search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

ارمنستان
یونان
عکس های تهران
بهانه
تهران
بازهم عکس!
بالاخره استانبول
انطاکيه معکوس!
انطاکیه
عکس استانبولی...

archives

July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


ارمنستان

چند وقتيه که در حال سفرم، بخاطر همين فرصت نشده که وبلاگ بنويسم. الان ايروان هستم در ارمنستان، اما قبلش فرانسه و بلژيک و هلند بودم. اگر همه چيز (يعنی پول!) درست پيش بره، بزودی می رم ايران. بازهم اگر همه چيز درست بشه (ايندفعه يعنی اگر همه ياری کنند) شايد هم شد و رفتم سر يک برنامه باستانشناسی درست و حسابی که البته توی اين گرما بهترين برنامه نيست، اما اگر واقعا" ارواح شکمم بخوام اين پايان نامه رو تموم کنم، بايد از نزديک با باستانشانسی ايران آشنا باشم، در نتيجه راه ديگری نيست.

سعی می کنم عکس بگذارم...

Comments (1) | July 18, 2008 05:03 PM



یونان

ده روز رفته بودم يونان برای يک کار کوچک و بعد هم ديدن يکی از دوستان بسيار خوبم که حدود سه سال بود نديده بودمش. خيلی خوب بود. دفعه های قبلی که يونان رفته بودم، چون به همراه خانواده بودم هيچوقت نتونسته بودم جاهای تاريخی کمتر معروف رو ببينم. اما ايندفعه بقول معروف خودم رو خفه کردم! اين هم چندتا از عکس ها:

http://picasaweb.google.com/hrolfkrake/Greece08

Comments (5) | April 7, 2008 12:31 AM



عکس های تهران

فعلا" نوشتن اصلا" فاز نمی ده و کلی کار هم دارم. اين عکس های تهران رو تماشا کنيد تا شيراز و بقيه اش هم بياد. بگو الهی اميد!!!

Comments (2) | November 3, 2007 08:26 AM



بهانه

هيچی، اومدم بهانه بيارم که چرا نمی نويسم. راستش حالش نيست. عادتش از سرم افتاده. به فکرش هم نمی افتم. می دونم که کسی هم داشت روی من حساب می کرد که بهش در مورد مسافرت توصيه بدم. ببخشيد. کلی کار دارم. هرروز بايد درس بدم و بنويسم و از اين حرف ها. خلاصه زياد دليلی برای وصل شدن و نوشتن نمی بينم. قول می دم دوباره بيام توی عادت...

حالا امروز اولين قسمت از خلاصه مسافرت رو براتون می نويسم. بعد از ترکيه که خاطرتون هست، با کلی زحمت و خواهش و تمنا، يک بليت پيدا کردم برای ايران. خيلی جالبه که توی ترکيه، چقدر دفترهای مسافرتی ايرانی (که توی يکی از محله های وسط شهر فراوون هستند و فکر کنم غير از کار مسافرتی، کلی کارهای قانونی و غير قانونی ديگه هم می کنند!) اصرار دارند که آدم با اتوبوس بره ايران و خيلی راحت، جمله وطنی "نمی شه، امکان نداره" رو تحويل آدم می دند. يک دفتر ديگه ترک، وسط شهر، سر پنج دقيقه با ايران اير برام جا گير آورد. خلاصه روز آخری رو به خداحافظی از اياسوفيه و گشت زدن توی استانبول گذروندم. بطور اتفاقی يک کليسای ارمنی پيدا کردم که مسيحی پروتستان امريکايی (اونجليکال: انجيلی) بودند. توی کليسا با يک گروه ايرانی که مسيحی شده بودند ملاقات کردم که عين همه کسانی که دينشون رو عوض می کنند، بلافاصله شروع کردند به بحث و دعوا و سعی در اينکه ما رو هم مسيحی کنند. من هم به اينکه بابا، ايران 20 سال سعی کردند ما رو مسلمون کنند، کار نکرد، حالا شماها همين يک روزه می خواهيد ما رو نصرانی کنيد؟:) اما در ضمن قضايا، با دوتا دانشجوی کرد ترکيه آشنا شدم که دارند سعی می کنند در دانشگاه استانبول، تاريخ ايران بخونند. اما نه در استانبول امکاناتی هست، نه کسی از ايران کمک می کنه. خودشون با انگليسی دست و پا شکسته، سعی داشتند خاکی به سرشون کنند و من هم بهشون ايميل دادم و گفتم که اگر کمکی از دستم بربياد، دريغی ندارم.

بعد صبح زود رفتم فرودگاه و سوار هواپيمای ايران اير شدم. خدا نصيب نکنه، البته باز هم يله که می تونند اين هواپيماهای قراضه رو به پرواز دربيارند، اما فکر نکنم من ديگه جرات کنم سوار ايران اير بشم! با سلام وصلوات سوار شديم و پرواز کرديم. يا ايران اير قديم بخير. چلوکباب و غذای ايرانی می داند و حداقل فيلم و تفريحات نبود، غذای خوبی براه بود. اين بار که ايران اير هم همون يک تکه مرغ شبيه چرم و سيب زمينی پخته های سه روز مونده بقيه هواپيمايی ها رو به خوردمون داد! پاينده باشی ايران!!

بعد از ورود به ايران هم که رفتم منزل (که خودش کلی ماجرا داره) و سعی کردم به اينترنت وصل بشم که نتيجه اش شد همون پست سه خطی که ديديد. برادرم همون بعد از ظهر از امريکا رسيد (من قبل از دوازده ظهر تهران بودم) و دوست دختر مربوطه هم طرفهای ظهر. چند روزيمون به گشتن در تهران و ديدن دوستان و رفقا و رفتن به دربند و درکه گذشت. اين تنديس وامونده رو هم ديدم با اون رستوران گوساله بنفش. توی تهران گشتن هميشه زنده کردن خاطره هاست و فحش توی دل به کسانی که خاطرات قديمی رو دارند خراب می کنند و البته انگار جلوی پيشرفت رو نمی شه گرفت و ماشالله امامزاده صالح هم داره تبديل می شه به امامزاده سوپردولوکس!

بار بعدی، براتون از ديدن نقاط تاريخی نزديک شهر خودمون می نويسم. برای ديدن تاريخ ساسانيان، نبايد زياد از تهران دور بشيد!

Comments (3) | October 12, 2007 04:02 AM



تهران

تهرانم...

اينترنت به سرعت لاک پشت...

همه چيز غير قابل دسترس...

هوا گرم...

ايميل بزنيد اگر می خواهيد مرا ببينيد، اگر بتونم وصل بشم، جوابتونو می دم!

Comments (4) | July 17, 2007 11:58 AM



بازهم عکس!

ايران، و به طريق اولی اينترنت کم سرعت، در راه است! در نتيجه، تا دير نشده چندتا عکس ديگه به آلبوم های استانبول و انطاکيه اضافه کردم.

امروز با دو نفر پسر کرد که توی دانشگاه اينجا مشغول خوندن تاريخ و باستانشناسی هستند آشنا شدم. از روی کتاب فارسی ياد گرفته اند و خيلی خيلی بچه های خوبی هستند و شديد دلشون می خواد بياند ايران. گفتم که کمکشون می کنم و با آدم هايی که می شناسم آشناشون می کنم. خيلی تجربه جالبی بود، هرچند که شرايطی که باهاشون آشنا شدم جالب تر هم بود، اما بماند به عنوان دنباله ماجرای پرواز ديشب از آدانا!

Comments (3) | July 10, 2007 10:15 PM



بالاخره استانبول

استانبول هستم. بعد از يکی از عجيب غريب ترين پروازهای عمرم از آدانا به استانبول و رسیدن ساعت 3 صبح. فعلا" وقت ندارم، اما بعدا" ماجراش رو تعریف می کنم.

فردا عازم وطن هستم (البته با توجه به اينکه جایی برای موندن ندارم، فعلا" استانبول وطن تره!). امیدوارم همه دوستان رو ببینم. بهم ايميل کنيد که فکر کنم بهترين راه باشه...

Comments (5) | July 10, 2007 11:15 AM



انطاکيه معکوس!

اين هم يک سری عکس از انطاکيه و سمانداغ...

