرفات من هم قاطی قزعبلات اين جمع بشه.

خفه قون بگيرم؟

Comments (17) | October 26, 2006 10:09 AM



برای تنبل ها!

اینو حتما بخونید!

Comments (49) | October 23, 2006 09:37 AM



تهديد

می دونم برای کسی مهم نيست ها، اما فقط خواستم گفته باشم که بعدا" کسی نگه نگفتی!

من از امروز ديگه به هيچ وبلاگ فارسی که مثل نقل و نبات از کلمات «ديسکورس، کانسيومريسم، و پارادايم» استفاده کنه سر نمی زنم و مطالبش رو نمی خونم.

می دونم که مصداق اين شعر ميرزاده عشقی شدم، اما گفتم که گله نکنيد!

شنيدم که گفت موتمن الملک
پا نگذارد دگر به ساحت مجلس
گفت تدين که ای به گوز مساوات
گفت مساوات که ای به ريش مدرس!

Comments (4) | September 17, 2006 07:32 PM



دوباره بهرام

توضيح: اين همون نوشته ای که توی ایرانيان چاپ کردم. اما چون انگار ایرانیان در ايران فيلتر شده، به پيشنهاد دوستان، می گذارمش اينجا.

بهرام خدای جنگ بود!

هزاران سال، به لشکريان آريايی در فتوحاتشون کمک کرده بود، وقت حمله مواظبتشون کرده بود، و بعضی وقتها هم پيش «يیم»، خدای جهان زيرزمين،
ضمانتشون رو کرده بود و جون سردارانشون رو باز خريده بود. بهرام خدای خوبی بود، مثل همکار يونانيش خونخوار نبود، مثل اون خدای بی خاصيت سوئدی هم شل و بی حال نبود. می دونست که مردمش به جنگ احتياج دارند و بی مضايقه کمکشون می کرد.

اما وقتی آريايی ها يکجا تخته بند شدند و پا گرفتند، يکيشون به اسم زردشت درآمد و همه خدايان رو از خدايی انداخت و اعلام کرد که اهورامزدا تنها خداست! بهرام با خودش ريز خنديد و گفت، هه! اهورامزدا؟ بين همه خداها اهورامزدا به عنوان تنها خدا؟! اهورامزدا که توی مدرسه از همه ضعيف تر بود و اصلا" ورزش نمی کرد و همش کتاب می خوند، همه هم دستش می انداختند؟ حالا همون بشه تنها خدا؟

ادامه "دوباره بهرام"
Comments (1) | September 2, 2006 05:07 PM



خوشمزگی

هيچ لطفی نداره که کسی توی نظرخواهی وبلاگی که اسمش هست «ارزيابی شتابزده» به نويسنده اش توصيه کنه که بطور شتابزده ارزيابی نکنه.

انگار من به نازلی توصيه کنم که حرف های مردم رو زيرسبيلی در کنه يا به سيما که اينقدر روشنفکری فرنگی برای ما درنياره يا به حميدرضا که شمشيرش رو غلاف کنه!

لوس و خنک و بدون کمترين مقدار خلاقيت...

This, as they call it, is a "running gag"...

Comments (4) | June 5, 2006 11:11 AM



آشفتگی و نظم

جالبه، خیلی دیدم که مردم، بخصوص توی امريکا، با وضعيتی ژوليده و بی نظم توی خيابون میاند. خيلی از کسانی که از کشورهای ديگه به امريکا ميان، از اينکه جوان های امريکا بعضی وقت ها با لباس خوابشون سر کلاس حاضر می شند تعجب می کنند.

از طرفی در بعضی مواقع هم آدم هايی رو می بينی که ژوليدگيشون با طرز فکر و زندگيشون (و حتی موسيقی که گوش می دند) می خوره. مثلا" من يک دوست دارم که روی تاريخ روشنفکری اروپا کار می کنه. هميشه لباس هاش به نظر مستعمل مياد (حتی وقتی که نو هم هستند) و موهاش به هم ريخته. خيلی های ديگه رو هم می بينم که موهای بهم ريخته ای دارند و انگار همين الان از خواب بيدار شدند.

اما مسئله جالب اينجاست که بعضی مواقع اينجور آدم ها رو می بينم که جلوی آينه ايستاده اند و به همون اندازه ای که آدم هايی که خوش لباس با سر و وضعشون ور می رند، با موهاشون ور می رند که به نظر ژوليده و بهم ريخته و «روشن فکرانه» به نظر بياند. در همه جور آشفتگی هم نظمی هست!

October 21, 2005 08:36 AM



ابراهیم زرتشت!

من در يک صبح سرد پاييزی، در ساعت يازده و ربع کم، متوجه شدم که چرا معروف نمی شم....

بله، دليلش اين بود که يک مصاحبه وزين را در روزنامه شرق مطالعه کردم و بدين نکته دست يافتم که چون از کلماتی مانند «دست يازيدن» و «اشراق» استفاده نمیکنم، پس نمی توانم قبل از نوشتن کتابی که مانی پيامبر را به ايالت مانی توبای کانادا متصل می نمايد، مقالاتی حاوی 500 تئوری دست اول صادر کنم.

آه که چه ساده انديشانه تصور می کردم که بايد به کلاس های زبان های باستانی بروم و آنها را بياموزم و در کلاس های تاريخی طرز صحيح تحليل متون را فراگيرم! زهی خيال باطل! بايد تنها به خودم لقب «محقق تاريخی» می دادم و با استفاده از اطلاعات موجود در آثار اصيل شرقی نظير «روايت کلثوم ننه» و «تاريخ اکمل ابن بوربور دارقوزآبادی» که خالی از يکسو نگری های مثلا" دانشمندان غربی استعمارگر امپرياليست احمقی که بدون آشنايی با فرهنگ اصيل آريايی ايران، در عرض صدسال گذشته تاريخ ما را به گند کشيده اند، دست به ترسيم روايت اصيلی از تاريخ ايران می زدم. بايد به همه جهانيان اطلاع می دادم که سقراط مثلا" يونانی همان صغری خانم همسايه بغلی فردوسی بوده و اصلا" تمام عقايدش را هم از چاپ سوم گاتاهای اوستا گرفته بوده که هيچکسی جز من ملاحظه اش نکرده و اصلا" از سوی محققينی که در دانشگاه های غربی (اين مراکز مثلا" آموزشی که چيزی جز حماقت تدريس نمی کنند) کار می کنند مورد توجه قرار نگرفته چون به نفعشون نبوده. زرتشت هم يعنی روشنايی زرين و گور بابای زبانشناسی.

بجای يادگرفتن زبان های باستانی و زبانشناسی هم بايد تنها از لغت نامه دهخدا و برهان قاطع و ديگر منابع شرقی استفاده کنم چون تمام زبان شناس های غربی با زبان فارسی پدرکشتگی دارند و بدون دليل سعی دارند ثابت کنند که يکی از زبان های هندو-اروپايی هستش، در حالی که زبان فارسی جد بزرگ همه زبان های عالمه و همه کلمات از زبان اوستايی مياد که يکی از لهجه های زبان فارسيه (کامپيوتر از کلمه اوستايی کامگ-پوترا مياد که به معنی فرزند خواسته است که يعنی چون شما همه عمرتون دلتون می خواد کامپيوتر داشته باشيد، مثل فرزندتون می شه. اگز هم مخالف باشيد، من اعلام می کنم که قصد دارم بر عليه همه اصول علمی قدم بردارم و اصلا" هم حرف های شما رو قبول ندارم!)

من همينجا از همه حماقت هايم، بخصوص تلف کردن وقتم به مدت ده سال توی دانشگاه های غربی که با ايران پدرکشتگی دارند، معذرت می خوام و از يکی از اين محققان وطنی خواهشمندم که به من يک پذيرش بدند که برگردم ايران و طرز صحيح تحقيق در مورد فرهنگ قباسه چاکی آريايی رو فراگيرم.