يک چيز جالب. اسم انطاکيه بطور رسمی هست "هتای"، يعنی به ترکی می نويسندش: Hatay

حالا ترکی استانبولی، "ه، ح، و خ" رو ساده کرده و تبديلش کرده به "ه" يا همون h

يکی از دوستان ترکم بهم گفته بود که دليل اين عوض کردن اسم انطاکيه به "هتای" يکی از اين بحث های "کماليست" (يعنی طرفداران آتاتورک) بوده که ادعا می کرده اند که ترک های از زمانهای باستانی در منطقه انطاکيه ساکن بوده اند و همشون هم از "ختا" آمده بودند، که خوب البته اصطلاح "ترک ختايی" معروفه. اما من مونده بودم چرا بايد کماليست ها فکر کنند که ترک های ختايی اومده اند به انطاکيه؟ گذشته از دلايل سياسی که اين داستان رو لازم می کرده (چون انطاکيه تا 1939 جزوی از سوريه بوده)، دليل خاصی براش نمی ديدم.

امروز فکر کنم دليلش رو کشف کردم. در منطقه انطاکيه، يک حکومت نيمه مستقل "هيتی" وجود داشته که آثار بازمانده اش رو در اطراف شهر می شه ديد (يکی از عکس هاش رو هم گذاشته ام جزو اين مجموعه). اين همون حکومت حلب بوده (حلب در 100 کيلومتری انطاکيه است) که بعد از اينکه هيتی ها فتحش می کنند، می شه يکی از کشورهای دست نشانده هيتی ها. خوب البته می دونيم که هيتی ها هم خودشون جايگزين "حتی" ها شده بودند که اسمشون در کتيبه های آشوری هم با همين "ح" حلقی نوشته شده و در ضمن حتی قبل از هيتی ها، در حلب و منطقه انطاکيه ساکن بوده اند.

فکر کنم خودتون متوجه شديد. شايد بشود گفت که کل قضيه "هتای" و "ختا" برمی گرده به همين عوض کردن خط ترکی، يا يک بدفهمی بالنسبه بچه گانه و ساده و اينکه چقدر اشتباه متوجه شدن يک مسئله ساده، می تونه باعث دردسر سياسی بشه. بله، حتی های بيچاره شده اند "هتی" و بعد هم اين تصور که اين هتی هم با "ختا" مربوطه!

به اينجا که رسيد بگم که مردم انطاکيه بيشترشون عرب هستند و همه هم عربی بلدند و صحبت می کنند، هرچند که نسل جوانتر خيلی کمتر و بيشتر به ترکی. دور و بر شهر همه چيز به ترکی نوشته شده و خيلی خيلی کم می شه عربی نوشته شده ديد (معمولا" تبليغ شرکت مسافرتی به سوريه). بچه ها توی مدرسه عربی ياد نمی گيرند، فقط ترکی. اما تا حالا نشنيدم کسی در مورد تدريس فقط ترکی حرفی بزنه يا بهش اسم "شوونيسم ترکی" بده، اونطوری که توی ايران نظام تدريس تک زبانی (که توی بيشتر کشورهای دنيا، از جمله امريکا هم هم به اينصورته) رو سرکوب می کنند. انگاری مرغ همسايه، غازه...

Comments (0) | July 9, 2007 02:39 AM



انطاکیه

دارم از انطاکيه می نويسم. شايد حمل بر بی جنبگی بشه، ولی تا حالا اينقدر از اينکه در شهری باشم هيجان زده نشده بودم. انطاکيه، آنتيوخ کنار اورونتس، پايتخت امپراتوری سلوکی، سومين بزرگترين شهر امپراتوری روم، دوبار از طرف ساسانيان فتح شد و يکبار تمام جمعيتش به شهر "وه-انتيوخ-خسرو" تبعيد شدند. انتطاکيه باستانی!

حتی بهتر از اون، هتلم کنار همان معبد آپولويی هستش که وقتی مسيحيان در زمان امپراتور يوليانوس کافر آتشش زدند، يوليانوس به قصاصش کلی مسيحی ها رو زندانی کرد. يعنی خلاصه از تاريخ چيزی کم ندارم!

اما البته جالبيش هم اينه که مثل همه شهرهايی که تاريخ قديمی دارند، به هرحال انطاکيه امروز هم يک شهر بزرگه که توش آدمهای امروزی زندگی می کنند. راستش از وصفی که توی استانبول ازش شنيده بودم، انتظار يک شهر دورافتاده و خاک گرفته رو داشتم که توش آب و آبادونی پيدا نمی شه. اما برعکس، يکی از بهترين و پرامکانات ترين شهرستان هايیه که تا حالا ديدم. قسمت های مدرن ترش يکجورايی منو ياد شيراز می اندازه (که اگر منو بشناسيد، می دونيد که به نظرم يکی از قشنگترين شهرهای دنياست) و طبيعتش هم بسيار زيبا. پای يک کوه/تپه بلند قرار گرفته که روش هنوز بازمانده های ديوارهای حفاظتی شهر رو می شه ديد. بخش قديمی شهر که طرف شرق رود اورونتس قرار گرفته، هنوز بافت سنتيش رو حفظ کرده، از جمله يک بازار تودرتو و خيلی جالب و ديدنی، و به مراتب تميزتر از بازاربزرگ تهران. خيابان اصلی شهر هم دقيقا" روی اون خيابان معروف ستون داری قرار گرفته که در دوره رومی ها ساخته شده، و در نتيجه صاف و مستقيم، شهر رو از وسط نصف می کنه.

به علاوه همه اينها، کلی خوردنی ها جالب داره که من البته فقط سه تاشون رو امتحان کردم، اما از همه شون عکس گرفتم. چندين مدل شيرينی جالب و خيلی شيرين، انواع زياد پنير که قبل از اين توی خاورميانه نديده بودم، يکنوع رشته مخصوص و بسيار باريک که انگار مثل همون اسپاگتی خورده می شه، و کلی هم کباب و غذاهای ديگه.

نمی تونم بازهم از تاريخ نگم. احتمالا" اولين کليسای دنيا (کليسای پطرس قديس) در انطاکيه است. قديس پل و لوقا، نويسنده يکی از چهارتا انجيل، يا مدت زيادی اينجا زندگی کرده اند يا اصلا" اهل اينجا بودند (لوقا). اولين اسقف مسيحی اسقف انطاکيه بوده و الان انطاکيه مرکز پنج شاخه مختلف مسيحيه. شهر ايسوس، جايی که لشکريان داريوش سوم از اسکندر برای اولين بار شکست خوردند، نزديک انطاکيه است. ليبانيوس، سخنور و فيلسوف معروف، اهل اينجا بوده، همينطور هم يوحنا خريسوستوم (زر-دهان). شهر محبوب يوليانوس بوده و يکی از مراکز اصلی ميترائيسم. مرکز تجارت خاورميانه، صومعه شمعون ستون نشين، و...

وای، دارم خودم رو خفه می کنم! عکس ها بعدا"

Comments (3) | July 8, 2007 01:06 AM



عکس استانبولی...

حدود 500 تا عکس گرفتم، از در و ديوار و کوزه و کاسه و همه چيز. اين ها 43 تاش.

Comments (1) | July 6, 2007 07:20 PM



مختصر و...مفید؟

استانبول، شب، بيرونی:

بعد از ظهر، رسيدم فرودگاه آتاتورک، بعد از اينکه تمام کارکنان سيستم قطار آلمان اعتصاب کرده بودند و نمی تونستم خودم رو برسونم فرودگاه و مجبور شدم به جاش 200 کيلومتر تا فرودگاه برونم!

از خوشحالی نمی تونستم توی هتل بمونم، سريع و سه سوت خودم رو رسوندم ایاسوفيا. وحشتناک جالب، و برای کسی که مدتها وصفش رو خونده باشه و جزئيات معماريش رو توی کتاب ها ياد گرفته باشه و در موردش کلاس گرفته باشه، ده برابر جالب. بقيه اش هم ولگردی در شهر و تماشا کردن آدمها. خوبيش هم اينه که هيچ کسی فکر نمی کردم من هم توريست هستم و سعی نمی کردند بهم فرش بفروشند! ماشالله تا دلت بخواد هموطن ايرانی، ولی سه چهارتا گروه ايرانی ديدم که خودشون رو "آذربايجانی" معرفی می کردند و بعد بين خودشون فارسی حرف می زدند! يک نمايشگاه هم توی اياسوفیا از دست نوشته های ديوان مولانا، با ترجمه های ترکی اشعار مولانا به صورت پوستر و و پرده به در و ديوار، اما دريغ از يک ذکر اينکه که اين دست نوشته ها همه اشون به فارسی هستند. يعنی اصلا" کلمه فارسی و اشعار مولانا در يک جا با هم نيومده بودند!

آخرش هم بعد از يک چای و قهوه خوری حسابی و تماشا کردن استانبول، برگشتم هتل و دارم می وبلاگم... بعدا" بيشتر می نويسم، اما در يک جمله بهتون بگم که استانبول مثل اين می مونه که شيراز و هامبورگ با هم کله به کله تصادف کرده باشند!!!!

Comments (6) | July 3, 2007 11:25 PM



عکس ها

دارم يواش يواش ياد می گيرم چطوری با این پيکاسا کار کنم که عکس هام رو راحت تر بتونم بگذارم روی وب. تا اينجا 14 تا عکس از همين چند هفته اخير. فعلا" نگاه کنيد تا بعد...

Comments (3) | July 1, 2007 02:17 PM



آپ ديت!

خواستم اطلاع داده باشم که زنده هستم و پاينده، در حال کمی سير و سفر دور و بر اروپا و ديدن مدارک بلخی و فارسی ميانه! به زودی هم استانبول و انطاکيه، اگر همه چيز خوب پيش بره...

در مورد اين آپ ديت هم عرض شود که وقتی ديدم صنم نوشته اجندا ، گفتم اين عجيب قبيح به نظر مياد، حالا ما هم انگليش رايت می کنيم ببينيم چی می شه، به هر حال بدهيبت تر از اون که نمی شه!

در ضمن، محض خالی نبودن عريضه، عرض شود که به شدت با لقب گرفتن سلمان رشدی موافق هستم. جايزه نوبل که نيست، جايزه خدمت به امپراتوری بريتانياست، تعجب از کجاست؟

Comments (6) | June 26, 2007 10:27 PM



خبری نيست!

راستش اينی که چيزی نمی نويسم الانش بخاطر اينه که خبری نيست... روزهام به خوندن، نوشتن و فکر کردن در مورد کارم می گذره، بقيه اش هم به تصحيح کردن ورقه های شاگردهام که خدا عوضشون بده، تا دلت بخواد نوشتند و من بدبخت بايد بخونم!

تا يک هفته ديگه اگر همه چيز درست بشه (پول بيشترش) می رم انگليس که چند تا مدرک بلخی که به درد کارم می خورند (قراردادهای فروش زمين از اواخر قرن ششم ميلادی) رو ببينم. بعدش هم احتمالا" روانه وطن، هرچند که کمی نگرانم.

هرچقدر بيشتر در مورد شرايط اقتصادی و اجتماعی منطقه غرب آسيا و آسيای مرکزی بين قرون دوم تا دهم ميلادی می خونم، بيشتر قانع می شم که اين منطقه رو نمی شه با هيچ جای ديگه ای مقايسه کرد و حتما" بايد براش يک دوره بندی جديد پيدا کرد، چون دوره بندی "باستانی" و "اواخر دوره باستان" و "قرون وسطی" درباره اش صدق نمی کنه. فکر کنم يک فصل کامل پايان نامه رو بايد به اين موضوع اختصاص بدم.

خلاصه از همه اينها دستگيرتون می شه که سرم فقط تو کتاب هاست و يک کمی از عالم معمول به دور. انشالله به زودی برمی گردم به حالت آدمانه! بگو الهی آمين!

Comments (8) | June 16, 2007 01:14 AM



آلمان

الان آلمانم. چهارروز قبل از اتریش اومدم آلمان، اما برلين بودم و دسترسی راحت به اينترنت نداشتم. به هرحال، همين که اينجام و حالم خوبه. ممکنه تا چند روز ديگه برم انگليس، حالا بايد ديد. بعدا" بيشتر می نويسم...

Comments (1) | June 12, 2007 11:49 AM



غريبه در مه

کار وين تموم شده و چند ساعت ديگه عازم آلمان هستم. کلی با گروه دانشگاه موزه و کلیسا و از اين حرفا رفتيم که راستش حتی برای من هم ديگه زيادی بود. نقدا" رودل تاريخی گرفتم، مقداری خاکشی تاريخی مورد نياز است (سه وعده کتاب عزيزنسين ترجمه نه ثمين باغچه بان!).

اما يک چيزی بگم که ببينيد من چقدر خوش شانسم. همون روز اولی که نوشتم اومدم وين، نويسنده وبلاگ قاصدک* برام ايميل زد که می خوام ببينمت. من هم که هميشه عشق گشتن و با آدمها آشنا شدن دارم و خلاصه گفتم رو چشم. اينجا و اونجا و خلاصه قراری گذاشتيم و يک بعد از ظهر قهوه و بعد هم ديروز ناهار در بهترين رستوران ايرانی که تا حالا تو عمرم ديدم (پارس در وين). آقا، اين خانم گل، اينقدر آدم باحاليه، اينقدر آدم باحاليه، آدم اصلا" کلمه کم مياره در موردش صحبت کنه! ببينيد، يک چيزی می گم يک چيزی می شنويد ها! يعنی آدم اينقدر بامعرفت، اينقدر ايرونی، اينقدر باحال من که تاحالا نديده بودم. نمی گم برای اينکه با وجود تمام اصفهانی بودنش، ديروز پول ناهار رو حساب کردا (!!!)، اما بخاطر اينکه به شدت ازش خوشم اومده. دومين آدميه که در عرض سه ماه گذشته بطور اتفاقی باهاشون آشنا می شم و احساس می کنم حدود سه قرنی باهاشون رفيق خواهم موند.

حالا انگار اين کافی نباشه، شب که قاصدکمون رو باد برد، يک آدم خودمونی و يک ليوان چای داغ (وای اين چقدر مغز داره! هوس کله پاچه کردم!) هم آمدند و حتی بيشتر ما رو محلول حال خودشون کردند. اين خودمونی که سنگ تموم گذاشت، دنبال من خل و ديوانه راه افتاده موزه (کونست هيستوريشه موزئوم، خيال بد نکنيدها، اون کونستش يعنی هنر!:)، بقيه اش هم يعنی موزه تاريخ هنر) که من مجسمه کله امپراتورهای رم رو نگاه کنم و دنبال ظرف نقره ای ساسانی بگردم! بعد هم رفتيم با هم قهوه خورديم و کلی صحبت های معقولانه کرديم. بسيار آدم فعال و پرکاری که با وجود همه جوون بودن و به نسبت تازه بودنش توی اين جامعه، داره به طرز احسن از امکاناتش استفاده می کنه و فايده می بره و می رسونه. بعد به وجود ذيجود حامد خان چای داغی مفتخر شديم که هنوز ابتدا به ساکن، عرقش خشک نشده، شروع کرد به چالش کشيدن پايان نامه ننوشته ما! يک گيری می ده اين بشر به اقتصاد که من اگر اقتصاد بودم، می رفتم جامعه شناسی می شدم! آخرش هم رفتيم شام غذای ترکی خورديم که اين حامد ترک بودنش رو با خوردن يک کاسه آش دوغا نشون داد! جاتون خلاصه خيلی خالی بود. بقول قديمی ها، نه چک زديم نه چونه، سه تا دوست خيلی باحال و فهميده و روشنفکر و درس خونده و با معرفت گيرمون اومد. بخاطر هيچی ديگه هم نشده، بخاطر اين سه تا، وين رو شديدا" توصيه می کنم.

Comments (4) | June 8, 2007 08:35 AM



سیب و پشم در اواخر دوره باستان!

ديروز در سمينار، گزارشی که بايد از پايان نامه ام می دادم رو ارائه کردم. قبل از من، بيشتر دانشجوها و محققين ديگه فقط در مورد قرون وسطی در اروپا و مسائلی مثل مفهوم مکان در کليسا و گسترش قدرت در جامعه صحبت کرده بودند. اينها مسائلی است که به دليل اينکه مفاهيم کلی تاريخ قرون وسطی در اروپا ثبت و دانسته شده اند، در حال حاضر قسمت اصلی تحقيقات تاريخی در مورد اين دوران رو تشکيل می دند. يعنی در واقع مسئل از فقط تحقيق در مورد تاريخ سِياسی يا مذهبی گذشته و محققين در حال سعی در فهم جهانبينی مردمی هستند که در اون دوران زندگی می کردند.

به غير از من، فقط يکی از دوستانم بود که اون هم باز در مورد مفهوم مکان های عمومی در انطاکيه صحبت می کرد. اما پايان نامه من که در مورد توليدات کشاورزی در دوران ساسانی که بخصوص برای تجارت و سودسازی هستند و اثر اين تجاری شدن اقتصاد در سياست اواخر دوره ساسانی و گسترش اسلام هستش، بيشتر آدم ها رو انگشت به دهن گذاشت. نه برای اينکه خيلی جالب بود، بلکه بخاطر اينکه اصلا" نمی دونستند من داردم در چه موردی صحبت می کنم! وقتی شروع کردم در مورد بلخ و آسيای ميانه حرف زدم، استادم مجبور شد بره يک نقشه پيدا کنه و بياره که مردم بفهمند من دارم چی می گم!!!