ايدون باذ، ايدون تر باذ!

Comments (13) | October 16, 2005 09:19 PM



لطائف الطوايف

گرانجانی بی ادبی می کرد، عزيزی او را ملامت نمود.

گفت چه کنم؟ آب و گل مرا چنين سرشته اند.

گفت: آب و گل را نيکو سرشته اند، اما لگد کم خورده است!

Comments (3) | October 14, 2005 09:10 AM



سرقت

حکايت می کنند که يک روز «انوری ابيوردی»، شاعر معروف، داشت از وسط يک ميدانی می گذشت که يکدفعه ديد شخصی داره برای مردم شعر می خونه. کنجکاو شد و رفت جلو تا شعر طرف رو بشنوه. متوجه شد که از اشعار خود انوريه که طرف داره به اسم خودش به خورد مردم می ده.

جلو رفت و پرسيد:«ببخشيد، تخلص شما چيه؟»

جواب داد:«انوری»!

انوری سری تکون داد و گفت:«نعوذ بالله! شعر دزدی شنيده بوديم، شاعر دزدی نشنيده بوديم!»!!

حالا حکايت ماست! بعضی ها خيلی وقته در صدد اين هستند که خيلی از وقايع تاريخی رو تحريف کنند و مسائل رو سروته جلوه بدند، اما ديگه اين جديده که مليت و زبان اشخاص رو تغيير بدند و اصلا تبديلشون کنند به قهرمانان اهدافی که روح طرف هم ازش خبر نداشته.

باور نمی کنيد، نگاه کنيد به بابک خرمدين!

Comments (4) | September 7, 2005 09:34 PM



يک داستان جنايی کوتاه

توضيح: نام کامل اين داستان، «قصه اينکه چگونه ضعف تحصيلات می تواند باعث بروز يک فاجعه شود» بايد باشه، اما از اونجايی که اين خطر وجود داشت که اسم داستان از خودش طولانی تر بشه، به اسم سهل و ممتنعی که ملاحظه می فرماييد بسنده شد. اصولا" نويسنده گردن شکسته اين داستان در گذاشتن اسم های طولانی و دهن پرکن روی «آثارش» يد طولائی دارد و بلد نيست عين آدم يک اسم کوتاه پيدا کند، مثل «سووشون» يا «کليدر». به بزرگی خودتون ببخشيد. قبل از اينکه مقدمه هم از داستان طولانی تر بشه، بريم سر اصل قضيه (يا اسل غذيه).

مردک فکر کرد که بايد با زندگيش يک کاری بکنه. توی اين سی سال عمرش يک کار درست و حسابی نکرده بود، همه اش عملگی و خرکاری. درس درست و حسابی هم که نخونده بود. همه همسالاش حالا دکتر و مهندس بودند و با کمالات، اما اون خوندن و نوشتن فارسی رو هم خوب بلد نبود. فکر کرد بره يکی از اين کلاس های کنکور و تکدرس و حداقل خوندن و نوشتن به زبون ننه اش رو ياد بگيره.

موسسه توی يک خونه قديمی واقع شده بود. از در که وارد شد، ديد اونور حياط يک پيرمرد دربون روی صندلی چرتش برده. پيرمرده انگار از صدای در بيدار شده بود. تکونی به خودش داد و ازلای پلک های پف کرده اش، نگاهی به قيافه زمخت مردک انداخت. به نظر از جنس اين جوون هايی که کلاس کنکور می رند نبود. با شک نگاهش کرد و با لحن خاصی گفت:«بفرمائيد…؟».

مردک گفت:«می خوام برم تو…»

پيرمرده سوال کرد:«امرتون؟»

مردک جواب داد:«می خوام ببينم چه خبره اينجا.»