به هرحال، خيلی خوب بود چون همون چند نفری که کار تاريخ اقتصاد کرده بودند، پيشنهاد های خيلی خوبی دادند که خيلی کمک خواهند بود. تا اينجا که سفر عالی ای بوده!

Comments (1) | June 6, 2007 07:40 AM



صابون

مثل اينکه اتريشی ها صابون دوست ندارند. امروز سه تا دستشويی مختلف رفتم، يکيش توی دانشگاه، دوتاش توی رستوران های مختلف، همه آب و دستمال کاغذی داشتند، اما صابون نه...

يعنی چه؟

Comments (4) | June 5, 2007 01:34 AM



اتریش

اتریش هستم، بعد از طولانی ترین و وحشتناک ترین مسافرتی که تا حالا به اروپا کردم! دست دفتر مسافرتی دانشگاه درد نکنه. از لس آنجلس به فیلادلفیا، بعد به مونيخ، بعد پنج ساعت توی قطار به وین! کل قضیه حدود 22 ساعت طول کشید!! البته خوب از قدیم گفته اند که دندون های اسب پيش کشی رو نمی شه شمرد. به هرحال، زنده در وين، فعلا" هم ساعت پنج و نيم صبحه کی بيدارم. بقول فرنگی ها: «جت لگ»!

يکی از دوستانم اينجا دوتا آپارتمان اجاره کرده که من و يکی ديگه از پسرها يکيشون رو با هم شريک هستيم و چهارتا دخترها هم اون يکی ديگه رو. جالبه با اينها مسافرت کردن. هيچ کدومشون از دوستان نزديک من نيستند و هميشه باهاشون يک رابطه کاری و کمی سرد داشتم. فکر می کردم در مسافرت می تونم باهاشون دوستان خوبی بشم، اما انگار ممکن نيست. همه به من می گند که مورخان قرون وسطی يک کمی عجيب هستند، اما باورم نمی شد! دلم برای دوستانم تنگ شده.

به هرحال، يک هفته ای اينجا هستم قبل از رفتن به آلمان. از امروز هم قراره موضوع های پايان نامه هامون رو با همکاران اتريشی در ميان بگذاريم و دوروز يک سمينار داشته باشيم. يعنی خلاصه نصفش رو در حال چرت زدن خواهم بود!!!

Comments (2) | June 4, 2007 07:04 AM



پرواز

اينها رو دارم از فرودگاه لس آنجلس می نويسم، قبل از پرواز به وين (از راه مونيخ). به لطف و محبت استاد تاريخ قرون وسطامون، امسال يک هفته مهمون آکادمی مطالعات قرون وسطی اتريش شديم که من هم از فرصت استفاده کردم و بليت برگشتم رو گرفتم برای چهارماه ديگه. در نتيجه، يک مدتی امريکا نخواهم بود و در عوض اگر خدا بخواد، می رم ايران.

بعدا" بيشتر می نويسم... فعلا" پرواز.

Comments (0) | June 2, 2007 08:40 PM



نیویورک

اين چند روز، نيويورک بودم، يکی از جالب ترين شهرهای دنيا به نظر من و 180 درجه متفاوت از اين لس آنجلس مزخرف!

برای اين رفته بودم که در يک کنفرانس در مورد تاريخ اقتصاد خاورميانه در اوايل دوره اسلامی شرکت کنم. توی کنفرانس چندنفر از بزرگترين و مهمترين استادان رشته ام رو ديدم. خيلی جالب بود، چون هفت نفرشون کسانی بودند که دارم پايان نامه ام رو با استفاده از کتاب هاشون می نويسم. جالب بود صحبت کردن با آدم هايی که فقط از طريق کتاب هاشون می شناسمشون. فکر کنم معروفترين استاد رشته تاريخ اواخر دوره باستان، پيتر براون، رو هم ديدم. کنفرانس توی پرينستون بود که در نيوجرزی قرار داره و حدود چهل دقيقه است با نيويورک. از همه اينها گذشته، ديدن اينکه مردم شرق امريکا هم مثل مردم اروپا سوار قطار می شوند و به اندازه مردم کاليفرنيا وابسته به ماشين نيستند هم ديدنی بود.

بطور اتفاقی، در عرض دوسال گذشته، شش نفر از دوستان خيلی خوبم از ايران و اروپا و امريکا رفته اند برای زندگی و کار در نيويوک. در نتيجه، اون دوروزی که آزاد بودم رو هم با اون ها توی شهر بسيار عالی نيويورک گذروندم. واقعا" فکر می کنم يکی از دو سه تا شهر دنياست که واقعا" «شهر» هستند (به نظرم لندن و تهران دو نمونه ديگرش هستند). شهر زنده و خيلی شلوغی که آدم توش احساس تعلق می کنه. محله های مختلفش شخصيت خاص خودشون رو دارند که در مقايسه با لس آنجلس يا خيلی شهرهای ديگه امريکا که تاريخ طولانی ندارند، به آدم احساس خوبی می ده. همه درش در حال دويدن هستند که خوب البته عجيب نيست چون به هرحال شهريه که هم بزرگترين بورس دنيا رو توی خودش جا داده و هم سازمان ملل رو! يکجورايی برای خودش يک کشوره که به نظرم خيلی از ساکنانش هم همينطور در موردش فکر می کنند.

خلاصه اين کنفرانس و اين گشت و گذار توی نيويورک خيلی حالم رو خوب کرد و از اين افسردگی که دوماهی بود دچارش شده بودم، درم آورد. خدا پدر استادم رو بيامرزه!

Comments (8) | April 25, 2007 08:46 PM



قابل نداره...

زيتون از قول جناب ولگرد داره خاطرات يک مسافرت به ايران رو منتشر می کنه (با اضافات خودش). خيلی جالبه و خوندنی و توصيه می کنم اين پنج قسمتی رو که تا حالا نوشته بخونيد.

اما توی اين قسمت پنجم يک ذکری کرده بود از جمله (بقول خودش باسمه ای) «قابل نداره!» که بخصوص جديدا" شده ورد زبون همه توی ايران. بيشتر مردم به نظر مياد که فکر می کنند گفتنش به معنی ادب و مثلا" نشوندهنده دل سيريه، مسئله ای که با توجه به هرچه تجاری شدن جامعه ايران و اهميت پيدا کردن بيشتر پول در تعيين روابط اجتماعی، به نظر نه تنها با ادبانه نمی ياد، بلکه بطور تلخی به آدم احساس اينو می ده که همه نقش بازی می کنند و کل مسئله (گفتن اينکه قابل نداره و بعد سر 10 تا تک تومنی چونه زدن) به نظر بقول معروف "گروتسک" مياد.

اما اين در ضمن منو ياد اين هم می اندازه که وقتی من می رم ايران و مثلا" راننده تاکسی يا فلان فروشنده به من اين حرف رو می زنه، من هم جوابش رو می دم که: «داداش، تعارف اومد نيومد داره ها! يک وقت دیدی جدی گرفتم» که طرف می خنده و می گه به هرحال ادبه ديگه! من هم هميشه اعتراض که نخير، ادب نيست و توهين به فهم من و بقيه مشتريان شماست. خدمتی ارائه دادی و بايد هم انتظار پرداخت داشته باشی. بجاش سعی نکن سر منو کلاه بگذاری و چهار لا پهنا حساب کنی...!

فکر کنم يکبار سعی کنم برم يک تلويزيون بخرم و وقتی طرف گفت قابل نداره، جعبش رو بلند کنم و از در بزنم بيرون! قيافه فروشنده محترم ديدن خواهد داشت!!!

Comments (6) | December 16, 2006 01:14 PM



آخيش!

بابا بالاخره دست ما دوباره به اينترنت رسيد. نمی تونيد حدس بزنيد چقدر سخته آدم عادت کنه به اين وامونده و بعدش نداشته باشدش. اين چند هفته ای که نيس بودم، به دليل اينکه تکنولوژی فرانسه و بورکينا فاسو تقريبا" در يک حدند، نمی تونستم راحت و آسوده دسترسی به اينترنت داشته باشم. در نتيجه، اصلا" نمی شد که وبلاگ نويسی کنم و از اين حرف ها.

البته نه اينکه چيزی هم برای نوشتن باشه. کار مهمی انجام ندادم غير از تنبلی و کتاب خوندن. نه، از حق نگذرم، دوتا مقاله رو که داشتم روشون کار می کردم به يک جايی رسوندم (يکی در مورد شجره نامه شاهان اشکانی و يکی هم در مورد تجارت در دوره ساسانی ها) و سه فصل از کتابم رو هم نوشتم (دارم يک کتاب رمان تاريخی می نويسم در مورد اواخر دوره ساسانی، شايد بعضی قسمت هاش رو گذاشتم روی اينترنت که ببينم نظر ملت چيه؟).

به هر حال، الان آلمان هستم برای حدود دوهفته. يک سر بايد برم دانشگاه آزاد برلين (فکر نکنيد جاسبی برلين هم دانشگاه زده، نه، اين يکی مثل ايرانی هاش از هفت قيد و بند آزاد نيست و يکی از بهترين دانشگاه های آلمانه!) برای ديدن يک سری چيز ميز تاريخی و بعد هم يک کنفرانس در هامبورگ و بعد هم پرواز به سوی امريکا و دوباره درس و مشق و کار. راستش دلم برای نظم و ترتيب دانشگاه و کلاس تنگ شده و همچين هم از سراومدن تابستون ناراحت نيستم، هرچند که بودن با دوست دختر جان هم بد نيست!

از امروز دوباره سعی می کنم مرتب بنويسم و شايد هم چهار کلمه در مورد دنيا و مافيها، بجای همه اش روزمرگی و سفرنامه نويسی...

Comments (1) | August 30, 2006 01:29 PM



نيس و سی سالگی

سی سالم شد! بقول يکی از دوستانی که برام تبريک ايميل کرده بود، به سومين دهه زندگيم وارد شدم (آدم احساس می کنه کارخونه است: به سومين دهه بازدهی رسيديم!). پارسال که ايران بودم، تولد بيست و نه سالگی رو با دوستان جشن گرفتيم و اين پرستوی بدجنس گفت:«اين خداداد هم خوب می دونه کی بياد ايران که تولدش باشه و کادوی تولد بگيره». حالا ملاحظه بفرماييد که امسال که نيومدم ايران، تنها توی نيس هستم (حالا تنهای تنها که نه، دوست دختر جان هم هست، اما همين) و تا حالا هم کسی کادو نفرستاده (پرستو، آدرس خواستی بگو!!!).

سه، چهار روزی اورلئان بودم و با امير حسابدار گل کلی رفتيم گشتيم (بچه رو چنان از کار و زندگی انداختم که نگو) و کلی توی پاريس حال کرديم (مدل من، يعنی موزه ديديم، فکر نکنيد رفتيم کارهای خلاف!). الان هم حسب المعمول هر دوتابستون يکبار، اومدم نيس و از اينجا هم که قبلا" نوشته ام و خبری نيست. بيشترش واسه اينکه از اين يک ماه و نيم عين خونه بدوشها از اين مملکت به اون ممکلت رفتن خسته شدم و اومدم اينجا که هم استراحتی باشه و هم به کار اين مقاله ها و اين چيزها سر و صورتی بدم.

نمی تونم زياد بنويسم يا عکس بذارم چون اينترنتم اينجا درپيتيه (تلفنی) و اعصاب آدم رو بعد از اينترنتهای پرسرعت آلمان و امريکا (خدا پدرش رو بيامرزه) خرد می کنه. فعلا" همين رو داشته باشيد تا مقاله کبير در مورد ايسلند و اسپانيا از راه برسه ( بقول وثوق الدوله: «نصفش حواله شده، بقيه به اقساط هی می رسد!!»).

Comments (51) | August 14, 2006 10:39 PM



اورلئان

الان در شهرستان اورلئان هستم در نزديكي پاريس كه محل زندگي اين امير حسابدار وبلاگ نويس سابق باشه. يك هفته اي لندن بودم توي يك كنفرانس ايرانشناسي و يك مقاله در مورد مزدك و خسروانوشروان خوندم كه بدك نبود. كلي هم از بودن توي شهر محبوبم كيف كردم و ياد دوران جواني كردم (داره سي سالم مي شه يك هفته ديگه!). خود كنفرانس تعريف چنداني نداشت اما ديدن استادان و دوستان و همكاران كلي خوب بود. فايده اين كنفرانس ها هم همينه!

چند روزي اينجا هستم و مي رم پاريس براي ديدن دوستان و بعد هم نيس. بعدا" بيشتر مي نويسم.

Comments (41) | August 7, 2006 02:32 AM



عکس ها

خيال دارم يک متن درست و حسابی در مورد اين سفر اسپانيا بنويسم، اما فعلا" همين که برگشتم آلمان و سالم و سلامت، اين هم يک تعداد کمی از عکس هايی که از ايسلند، گرانادا، و کوردوبا گرفتم:

ايسلند

گرانادا (غرناطه)

کوردوبا (قرطبه)

اميدوارم خوشتون بياد...

Comments (57) | July 25, 2006 12:25 AM



اسپانیا

الان کوردوبا هستم (یا قرطبه). بعد از سه روز عالی در گرانادا (قرناطه- یعنی انار!) اومدم اینجا. هٓیچوقت فکر نمی کردم از یک شهر در جنوب اروپا اینقدر خوشم بیاد که بخوام توش زندگی کنم (چون بیشتر اهل اسکاندیناوی هستم) اما قرناطه عالی بود! یکی از زیباترین شهرهایی که تا حالا دیدم با دیدنی های بسیارجالب و هوای خیلی خوب (برعکس بقیه جاها خیلی گرم نیست). یکجورایی مثل شهرهای ایران (اگر انقلاب نشده بود و مثل اینجا مرتب بود!). مردم بسیار مهربون و خونگرم و طبیعی. قصر الحمرا که معروفترین اثر تاریخی قرناطه است در ضمن اولین مکان توریستی که از دیدنش نه تنها پشیمون نشدم بلکه کیف خیلی خیلی زیادی هم کردم. بینی و بین الله از همه قصرهای صفوی اصفهان قشنگتره!

قرطبه هم جالبه و یک مسجد معروف داره که الان یک کلیساست. یک شهر باستانی بسیار جالب هم داره که در واقع ارگ تاریخی شهره و پایتخت خلیفه عبدالرحمن سوم که بزرگترین خلیفه اموی اسپانیا بوده. اما روی هم رفته قرطبه عقب مونده تر و بهم ریخته تر و البته بسیار گرمتره.

بزودی عکس ها رو می گذارم روی فلیکر...

Comments (238) | July 22, 2006 02:21 PM



آلمان 1

فقط همين که بگم الان آلمانم و سالم و سلامت و هرچند کمی خسته. ديروز رفتم برلين و راه پيمايی خل ديوانه های آلمانی رو ديدم و عکس گرفتم که بعدا" می گذارم. الان هم که ايتاليا با کمال نامردی از فرانسه برد و زيدان هم با يک کار احمقانه، خودش رو خراب کرد.

ايسلند خيلی خوب و جالب بود، هرچند که هواش با من لج داشت و هی بارون اومد، اما روزی که من داشتم ميومدم آلمان، آفتابی آفتابی شد! بخشکی شانس! کشور عجيبی که روی يکی از فعال ترين جزاير دنيا از نظر زمين شناسی قرار گرفته و تمام کشور انگار روی يک ديگ زودپزه!! هر تکه اش داره آب جوش از زمين فواره می زنه و بين دو قطعه زمينی اورازيا و امريکای شمالی قرار گرفته و تقريبا" داره از وسط نصف می شه. يخ بغل آتش و آب جوش کنار مواد آتش فشانی. آب گرم و تمام بخاری های مملکت از همين آب گرم های زمينی تامين می شه و اصلا" به اينکه از سوخت برای گرم کردن خودشون استفاده کنند، نيازی ندارند! فکر نکنم تا به حال جايی به اين عجيبی ديده باشم.

تا بعد، با اجازه.

Comments (9) | July 10, 2006 01:19 AM



ایسلند

این ها رو دارم از ايسلند می نويسم. امروز بعد از ظهر رسيدم کفلاويک و بعد از يک اتوبوس سواری يک ساعته، ريکياويک، پايتخت 220 هزار نفری ايسلند (کل کشور 300 هزار نفر جمعيت داره!).

کشور جالبيه و همين يک کمی که ازش ديدم فکر کنم بيشتر جايی باشه برای کسانی که خيال کوهنوردی و ورزش در طبيعت دارند. قطار نداره و رفت و آمد اکثرا" با ماشينه و اتوبوس. ماشين که برای دوروزی که من اينجام صرف نداره و اتوبوس هم محدوده. کلا" کمی به هم ريخته و بی نظمه که تعجب آوره، چون انتظار يک چيزی مثل سوئد رو داشتم، اما از يک نظرهايی بيشتر مثل ايرانه!!!