پيرمرده به شک افتاد که نکنه طرف يکی از اين باغيرت ها باشه که اومده سريکی از پسرجوون ها يک بلايی بياره بخاطر اينکه با «آبجيش» توی خيابون راه رفته.

فکری کرد و گفت:«تشريف داشته باشيد، من اجازه بگيرم.»

مردک گفت:«صاب تشيف باشين، آزاديه، اجازه واسه چی؟ خلوت کن بينيم بابا!». حوصله جر و بحث نداشت، سرش رو انداخت پايين که بره تو.

پيرمرده پريد جلوی در و داد زد:«نمی ذارم بری تو!»

مردک سری تکون داد و گفت:«ای بابا! اينجا آدم بايد چيکار کنه؟ يکی بياد به من بگه با اين پيرخر چيکار کنم آخه!»

يکدفعه چشمش به يک علامت افتاد روی در پشت پيرمرد. زير لب گفت:«خوب اگه خودشون می گن، ديگه نباس مشکلی باشه پس!»

چاقو ضامن دارش رو از جيبش کشيد بيرون و زارتی خوابوند توی شکم پيرمرده. پيرمرد روی زمين ولو شد و ملت از توی موسسه ريختند بيرون که ببينند چی شده.

روی در نوشته شده بود «بکشيد».

فارسيش ضعيف بود، فتحه کاف رو ضمه خونده بود.

Comments (4) | August 26, 2005 01:08 AM



انشالله که گربه است...

تعریف می کنند که يک شخص مومنی، به هنگام نماز، کنار حوض بزرگ يک مسجدی داشته وضو می گرفته. بعد از اينکه وضو گرفتنش تموم می شه، يکدفعه متوجه می شه که انور حوض، يک سگ در حال آب خوردنه! مومن که حوصله انجام دادن عمليات مربوطه شرعی رو نداشته (هفت بار خاک مال و بقيه قضايا)، سری تکون می ده و به خودش می گه :«همچين هم شبيه سگ نيست، انشالله که گربه است»!

حالا حکايت ماست و اين «فيلترينگ» (الک گذاری؟!) اينترنت در اينجا. به نظر مياد مغز متفکرهايی که تصميم گرفته اند سايت ها رو به صورت کاتوره ای (يعنی «رندوم») فيلتر کنند، روی همين فلسفه کار میکنه: انشالله که گربه است. ما فعلا" چشممون رو روی چيزهايی که واقيعت دارند و وجود دارند می بنديم و تصور می کنيم وجود ندارند، شايد يکدفعه ديديد اصلا واقعا وجود نداشتند. بد هم نيست، جهل جمعی شايد شناخت جمعی هم باشه، کی می دونه؟

به غير از اين، جای شما خالی که امروز خواستيم به ديدن مقبره شعرا و نامداران ايران در ظهيرالدوله برويم که به اطلاعمون رسوندند که به مناسبت تولد حضرت اميرالمومنين، توی قبرستان جشن گرفته اند. اين هم باز راهيست.

اما خدا نکنه در مملکت آريايی، کسی رو عهده دار کاری و مقام دار بکنند که تا با سيخونک توی چشم همه فرو نکنه که يعنی ايشون هم «قدرت» داره، ولکن نيست. نمونه اش دربان باشگاه انقلاب که کارت عضويت دوست ما (يعنی علامت اينکه طرف مقدار معتنابهی پول داده) رو گرفته بود و همينطوری پسش نمی داد. انگار که کارت از اول هم مال خودش بوده و لطف کرده بوده و دادتش به رفيق من، حالا هم لطفش ته کشيده و نگهش داشته! يعنی بنده قدرت دارم. ما که بخيل نيستيم.