عکس گرفتم و فردا که خيال دارم برم ريکياويک رو زير پا در کنم، بيشتر هم می گيرم. فکر کنم برای بار اول و آشنا شدن بد نباشه تا بعدا" با خيال راحت يک مسافرت طولانی تر بيام و برم بقيه اين جزيره عجيب رو ببينم. عکس ها رو وقتی برسم آلمان، می گذارم روی وب.

فعلا اين رو بچسبيد که من دوروز ديگه راهی آلمان هستم و آلمان همين يک ساعت پيش 2-0 به ايتاليا باخت!!!

Comments (182) | July 5, 2006 02:55 AM



برای خالی نبودن عريضه

راستش چيز زيادی برای گفتن نيست. يک هفته گذشته رو به گشتن و استراحت کردن و ديدن خانواده گذروندم و يک کمی هم توی برکلی عزيزم و اين شهر کوچکی که مادرم درش زندگی می کنه (به اسم آلبانی) گذروندم. ديدن دانشگاه دوباره خاطرات گذشته رو زنده کرد و يادم انداخت که چقدر اين دانشگاه رو دوست داشتم. کمی از وقتم رو هم در کتابخونه گذروندم و برای مقاله ای که بايد توی لندن اين مردادماه توی کنفرانس بخونم تحقيق کردم. يکی از استادها رو هم ديدم و در مورد يک گروه اثر مهر و آثار دوره ساسانی با هم صحبت کرديم. فکر کنم بتونم ازشون برای پایان نامه ام استفاده کنم.

اما براتون از برکلی بگم و آلبانی. برکلی در شرق خليج سانفرانسيسکو واقع شده و با يک پل (پل خليج/بی بريج) از سانفرانسيسکو جدا شده. در واقع شهرهای برکلی و اوکلند (بلوط آباد:) و ريچموند و بقيه همه به هم چسبيده هستند و يکجورايی مثل دزفول و انديمشک آدم نمی تونه دقيقا" بگه که مثلا" کجا برکلی تموم می شه و اوکلند شروع می شه! در کنار اين شهرها (که اوکلند بزرگترينشونه)، چندتا شهر و شهرک کوچکتر هم هست مثل ال سريتو و آلامدا و فريمونت و بقيه (اين آلامدا از الآمد عربی مياد که همون شهر آمد باشه در شمال عراق). يکی از اين شهرهای کوچيک هم آلبانيه که در واقع توی شکم برکلی قرار گرفته. وسط خيابون يک علامت زده اند که «به برکلی خوش آمديد!».

خود برکلی شهر متوسطيه که نقطه عطفش دانشگاه معروف برکليه. منطقه اطراف دانشگاه، بخصوص خيابون های تلگراف و شتاک، پر مغازه های کوچک و بزرگ و بعضا" عجيب و غريب هستند. از رستوران گرفته تا مغازه فروختن سی دی دست دوم و حتی يکی که متخصص فروختن انواع وسايل دخانياته، از چپق گرفته تا قليون! يکی دوتا کتابفروشی خيلی عالی هم هست که من هردفعه ميام اينجا، يکی دو روز از وقتم رو به پرسه زدن توشون می گدرونم.

مردمش اکثرا" خيلی روشنفکر و ليبرال هستند و به نسبت بقيه امريکا، خيلی از اوضاع و احوال بقيه دنيا با خبرتر و در مورد مسائل محيط زيست و حقوق بشر و از اين حرف ها حساس تر و فعال تر. به همين دليل هم اين شهر شده مرکز آدم هايی با اين طرز فکر و حتی تندرو تر و مثلا" توی خيابون تلگراف هميشه کلی آدم هيپی و پانک ولو هستند و در حال دود کردن! برای خيلی ها اين جنبه برکلی که تا حدی چهره شهر رو «کثيف» و نامرتب کرده مطلوب نيست و به همين دليل هم مسخره اش می کنند. برای من اما اين بهترين جاست و واقعا" از بودن توی شهر و ديدن دوستام و رفتن به دانشگاه و همه چيزش لذت می برم. جاهای جالب ديگه اش هم آثاريه که در دهه شصت و موزيک مهم بوده اند. صحنه ای که جيمی هندريکس اولين کنسرت بزرگش رو اجرا کرد يا متاليکا ويديوی آلبوم «اس اند ام» رو ظبط کردند اينجاست. هميشه هم يکجايی خبری از موسيقی و تئاتر و يک چيزی هست. خلاصه آدم حوصله اش هيچوقت سر نمی ره. هروقت هم خيلی از محيطش خسته بشيد، با يک قطار مترو (که يکی از بهترين هاست، بعد از نيويورک و بستون)، در عرض 25 دقيقه می شه رسيد به سانفرانسيکو.

اين شهر آلبانی هم کنار برکليه مثل يک منطقه آروم می مونه در کنار يک شهر شلوغ و پر از آدم. جمعيتش حدود 16 هزار نفر. يک خيابون اصلی داره که پر از مغازه و رستورانه و مثل مغازه های برکلی، اکثرا" خصوصی، يعنی اينکه فروشگاه ها زنجيره ای نيستند و صاحبانشون همه محلی. توی تمام خيابون سولانو يک دونه هم مک دونالد يا برگر کينگ نيست، که فکر نکنم توی امريکا اين زياد معمول باشه! خونه ها اکثرا" کوچک و نقلی و بالنسبه گرون، بيشتر به اين دليل که مدرسه خوبی داره و معمولا" خانواده ها، که اکثرا" توی دانشگاه يا در سانفرانسيسکو کار می کنند و می خواهند در يک جای قابل دسترس اما آروم زندگی کنند، ساکنش هستند. من خيلی دوستش دارم و خيلی خوشحالم که می توم هر چندوقت يکبار ازش ديدن کنم.

سه شنبه راهی ايسلند هستم و بعدا" در موردش می نويسم.

Comments (2) | June 30, 2006 07:41 AM



برکلی

امروز بالاخره خونه ام رو تخلیه کردم و اومدم برکلی. تابستونی، به لطف پولی که دانشگاه برای تحقیقات (!!) بهم داده، دوباره راه افتادم به مسافرت. قراره برم ايسلند و آلمان و اسپانیا و انگلیس و بقيه قضايا. يکفهته ای هم بود که مرتب در حال بردن اسباب و اثاثیه بودم به انبار که تابستون پول آپارتمان ندم. پاییز که برگردم باز باید جا بگیرم، اما دم را عشق است!

فعلا" دوهفته برکلی خواهم بود و بعد هم ریکیاويک، ايسلند. اگر کسی علاقه به دنبال کردن مسافرتم داشته باشه، احتمالا" بيشتر به انگليسی و توی وبلاگ انگليسيم می نويسم که می تونيد بخونيد.

فعلا" جام جهانی رو عشق است و آزادی و خيال راحتی که بعد از تموم شدن مدرسه به آدم دست می ده!

خوش باشيد...

Comments (83) | June 21, 2006 09:12 AM



روزمرگی

فقط يک کلام که ديشب برگشتم لس آنجلس. بعد از يک پرواز خيلی طولانی و خيلی خسته کننده. هنوز زنده ام، تا حدودی. ببخشيد که زياد نمی نويسم و ننوشتم. حالا که مقاله هام تموم شدن، بيشتر می نويسم و شايد هم بهتر.

Comments (144) | April 4, 2006 07:47 PM



آلمان

ديشب رسيدم آلمان. ده روزی اينجا خواهم بود برای کارهای مختلف، از جمله يک کلاس نسخه شناسی دوروزه توی دانشگاه برلين. خداپدرشون رو بيامرزه که خرج سفرمون رو دادند!! غير از اون، ديدن دوست دختر محترمه هم آمدم، اما چه وقتی هم. دوتا مقاله بايد برای کلاس ها بنويسم، 50 تا ورقه بايد تصحيح کنم، دوتا هم پيشنهاد طرح تحقيقاتی بايد تا آخر هفته آماده کنم. يعنی جای شما خالی، تا گردن توی کارم.

غير از اون، مملکت امن و امان. راستش يک مدتیه ديگه اخبار گوش نمی دم، در نتيجه اعصابم خيلی راحت تر شده. شديدا" توصيه می کنم. کانالهای کذايی "خبری" رو روی تلويزيون پاک کردم و توی اينترنت هم فقط خبرهای فرهنگی می خونم. يکجور سرتوی شن کردن شترمرغ وار. فقط شنيدم که گنجی آزاد شد (امان از اين وبلاگها!) که مبارکش باشه و بعد هم يک خبر ديگه ای که اعصابم رو خرد کرد.

کنگره امريکا وقتی که رای می داده که اين شرکت اماراتی نبايد بندرهای امريکا رو کنترل کنه، گفته که اجازه نمی ده هيچ شرکت "عربی" بنادر امريکايی رو د دست بگيره. نه اينکه هيچ شرکت اماراتی (حالا به حساب اينکه به تروريستها کمک کرده) يا هيچ شرکت مشکوکی، فقط اينکه هيچ شرکت "عربی" نمی تونه اين کار رو بکنه! خيلی جالبه ها! يعنی نژاد پرستی ساده، اما انگار هدف چون عرب ها هستند، مهم نيست! اگر بجای عرب، سياه پوست يا آسيای شرقی يا هرچيز ديگه ای بود، الان شلوار گنگره امريکا دور مچ پاش بود، اما چون عرب بوده، هيچ مهم نيست. اگر يکنفر خاصی اينجا بود، می گفت بخاطر اينه که با اسرائيل دشمنی کرده اند و برای درست شدنش بايد رفت با اسرائيل رفيق شد. يعنی زورگويی مدل قرن 21! اگر می خواهيد که در موردتون مزخرف نگيم و صاف و ساده حيوان حسابتون نکنيم، بريد با اسرائيل دوست بشيد. اونوقت با اينکه هنوز ازتون خوشمون نمی ياد و فکر می کنيم که حيوان هستيد، اما بخاطر اسرائيل احترامتون رو نگه می داريم. اسمش هم هست سياست واقع گرايانه! من بهش می گم سياست ابن الوقتانه.

می بينيد که با خوندن يک خبر، فشار خونم زد بالا. حالا می بينيد چرا به اخبار گوش نمی دم؟

Comments (5) | March 25, 2006 06:01 AM



بازهم تهران

می بينم که دوستان از چيزی که خوششان آمده، تعريف کردن منه از اينترنت تبريزه! بابا، اينترنت هم اون تر نت، والا اين اينترنت تهران که اين تر نت!

اينکه ما دوباره به اين تهران پردود بازگشتيم، و در چه روزی هم (شنبه) که به نظر مياد دمای هوا 41 درجه بود، يعنی شيرين 10 درجه ای بالای تبريز. به غير از اينکه چون در هوای تهران اکسيژن به مراتب کمتر از دی اکسيد کربنه، آدم نه تنها احساس خفگی می کنه از گرما، بلکه از هوا هم.

به غير از دهکده بسيار زيبای کندوان، در تبرِِِيز به ديدن مسجد کبود هم رفتيم که از بناهای دوره جهانشاه آق قويونلو هستش و بسيار زيباست. برای من جالب بود که توی زيرزمینش دوتا قبر قبل از تاريخی هم گير آورده بودند که برخلاف اين نص که نبش قبر درست نيست، بدبخت اسکلت ها رو گور به گور کرده بودند و انتقالشون داده بودند به موزه آذربايجان، که در بغل مسجد کبوده.

کنار مسجد، يک پارک ساخته اند به نام بوستان خاقانی (خدا پدر تاجيک ها رو بيامرزه که به اين رئيس سابق فرهنگستان و فعلی مجلس، اين کلمه بوستان رو به جای پارک ياد دادند!). خاقانی البته متولد شروان بود (همون نخجوان فعلی)، اما چون در تبرِِيز مرحوم شده و در اونجا خاک شده، در نتيجه بوستانش رو هم در تبريز ساخته اند (مثل اينکه در قديم، در اصطلاح «اگر مرگ می خوای برو گيلان» بجای گيلان می گفته اند تبريز! باور نمی کنيد اين مقبره الشعرا کذايی رو ببينيد که البته من نفهميدم چرا مقبره الشعرا است و عربی؟ گورستان شعرا اشکال داشت؟)

غير از مسجد کبود، به ديدن «موزه آذربايجان» هم رفتيم که آثار قبل از اسلامی و بعد از اسلامی (از جمله مرده های گور به گور شده سابق الذکر ) داشت، هرچند که خيلی از اين آثار از شوش و لرستان آمده بودند و ما درست نفهميديم چرا اسم موزه بود آذربايجان. اما به غير از چند اشتباه خنده دار در قسمت سکه هاش، کلا" موزه (ببخشيد، تماشاگه) جالبی بود (موزه می دونيد که در فارسی کلاسيک به معنی «چکمه» بوده).

بعد از اينها هم رفتيم به ديدن باقی مونده های «ارگ عليشاه» که در واقع يک مسجد بوده که بوسيله عليشاه، وزير غازان خان ايلخانی، ساخته شده و در دوران مشروطه، به عنوان ارگ دفاعی شهر مورد استفاده مشروطه خواهان قرار گرفته. جالب اين بود که به نظر مياد کاری که گلوله های توپ محمد علی شاه نتونسته بودند انجام بدند (خراب کردن ديوارهای ارگ) رو الحمدلله آدم های مدرن با ساختن يک مرکز «فرهنگی» و مصلی در محوطه اين ارگ دارند انجام می دهند. بله، اگر خر از اينطرف وارد طويله نشد، لامحاله بايد از طرف ديگر زورش کرد داخل.

در آخر هم رفتم به ديدار بازار تبريز که بارها در اثر زلزله خراب شده و جديدا" بازسازی شده، اما به جای اين که مثل بازار تهران (که از نظر اندازه شبيه تبريزه) با ايرانيت و ورقه آهن ترميمش کنند، با آجرچينی از نوع قديم، اينکار رو کرده اند. بله، می شود هنوز هم از اين کارها کرد.

کلا" به نظر مياد که مردم تبريز شهرشون رو دوست دارند و نگهداريش براشون مهمه. سعی نمی کنند که شهرشون رو با جديت تمام خراب کنند و بيشتر از ساکنان پايتخت، «شهر ما، خانه ما» رو باور دارند. البته شايد اگر ساکنان تهران هم واقعا" اهل تهران بودند، به همين اندازه دلسوزی می کردند. افسوس که خيلی ها به تهران آمدند که بقول معروف «تقاص بگيرند» و چه خوب هم گرفتند، دست مريزاد!

Comments (2) | August 8, 2005 01:06 AM



تبریز

اينجا تبريز است، صدای (!!) خداداد...

از شما چه پنهان، اين اينترنت پر سرعتي که ما توي تبريز گير آورديم توي تهران هم نبود! خلاصه کلي به خودمان مفتخر شديم و تصميم گرفتيم به غير از ايميل نگاه کردن هول هولکي معمول، چند خطي هم سفرنامه براي شما بنويسيم.

از ديروز بعد از ظهر من و دوست هلنديم که با هم در حال مسافرت هستيم، رسيديم تبريز. اول دو روز ماسوله بوديم که خيلي زيبا بود اما به شدت تجاري شده بود و اعصاب خرد مي کرد. تمام توليدات محلي و توليد کنندگانشون از بين رفته اند و در عوض همه مردم شهر ماسوله شده اند فروشنده آشغال هاي معمول و «سوغاتي». بقيه هم چايي و غذا مي بندند به ناف بازديد کننده محترم اما به قيمت تهران!

خود ماسوله همونطور که همه مي دونند بسيار زيبا بود و طبيعت بي نظيري داشت. روستايي که درش سقف خانه هرکسي ايوان خانه بالايي است و وسط يک جنگل بزرگ در قعر کوه هاي البرز واقع شده. ديدنش لذت داشت اما اين لذت يک کمي از دماغ آدم در ميومد وقتی که می دیدی تمام جاده فومن-ماسوله و خود ماسوله، از طرف محلي هايي که بجاي کارهاي معمول خودشون شده اند نوکر توريست ها ،فرش شده و تمام استراحت گاهها شده اند رستوران و مهمانپذير.

غير از ماسوله، فومن و رشت و کسما رو هم ديدم (که يکي از دهات مرکزي جنبش ميرزا کوچک خان جنگلي بوده). خلاصه که شمال به هر صورت هميشه زيباست.

ديروز صبح راه افتاديم که از رشت بيايم تبريز. کاشف به عمل آمد که اتوبوس براي تبريز فقط ساعت ۶ بعد از ظهر حرکت مي کنه و همين! بهمين خاطر با يک ميني بوس خودمون رو رسونديم آستارا و بعد هم با يک اتوبوس فکسني به تبريز. ساعت ۹ شب رسيديم تبريز و بعد هم يک سر خواب.

امروز صبح با تاکسي رفتيم به ده کندوان که حدود ۵۰ کيلومتري جنوب غربي تبريزه. واقعا جاي جالبي بود و بدون تعارف من از ديدنش بيشتر از ماسوله خوشم اومد. خونه هاي مردم مثل خونه هاي معروف منطقه کاپادوکيه ترکيه از مخروطهايي ساخته شده بود که از زمين در آمده بودند. يعني اينکه در اثر فعل و انفعالات زمين این مخروطها سنگي از زمين سر در آورده بودند و بعد بخاطر گازهايي که داخلشون بوده همه مجوف شده اند و مردم هم داخلشون خونه ساخته اند! واقعا کندوان جالب بود و حداقل تا به حال کمتر از ماسوله آلوده تجارت و اقتصاد توريستي شده.