در آخر هم عرض می شود که در کتاب های دبستانی به ما گفتند که محل رد شدن از خيابان، جای خطکشی عابر پياده است و در اين محل، عابران حق تقدم دارند. من که ماشين ندارم، اما بالاغيرتا" شما آخرين دفعه ای که برای رد شدن يک عابر از روی اين خطکشی ترمز زديد، کی بود؟

Comments (4) | August 18, 2005 11:36 PM



دست غيب

فکر کنم يکی از جالب ترين مسائل موجود در ايران، وجود داشتن يک ضمير خيلی خاصه! در تفکر ايرانی، يک «سوم شخص جمع غايب» وجود دارد!

در مجله ها، کتاب ها، تلويزيون، صحبت مردم، و همه جاهای ديگه، آدم به اين ضمير برمی خوره: «اقدام کنند»، «انجام بدهند»، و «نمی گذارند که انجام بشود».

همه منتظرند که اين سوم شخص جمع غايب يک کاری بکنه. از اصناف حمايت کنه، وضع ترافيک رو درست کنه، کشاورزی رو گسترش بده...

همين ضمير در ضمن مسئول «نمی گذارند» و «اجازه نمی دند» هم هست. اصلا" انگار کلمه محبوب ايرانی ها «نه» هستش و پيشوند محبوبشون هم «ن».

بايد برای اين مسئله کاری کرد، اما اگر بگذارند!

Comments (5) | August 9, 2005 09:16 PM



نويسنده معروف

يک نويسنده معروفی بود توی يک کشور خارجی به اسم آقای ن. آقای ن نويسنده کتاب های انتقادی و طنز بود.

توی مملکت ما، يک آقای ر شروع کرد به «ترجمه» کارهای آقای ن و کمی تا قسمتی هم، آنچنان که افتد و دانی، داستان های آقای ن رو دستکاری می کرد که با ذائقه مردم مملکت ما بخونه.

يک آقای خيرخواه و دانشمندی به اسم آقای ب که زبان اصلی بلد بود (!)، فهميد که آقای ر زياد اهل وفاداری به متن نيست و خلاصه مزه پرونی های خودش رو هم توی «ترجمه» ها گنجونده.

آقای ب رفت و با آقای ن مذاکرات کرد و اجازه گرفت که تنها مترجم آثارش در ايران باشه و آثارش رو هم بدون دستکاری چاپ کنه.

ما که به «ترجمه» های آقای ر عادت داشتيم، ترجمه های آقای ب رو هم خريديم و کلی هم خودمون رو سرزنش کرديم که چرا کارهای آقای ر رو خريديم و در اين کار غير زيبای دستکاری در آثار هنری همکاری غير مستقيم کرديم.

بعد ما که خواننده پروپا قرص کتاب های آقای ن بوديم، دمر افتاديم روی ترجمه های آقای ب و شروع کرديم به خوندن که بفهميم بالاخره اصل داستان چی بوده؟

بين خودم و شما، ترجمه های آقای ب اصلا" به بامزگی «ترجمه» های آقای ر نيست. ما به شک افتاديم که اين آقای ن اصلا" نويسنده طنز نويس بوده يا نه؟

Comments (10) | June 21, 2005 06:52 PM



کتابفروشی

ببخشيد منو برای اين نوشته. می دونم يک کمی لحن بدجنسی داره و به نظر مياد که من الکی دارم کسی رو دست می اندازم.

من هرچندوقت يکبار به اين کتابفروشی های ايرانی که نزديک خونه ام هستند (توی بلوار چوب غربی!«وست وود!») سر می زنم و سعی می کنم با بازار کتاب ايران در ارتباط بمونم. بين همه کتابهايی که پيدا می کنم، معدودی کتاب چاپ خارج از ايران هم هست. تعداد کميشون توسط معدود انتشاراتی های نيم بندی که توی آلمان و سوئد و امريکا بوجود آمده اند چاپ شده اند (که خودش باعث تاسف و تاثره، بعد از 25 سال قر زدن که ما تبعيدی هستيم و کذا و کذا، ملت دوهزار و پانصد ساله اينقدر همت نداشته که حداقل يک انتشاراتی درست و حسابی راه بياندازه.). غير از اينها، بيشتر کتاب هايی که پيدا می کنم، از انتشارات "مولف" هستند، یعنی جناب نويسنده از جيب مايه رفته اند، و احتمالا" مصرف کنندگان آثارش هم افراد خانواده مبارک.

اما امروز با يک مورد خيلی جالب برخوردم. توی يکی از کتابفروشی ها دنبال اين می گشتم که ببينم چه کتابی در مورد تاريخ دوره گورکانی (امير تيمور) به فارسی وجود داره. بخاطر اينکه چيز دندون گيری پيدا نکردم، از صاحب مغازه سوال کردم. کمی فکر کرد و بعد گفت:«يک لحظه صبر کن که فکر کنم چيز جالبی داشته باشم».

رفت و از زير يکی از طبقات، حدود 25 جلد کتاب، هر کدام حداقل 500 صفحه، درآورد و گذاشت جلوی من که اينها آثار يکی از محققيان مقيم لس آنجلسه. من دهن باز مونده که ای عجب، ما محققينی به اين پرکاری داريم، بعد جهان از وجودشون بی خبر مونده؟ کلی دلم رو صابون زدم که به زودی اين نابغه رو شناسايی می کنم و دنيای علم رو ممنون و متشکر خودم.

کتاب ها رو نگاه کردم که جلدهای گران قيمت و خوبی داشت. لای کتاب رو باز کردم که دهانم بيشتر باز موند: تمام صفحه ها فتوکپی از روی يک متن تايپ شده. عجب! اين چه جورشه؟ کدوم انتشاراتی اين همه خرج جلد کرده و زحمت حروفچينی رو نداده؟

حدود دوساعت وقت گذاشتم و همه جلدها رو نگاه کردم. ارنست هرتزفلد و کريستن سن و لمب و هنينگ همه باهم، سرجمع، به قدر نصف اين حريف مطلب ننوشتند. متن با لحن سنگين و خودپسندانه، اما با سربزيری های ظاهری که «البته بنده قادر نيستم» اما از طرفی «تمام دانشمندان اشتباه کرده اند...».

دريغ از يک پانوشت. متن کتاب نامه هر 25 جلد سرهم به سه صفحه هم نمی رسيد و شامل آثاری بود که جديدترينشون 70 سال پيش نوشته شده بود (اايران در زمان ساسانيان کريستن سن). کل مطالب(فکر کنم از هر جلد، حداقل سه صفحه رو کامل خوندم) به مفت نمی ارزيد و واقعا" حريف، 25 اصله درخت رو فدا کرده بود.

پيش خودم فکر کردم که اين طرف کيه؟ به مقدمه عالمانه نگاه کردم که استاد، خودشون رو دندانپزشک معرفی کرده بودند و علاقه مند به تاريخ! بماند که بنده به خودم جرات اظهار نظر در مورد دندانپزشکی رو نمی دم، چرا ايشون خودشون رو زحمت داده اند، به کنار. مسئله مهمتر اين بود که کسانی که حرفه اشون تاريخه، يک سوم ايشون هم در تمام عمرشون نمی نويسند، ايشون که "علاقه مند" هستند، 25 جلد قلمی کرده اند!

آخر سر معتقد شدم که ايشون تصور کرده اند که دليل اينکه کسی آثارشون رو مطالعه نمی کنه، اينه که جلد زيبا نداره، و فکر کرده اند که آثار بزرگان بخاطر جلدشون خونده می شند! زهی خيال باطل که من يکورقه دست نوشته خدا بيامرز استاد احمد تفضلی رو با تمام آثار ايشون عوض نمی کنم.

بقول قديمی ها، نه نه، خدا بدور!

Comments (2) | May 12, 2005 10:36 AM



اجماع؟

لاريجاني: اصولگرايان يكي يكي كنار مي‌روند تا به اجماع برسند، فارس

منظور «اجماع» است يا «جماع»؟

Comments (1) | May 6, 2005 12:58 AM