الان هم در راه هستم براي ديدن بقيه تبريز که بعدا در موردش مي نويسم. عکس هم به محض اینکه بتونم می گذارم.

بايد براي بالا بردن فرهنگ مردم محلي در مورد برخورد با توريست ها و فراموش نکردن فرهنگ و آداب خودشون کاري اساسي انجام داد. سازمان ميراث فرهنگي مي دونه که فرهنگ مردم هم جزو همين ميراث فرهنگيه و مسئوليتش فقط با حفظ ساختمون ها پايان نمي گيره؟

Comments (2) | August 4, 2005 03:58 PM



ایهاالناس!

ايهاالناس، مژده ای جان بخش، از امير بزرگ، کردم پخش...

من امروز صبح رسيدم تهران، شهر دود و قيام.

وقتی به تنفس دود گازوئيل عادت کردم، سعی می کنم بيشتر روی اين صفحه قی کنم!

در ضمن، جواب بنده رو به خرده گيران در مورد هری پاتر در نظرات همون نوشته بخوانيد! بله، بنده مستبد هم هستم. حرفی بود؟

Comments (3) | July 27, 2005 04:25 PM



آلمان

چند وقتی شده که زياد نمی نويسم، بيشترش بخاطر مسافرت. در ضمن مسافرت البته مطالب جالبی به ذهن آدم می رسه، اما من اصلا مثل حسين نمی تونم راجع به سفرهام بنويسم! هردفعه که فکر می کنم اين مطلب ممکنه جالب باشه، تصور می کنم که ممکنه نديد بديدانه هم باشه. خوب حالا که چه؟ مثلا" جالبه که توی يک شهر کوچک آلمان، هنوز سردر دفتر قديمی قطار رو نگه داشتند، همونی که عقاب معروف آلمان رو داره و زيرش هم نوشته «دفتر شاهنشاهی راه آهن»! اما اين چقدر برای مردم جالبه؟ بنظرم نه زياد.

اين مدت زياد کار مهمی انجام ندادم. دو، سه روز رفتم موزه کليسای روستوک (شهری که توش هستم) و سکه های اسلامی (اکثرا" سامانی) که از طريق تجارت وايکينگها به اينجا رسيده اند، رو نگاه کردم و يادداشت برداشتم. مشغول نوشتن يک مقاله در مورد روابط تجاری ايران با دشت های مرکزی روسيه و وايکينگ ها هستم که احتياج به مقدار زيادی مدارک سکه شناسی داره.

بقيه مدت رو هم به گشت و گذار گذروندم. چند روز گرفتار مهمونی تولد دوست دخترم بودم که خوب بود و خوش گذشت، بقيه مدت رو هم استراحت و پياده روی و مسافرت های کوتاه (يک سر رفتم دانمارک) پر کرد. در ضمن، مشغول خوندن دوتا کتاب هم هستم. يکيش «اصول زبانشناسی هندو-اروپايی» و دومی هم قسمت جديد «هری پاتر» که خيلی جالبه! (اما ربط اين دوتا به هم چيه، خدا می دونه!).

بعد از همه اينها، اين چندتا عکس برای نگاه کردن.

Comments (10) | July 21, 2005 03:20 PM



در غرب خبری نيست

يا در اين مورد، حتی در شرق! ببخشيد که چند روزی ننوشتم، بخاطر اينکه وضعيت اينترنت درست نبود و نمی تونستم با کامپیوتر خودم متصل بشم و در نتيجه فارسی نوشتن نمی شد. بعد هم اينکه تا همين امروز، وضع خوابيدنم درست نشده و ساعت 4 بعد از ظهر مثل شيره ای ها (با معذرت از قشر قیور ترياکی!)، خوابم می بره و عوضش ساعت سه نصف شب بيدار می شم.

اتفاقا" کلی هم حرف برای نوشتن دارم، يکيش در مورد اينکه چرا بيشتر بازسازی زبان هندو-اروپايی باستان بر مبنای زبان های اروپايی بنا شده، اما فعلا" خدا رو شکر کنيد که نمی تونم بنويسم، واللا بايد خودتون رو برای يک سردرد آماده می کرديد.

تا فردا هم سعی می کنم چندتا عکس بذارم که وضعيت فعلی باخبر بشيد. در ضمن، اميدوارم کسی توی کينگز کراس نبوده باشه وقتی که اين انفجارهای وحشتناک اتفاق افتادند. بقول قديمی ها، خدا پدر باعث و بانی اش رو بسوزونه.

پانوشت مهم: قسمتی از بچگی های من رفت! کريم امامی، مترجم و ناشر بزرگ، قربانی سرطان شد. آقای امامی صاحب انتشارات و کتابفروشی زمينه بود در چهارراه حسابی تجريش. بچگی من با اسم زمينه گره خورده. آقا و خانم امامی نصف کتاب هايی رو که خوندم، به من توصيه کردند. بيشتر کتاب های من، صفحه آخرشون مهر زمينه رو دارن! آقای امامی، يکی از بهترين خاطرات زندگی من بود. آدم های بزرگی رو توی کتابفروشيش ديدم: از بزرگ علوی تا باستانی پاريزی، و خودش هم از بقيه دست کم نداشت.

خانم امامی، از صميم قلب تسليت می گم.

Comments (6) | July 10, 2005 01:00 PM



بلاگ نویس هوایی


خوب، اين هم از بلاگ آسمانی (بصورت غير مقدس) که قول داده بودم. اين ها رو دارم از فاصله چندین هزار کیلومتری از سطح دریا، جایی بین ساحل شمال شرقی کانادا و گرینلند می نویسم. قراره تا چهارساعت ديگه برسم لندن و بعد هم یک پرواز ديگه از اونجا به برلين، آلمان.

دوساعت تمام سعی داشتم که بخوابم، اما به هيچ صورتی ممکن نمی شد. مشکل من اينه که در حالت عمودی خوابم نمی بره و بايد حتما" دراز کشيده باشم. خلاصه اش اينکه تا حدود هفت، هشت ساعت ديگه، خواب بی خواب. در عرض سال، من معمولا" اين راه بين غرب امريکا و اروپا رو چند مرتبه طی می کنم و هميشه هم وضع همينه. هربار به خودم قول می دم که ديگه اين کار رو نمی کنم و يکجا بند می شم، اما باز يادم می ره! يا بايد کلا" قيد مسافرت رو بزنم (که نمی شه!) يا بايد اينقدر پولدار بشم که بتونم بليت درجه يک بخرم. لطفا همه دعا کنيد!!!

الان بغل دستم يک عدد غول نشسته اهل غرب آفريقا که عين آب خوردن، شراب مفت هواپيما رو می خوره و حرف می زنه، بوی گند الکل هم می ده! يعنی يک دليل ديگه برای بی خوابی. فيلم هايی هم که اين هواپيمايی بريتانيا نشون می ده که مزخرفند و چرت، حالا گيرم بجای يک کانال قديم، هجده تا کانال چرت و پرت داره. از اين نظر واقعا «ويرجين آتلانتيک» (باکره اطلس؟!) رو دست نداره. غذاش هم که از اون بدتر، که ياد سفر سه ماه پيش با ايرفرانس رو زنده می کنه که بهمون حسابی غذا دادند. فکر کنم ديگه با اين انگليسی ها پرواز نکنم.

خلاصه، همين! بيشتر از اين حوصله تون رو سر نمی برم. خوش باشيد تا نوشته بعدی.

Comments (8) | July 7, 2005 11:48 AM



بازهم سفر

من دوباره در راه هستم. دو هفته ای می شه که آمده ام برکلی برای ديدن خانواده و فردا هم راهی آلمان هستم برای چند هفته و بعدش هم انشالله ايران.

طبق معمول، با اينکه من اين همه مسافرت کرده ام، بلافاصله قبل از مسافرت، عين عروس خانم ها، شُل می شم و دلم نمی خواد برم!!! الانه هم زياد حال ندارم.

خوشبختانه اش اينه که يک رايانه جديد (لپ تاپ کوچولو موچولو) خريدم که باتری خوبی داره. در نتيجه احتمالا" می تونم توی هواپيما هم کار کنم. در نتيجه، براتون توی آسمون می نويسم و بعدش می گذارم اينجا.

فعلا" با اجازه تا دفعه بعد از آلمان براتون بنويسم.

Comments (4) | July 4, 2005 11:18 AM